سجاده های سلوک(شرح مناجات‌های امام سجاد علیه‌السلام)جلد دوم

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: کریم سبحانی

خداوند و الهام کردن یاد خود بر دل بندگان شایسته

كسانی كه اهل بندگی خدایند و پیوسته به یاد او هستند، اگر زمینه‌های غفلت هم فراهم شود و عاملی بخواهد ذهن آنها را از یاد خدا منحرف كند، خداوند وسیله‌ای فراهم می‌آورد كه از غفلت‌ به‌در آیند و توجهشان معطوف به خداوند شود. البته آنان كه ارتباطشان با خداوند قوی‌تر است، وقتی در آستانة غفلت قرار می‌گیرند، اشارتی كافی است تا قلبشان متوجه خداوند شود. اما كسانی كه ارتباطشان چندان قوی نیست، خداوند با وسایل مؤثرتر و قوی‌تری چون بیماری و فقر آنان را به یاد خود می‌اندازد و غفلتشان را می‌زداید. به‌هرروی وقتی انسان اهل بندگی و اطاعت خداست، حتی اگر خودش هم متوجه نباشد و دچار غفلت شود، خداوند یادش را به قلب او الهام می‌كند. بر این اساس است كه امام سجاد(علیه السلام) در ادامة مناجات خود می‌فرمایند:
اِلَهی فَأَلهمْنَا ذكِرَكَ فِی الْخَلاء وَالْمَلاء وَالَّلیْلَ وَالنَّهارِ وَالاَعلانِ وَالاَسْرارِ وَفی السَّراءِ وَالضَّراءِ وانِسْنَا باِلذِّكرِ الخَّفِّی وَاسْتَعْمِلنا بِاْلعَمَل الزَّكیِّ والسَّعیِ المَرضیِّ وجَازنِا بِالمیزان الوَفِیِّ؛ «خدایا، به ما الهام كن كه در خلوت و در جمع، و در شب و روز، و در ظاهر و باطن، و در حال خوشی و ناخوشی به یاد تو باشیم و ما را با ذكر پنهان مأنوس كن تا همواره دل ما به یاد تو باشد و ما را به عمل مخلصانه و كوشش پسندیده مشغول كن و ما را از میزان كامل بگذران».
﴿ صفحه 286 ﴾
انسان با ذكر لفظی و به‌ویژه در جمع نمی‌تواند با ذكر انس بگیرد و چه‌بسا دراین‌صورت ازروی عادت ذكر بگوید. انس با ذكر وقتی حاصل می‌شود كه انسان از ژرفای دل به خداوند توجه یابد و در خلوت و پنهان از چشم‌ دیگران با خدا ارتباط برقرار كند و به یاد او باشد. وقتی انسان با تمرین و ممارست و مداومت در ذكر، با خدا مأنوس شد، اگر لحظه‌ای خدا را فراموش كند، ناراحت می‌شود و احساس می‌كند كه گم‌شده‌ای دارد. كسی كه با ذكر خداوند انس نیافته، باید زمینه و آمادگی كافی را در خود فراهم آورد تا برای چند لحظه اذكاری چون الله اكبر و الحمد لله را بگوید؛ اما آن‌كه با ذكر خدا انس یافته، لحظه‌ای نمی‌تواند ذكر خدا را رها كند و همواره ذكر خدا را بر لب دارد و با دل نیز به یاد خداست و اگر عاملی او را از ذكر خدا جدا كند، سخت ناراحت می‌شود. البته باید به یاد داشت كه همة امور به دست خداست و اوست كه باید دل انسان را با خود پیوند زند و قلب انسان را با نور هدایت و یاد خود زنده بدارد و توفیق انس یافتن با ذكر خویش را به او عنایت كند.
﴿ صفحه 287 ﴾

گفتار پنجاه‌و‌ششم: جلوه‌ها و آثار ذكر خدا

وَلَا تَسْكُنُ النُّفُوسُ إِلَّا عِنْدَ رُؤْیَاكَ؛ أَ نْتَ الْمُسَبَّحُ فِی كُلِّ مَكَانٍ، وَالْمَعْبُودُ فِی كُلِّ زَمَانٍ، وَالْمَوْجُودُ فِی كُلِّ أَوَانٍ، وَالْمَدْعُوُّ بِكُلِّ لِسَانٍ، وَالْمُعَظَّمُ فِی كُلِّ جَنَان ؛ «خدایا، دل‌های واله و حیران، به عشق و محبت تو وابسته‌اند، و عقل‌های مختلف بر معرفت تو جمع شده‌اند. دل‌ها جز با یاد تو آرام نمی‌شوند و نفوس جز با دیدار تو سكونت نمی‌یابند. تویی كه در هرجا و مكانی ستایشت می‌كنند و در هر زمان می‌پرستندت و در هر برهه و زمانی وجود داری و یافت می‌شوی، و با هر زبانی تو را می‌خوانند و در هر دلی با عظمت یاد می‌شوی».
در جملة اول این فراز، نقطة اوج عواطف انسان در عشق‌ورزی با خدا به نمایش درآمده و جملة دوم بیانگر آن است كه هیچ عقلی از معرفت و شناخت خدا بی‌بهره نیست و خداوند متعال عقل‌ها را چنان آفریده است كه بتوانند او را بشناسند. ازاین‌رو، هر عقلی دست‌كم از پایین‌ترین مرتبة معرفت خداوند بهره‌مند است. در این فراز دو مفهوم متفاوت را می‌بینیم كه یكی با واژگانی چون «هیام» و «وله» به عواطف و
﴿ صفحه 288 ﴾
احساسات مربوط می‌شود و دیگری شامل واژگان «نفس»، «قلب» و «عقل» حاكی از هویت و حقیقت انسان و مركز عواطف، ادراكات و احساسات و منبع شناخت اوست.

بررسی حقیقت نفس و قلب و عقل

حقیقت و هویت انسان، نفس و روح اوست كه حقیقتی ثابت و پایدار است و به‌رغم تغییرات و دگرگونی‌های متوالی كه در بدن انسان پدید می‌آید، باقی و ثابت است. این همان حقیقتی است كه ما با واژة «من» بدان اشاره می‌كنیم، و بدن ابزار آن به‌حساب می‌آید. از این نظر، حتی اگر ما در شرایطی قرار بگیریم كه هیچ‌گونه توجهی به بدن و اعضا و اندام آن نداشته باشیم، وجود خویش یعنی نفس و روح خود را درك می‌كنیم. ابن‌سینا دربارة درك نفس فارغ از همة تعلقات، و به‌تعبیر‌دیگر، درك خویشتن در فضای خلأ مطلق، می‌گوید:
شما خود را در یك حالت و خلقت اولیه فرض كنید؛ درحالتی‌كه هیچ‌گونه ناراحتی بر شما عارض نیست. به‌بیان دیگر، خود را در یك فضای مطلق تصور كنید؛ درحالی‌كه از سرما و گرما عاری باشید. نه ناراحتی داشته باشید و نه خوشی؛ نه لذت داشته باشید و نه الم؛ حتی خود را در حالی فرض كنید كه هیچ‌گونه تعلیمی از پدر و مادر خود نیز دریافت نكرده‌اید. در چنین حالتی كه فقط به ذات خود توجه دارید، نه به هیچ‌چیز دیگر، حتی به اعضا و اجزای خود نیز توجه ندارید، فقط من و نفس خود را درك می‌كنید. در این حالت نفس از همة قوای خود غافل است و فقط به خود توجه دارد و به اینكه من هستم.(185)
﴿ صفحه 289 ﴾
پس بدن و اندام‌های آنْ هویت و حقیقت انسان را تشكیل نمی‌دهد و وقتی ما از خویشتن و «من» سخن می‌گوییم به بدن خود اشاره نداریم؛ چون این بدن همواره در حال تغییر و تبدیل است و به‌رغم این تغییرات، آنچه هویت و خویشتن ما به‌حساب می‌آید باقی است و هیچ تغییر و تبدیلی در آن پدید نمی‌آید. حقیقت ما همان نفس و روحی است كه منبع شعور، آگاهی، احساسات و ادراكات ماست و بدن و عناصر مادی وجود ما، فاقد شعور و احساسات و ادراكات است و تنها ابزاری است كه در اختیار روح و نفس ما قرار گرفته‌ است تا بتوانیم به كمك آن اراده و تصمیمات خود را اجرا كنیم.
پس آنچه با لفظ «من» بدان اشاره می‌كنیم، بدن نیست؛ بلكه نفس و روح است كه هویت انسان را تشكیل می‌دهد، و بدن ابزار آن به‌حساب می‌آید. البته در جای خود و در مباحث روان‌شناسی بحث است كه آیا ما در كنار روح بُعد غیرمادی دیگری نیز به نام «روان» داریم یا آنكه این هر دو یكی هستند. وقتی می‌گوییم من تصمیم می‌گیرم، من می‌اندیشدم، من محبت دارم، من خشم و كین دارم، من می‌ترسم، درواقع «من» همان روح ماست كه ما آن افعال و صفات و سایر خصلت‌ها را بدان نسبت می‌دهیم. در قرآن نیز هم واژه «نفس» و هم «روح» در كنار «قلب» و «عقل» و سایر واژگان مشابه به‌كار رفته است و اهل لغت و تفسیر موارد كاربرد و ویژگی‌هایی را كه به لحاظ آنها هریك از آن واژگان استعمال می‌شوند، بررسی كرده‌اند.
پرواضح است كه منظور از نفس در این بحث و در مناجات امام سجاد(علیه السلام) ماهیت فلسفی آن است، و اصطلاحاتی نظیر نفس اماره و نفس مطمئنه كه ماهیت اخلاقی دارند و در مباحث اخلاق مطرح می‌شوند، به‌حسب برخی از ویژگی‌های اخلاقی نفس و روح اطلاق می‌گردند. همچنین منظور از قلب، عضو صنوبری‌شكل درون سینه نیست؛ بلكه قلب در ادبیات قرآن و احادیث و در عرف عام، حیثیتی از نفس و روح است كه گرایش‌هایی چون دوست داشتن‌، میل و اراده، نفرت، دشمنی و احساسات بدان نسبت
﴿ صفحه 290 ﴾
داده می‌شود و در زبان عربی و در قرآن، علاوه بر «قلب»، واژة «فؤاد»‌ نیز برای این حیثیت از نفس به‌كار می‌رود. با توجه به ترادف و اشتراك معنایی واژة قلب و فؤاد است كه رؤیت، هم به قلب نسبت داده می‌شود و هم به فؤاد. قرآن درباره رؤیت فؤاد می‌فرماید: مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى(186)؛ «دل آنچه را دید دروغ نپنداشت». در كاربرد دیگر فؤاد در قرآن، خداوند پس ‌از آنكه به مادر حضرت موسی فرمان می‌دهد كه او را در دریا بیفكند تا از خطر دشمنان رهایی یابد، از او می‌خواهد كه نگران فرزندش نباشد و وعده می‌دهد كه فرزندش را به او برگرداند و او را از پیامبران خود قرار دهد؛ آن‌گاه می‌فرماید: وَأصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغًا إِنْ كَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلا أَنْ رَبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ؛(187) «و مادر حضرت موسی را دل [از ترس و اندوه] تهی گشت و هرآینه نزدیك بود كه آن [راز] را فاش سازد اگر نه آن بود كه دل او را [بر صبر و ثبات] استوار كردیم تا از باوردارندگان [وعدة ما] باشد».
گاهی به‌حسب شأن ادراكی نفس، واژة عقل به‌كار می‌رود و ادراكات نفس به عقل، كه شأنی از نفس به‌حساب می‌آید، نسبت داده می‌شود. البته قرآن تعقل و ادراك را به قلب نیز نسبت داده است؛ مانند آیة: لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا... .(188) در جای خود باید بررسی شود كه آیا عقل و قلب قوای نفس به‌حساب می‌آیند یا شئون آن؛ ‌چنان‌كه بین حكما معروف است كه عقل قوة خاصی نیست؛ بلكه عقل كار نفس است. همچنین قلب را نمی‌توان قوة خاصی به‌حساب آورد؛ چون كارهای گوناگونی بدان نسبت داده شده است كه از جهت ماهیت با هم متفاوت‌اند. یك دسته از آنها انفعال است و دستة دیگر فعل. به‌عبارت‌دیگر، قلب همان نفس انسان است، از آن نظر كه ادراكات، احساسات و
﴿ صفحه 291 ﴾
عواطف دارد. حتی قرآن انتخاب و اختیار را نیز به قلب نسبت داده است: لا یُؤَاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِی أَ یْمَانِكُمْ وَلَكِنْ یُؤَاخِذُكُمْ بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ؛(189) «خدا شما را به سوگندهای سر زبانی مؤاخذه نمی‌كند؛ ولی بدانچه دل‌هاتان برمی‌گزیند، مؤاخذه می‌كند».