نقد و بررسی مکاتب اخلاقی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: احمدحسین شریفی

فصل چهارم: مكتب سعادت‌گرایی

یكی دیگر از مكاتب و دیدگاه‎های واقع‎گرایانه در اخلاق كه سابقه‎ای به درازای پیدایش نظریات اخلاقی دارد، دیدگاه سعادت‎گرایانة حكمای یونان باستان است. مدافعان این مكتب نیز اختلافات فراوانی با یكدیگر دارند اما وجه مشترك همه آنان این است كه همگی وصول به «سعادت و كمال» را به عنوان غایت‌الغایات اخلاق و احكام اخلاقی معرفی كرده‎اند. از نظر سعادت‎گرایان منشأ ارزش‎های اخلاقی، و ریشة همه فضایل و رذایل اخلاقی در سعادت و كمال نهفته است. هر چند در این كه مصداق سعادت و كمال انسان چیست، با یكدیگر اختلافات فراوانی دارند. همچنین بعضی از آنان بیشتر روی «كمال» تكیه كرده و «سعادت» را لازمة كمال دانسته‎اند و برخی دیگر بر «سعادت» تكیه كرده و البته سعادت را ملازم با كمال دانسته‎اند. همچنین برخی از آنان بیشتر به جنبه‎های معنوی اهمیت داده‎اند و بعضی دیگر جهات مادی را برتری داده‎اند. افزون بر این برخی از سعادت‎گرایان بر مسأله حیات اخروی هم تكیه كرده‎اند و حتی آن را اصل دانسته‎اند و بعضی نیز چندان توجهی به حیات اخروی نكرده‎اند.
از میان اندیشمندان مختلفی كه از این دیدگاه دفاع كرده‎اند ما به بررسی اجمالی دیدگاه سه تن از مهم‎ترین و مشهورترین آنان كه همگی از طراحان اصلی این نظریه به شمار می‎روند اكتفا می‎كنیم: یعنی سه فیلسوف بزرگ یونان باستان: سقراط، افلاطونو ارسطو. نظریات اخلاقی این سه تن از آن زمان تاكنون همواره مورد مخالفت‎ها و موافقت‎های فراوانی از سوی اندیشمندان غرب و شرق بوده است. اندیشه اخلاقی این سه فیلسوف،‌ مانند بسیاری دیگر از اندیشه‎های آنان، هم در فیلسوفان بعدی غرب تأثیرات
﴿ صفحه 300 ﴾
فراوانی داشته است و هم در میان فیلسوفان و اندیشمندان اخلاقی عالم اسلام تأثیرات غیر قابل انكاری بر جای نهاده است.

1. دیدگاه سقراط

بسیاری از مورخان فلسفه این مسأله را تقریباً مسلّم می‌دانند كه آنچه اندیشه سقراط (470 ـ 399 ق.م) را به خود مشغول داشته است بیشتر اخلاق بوده است تا علم.(601) نخستین رساله‎های افلاطوننیز كه بیشتر حاكی از اندیشه‎های سقراط هستند، اغلب درباره تعاریف اصطلاحات علم اخلاق دور می‎زنند.(602) بنابراین، به جرأت می‌توان گفت كه اخلاق و مسائل اخلاقی محوری‎ترین بخش از اندیشه‎های سقراط بوده است. به گفتة‌ امیلبریه «او می‎خواسته كه اشخاص را بر آن دارد كه خویشتن را بیازمایند تا بدانجا رسند كه خودِ آنان دریابند كه كیستند ... غایت طریقة سقراطی همین بود كه مردم خود را بشناسند؛ و با لحن استهزائی كه در تكلم داشت، نشان می‎داد كه خودشناسی كاری بس دشوار است و مردم به خطا می‎پندارند كه خود را می‎شناسند.»(603)
1ـ1. مسأله اعتبار منابع
از آنجا كه خود سقراط هرگز كتابی تألیف نكرده بود و همة‌ افكار و اندیشه‎های او باواسطه و از راه نوشته‎ها و آثار شاگردان و معاصرانش به دست ما رسیده است،‌ نمی‌توان نظریه‎ای اخلاقی، كه تبیین فلسفی روشنی داشته باشد و آغاز و انجام آن معلوم باشد، به وی نسبت داد. منابع اطلاعاتی ما درباره اندیشه‎های سقراط چهار منبع بیشتر نیست: آثار سقراطی گزنفون (یادنامه‎ها و ضیافت)،‌ محاورات و گفتگوهای افلاطون، اظهارات گوناگون ارسطو و نمایشنامة ابرها اثر اریستوفانس.(604) اما گزنفون به تعبیر راسل «مردی است سپاهی،‌
﴿ صفحه 301 ﴾
كه به هنگام تقسیم مغز میان آدمیان بهرة‌ چندانی بدو نرسیده،‌ و به طور كلی دارای جهان‎بینی عادی و متعارفی است.»(605) و به تعبیركاپلستون توصیفات وی از سقراط به سبب فقدان علاقه و استعداد فلسفی خیلی «معمولی» و «عامیانه» است.(606) ارسطو نیز چهارده سال پس از مرگ سقراط به دنیا آمده است؛ بنابراین، هر چه كه درباره او می‌گوید باواسطه است. و نمایشنامة ابرها نیز كه بیشتر در مذمت و هجو و استهزای سقراط است، تا تبیین بی‌طرفانة آراء و اندیشه‎های وی. و مشكل عمده و مسأله اصلی درباره آثار و محاورات افلاطوناین است كه ممكن است «افلاطوناز سقراط همچون دست‎آویزی برای بیان نظریه‎های فلسفی خویش استفاده كرده» باشد.(607) و در حقیقت سخنان و اندیشه‎های خود را در دهان سقراط گذاشته باشد. به تعبیر یكی دیگر از نویسندگان، «بسیار به سختی می‌توان تشخیص داد كه افلاطونتا چه اندازه می‌خواهد سقراط واقعی را تصویر كند و تا چه اندازه شخصی را كه در مكالمات خود به نام سقراط می‎خواند به عنوان گویندة عقاید خودش به كار می‎برد.»(608)
2ـ1. اركان دیدگاه اخلاقی سقراط
أ. اعتقاد به حیات اخروی
یكی از مسلّمات و اركان دیدگاه اخلاقی سقراط این است كه وی به بقاء روح و حیات اخروی اعتقاد داشته است. به گفتة یكی از مورخان فلسفه «این اندیشه كه روح انسانی، چون منشأ ربّانی دارد از زندگی جاودانه برخوردار است به خود سقراط تعلق دارد. می‌توان گفت كه چگونگی مرگ سقراط، خود، دلیل درخشانی بر ایمانش به جاودانگی روح بوده
﴿ صفحه 302 ﴾
است.»(609) همچنین «سقراط با قوت شگرفی روح را ربانی و جاودانه معرفی كرده است. این اعتقاد در زندگی خود سقراط عمیقاً ریشه دوانیده بود.»(610)
ارتباط نزدیك میان فضیلت و دانش، از صفات مشخص سقراط و افلاطوناست. این ارتباط تا حدی در تمامی فلسفة‌ یونانی، در مقابل فلسفة‌ مسیحی،‌ وجود دارد.(611)

ب. اهتمام به تعریف مفاهیم اخلاقی
یكی دیگر از شاخصه‌ها و نكات مهم در فلسفه اخلاق سقراط این است كه وی با زیركی مثال زدنی خود، این حقیقت را دریافت كه برای در امان ماندن از سیل بی‌امان و مخرب نظریات نسبی‎گرایانة سوفسطائیان، بهترین ملجأ و پناهگاه روی آوردن به مسأله «تعریف» است. بر اساس اخلاق نسبی كه سوفسطائیان آن را ترویج می‌کردند، ارزش‎های اخلاقی، از شهری به شهر دیگر و از جامعه‎ای به جامعه‎ای دیگر متفاوت هستند و هرگز نمی‌توان گفت كه مثلاً عدالت این است یا آن،‌ و تعریفی از آن ارائه داد كه برای همه كشورها و جوامع معتبر باشد. اما اگر بتوانیم به تعریف كلی عدالت، كه ماهیت ذاتی آن را بیان می‎كند و برای همة‌ آدمیان معتبر است، دست یابیم در آن صورت تكیه‎گاه مطمئنی در برابر نظریات نسبی‎گرایانه خواهیم داشت. و بر اساس آن می‌توانیم، افزون بر رفتارهای شخصی افراد، قوانین و مقررات كشورهای مختلف را مورد ارزیابی قرار دهیم. به این دلیل است كه مسأله تعریف برای سقراط از اهمیت بالایی برخوردار است. و به تعبیر ارسطو، فیلسوفان و اندیشمندان پس از سقراط، طرح مسأله «تعاریف كلی» را مدیون وی هستند.(612)
اصولاً یكی از اهداف مهم سقراط از طرح محاورات و مناظرات علمی با افراد مختلف، دست یافتن به تعاریف صحیح و كلی بود. شیوة سقراط به این صورت بود كه از جزئی به
﴿ صفحه 303 ﴾
كلی می‎رفت. به تعبیر دیگر، بحث خود را از تعاریف ناقص و نادرست شروع می‌كرد و می‌كوشید تا در نهایت به تعریفی كامل و درست دست پیدا كند. هر چند عملاً در مواردی به هیچ نتیجه مشخصی دست نمی‎یافت. به عنوان مثال، در گفتگوی اثیفرون(613) مفهوم دینداری را مورد بررسی قرار می‌دهد؛ اما در پایان به هیچ مفهوم مشخص و معینی برای این اصطلاح دست نمی‎یابد. در گفتگوی خارمیدس(614) به دنبال تعریف مفهوم اعتدال و میانه‎روی است كه در اینجا نیز در نهایت به هیچ تعریف مشخصی دست نمی‎یابد و یا در گفتگوی لوسیس(615) مفهوم دوستی، یكی دیگر از مفاهیم اخلاقی، را محور بررسی خود قرار می‌دهد هر چند متأسفانه در اینجا نیز به هیچ تعریف مشخصی دست نمی‎یابد.(616) البته همچنان كه اشاره كردیم هدف وی از این كارها و انگیزة او در پیگیری تعاریف دقیق مفاهیم،‌ صرفاً یك بررسی نظری صرف نبود؛ بلكه هدف او هدفی عملی بود. به تعبیر دیگر، هدف اصلی او و دلمشغولی عمدة او مسأله اخلاق بود و نه مسائل منطقی، فلسفی و معرفت‎شناسی محض. ارسطو نیز به این مسأله تصریح كرده و می‌گوید: «سقراط با مسائل اخلاقی سر و كار داشت.»(617) «سقراط خویشتن را با فضایل اخلاق مشغول می‎داشت، و در ارتباط با آنها نخستین كسی بود كه مسأله تعاریف كلی را مطرح كرد.»(618)
3ـ1. توجه به خودشناسی
سومین نکته مورد تأكید اخلاق سقراطی این است كه برنامة تربیتی و اخلاقی وی به این
﴿ صفحه 304 ﴾
صورت بود كه می‎كوشید افراد را به مراقبت از خویشتن و خودشناسی متقاعد كند.(619) سقراط این كار را رسالت الهی خود می‎دانست و معتقد بودكه وی از جانب خداوند مأموریت دارد كه مردم را بر انگیزد تا، از طریق تحصیل حكمت و فضیلت، به عالی‌ترین دارایی خویش، یعنی نفسشان، توجه كنند.(620)
4ـ1. رابطه فضیلت و معرفت
بالاخره چهارمین نكته درباره فلسفه اخلاق سقراط و مهم‌ترین مشخصة و ویژگی اخلاق سقراطی، نگاه خاصی بود كه وی به مسأله رابطه میان معرفت و فضیلت داشت. وی معتقد بود كه این دو یكی هستند؛ یعنی اگر كسی بداندكه حق چیست و كدام است، به آن عمل خواهد كرد. هیچ انسانی آگاهانه و از روی قصد مرتكب بدی نمی‌شود و همچنین هیچ كس بدی را به عنوان بدی انتخاب نمی‎كند.(621) به زبانی فنی‌تر، سقراط معتقد بود كه علم، علت تامة عمل است. دانستن فضایل همان و عمل كردن به آنها همان.
ممكن است گفته شود كه این سخن با رفتارهای روزانة خود ما و همچنین با شناختی كه از رفتارهای اخلاقی دیگران داریم ناسازگار است. زیرا گاهی خود ما آگاهانه و از روی قصد مرتكب كاری می‎شویم كه به بدی آن علم داریم. به همین دلیل بود كه ارسطو این مبنای اخلاق سقراطی را مورد نقد قرار داده و می‌گفت:
به نظر وی (سقراط) كسی كه دارای قوه استدلال باشد بر خلاف آنچه كه خوب می‌داند عمل نمی‌كند. و اگر كسی چنین كند، دیگر علم ندارد و عمل بد تنها بر اثر جهل صورت می‌گیرد. اما این نظر سقراطی بالعیان با واقعیات ناهماهنگ است.(622)
﴿ صفحه 305 ﴾
گفته شده است كه منظور سقراط از یگانگی معرفت و فضیلت هر گونه معرفتی نیست، بلكه مقصود وی یك عقیدة راسخ واقعی شخصی بوده است.(623) این توجیه هر چند ایراد ارسطو را دفع نمی‌كند؛ اما برای داشتن فهم و درك بهتری از دیدگاه سقراط توجیه خوبی است. آدمی ممكن است از لحاظ عقلی بداند كه شرابخواری او را به سعادت و منزلت نهائی‌اش نمی‎رساند،‌ اما وقتی دستخوش انگیزه‎ و تمایلی ناگهانی شود، ممكن است توجه خود را از این معرفت برگرداند و به مستی به عنوان وسیله‎ای برای مقابله با زندگی ناگوار خود روی آورد، تا آنجا كه این حالت مستی و جذابیت آن تمام توجه او را جلب كند و حتی آن را به مثابة یك خیر حقیقی مورد توجه قرار دهد. اما وقتی مستی او زایل شد،‌ زیان میخواری را به یاد آورده و می‎پذیرد كه خطا كرده است. بنابراین، در لحظه‎ای كه مقهور و محكوم آن انگیزه و تمایل خاص شده بود،‌ معرفت به زشتی شرابخواری مورد توجه او نبود؛ یعنی در حقیقت چنین معرفتی نداشت.(624) و الا بر اساس آن عمل می‌كرد.

2. دیدگاه افلاطون

افلاطون(427/428 ـ 347/348 ق.م)، كه نام اصلی او آریستوكلسAristocles بوده است؛ اما بعدها نام افلاطونرا به سبب پیكر تنومندش به او دادند، یكی دیگر از مدافعان مكتب اخلاقی سعادت‌گرایی است. امتیاز افلاطوننسبت به سقراط این است كه مجموعة كامل آثار او را در اختیار داریم. اما در این كه آیا همه گفتگوهای موجود در آثار كامل افلاطون، حقیقتاً و واقعاً اصیل‌اند یا بعضی از آنها جعلی و ساختگی‌اند، بحث‌هایی در میان افلاطونشناسان مطرح شده است. در عین حال، در مجموعة آثارافلاطون هیچ‌گاه یك نظام كامل و دقیق فلسفی را مشاهده نمی‌كنیم. نظرات او را باید به زحمت از لابه‌لای گفتگوها بیرون كشید.
﴿ صفحه 306 ﴾
1ـ2. مبانی دیدگاه اخلاقی افلاطون
أ. نظریه مثل
یكی از اركان فلسفة‌ افلاطون، طرح مسأله «مُثُل» است. به اعتقاد افلاطونمفاهیم كلی، صرفاً مفاهیمی ذهنی نیستند؛ بلكه دارای واقعیت عینی هستند، كه ما آنها را از راه فكر، كشف می‌كنیم، نه این كه آنها را جعل كنیم. افلاطوناین ذوات عینی و كلیات واقعی را «صور» یا «مثل» می‌نامد. اشیاء محسوس كپی یا روگرفت واقعیات كلی‌اند. واقعیت‌های كلی در جایگاه ثابت آسمانی خود جای دارند، و حال آن كه اشیاء محسوس دستخوش دگرگونی‌اند. مُثُل، «جدا از» اشیاء محسوس‌اند. البته هر چند ظاهر كلام افلاطون، جدایی مكانی را می‌رساند، اما منظور حقیقی او این است كه مُثُل واقعیتی مستقل از اشیاء محسوس دارند، آنها به همان اندازه كه «جدا از» اشیاء محسوس‌اند. «در» آنها نیز هستند. زیرا مُثُل غیر جسمانی و مكان ‌ناپذیرند. بنابراین، نظریه مُثُل مستلزم آن نیست كه فی المثل یك انسان مثالی با طول و عرض و عمق و ... در مكان آسمانی وجود داشته باشد. فیلسوف حقیقی، در جستجوی شناخت مثل و حقایق ذاتی اشیاء است. فیلسوف با «بود» سر و كار دارد و دیگران با «نمود»ها خوشند. فیلسوف دارای «معرفت» و دیگران در مرحلة «گمان» هستند.(625)
هرگاه عده‎ای از افراد، اسمی مشترك یا عام داشته باشند، این افراد «مثال» یا «صورت» مشتركی نیز دارند. به عنوان مثال، تختخواب‎های بسیاری وجود دارند، اما فقط یك «مثال» یا «صورت» از تختخواب وجود دارد و همان‌طور كه تصویر یك تختخواب در آینه فقط ظاهری است و «واقعی» نیست، تختخواب‎های جزئی مختلف نیز غیر واقعی هستند؛ زیرا كه فقط تصاویری از «مثال»اند كه یگانه تختخواب واقعی است و خدا آن را آفریده است. و «معرفت» محصول آگاهی از این تختخواب است. اما محصول آشنایی با تختخواب‎هایی كه نجاران و درودگران می‎سازند، «وهم» گفته می‌شود. و حكیم كسی است كه به آن یگانه تختخواب «مثالی» دلبسته است و به تختخواب‎های متعددی كه در عالم محسوس یافته می‎شوند اعتنا ندارد.(626)
﴿ صفحه 307 ﴾
ب. ازلی و ابدی دانستن روح
یكی دیگر از نظریات فلسفی افلاطونكه نقش مهمی در فهم نظریه اخلاقی‎ او دارد این است كه روح انسانی قبل از این كه به بدن تعلق گیرد با عالم مجردات و مُثُل ارتباط داشته و آنها را می‎شناخته است. به تعبیری، می‌توان گفت كه به آنها علم حضوری داشته است. اما پس از نزول به این عالم و تعلق به ابدان، آن دانسته‎ها و علوم خود را فراموش كرده است. در عین حال، در این عالم در اثر ارتباطی كه با سایه‎های آن مُثُل برقرار می‎كند و با كمك استدلال و برهان می‌تواند آن علوم فراموش شده را دوباره به خاطر آورد. اگر انسان این تلاش را انجام دهد و به درك فلسفی درستی برسد و تعلقات خود به امور مادی و ناپایدار را كم كند، به این درجه از كمال نائل می‌شود كه پس از مفارقت از بدن مجدداً به همان عالم مثل ملحق می‌شود و به آن مشاهداتی كه پیش از خلقت داشت نائل می‌شود.
بر این اساس، می‌توان گفت كه روح انسان در حقیقت به همه چیز علم دارد. اما گرفتاری او در قفس تنگ تن موجب فراموشی آن علوم شده است. با وجود این، پس از آشنایی با محسوسات، مجدداً به یاد آن مثل می‎افتد؛ زیرا این محسوسات، در حقیقت، چیزی جز تصاویر آن مُثل نیستند. بنابراین، چیزی به نام «علم» وجود ندارد هر چه هست همان «تذكر» است. «معلمان» در حقیقت «مذكِّر»ان و یادآوری‌كنندگان هستند.
ج. درك مُثُل و سعادت
سعادت حقیقی انسان در این است كه كاری كند كه دوباره به آن مثال‎های عُلیا برگردد و بتواند به آنها ملحق شود. مثال «حق» با شناخت واقعیات مناسبت دارد. حقایق را از اباطیل و اوهام تشخیص می‌دهد. تلاشی كه در راه تكمیل قوه عقلانی انجام می‌دهیم ما را مستعد می‎كند كه با مثال حق آشنا شویم. توجه به زیبایی‎ها موجب می‌شود كه انسان با مثال «جمال» آشنا شود، هنرهایی كه در اثر توجه به زیبایی‎ها پدید می‎آید، كمالات نفسانی برای انسان ایجاد می‎كند. و بالاتر از همه مثال‌ها، مثال «خیر» است. مثال خیر در سایة اعمال صالحه حاصل می‌شود. البته روشن است كه انجام اعمال صالح از راه شناختن حقایق میسّر
﴿ صفحه 308 ﴾
و تضمین خواهد شد، ولی انجام این اعمال نفس را مستعد می‎كند كه با مثال خیر كه عالی‎ترین مثال‎ها است مسانخت پیدا كند و بعد از جدا شدن از بدن به آن مثال خیر ملحق شود كه دارای شرافت و كمال و عظمت بیشتری است. پس اخلاق در واقع مربوط می‌شود به اعمالی كه انسان را با مثال خیر، كه اعلی المُثُل است، آشنا می‎كند.
افلاطونبر این مسأله تأكید داشت كه اگر انسان بخواهد به مثال خیر نائل شود باید حقایق را بشناسد. و چون مجموع حقایق را فلسفه (یا حكمت) می‎نامید، معتقد بود كه آموختن حكمت شرط توانایی بر انجام اعمال نیك و وصول به مثال خیر است. وی نیز مانند استادش، سقراط، می‌گفت اگر انسان چیزی را بداند كه خوب است حتماً انجام خواهد داد.(627) كسانی كه مرتكب خطا می‎شوند معلول جهل‎شان است. هر كس كه می‌خواهد به كمال و سعادت برسد در مرحلة نخست باید سعی كند حقایق را خوب بشناسد. همة‌ علومی كه اجزای حكمت و فلسفه را تشكیل می‎دهند در این راه مؤثرند. حتی ریاضیات و سایر علومی كه مجموعاً به نام فلسفه نامیده می‎شدند. البته افلاطونمی‌گفت محال نیست كه بدون فلسفه دارای فضیلت اخلاقی شد، اما این امری كاملاً اتفاقی است. مثل این كه كسی بدون آن كه راه را بداند بخواهد به جایی برود و راهی را برگیرد و طی كند و اتفاقاً به مقصد هم برسد،‌ البته روشن است كه چنین كاری عاقلانه نیست. كسی كه مقصدی دارد و می‌خواهد به آن نائل شود حتماً باید آن مقصد را بشناسد و راه آن را هم دقیقاً بداند وگرنه احتمال انحراف زیاد است. بنابراین، راه عقلائی برای رسیدن به فضیلت اخلاقی، آموختن حكمت است كه در سایة آن ما حقایق را می‎شناسیم و مصالح و مفاسد را درك می‎كنیم آن وقت می‎فهمیم كه چه كار باید كرد و وقتی دانستیم چه كار باید كرد حتماً انجام خواهیم داد. علم به كار خوب نه تنها شرط لازم برای انجام آن است بلكه شرط كافی نیز هست. كسانی كه كارهای بد انجام می‎دهند در حقیقت به دلیل جهل و نادانی آنان نسبت به كارهای خیر است. و الا اگر كسی خیر و خوبی را بشناسد محال است كه بر طبق آن عمل نكند.
﴿ صفحه 309 ﴾
به هر حال، افلاطونمعتقد است كه برای بهره‎مندی از یك زندگی سعادتمندانه لازم است كه نسبت به حقایق و واقعیات معرفت داشته باشیم. البته لازم به ذكر است كه افلاطونهر نوع آگاهی و ادراكی را شایستة نام معرفت نمی‎داند.
د. سعادت حقیقی
همانطور كه در ابتدای این فصل اشاره كردیم، دیدگاه اخلاقی افلاطون نیز دیدگاهی سعادت‎گرایانه است. یعنی افلاطوننیز در جستجوی سعادت و نیكبختی و تأمین بالاترین خیر انسان، كه همان بهره‎مندی از سعادت و نیكبختی است، می‎باشد. بالاترین خیر انسان توسعه و پیشرفت حقیقی شخصیت انسان به عنوان موجودی عقلانی و اخلاقی، رشد و پرورش صحیح نفس او است. اگر نفس انسان در حالتی باشد كه باید باشد، در آن صورت انسان نیكبخت و سعادتمند است. لذت به خودی خود نمی‌تواند خیر حقیقی انسان دانسته شود؛ زیرا زندگی لذت‌بخشی كه در آن نه ذهن و نه حافظه و نه معرفت و نه عقیدة درست سهمی دارند، «نه زندگی انسانی، بلكه زندگی یك نوع جانور دریایی یا یك صدف خواهد بود.» از سوی دیگر، زندگی «روحانی محض» كه عاری از لذت باشد نیز نمی‌تواند به عنوان یگانه خیر حقیقی برای انسان تلقی شود. هر چند عقل عالی‎ترین جزء انسان و فعالیت عقلانی عالی‎ترین كاركرد انسان است. اما انسان عقل محض نیست. بنابراین، زندگی سعادتمندانه برای انسان یك زندگی آمیخته و مركب از مجموعة لذات بدنی و فعالیت‎های عقلانی است. پس، از نظر افلاطونلذاتی كه درد و رنج به دنبال نداشته باشند و حتی لذاتی كه ارضای امیال را در پی داشته باشند به شرط برخورداری از اعتدال مطلوب هستند. زندگی سعادتمندانه محصول تركیب درست لذات بدنی و فعالیت‎های عقلانی است.(628)
خیر اعلی یا سعادت انسان البته شامل معرفت خدا هم هست. انسانی كه عمل الهی را در جهان نشناسد و تصدیق نكند نمی‌تواند سعادتمند باشد. سعادت هم با پیروی از فضیلت به دست می‎آید. كه به معنای آن است كه انسان حتی الامكان شبیه خدا شود. افلاطون در
﴿ صفحه 310 ﴾
رسالة تئتتوس می‌گوید: « بدی هرگز از میان نخواهد رفت، زیرا همیشه باید خلاف نیكی در جهان باشد، و چون در عالم خدایان جایی برای خود نخواهد یافت پیوسته در عالم ما و در میان موجودات فناپذیر مسكن خواهد داشت ... از این رو باید بكوشیم تا هر چه زودتر از اینجا بدان عالم بگریزیم و راه رسیدن به آن عالم این است كه تا آنجا كه برای آدمی میسّر است همانند خدایان شویم و همانند خدایان هنگامی توانیم شد كه از روی دانش از عدالت پیروی كنیم.»(629) «خدایان به كسی توجه و محبت دارند كه میل و اشتیاق وی عادل شدن و شبیه خدا شدن باشد، تا جایی كه انسان می‌تواند با پیروی از فضیلت به خدامانندی نایل شود.»(630) وی در قوانین می‌گوید «خدا مقیاس و معیار همه چیز است، به معنایی خیلی بالاتر از آن كه هر انسانی، چنان كه گفته‎اند (اشاره به سخن پروتاگوراس كه انسان را معیار همه چیز می‎دانست) بتواند امید آن را داشته باشد. ... و هر كه بخواهد محبوب خدا باشد، باید تا آنجا كه می‌تواند شبیه او شود و چنان كه او هست. بنابراین، انسان معتدل و خویشتن دار محبوب خداوند است،‌ زیرا مانند او است ...».(631)