نقد و بررسی مکاتب اخلاقی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: احمدحسین شریفی

فصل چهارم: قدرت‌گرایی

فردریش نیچه (1844 ـ 1900)، یكی از فیلسوفان و اندیشمندان بزرگ آلمانی است كه در قرن بیستم توجه بسیاری از اندیشمندان غربی را به خود جلب كرد. آندره مالرو، نویسندة‌ معاصر فرانسوی درباره اهمیت و جایگاه اندیشه‌های وی در فرهنگ غرب می‌نویسد: «اندیشه‌های بنیادی قرن بیستم یا از آنِ ماركس است یا از آنِ نیچه. از زمان درگذشت این دو فیلسوف تا امروز هیچ نویسنده و متفكری از تأثیر آنها آزاد نبوده است.»(399) این فیلسوف بزرگ هر چند در ابعاد مختلف فلسفه،‌ نظریات خاصی دارد، اما برخی معتقدند كه اهمیت او در درجة اول از حیث اخلاق است.(400) دیدگاه اخلاقی وی،‌ به دلیل نقش محوری و بنیادینی كه به مفهوم «قدرت» می‌دهد، به نام قدرت‌گرایی یا قدرت‌طلبی معروف شده است. در این فصل می‌كوشیم تا به اختصار اصول نظریات اخلاقی وی را بیان كرده، مورد بررسی قرار دهیم:

1. تنفر از اخلاق مسیحی‌

‌نیچه‌ از اخلاق سنّتی و به طور كلی از اخلاق مسیحی متنفر بود. وی ارزش‌های اخلاق مسیحی را مخالف ارزش‌های واقعی می‌دانست. ‌نیچه‌ اخلاق مسیحی را «اخلاق زوال» می‌نامید؛(401)‌ و آن را اخلاقی می‌دانست كه ثمره‌ای جز انحطاط انسانیت و تمدن انسانی ندارد.
﴿ صفحه 212 ﴾
‌وی در تشریح اخلاق مسیحی می‌گوید این اخلاق چیزی جز جنایت در حق حیات نیست. زیرا مسیحیت اهانت و تحقیر به غرایز اصلی حیات را تعلیم می‌دهد. اخلاق مسیحی پدید آورندة انسان‌های انحطاط یافته‌ای است كه نسبت به زندگی و حیات انسانی تنفر دارند و آن را انكار می‌كنند. اخلاق مسیحی برای مقید ساختن نیروهای تعالی‌بخشِ حیاتْ طراحی شده است همه همت و هنر آن این است كه از رشد و پیشرفت مردان برجسته منع كند و ظهور ابرمرد را ناممكن جلوه‌‌گر سازد. از این روی تعریف نیچه از اخلاق، كه نمونة بارز آن را در تعالیم مسیحیت می‌بیند، چنین است: «اخلاق طرز فكر خاص انحطاط پذیرفتگانی است كه با آرزوی كینه‌جویی برانگیخته شدند تا با زیان زدن به زندگانی انتقام خود را بستانند».(402)‌ بنابراین،‌ اخلاق مرسوم، كه برگرفته از آیین مسیحیت و مكتب رواقی است، گذشته از این كه وسیله‌ای برای پیشرفت انسان نیست،‌ در حقیقت، مكتب خون‌آشامی(403) است. انسانی كه واقعاً ضعیف و مریض است و باید كنار گذاشته شود، به عنوان یك انسان خوب و آرمانی توصیف شده است و انسان قوی و سالم به عنوان انسانی شریر و منفور شناسایی شده است!(404)‌
‌به عقیدة نیچه، مسیحیت با ترغیب انسان‌ها به كسب صفاتی مانند نوع‌دوستی، شفقت،‌ خیرخواهی، تسلیم و سرسپاری،‌ شخصیت واقعی انسان را سركوب می‌كند و آن را از شكوفایی باز می‌دارد.(405)‌ وی معتقد بود كه به جای دم زدن از برابری انسان‌ها باید به «انسان
﴿ صفحه 213 ﴾
‌برتر» (ابرمرد) بیندیشیم.(406)‌ و كسب قدرت را سر لوحة‌ اهداف انسانی خود بنشانیم و برای رسیدن به این هدف به فلسفه‌ای نیازمندیم كه «نیرومند را نیرومندتر سازد و برای خستة از دنیا، فلج كننده و نابودی آور باشد».(407)‌ این در حالی است كه ادیان،‌ به ویژه مسیحیت،‌ راهی كاملاً متفاوت در پیش گرفته‌اند.
دین‌های فرمانفرما،‌ از جمله علت‌های اصلیِ فروماندنِ نوع انسان در مرتبه‌ای پست بوده‌اند؛ زیرا بسی از آنچه كه می‌بایست نابود شود را نگاه داشته‌اند. باید بسی شكرگزارشان بود! از دست و زبان كه برآید كه از عهده شكرِ آنچه،‌ به مثل، ‌مردان روحانیِ مسیحیت تاكنون برای اروپا كرده‌اند،‌ به در آید! اینان پس از آرام بخشیدن دردمندان و دل دادن به ستمدیدگان و نومیدان و دادن عصا و تكیه‌گاهی به ناتوانان،‌ و كشاندن پریشان درونان و شوریدگان از جامعه به دیرها و تیمارستان‌ها، دیگر از دستشان چه بر می‌آمد تا با وجدان آسوده و همچون كاری اساسی برای نگاه داشتن بیماران و رنجوران بكنند؟ یعنی،‌ در واقع و به حقیقت،‌ برای خراب كردن نژاد اروپایی چه كاری مانده بودكه نكرده باشند؟ وارونه كردن همة‌ ارزش‌ها ـ این بود آنچه می‌بایست بكنند! یعنی خرد كردن نیرومندان و پوچ كردن امیدهای بزرگ و به تردید افكندن لذتِ زیبایی، و بدل كردن هر آنچه خودكامه و مردانه و پیروزگرانه و سروری خواهانه است، بدل كردن همه غرایزی كه خاص والاترین و نیك از كار درآمده‌ترین نوع انسان است، به سست رأیی و عذاب وجدان و خود ویران‌گری؛ و نیز واگرداندن تمامی عشق به آنچه زمینی است و عشق به فرمان‌روایی بر زمین،‌ به نفرت از زمین و آنچه زمینی است.(408)
‌مسیحیت به همة‌ آنچه كه طبیعی، فطری و غریزی‌ است دست رد می‌زند. اساس مسیحیت بر پایة‌ دشمنی با طبیعت و فطرت است.(409)
﴿ صفحه 214 ﴾

2. نابرابری طبیعی انسان‌ها

‌عدم تساوی میان انسان‌ها و پذیرش وجود نوعی نابرابری طبیعی در میان آنان یكی از مهم‌ترین اصول و مبانی اندیشه اخلاقی ‌نیچه‌ است. وی بر این عقیده بود كه مردم از هیچ جهتی با یكدیگر مساوی نیستند(410)‌ و فریاد برابری و مساوات را معلول ضعف و ناتوانی طرفداران این ایده می‌دانست و به همین دلیل بودكه با نظام دموكراسی كه اشراف و قدرتمندان را هم سطح مردمان عادی می‌سازد،‌ به شدت، مخالفت می‌كرد.(411)‌ وی نظریة‌ خود را مستند به مشی طبیعت كرده و می‌گفت: «طبیعت از برابری نفرت دارد.»