نقد و بررسی مکاتب اخلاقی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: احمدحسین شریفی

3. وجه تسمیه

درباره وجه تسمیة این مكتب به مكتب كلبی یا سگ منشی چند احتمال وجود دارد: برخی را اعتقاد بر آن است كه از آنجا كه مؤسس این گروه، ‌آنتیستنس، ‌گفتگوهای خود را در ورزشگاهی از شهر آتن معروف به Kynosarges، ‌به معنای «سگ سفید» برگزار می‌كرد، این مكتب به این نام‌، مكتب كلبی‌، نام‌گذاری شد‌ و واژة Cynic‌ (كلبی) از همین واژه مشتق شده است.
﴿ صفحه 243 ﴾
احتمال دیگر این است(461) كه این نام با توجه به روش زندگی پیروان این مكتب بر روی آنان نهاده شده است. زیرا پیروان این مكتب به حد افراطی از دنیا و علایق دنیوی دوری كرده و از آداب و رسوم معاشرت و لوازم زندگی اجتماعی دست برداشته بودند و مانند حیوانات از جمله سگ زندگی می‌كردند(462) به گونه‌ای كه پروای هیچ چیزی را نداشتند. با لباس كهنه و مندرس و با موهایی ژولیده در میان مردم رفت و آمد می‌كردند و در گفتگوهای روزمره نیز هر چه كه بر زبان‌شان می‌گذشت بی‌ملاحظه می‌گفتند. به طور كلی، پیروان این مكتب به همه تعلقات، از آداب و رسوم اجتماعی گرفته تا خانه و خوراك و پوشاك و پاكیزگی، پشت پا زدند.(463) و شاید به همین دلیل باشد كه هنوز هم در زبان‌های اروپایی واژة Cynicism به معنای پرروئی و بیشرمی و بی‌ملاحظه حرف زدن به كار می‌رود.(464) بی‌ملاحظگی و مخالفت با آداب و رسوم اجتماعی این گروه تا جایی بود كه دیوجانس از اشتراك زنان و كودكان و روابط بی‌قید و شرط میان مردان و زنان دفاع می‌كرد. و در قلمرو اندیشة‌ سیاسی نیز به جهان وطنی معتقد بود یعنی خود را شهروند جهان می‌دانست.(465) به هر حال این گروه همة‌ قید و بندهای اجتماعی را نادیده می‌گرفتند و بازگشت به حالت طبیعی را تبلیغ می‌كردند. و معتقد بودند كه حالت طبیعی به همان صورتی است كه آنان زندگی می‌كنند.(466)
احتمال سوم این است كه از آنجا كه دیوجانس خود را سگ خطاب می‌كرد و معتقد بود كه زندگی حیوانات، به ویژه نحوة‌ زندگی سگ را باید به عنوان سرمشقی برای زندگی بشر انتخاب كرد،(467) به همین دلیل شاگردان و پیروان او را «پیروان سگ» یا «سگ‌منشان» نامیدند.
﴿ صفحه 244 ﴾

3. اصول مكتب كلبی

1ـ3. دوری از تعلقات دنیوی
‌آنتیستنس‌ غایت وجود را فضیلت و فضیلت را در ترك همه تمتعات جسمانی و روحانی دانست.(468)‌ به بازگشت به طبیعت اعتقاد داشت و در این اعتقاد افراط می‌كرد. پرهیزگار تمام‌عیار نبود اما از تجملات و لذات تصنعی جسمانی بیزار بود. می‌گفت: «ترجیح می‌دهم مجنون باشم و عیاش نباشم.»(469)
‌داستان‌های زیادی در این موضوع‌ به دیوجانس نسبت داده شده است. از جمله آن‌ ‌كه وی كاسه‌ای داشت كه از آن‌ برای نوشیدن آب استفاده می‌كرد‌. اما روزی جوانی را دید كه با مشت خود از نهر آب می‌نوشی‌د او نیز كاسه را به كناری پرتاب كرد و گفت معلوم می‌شود كه به این وسیله هم نیازی نیست. بدو‌ن كاسه هم می‌شود آب نوشید.(470)
‌به تعبیر دیوجانس، یك حكیم كلبی كسی است كه نه شهری دارد و نه خانه‌ای و نه وطنی؛ بلكه گدای سرگشته‌ای است كه در جستجوی نان روزانة خویش است. زندگی خود را در اماكن عمومی سپری می‌كند و خود را به خانة‌ مردمان دعوت می‌كند. یعنی به صورت سرزده و بدون اطلاع قبلی به هر خانه‌ای كه بخواهد می‌رود. او كسی است كه وظیفة خود را كشف معایب و خطاهای دیگران می‌داند.(471)
‌البته باید دانست كه اسناد تاریخی درباره نحوة‌ زندگی كلبیان و به ویژه دیوجانس بسیار متفاوت و مختلف است. برخی وی را شخصی اباحی مسلك دانسته كه هیچ منع و ردعی را برای خود نمی‌شناخته و عنان شهوات را رها كرده و زهد افلاطونی را به استهزا گرفته است. توصیفی كه در برخی از منابع از او شده است بسیار شبیه به ویژگی‌های یك فیلسوف لذت‌گرا،‌ آن هم از نوع لذت‌گرایی آریستیپوسی، است.(472)‌
﴿ صفحه 245 ﴾
‌در مقابل، برخی دیگر وی را به عنوان فردی پارسا و پرهیز‌گار توصیف كرده‌اند كه خود را به مثابة دونده‌ای می‌دانست كه هر چه بیشتر به خط پایان نزدیك می‌شود باید بر سرعت خود بیفزاید و مراقب باشد كه مغلوب رقیبان نشود. كنایه از آن كه هر چه بیشتر بر سن او افزوده می‌شود باید احتیاط بیشتری كرده و بر تلاش خود بیفزاید.(473)
دیوجانس، فضیلت را در وارستگی از تمایلات نفسانی می‌دانست. و می‌گفت به لذت‌هایی‌ كه از مال بر می‌خیزد دل مبند تا از قید ترس برهی.(474)‌ ‌گفته‌اند كه وی‌ در تشت یا خمرة بزرگی زندگی می‌كرده است. و با گدایی و دریوزگی رو‌زگار خود را سپری‌ می‌ك‌رده است‌. دوستی و برادری خود را نه فقط با نوع بشر بلكه با جانوران نیز اعلام كرد.(475)
‌خلاصة تعالیم كلبیان را می‌توان چنین بیان كرد: «دنیا بد است؛ باید خود را از آن بی‌نیاز كنیم؛ لذت‌‌های مادی ناپایدارند؛ زیرا به تأیید بخت و اقبال حاصل می‌شوند، نه به واسطة سعی و كاردانی؛ فقط لذت‌‌های معنوی ـ فضیلت یا بی‌نیازی حاصل از تسلیم و رضا ـ محل اعتنا و اعتبارند؛ و فقط این لذت‌‌ها در نظر مرد خردمند فرزانه ارزش دارند. ... چه آسان است دل كندن از مادیات، چه خوش است غذاهای ساده، چه گرم است لباس‌های ارزان بها،‌ ‌‌چه احمقانه است وطن پرستی یا گریستن در مرگ عزیزان.»(476)
‌یك حكیم كلبی «با سخنانی كه بی‌باك و بی‌ریا به زبان می‌آورد پروای توانگران و بیم از شهریاران نداشت، به اصطلاح ارسطو عاری از حزم و فاقد ظرافت بود. با هیچ رشته‌ای به هیچ یك از گروه‌های اجتماعی نمی‌پیوست.»(477)
2ـ3. تكیه بر عمل به جای نظر
‌با توجه به سخنان منقول از كلبیان به نظر می‌رسد كه این آیین، بیشتر آیینی ‌عملی‌ بود تا
﴿ صفحه 246 ﴾
‌نظری‌ و فلسفی. اینان بر این باور بودند كه فضیلت نه از مواهب فطری است و نه با تحصیل علم به دست می‌آید، بلكه تنها راه تحصیل آن، تمرین و ریاضت ‌عملی است. «در زندگی نمی‌توان در هیچ كاری جز از راه تمرین موفق شد و با تمرین می‌توان بر همه چیز فائق آمد.» مقصود از این جمله هم تمرین بدنی و جسمانی است كه موجب ‌نیرومندی و توانائی جسمانی می‌شود و هم تمرین و ممارست درونی و روحی است. و البته این دو مكمل یكدیگر هم هستند. البته اینان بر هر نوع كوششی تأكید نمی‌‌كردند؛ زیرا می‌دانستند كه رنج‌‌های بیهوده بسیار است. به تعبیر دیگر،‌ ارزشمندی عمل برای آنان به خاطر خود عمل نبود؛‌ بلكه كوشش و فعالیتی را مد نظر داشتند كه دارای جهت عقلی باشد. از این جهت كار فیلسوف را انتخاب آن دسته از كوشش‌‌ها و فعالیت‌‌های مطابق طبیعت می‌دانستند كه موجب سعادت می‌شود. فعالیت در صورتی ارزشمند است كه جهت عقلی داشته باشد.(478)
3ـ3. تأكید بر تربیت دیگران
‌یكی از اندیشه‌های شایع و رایج در قر‌ن چهارم پیش از میلاد، كه تا حدودی برگرفته از افكار سوفسطائیان بود، اعتقاد به تأثیر معجزه آسای تربیت در شكل‌گیری شخصیت‌ آدمیان و دگرگون كردن آنان‌ بود. و در این راستا به ‌تربیت اقویا و رؤسا و حاكمان اهمیت بیشتری می‌دادن‌د. اندیشمندان آن دوران، بر این اساس كه عامة مردمان در زندگی خود به شدت متأثر از نحوه رفتار حاكمان و رهبران خود هستند، ‌بر این باور بودند كه اگر افراد را تربیت كنیم به خود آنان خدمت كرده‌ایم،‌ لیكن اگر اقویا و رؤسا و رهبران‌ را پایبند فضیلت سازیم و در تربیت آنان كوشش كنیم،‌ هم به خود آنان خدمت كرده‌ایم‌ و هم به پیروان‌ آنان سود رسانیده‌ایم.
‌این نگرش در پیروان مكتب كلبی به وضوح هر چه تمام نمایان بود. كلبیان بیش و پیش از هر چیز دیگری، مدعی رهبری و هدایت مردمان بودند. گفته‌اند زمانی كه دیوجانس را در بازار برده فروشان در معرض فروش گذاشته بودند در پاسخ سؤال از این كه وی چه
﴿ صفحه 247 ﴾
‌می‌داند می‌گفت: «دستور دادن به مردمان.»(479)‌ اینان واعظانی سیار و باشهامت و شجاع‌ بودند كه هدف خود را ارشاد توده‌های مردم می‌دانستند.(480)‌
‌بر این اساس باید دانست كه هر چند كلبیان بر اصلاح درون‌ و تهذیب نفس‌ تأكید فراوان داشتند، اما چنین نبود كه هم‌‌ّ خود را مصروف اصلاح شخصی خود كنند و از دیگران غفلت نمایند. «آنان اگر به اصلاح خود نیز می‌پرداختند به قصد این بود كه راهبر دیگران باشند و خود را به صورت نمونه‌ای از آنچه می‌توان بود عرضه دارند؛ در پی آن بودند كه نه بر خویشتن بلكه بر دیگران نظارت و مراقبت كنند و اگر حاجت افتد بر پادشاهان نیز در مواردی كه شهوتشان تمامی نپذیرد نكوهش روا دارند.»(481)
4ـ3. دعوت به بازگشت به طبیعت
یكی دیگر از اصول اندیشه‌های كلبیان توصیه به بازگشت به طبیعت بود. البته آنان تفسیر خاصی از زندگی طبیعی داشتند. «در نظر كلبیان «طبیعت» بیشتر به معنی اوّلی و غریزی و فطری بود،‌ و بنابراین زندگی بر طبق طبیعت مستلزم تحقیر عمدیِ قراردادها و سنن جامعة‌ متمدن بود، تحقیری كه در رفتار غریب و غیر معمول و غالباً دور از ادب آنها نمودار می‌شد.»(482)

4. جایگاه كلبیان در ادبیات اسلامی

‌جایگاه تعالیم كلبیان، به ویژه شخصیت مشهور آنان، دیوجانس، در اندیشمندان و گروه‌های اجتماعی بعدی كاملاً محسوس است. نمونة‌ این تأثیر را می‌توان در‌ شیوة رفتار برخی از‌ قلندران و ملامتیان در عالم اسلام(483)‌ و ایران و همچنین در هیپی‌های امروز مغرب
﴿ صفحه 248 ﴾
‌زمین مشاهده كرد. هر چند ممكن است كه خود این گروه‌ها از منشأ اعمال خود، آگاهی لازم را نداشته باشند.(484)
از جملة‌ داستان‌هایی كه به دیوجانس نسبت داده‌اند این است كه او را دیدند كه در میانة روز با فانوسی روشن در كوچه می‌گردد. سبب را پرسیدند. گفت: به دنبال یافتن انسان هستم.(485)
‌مولوی در مثنوی و همچنین‌ در دیوان شمس، بی‌آنكه نامی از ‌دیوجانس ببرد، همین داستان را‌ به نظم درآورده است:
آن یكی با شمع بر می‌گشت روز***گرد بازاری دلش پر عشق و سوز
بوالفضولی گفت او را كای فلان***هین چه می‌جویی بسوی هر دكان
هین چه می‌گردی تو جویان با چراغ ***در میان روز روشن چیست لاغ
گفت می‌جویم به هر سو آدمی***كه بود حیّ از حیات آن دمی
هست مردی گفت این بازار پر***مرد مانند آخر ای دانای حر
گفت خواهم مرد بر جادة‌ دو ره***در ره خشم و به هنگام شره
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو***طالب مردی دوانم كو به كو(486)
مولوی در دیوان شمس نیز در غزلی با مطلع «بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزو ست» با اشاره به همین داستان می‌گوید:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر***كز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌‌ایم ما***گفت آنكه یافت می‌نشود آنم آرزوست(487)
یكی دیگر از داستان‌هایی كه به دیوجانس نسبت داده‌اند این است كه اسكندر كبیر كه آوازة وی را شنیده بود به دیدار او، كه در خمره‌ای زندگی می‌كرد، رفت و در حالی كه بالای سر او
﴿ صفحه 249 ﴾
ایستاده و میان او و نور خورشید حایل شده بود، به او گفت: از من چیزی بخواه. گفت: خواهم كه سایة‌ خود را از سرم كم كنی.(488) این ملاقات نیز در ادبیات اسلامی مورد توجه فراوان قرار گرفته است. البته درباره شخصیت اصلی این داستان اختلاف وجود دارد: شهرستانی در ملل و نحل آن را به دیوجانس نسبت می‌دهد و قفطی در اخبارالحكماءشخصیت اصلی داستان را سقراط معرفی می‌كند.(489) هجویری نیز بی‌آن كه نامی از شخصیت‌های آن بیاورد، آن را چنین نقل كرده است: «درویشی را با ملكی ملاقات افتاد،‌ ملك گفت حاجتی بخواه، گفت من از بندة بندگان خود حاجت نخواهم، گفت این چگونه باشد، گفت مرا دو بنده‌اند كه هر دو خداوندان تواند یكی حرص و دیگر طول امل.»(490) سنائی نیز مضمون این داستان را در دو بیت زیبا این گونه بیان كرده است:
حرص و شهوت خواجگان را شاه و ما را بنده‌اند بنگر اندر ما و ایشان گرت ناید باوری
پس تو گویی این گُره را چاكری كن چون كنندبندگانِ بندگان را پادشاهان چاكری
عطار‌نیشابوری نیز بی‌آنكه نامی از شخصیت‌های داستان بیاورد، مضمون آن را به صورت نظم درآورده است.(491) درباره این داستان در مثنوی می‌خوانیم:

گفت شاهی شیخ را اندر سخن***چیزی از بخشش زمن درخواست كن
گفت ای شه شرم مر ناید تو را***كه چنین گوئی مرا زین برتر آ
من دو بنده دارم و ایشان حقیر***و آن دو بر تو حاكمانند و امیر
گفت شه آن دو چه‌اند آن زلتست***گفت آن یك خشم و دیگر شهوتست(492)
‌در گلستان‌ سعدی نیز داستانی بسیار شبیه به این داستان آمده است.(493)
﴿ صفحه 250 ﴾