سجاده های سلوک(شرح مناجات‌های امام سجاد علیه‌السلام)جلد دوم

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: کریم سبحانی

گفتار پنجاهم: جستاری در چیستی و گسترة معرفت خدا (3)

مروری بر مطالب پیشین

در جلسة پیشین دربارة شناخت خداوند سخن گفتیم. در‌این‌باره، به اقسام شناخت كه عبارت‌اند از شناخت حصولی و حضوری پرداختیم و گفتیم علاوه بر امكان علم حصولی به خداوند و صفات او، كه از طریق مفاهیم ذهنی به دست می‌آید، می‌توان معرفت شهودی و حضوری به خداوند نیز داشت. در‌این‌‌باره روایت امام صادقنَّهُمْ عَرَفُوا التَّوْحِیدَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ وَ أَ حْكَمُوا عِلْمَ تَوْحِیدِهِ وَالْإِیمَانُ بَعْدَ ذَلِكَ بِمَا هُوَ وَمَا صِفَتُهُ ثُمَّ عَلِمُوا حُدُودَ الْإِیمَانِ وَحَقَائِقَهُ وَشُرُوطَهُ وَتَأْوِیلَهُ ؛ «آنان توحید را چنان‌كه باید شناخته‌اند و آن را نیك آموخته‌اند و پس ‌از آن به ذات و صفات خدا ایمان دارند؛ سپس حدود ایمان و حقایق و شروط و تفسیرش را فراگرفته‌اند».
سدیر صیرفی كه از یاران ویژة امام بود و از پیشگاه ایشان بهرة ‌فراوانی برده بود،
﴿ صفحه 214 ﴾
وقتی از فهم سخنان امام عاجز می‌ماند و درمی‌یابد كه سخنان امام برای او تازگی دارد، از امام درخواست می‌كند كه سخنان عمیق خود دربارة توحید و ایمان را تفسیر كنند. وی همچنین دربارة طریق معرفت توحید می‌پرسد و امام در لابه‌لای پاسخ خود می‌فرمایند: إِنَّ مَعْرِفَةَ عَیْنَ الشَّاهِدِ قَبْلَ صِفَتِه وَمَعْرِفَةَ صِفَةِ الغائِبِ قَبْلَ عَیْنِه؛ «به‌راستی شناخت خود و عین حاضر پیش از صفتش و شناخت صفت غایب پیش از خود او صورت می‌گیرد».
چنان‌كه گفتیم، معرفت خودِ شاهد و حاضر، و معرفت غایب را كه توسط صفت آن حاصل می‌شود، می‌توان بر علم حضوری و علم حصولی تطبیق داد؛ با این تفسیر كه در معرفت عین شاهد و حاضر، ذات معلوم بدون وساطت صورت و مفاهیم ذهنی به‌‌وسیلة عالِم درك و شهود می‌شود، اما معرفت غایب، معرفتی است حصولی كه به ‌وسیلة مفاهیم ذهن و با شناخت صفات ذات معلوم به دست می‌آید. در شناخت اخیر، ذات معلومْ بی‌واسطه برای نفس عالم درك و شهود نمی‌شود؛ بلكه عالم به‌‌وسیلة صفات به معلومِ غایبْ شناخت ذهنی می‌یابد. پس در این شناخت، ما پیش از آنكه ذات و عین غایب را بشناسیم، صفاتش را می‌شناسیم و با شناخت صفات، به شناخت عین غایب دست می‌یابیم. برای تقریب به ذهن، مثالی حسی ذكر می‌كنیم (البته این مثال با ممثل كه معرفت شاهد است تفاوت دارد؛ چراكه شناخت ما از محسوسات، حصولی و غایبانه است و توسط مفاهیم و صورت برگرفته‌شده از صفات و ویژگی‌های موجود حسی حاصل می‌شود و از‌این‌‌جهت، این شناخت غایبانه، با شناخت عین غایب توسط صفات كه در روایت آمده، انطباق می‌یابد): اگر خداوند به كسی فرزندی بدهد و آن فرزند را نزد او بیاورند و به او نشان دهند، او پیش از آنكه صفات و ویژگی‌هایی چون وزن، قد و رنگ چهرة آن فرزند را بشناسد، خود او را می‌بیند و می‌شناسد و سپس آن صفات و ویژگی‌ها برای او شناخته می‌شوند. با‌این‌حال اگر بخواهند آن كودك را به كسی كه او
﴿ صفحه 215 ﴾
را ندیده معرفی كنند، صفات و ویژگی‌های او را بیان می‌كنند و آن شخص پس‌ از آنكه به وطن خود آمد و آن كودك را مشاهده كرد، می‌نگرد كه آن ویژگی‌ها و صفات بر آن كودك منطبق است. در اینجا چون كودكْ غایب است، شناخت او تنها از راه بیان ویژگی‌ها و صفات او میسر می‌شود.
ئِنَّكَ لأنْتَ یُوسُفُ قَالَ أَنَا یُوسُفُ وَهَذَا أخِی؛(136) «آیا تو خود یوسفی؟ گفت: آری، من یوسفم و این برادر من است». ایشان می‌فرمایند كه آنان یوسف را با خودش شناختند، نه به‌‌واسطة دیگری؛ نیز آنها یوسف را حقیقتاً مشاهده كردند، نه‌آنكه از پیش خود و با پندار دل و توهمات خود بدان آشنایی یابند.

دیدگاه‌های متفاوت دربارة علم حضوری به خدا

اولیای خدا معبود را با خودش می‌شناسند؛ نه‌آنكه از طریق مفاهیم ذهنی و شناخت مفهومیِ صفاتْ به او معرفت غایبانه پیدا كنند؛ مانند آنكه بدانند خدا كسی است كه عالَم را آفریده است. كسی كه خدا را با خودش بشناسد و معرفت او به خداوند كامل باشد و با شهود خود او را بیابد، خداوند چنان خود را به او معرفی می‌كند و در قلب او تجلی می‌یابد كه او هرگز دربارة خدا شك نمی‌كند. با تطبیق معرفت شاهدانه به خداوند بر علم
﴿ صفحه 216 ﴾
حضوری به او، این پرسش مطرح می‌شود كه آیا می‌توان به خداوند علم حضوری داشت؟ در‌این‌‌باره از دیرباز بین علمای معقول اختلاف نظر بوده است. حكمای مشاء برای علم حضوری بیش ‌از یك مصداق قائل نبودند و آن عبارت است از علم ذات به خود. پس مورد انحصاری علم حضوری از دیدگاه آنان، معرفت نفس به خویش است؛ یعنی هر شخصی خود را درك می‌كند و این ادراك به خویش، همان علم حضوری نفس به خویش است. جز این مورد، سایر علومْ حصولی‌اند؛ حتی علم خدا به موجودات نیز حصولی است. حتی ابن‌سینا با آن دقت نظرش در مسائل علمی، قایل بود كه علم الهی به موجودات، توسط صور نقش‌یافته در ذات الهی حاصل می‌شود. بنا بر این‌ نظر، ما نمی‌توانیم به خداوند علم حضوری بیابیم. پس هرجا سخن از علم به خدا و رؤیت و شهود او به میان آمده است، همه در علم حصولی می‌گنجند؛ حتی تعبیر ولكن تُدْرِكُهُ القُلوبُ بِحَقَایِقِ الاِیمانِ؛(137) «اما دل‌ها در پرتو ایمان راستین او را دریابند» نیز ناظر به علم حصولی به خداست. البته با پیشرفت فلسفه به بركت نور اسلام و سخنان اهل‌بیت(علیهم السلام) و به‌ویژه با شكل یافتن حكمت متعالیة صدرالمتألهین، حكمای اسلام به این نتیجه رسیدند كه علم حضوری سه قسم كلی دارد و علاوه بر علم نفس به خویش و قوای خود، علم علت و فاعل ایجادی به معلول، و علم معلول ذی‌شعور به علت ایجاد‌كنندة خود نیز از علوم حضوری‌اند. منظور از علت ایجادی، فاعل و علتی است كه معلول را ایجاد می‌كند، نه فاعلی كه با تركیب مواد و ایجاد تغییر در آنها هیئتی جدید به وجود می‌آورد. فاعل اخیر، اصطلاحاً فاعل و عاملِ اِعدادی شمرده می‌شود. توضیح آنكه وقتی فعلی را به كسی نسبت می‌دهیم، برای نمونه می‌گوییم این ساختمان را فلان بنّا ساخته است، آن بنّا ساختمان را از عدم به وجود نیاورده، بلكه با تركیب و چینش مصالح بر روی هم، تركیب
﴿ صفحه 217 ﴾
و هیئتی جدید به نام ساختمان پدید آورده است. او تنها واسطه و عامل پدیدآوردن ساختمان از مواد پراكنده است و از این نظر، فاعل اعدادی شناخته می‌شود.
عامل و علت ایجادی، چیزی را كه نیست به وجود می‌آورد و كار او تنها تركیب و چینش مواد نیست؛ بلكه او معلول را از كتم عدم به وجود می‌آورد. علت ایجادیِ پدیده‌ها خداوند است و از این نظر خداوند به همة مخلوقات و پدیده‌ها علم حضوری دارد. نفس انسان نیز علت ایجادی افعال و انفعالات خود است و از این نظر نفس همان‌طور كه به خود علم حضوری دارد، به افعال و انفعالات خود نیز علم حضوری دارد. اراده و تصمیمْ معلول نفس انسان‌اند و نفسْ علت ایجادی آنها به‌شمار می‌آید؛ نه‌آنكه عامل اعدادی آنها باشد؛ مانند عامل اعدادی بودن صنعت‌كار برای تولید صنعتی خود. وقتی انسان اراده می‌كند و تصمیم می‌گیرد، آن تصمیم و اراده بدون آنكه پیشینه‌ای داشته باشد، ناگهان توسط نفس به وجود می‌آید، و نفس آن تصمیم و اراده را خلق می‌كند.
همچنین وقتی ما چیزی را مشاهده می‌كنیم، صورت ذهنی آن در ذهن ما پدید می‌آید و نفس ما خالق آن صورت ذهنی است. از این نظر، نفس به صور ذهنیِ نقش‌یافته در آن، علم حضوری دارد. معلول، قائم به علت ایجادی خود است و وجود مستقل از علت خود ندارد. فعل علت برای معلول حضور دارد و ممكن نیست آن علت از بین برود و معلول باقی بماند. ممكن نیست انسان از بین برود و یا توجهش از اراده و صور ذهن خود منصرف شود و اراده، تصمیم و صور ذهنی او باقی بمانند. تا وقتی انسان از اراده و تصمیم و صور ذهنی خود غافل نشده، آنها وجود دارند. پس آنها در ایجاد و بقا نیازمند علت ایجادی خود هستند. همچنین پدیده‌ها و مخلوقات، قائم به علت ایجادی خود (خداوند) هستند و برای خداوند حاضرند و خداوند به آنها علم حضوری دارد. علاوه بر آنكه حدوث و ایجاد آنها به‌‌وسیلة خداوند انجام پذیرفته، بقای آنها نیز لحظه‌به‌لحظه به‌‌وسیلة خداوند افاضه می‌شود و وجود مستمر آنها قائم به اراده و مشیت الهی است.
﴿ صفحه 218 ﴾