نقد و بررسی مکاتب اخلاقی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: احمدحسین شریفی

3. دلیل وجود وجدان: وجود احكام مورد اتفاق همگان

دلیل روسو برای وجود وجدان اخلاقی در درون همه انسان‌ها این است كه «مگر نمی‌بینید كه عموم جهانیان كه در هر موضوعی با هم اختلاف نظر دارند فقط در باب وجدان كاملاً متفق الرأی می‌باشند؟ ... آیا در دنیا مملكتی یافت می‌شود كه در آن پایبند بودن به ایمان و عقیده، حفظ قول، ترحم، خیرخواهی و جوانمردی جنایت باشد؟ آدم خوب منفور باشد و آدم بد محترم؟»(445)«علاوه بر این بر فرض هم نتوانیم به وسیله طبیعتِ خودْ اصل و ماهیت وجدان را بفهمیم، یك چیز در درون ما شهادت می‌دهد كه آن حتماً در ما وجود دارد.»(446)

4. تأثیر این دیدگاه در تعلیم و تربیت

این وجدان اخلاقی تا آنجا نیرومند و مؤثر است كه با وجود آنْ انسان نیازمند به مربی اخلاق نیست. به همین دلیل روسو در مباحث اخلاقی و تربیتی بر این باور است كه وظیفة اولیاء و مربیان این است كه بچه‌ها و كودكان را آزاد گذارند تا بر اساس طبیعت اولیة خودشان رفتار كنند. مربیان لازم نیست تربیت اخلاقی خاصی را به كودكان تعلیم دهند، خود طبیعت این كار را كرده است و همه نیازهای اخلاقی افراد انسانی را، یعنی همه اموری كه برای كمال انسان لازم است، در درون آنان تعبیه كرده است. تنها كار مربیان و اولیای كودكان این است كه تلاش نمایند مفاسد اجتماعی و موانع محیطی موجب انحراف كودك از سیر طبیعی زندگی‌اش نشوند.
﴿ صفحه 234 ﴾
وجدان انسانی او را وادار می‌كند كه به سوی راه خیر و فضیلت برود و خودش هم در هر موقعیتی به انسان نشان می‌دهد كه چه باید بكند. اگر هم انحرافی پیدا كرد، او را به شدت مورد مؤاخذه قرار می‌دهد و تا آنجا او را سرزنش می‌كند و او را عذاب می‌دهد كه دیگر هیچ رغبتی به سوی آن كار پیدا نكند. مگر این كه عوامل اجتماعی به حدی او را منحرف كرده باشند كه وجدان او را میرانده و خاموش كرده باشند وگرنه مادامی كه این شعله روشن و این ندای الهی در درون هر انسانی بلند است، او خود به تنهایی و بدون راهنمایی دیگران می‌تواند راه صواب را از راه خطا بیابد.‌
بنابراین، به عقیدة روسو، ملاك اخلاق و ارزش‌های اخلاقی وجدان است، و راه تحصیل اخلاقیات نیز گوش دادن به ندای وجدان و فطرت انسانی است.

5. دلیل ناكارآمدی وجدان در بسیاری از انسان‌ها‌

روسو به این مسأله توجه دارد كه وجدان اخلاقی در بسیاری از انسان‌ها كاركردهای خود را از دست داده است؛ از این رو، خود وی با طرح این مسأله، در تحلیل و تعلیل آن می‌گوید: «اگر او با همه قلب‌ها سخن می‌گوید، پس چرا كمتر دلی صدای او را می‌شنود، و سخن او را گوش می‌كند؟ علت این است كه او به زبان طبیعت حرف می‌زند، ولی هر چه در اطراف ما است ما را وا می‌دارد طبیعت را فراموش كنیم. وجدان محجوب است، و انزوا و آرامش را دوست می‌دارد. از مجامع و محافل، از قیل و قال وحشت دارد. ... از بس كه وجدان را طرد می‌كنیم، بالاخره دلسرد می‌شود. دیگر با ما سخن نمی‌گوید، به ما پاسخ نمی‌دهد، و به واسطة این همه توهین كه به او شده و می‌شود، به همان اندازه احضار او اشكال دارد كه طرد او اشكال داشت.»(447)