نقد و بررسی مکاتب اخلاقی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: احمدحسین شریفی

نقد و بررسی‌

‌این مكتب هر چند مكتبی دلنشین و جذاب است، اما با اشكالات عدیده‌ای مواجه است كه در اینجا به برخی از آنها اشاره می‌كنیم:
1. چرا عاطفه؟
‌اولاً، این كه عاطفه را به عنوان ملاك قرار دهیم، دلیل منطقی ندارد. انسان دارای انواعی از خواسته‌ها است. برخی از آنها غریزی است و برخی دیگر عاطفی و اجتماعی. به چه دلیل تأمین خواسته‌های نوع اول خیر اخلاقی نیست اما تأمین خواسته‌های نوع دوم خیر اخلاقی است. آیا این فقط یك امر قراردادی است، یا آنكه دلیلی منطقی دارد؟ مادر، در خودش احساس می‌كند كه گرسنه است و احتیاج به غذا دارد و اگر غذا نخورد، نیرویش كم و ضعیف می‌شود، ولی از طرف دیگر می‌بیند كه بچه‌اش احتیاج به پرستاری و تغذیه دارد. بنابراین، دو خواسته در او هست: نخست این كه در صدد سیر كردن شكم خودش برآید و دوم این كه اقدام به پرستاری بچه و سیر كردن او كند. كدام كار را باید ترجیح دهد؟ ملاك این ترجیح چیست؟ عاطفه‌گرایان می‌گویند باید كار دوم را ترجیح دهد. اما چرا؟ ممكن است گفته شود به این دلیل كه این كار مقتضای عاطفه است. خوب در پاسخ گفته می‌شود همه سخن در این است كه چرا باید مقتضای عاطفه، مقدم شود. و چرا نباید كاری را كه مقتضای غریزه است انجام گیرد. باز هم ممكن است گفته شود كه چون این كار یك خواست انسانی است. و این امتیازی است برای انسان كه سایر حیوانات از آن بی‌بهره‌اند. اما این ادعا كه عاطفه مخصوص انسان است و در حیوان وجود ندارد، ادعایی بی‌دلیل است. بلكه شواهدی وجود دارد كه در حیوانات نیز كما بیش عاطفه وجود دارد. مرغی كه جوجه‌هایش از تخم در می‌آیند نسبت به آنها عاطفه دارد. اگر گربه‌ای بخواهد به جوجه‌های او صدمه‌ای بزند واكنش نشان می‌دهد و حتی برای حفظ جان جوجه‌هایش جان خود را به خطر می‌اندازد. بالاتر از این حتی در برخی از حیوانات عواطف اجتماعی نیز مشاهده می‌شود. حیواناتی كه كما بیش دارای زندگی اجتماعی هستند نسبت به
﴿ صفحه 209 ﴾
‌هم‌نوعانشان عاطفه دارند. اگر كسی به آنها لطمه بزند ناراحت می‌شوند. حتی آنهایی كه زندگی اجتماعی ندارند دارای چنین عواطفی هستند. به عنوان مثال، اگر كسی بخواهد لانة كلاغی را از روی درختی بردارد، كلاغ‌های دیگر به محض آگاهی از این كار، به آن فرد حمله می‌كنند. با این كه زندگی آنها اجتماعی نیست.
‌به هر حال، اگر معنای عاطفه این است كه نفعش به دیگران می‌رسد و برای راحتی دیگران خود را ناراحت می‌كند، حیوانات نیز چنین حالتی را دارند. ما از حالات درونی سگ چه خبر داریم كه بگوییم او از پرستاری بچه‌‌اش لذت نمی‌برد. آثارش را كه می‌بینیم با انسان تفاوتی ندارد. همان رفتاری كه انسان با بچه‌اش دارد، حیوان هم دارد.
2. نادیده گرفتن خواسته‌های عقلانی
‌افزون بر این، گویا عاطفه‌گرایان تصور كرده‌اند كه ما فقط دو چیز داریم: عاطفه و غریزه. و در این میان، حق تقدم را به عاطفه داده‌ و آن را ملاك اخلاق دانسته‌اند. در حالی كه ما انگیزه‌های دیگری نیز داریم. خواسته‌های دیگری هم كه فراتر از غرایز و عواطف هستند در ما وجود دارد، آنها را هم باید بررسی كنیم. خواسته‌هایی كه آنها را به كمك عقل می‌توانیم درك كنیم و به وجودشان پی ببریم و عقل هم حكم می‌كند كه آن خواسته‌ها دارای ارزش بیشتری هستند. به تعبیر دیگر، به جای عاطفه، چرا عقل را كه به راستی معیار امتیاز انسان از حیوان است، به عنوان ملاك ارزش نپذیریم؟ بسیاری از فیلسوفان، برخلاف هیوم، عقل را بردة عواطف نمی‌دانند؛ بلكه آن را حاكم و مدیر عواطف و غرایز دانسته و معتقدند كه همه غرایز و عواطف باید در خدمت عقل باشند.
3. عدم جامعیت
‌اشكال دیگر این است كه بر اساس این مكتب، اخلاق منحصر به مسائل اجتماعی و روابط گروهی خواهد شد. لازمة این سخن این است كه سه قسم دیگر از افعال انسانی را از دایرة ارزش‌گذاری‌‌های اخلاقی بیرون بدانیم. یعنی افعالی كه هر فردی در رابطه با خودش انجام
﴿ صفحه 210 ﴾
‌می‌دهد و سود و زیان آنها به خودش بر می‌گردد؛ افعالی كه مربوط به روابط بین او و خداوند هستند و افعالی كه متعلق آنها محیط زیست، به معنای عام كلمه، اعم از حیوانات، جنگل‌ها، مراتع، دریاها و امثال آن، هستند.

﴿ صفحه 211 ﴾

فصل چهارم: قدرت‌گرایی

فردریش نیچه (1844 ـ 1900)، یكی از فیلسوفان و اندیشمندان بزرگ آلمانی است كه در قرن بیستم توجه بسیاری از اندیشمندان غربی را به خود جلب كرد. آندره مالرو، نویسندة‌ معاصر فرانسوی درباره اهمیت و جایگاه اندیشه‌های وی در فرهنگ غرب می‌نویسد: «اندیشه‌های بنیادی قرن بیستم یا از آنِ ماركس است یا از آنِ نیچه. از زمان درگذشت این دو فیلسوف تا امروز هیچ نویسنده و متفكری از تأثیر آنها آزاد نبوده است.»(399) این فیلسوف بزرگ هر چند در ابعاد مختلف فلسفه،‌ نظریات خاصی دارد، اما برخی معتقدند كه اهمیت او در درجة اول از حیث اخلاق است.(400) دیدگاه اخلاقی وی،‌ به دلیل نقش محوری و بنیادینی كه به مفهوم «قدرت» می‌دهد، به نام قدرت‌گرایی یا قدرت‌طلبی معروف شده است. در این فصل می‌كوشیم تا به اختصار اصول نظریات اخلاقی وی را بیان كرده، مورد بررسی قرار دهیم:

1. تنفر از اخلاق مسیحی‌

‌نیچه‌ از اخلاق سنّتی و به طور كلی از اخلاق مسیحی متنفر بود. وی ارزش‌های اخلاق مسیحی را مخالف ارزش‌های واقعی می‌دانست. ‌نیچه‌ اخلاق مسیحی را «اخلاق زوال» می‌نامید؛(401)‌ و آن را اخلاقی می‌دانست كه ثمره‌ای جز انحطاط انسانیت و تمدن انسانی ندارد.
﴿ صفحه 212 ﴾
‌وی در تشریح اخلاق مسیحی می‌گوید این اخلاق چیزی جز جنایت در حق حیات نیست. زیرا مسیحیت اهانت و تحقیر به غرایز اصلی حیات را تعلیم می‌دهد. اخلاق مسیحی پدید آورندة انسان‌های انحطاط یافته‌ای است كه نسبت به زندگی و حیات انسانی تنفر دارند و آن را انكار می‌كنند. اخلاق مسیحی برای مقید ساختن نیروهای تعالی‌بخشِ حیاتْ طراحی شده است همه همت و هنر آن این است كه از رشد و پیشرفت مردان برجسته منع كند و ظهور ابرمرد را ناممكن جلوه‌‌گر سازد. از این روی تعریف نیچه از اخلاق، كه نمونة بارز آن را در تعالیم مسیحیت می‌بیند، چنین است: «اخلاق طرز فكر خاص انحطاط پذیرفتگانی است كه با آرزوی كینه‌جویی برانگیخته شدند تا با زیان زدن به زندگانی انتقام خود را بستانند».(402)‌ بنابراین،‌ اخلاق مرسوم، كه برگرفته از آیین مسیحیت و مكتب رواقی است، گذشته از این كه وسیله‌ای برای پیشرفت انسان نیست،‌ در حقیقت، مكتب خون‌آشامی(403) است. انسانی كه واقعاً ضعیف و مریض است و باید كنار گذاشته شود، به عنوان یك انسان خوب و آرمانی توصیف شده است و انسان قوی و سالم به عنوان انسانی شریر و منفور شناسایی شده است!(404)‌
‌به عقیدة نیچه، مسیحیت با ترغیب انسان‌ها به كسب صفاتی مانند نوع‌دوستی، شفقت،‌ خیرخواهی، تسلیم و سرسپاری،‌ شخصیت واقعی انسان را سركوب می‌كند و آن را از شكوفایی باز می‌دارد.(405)‌ وی معتقد بود كه به جای دم زدن از برابری انسان‌ها باید به «انسان
﴿ صفحه 213 ﴾
‌برتر» (ابرمرد) بیندیشیم.(406)‌ و كسب قدرت را سر لوحة‌ اهداف انسانی خود بنشانیم و برای رسیدن به این هدف به فلسفه‌ای نیازمندیم كه «نیرومند را نیرومندتر سازد و برای خستة از دنیا، فلج كننده و نابودی آور باشد».(407)‌ این در حالی است كه ادیان،‌ به ویژه مسیحیت،‌ راهی كاملاً متفاوت در پیش گرفته‌اند.
دین‌های فرمانفرما،‌ از جمله علت‌های اصلیِ فروماندنِ نوع انسان در مرتبه‌ای پست بوده‌اند؛ زیرا بسی از آنچه كه می‌بایست نابود شود را نگاه داشته‌اند. باید بسی شكرگزارشان بود! از دست و زبان كه برآید كه از عهده شكرِ آنچه،‌ به مثل، ‌مردان روحانیِ مسیحیت تاكنون برای اروپا كرده‌اند،‌ به در آید! اینان پس از آرام بخشیدن دردمندان و دل دادن به ستمدیدگان و نومیدان و دادن عصا و تكیه‌گاهی به ناتوانان،‌ و كشاندن پریشان درونان و شوریدگان از جامعه به دیرها و تیمارستان‌ها، دیگر از دستشان چه بر می‌آمد تا با وجدان آسوده و همچون كاری اساسی برای نگاه داشتن بیماران و رنجوران بكنند؟ یعنی،‌ در واقع و به حقیقت،‌ برای خراب كردن نژاد اروپایی چه كاری مانده بودكه نكرده باشند؟ وارونه كردن همة‌ ارزش‌ها ـ این بود آنچه می‌بایست بكنند! یعنی خرد كردن نیرومندان و پوچ كردن امیدهای بزرگ و به تردید افكندن لذتِ زیبایی، و بدل كردن هر آنچه خودكامه و مردانه و پیروزگرانه و سروری خواهانه است، بدل كردن همه غرایزی كه خاص والاترین و نیك از كار درآمده‌ترین نوع انسان است، به سست رأیی و عذاب وجدان و خود ویران‌گری؛ و نیز واگرداندن تمامی عشق به آنچه زمینی است و عشق به فرمان‌روایی بر زمین،‌ به نفرت از زمین و آنچه زمینی است.(408)
‌مسیحیت به همة‌ آنچه كه طبیعی، فطری و غریزی‌ است دست رد می‌زند. اساس مسیحیت بر پایة‌ دشمنی با طبیعت و فطرت است.(409)
﴿ صفحه 214 ﴾