نقد و بررسی مکاتب اخلاقی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: احمدحسین شریفی

4. معیار اخلاق

‌به طور خلاصه، نیچه بر این باور است كه برای تشخیص فضایل و رذایل اخلاقی باید دید كه چه كاری موجب تقویت حس قدرت طلبی ما می‌شود و چه كاری موجب تضعیف این حس می‌شود: كارهای نوع اول، فضیلت و كارهای نوع دوم، رذیلت به حساب می‌آیند. خود وی در تعریف «خوب» و «بد» اخلاقی می‌گوید:
نیك چیست؟ آنچه حس قدرت را تشدید می‌كند، اراده به قدرت و خود قدرت را در انسان. بد چیست؟ آنچه از ناتوانی می‌زاید. نیك بختی چیست؟ احساس این كه قدرت افزایش می‌یابد؛ احساس چیره شدن بر مانعی. نه خرسندی بل قدرت بیشتر. ... ناتوانان و ناتندرستان باید نابود شوند: این است نخستین اصل بشر دوستیِ ما. انسان باید آنها را (یعنی ناتوانان و ناتندرستان را) در این مهم یاری كند. چه چیز زیان‌بخش‌تر از هر تباهی است؟ همدردیِ فعال نسبت به ناتوانان و ناتندرستان؛ یعنی مسیحیت.(415)
‌نتیجة‌ طبیعی رواج چنین دیدگاهی درباره اخلاق، ظهور جنایت‌كاران و سلطه‌جویانی مانند هیتلر (1889 ـ 1945) و پیدایش فاجعة جنگ جهانی دوم بود.(416)‌ هیتلر تأثیر پذیری خود را از دیدگاه نیچه و همچنین نظریة‌ تكامل داروین، چنین بیان می‌كند: «اگر ما به قانون
﴿ صفحه 216 ﴾
‌طبیعت احترام نگذاریم و ارادة‌ خود را به حكم قوی‌تر بودن به دیگران تحمیل نكنیم، روزی خواهد رسید كه حیوانات وحشی ما را دو باره خواهند درید و آن گاه حشرات نیز حیوانات را خواهند خورد و چیزی بر زمین نخواهد ماند مگر میكروب‌ها.»(417)

نقد و بررسی

1. نقاط قوت قدرت‌گرایی:
‌نظریه اخلاقی ‌نیچه‌،‌ علی‌رغم سستی‌ها و كاستی‌هایی كه دارد، خالی از نكات آموزنده هم نیست. تأكید بر عزت و كرامت انسانی ـ كه در اسلام عزیز نیز فراوان بدان اشاره رفته است ـ از نقاط قوت این دیدگاه به شمار می‌رود. همچنین می‌بینیم كه ‌نیچه‌ ارباب كلیسا را به دلیل توصیه به ریشه‌كنی غرایز سرزنش می‌كند و معتقد است روش درست در برخورد با غرایز سركش، مهار آنها است نه نابودسازی آنها:
كلیسا با قاطعیتی تمام،‌ با شهوت‌ها نبرد می‌كند،‌ روش و درمانش از مردی افكندن است. كلیسا هرگز نمی‌پرسد كه چگونه انسان می‌تواند میل خود را روحانی،‌ زیبا و ملكوتی سازد. بلكه، بر عكس، پیوسته نظام خویش را بر نابود كردن (نفس‌پرستی،‌ غرور،‌ قدرت،‌ آز و كینه‌توزی) بر می‌گمارد. اما حمله بردن بر ریشة شهوت‌ها،‌ یعنی هجوم به ریشة زندگانی، رویة كلیسا دشمنی با زندگانی است.(418)
2. واكنشی در برابر اخلاق مسیحی:
‌دیدگاه اخلاقی نیچه در حقیقت واكنشی بود در برابر نظریه‌های افراطی مسیحی و رواقی كه با تكیه و تأكید بر آموزه‌هایی چون تسلیم در برابر قضا و قدر الهی و ارائة تفاسیری نادرست از آن، حاصلی جز خمود و سستی اخلاقی، در پی نداشته‌اند. شاید بتوان گفت كه
﴿ صفحه 217 ﴾
‌نیچه‌ یكی از جدی‌ترین منتقدان نظام اخلاقی مسیحی و رواقی در طول تاریخ بوده است. خود وی در این باره می‌گوید:
مسیحیت را محكوم می‌كنم، وحشتناك‌ترین اتهامی را كه تاكنون دادستانی بر زبان آورده بر ضد آن برپا می‌دارم. از دیدگاه من، مسیحیت نهائی‌ترین صورتِ تصورپذیر تباهی است، ... من مسیحیت را نفرین و لعنتی عظیم می‌نامم. ... آن را تنها داغ ننگ جاوید بشریت می‌نامم.(419)
‌به نظر می‌رسد كه انتقاد نیچه از نظام اخلاقی مسیحی و رواقی تا اندازه‌ای قابل توجیه باشد و افراط در حالت تواضع و تسلیم و انقیاد و سر به زیر بودن در اخلاق مسیحی و رواقی ناپذیرفتنی است.
‌با این همه، متأسفانه،‌ خود نیچه نیز به وادی تفریط گرائید و با مطلق دانستن ارزش قدرت و بی‌ارزش پنداشتن هر گونه ترحم و عطوفتی،‌ با عقل سلیم به مخالفت پرداخته است. به عبارت دیگر، برای فرار از چالة ظلم پذیری به چاه ظلم كردن و ستمگری سقوط كرده است. وی حسن و قبح ذاتی عدل و ظلم را نادیده گرفته و‌ ‌لذا حتی كارهای عادلانه‌ای كه عامل ضعف یا معلول آن باشند، بد و كارهای ظالمانه‌ای كه علت یا معلول قدرت باشند،‌ خوب می‌داند.
3. تكیه بر تكامل داروینی:
‌برخی از نویسندگان،(420)‌ با استناد به كلماتی از نیچه،‌ بر تأثیر پذیری وی از نظریه تكاملی داروین صحه گذاشته‌اند. اما نیچه در برخی از سخنانش به شدت بر نظریة‌ داروین می‌تازد و می‌گوید گزینش طبیعت به نفع «نیرومندتران» و «نیك بنیادتران» نیست؛‌ بلكه آنچه با آن رو به رو هستیم «حذف نمونه‌های خوشبخت» است.(421)‌ در عین حال، همان طور كه در تقریر
﴿ صفحه 218 ﴾
‌دیدگاه ‌نیچه‌ دیدیم، گاه برای توجیه نظریه خود به جریان طبیعی جهان استناد می‌كند و با اشاره به این كه در طبیعت،‌ موجودات ضعیف و ناتوان پایمال می‌گردند و راه برای شكوفایی توانمندان ‌گشوده می‌گردد‌، می‌گوید:
خود زندگی هیچ گونه همبستگی،‌ هیچ گونه «حقوق برابر»، را میان اجزای سالم و منحط یك اندامه به رسمیت نمی‌شناسد؛ باید جزء منحط را جدا كرد؛ با این كه كل از میان خواهد رفت. همدردی برای منحطان،‌ حقوق برابر برای سست بنیادان،‌ این ژرف‌ترین بی‌اخلاقی است؛ این، خود،‌ به عنوان اخلاق، ضد طبیعت می‌باشد!(422)
‌اما اشكال اساسی به این نظریه اخلاقی این است كه می‌خواهد قانون اخلاقی را به قانون حاكم بر یك واقعیت طبیعی و غیر اختیاری تشبیه كرده و بر اساس قانون طبیعت، قوانین اخلاقی را استخراج كند. و حال آن كه طبیعت بی‌جان و عاری از انگیزه نمی‌تواند مبنایی برای اخلاق،‌ كه در آن نیت و انگیزه و اختیار نقش محوری دارد،‌ قرار گیرد و ملاك خوبی و بدی افعال دانسته شود. قلمرو طبیعت، قلمرو پدیده‌های جبری و موجودات بی‌اراده و بی‌شعور است؛ در حالی كه قلمرو اخلاق و قوانین اخلاقی، قلمرو پدیده‌های انتخابی و اختیاری است و قوام اخلاق به ادراك و اختیار و شعور و انتخاب و نیت و قصد و امثال آن است. بنابراین، صرف این كه در نظام طبیعت،‌ ضعیف پایمال است، نمی‌تواند یك نظام ارزشی و اخلاقی برای ما به وجود آورد.

4. فروكاستن منزلت انسانی در حد درندگان:
‌قدرت‌گرایی نیچه شباهت زیادی با لذت‌گرایی حسی آریستیپوس دارد. آریستیپوس «لذت» را صوت طبیعت و لذت‌جویی را امری مطابق فطرت و طبیعت آدمی می‌پنداشت و در نتیجه ارزش آدمی را تا سطح حیوانات و چهارپایان تنزل می‌داد. و نیچه نیز بر این پندار
﴿ صفحه 219 ﴾
‌است كه قدرت و قدرت‌طلبی صوت طبیعت و مقتضای فطرت و طبیعت آدمی و قانون حیات است، و در نتیجه ارزش آدمی را تا حد حیوانات درنده پایین می‌آورد. مكتب ‌آریستیپوس‌ بُعد شهوانی آدمی را تقویت می‌كرد و مكتب نیچه بُعد سبعیت و درنده‌خویی او را. و هر دو مكتب در حقیقت به یكسان اساس ارزش اخلاقی را نشانه گرفته و آن را نابود می‌كنند. بر اساس نظام اخلاقی ‌نیچه‌ به هیچ وجه نمی‌توان از این دو اصل اخلاقی مورد قبول همة‌ نظام‌های اخلاقی و همة‌ انسان‌های عاقل كه «عدالت خوب است» و «ظلم بد است» دفاع كرد. هر كاری كه در خدمت افزایش قدرت باشد، «خوب» و هر كاری كه موجب كاهش قدرت و توانایی انسان شود،‌ «بد» است. یعنی محور و معیار خوب و بد، «قدرت» است و نه «ظلم» و «عدل» یا امثال آن. بنابراین، اگر كاری ظالمانه موجب افزایش قدرت شود، آن كار از نظر ‌نیچه‌ «خوب» است و یا اگر كاری عادلانه موجب كاهش و ضعف قدرت شود، آن كار «بد» خواهد بود!
﴿ صفحه 221 ﴾

فصل پنجم: تطورگرایی

یكی دیگر از مكاتب واقع‌گرای اخلاقی، كه می‌توان آن را از سنخ نظریات واقع‌گرای طبیعی به حساب آورد، مكتب تطورگرایی است. مبدع و بنیانگذار این مكتب هربرت اسپنسر (1820 ـ 1903)، فیلسوف انگلیسی، است. با اندك نگاهی به آثار اسپنسر، به خوبی، دانسته می‌شود كه مسألة‌ تطور و تكامل سراسر اندیشه او را فراگرفته بود. هر چند نظریه تطور، بیشتر با نام داروین (1809 ـ 1882) گره خورده است؛ اما در حقیقت مبدع و طراح اصلی این نظریه، اسپنسر بود. وی «مدتی پیش از داروین، مسأله را در رساله‌ای به نام «نظریه تكامل» (1852) و در كتاب «اصول روانشناسی» (1855) بیان كرده بود.»(423) چنین گفته‌اند كه زمانی كه وی تصمیم گرفت‌ مقالات و رسالات خود را در یك مجموعه گردآوری كرده و به چاپ رساند، از وحدت و تسلسل عقاید و افكار خود متعجب گردید و این فكر به ذهنش خطور كرد كه نظریه تحول و تطور را می‌توان، مانند زیست شناسی، در علوم دیگر نیز به كار برد. زیرا با این نظریه نه تنها تطور انواع و اجناس به خوبی توضیح داده می‌شود؛ «بلكه تطور و تحول طبقات ارض و ستارگان و تاریخ سیاسی و اجتماعی و مفاهیم اخلاقی و زیبا شناسی را نیز» می‌توان به زیبایی تبیین كرد.(424) بدین ترتیب، وی اندیشه تطور و تحول را از حوزه زیست‌شناسی فراتر برده و آن را در عرصه‌های مختلف عالم وجود و در همه قلمروهای مختلف علمی، اعم از جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی، سیاست، زیبایی‌شناسی و اخلاق، جاری می‌دانست.
﴿ صفحه 222 ﴾