سجاده های سلوک(شرح مناجات‌های امام سجاد علیه‌السلام)جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: کریم سبحانی

عالی‌ترین مرتبه معرفت و محبت به خدا

عالی‌ترین مرتبه محبت به خداوند این است که انسان همه کمالات را از آن خدا بداند و ورای کمالات الاهی، کمال مستقلی را برای غیرخدا نشناسد. او بر این باور می‌باشد که هرجا کمالی هست از خداوند و پرتو و جلوه‌ای از کمالات بی‌نهایت پروردگار است، نه اینکه برای غیرخداوند نیز مستقلاً کمالی بشناسد و آن ‌را تابع کمال خدا بداند. این مرتبه از معرفت و محبت به خدا گرچه در اشعار و ادبیات عرفانی ما زیاد نمود و بروز یافته، اما با این وصف فهم و درک آن بسیار دشوار است. در توضیح این مرتبه عالی از معرفت خداوند و محبت به او که انسان وجود و همه کمالات را متعلق به خداوند می‌داند و استقلالی برای غیرخداوند قائل نیست و سایر موجودات و کمالات آنها را مظاهر و پرتو کمالات بی‌نهایت الاهی می‌شناسد؛ باید گفت:
موجودات امکانی مرکّب از ذات و صفات و دارای حیثیت‌های متعدد هستند. همچنان‌که بین ذات و صفاتشان اختلاف و تمایز وجود دارد، صفاتشان نیز متمایز از یکدیگر و متعدد هستند و محبت و علاقه ما به موجودات و افراد به جهت وجود پاره‌ای از صفاتی است که مورد پسند و خوشایند ما قرار گرفته‌اند. وقتی ما می‌نگریم که کسی از صفت سخاوت برخوردار است، او را دوست می‌داریم، گرچه ممکن است او دارای صفات ناپسندی باشد که از آن ناحیه محبت ما به او جلب نمی‌گردد. آن‌گاه اگر آن شخص صفات سخاوت و یا هر صفت شایسته‌ای که محبت ما را برانگیخت از دست داد، محبت ما به او نیز زایل می‌گردد، چون محبت و علاقه ما متوجه صفات و حیثیات افراد است نه ذات آنها. برخی به جهت داشتن جمال و زیبایی ظاهری مورد توجه و محبت دیگران قرار می‌گیرند و وقتی آن جمال و زیبایی از بین برود، به تبع آن محبت و علاقه نیز زایل می‌گردد، چون جمال و زیبایی غیر از ذات است و آنچه متعلق محبت قرار گرفته بود جمال و زیبایی بود، نه ذات شخص زیبا. اما درباره خداوند تعدد
﴿ صفحه 530 ﴾
و تکز معنا ندارد و خداوند بسیط محض است و صفات او عین ذات اوست و چنان‌که بین ذات و صفات خداوند تعدد نیست، در صفات خداوند نیز عینیت و اتحاد جاری است و چون تعدد و تکثر ذات و صفات و حیثیات در حق باری تعالی محال است، نمی‌شود کسی بگوید من خدا را به جهت فلان صفت و حیثیت دوست دارم و فلان صفت او را نمی‌پسندم. خداوند دارای بساطت محض است و درباره خداوند تعدد حیثیت و ترکیب معنا ندارد و اگر محبت انسان به صفات خداوند تعلق گرفت، به ذات او نیز تعلق گرفته است. در مورد انسان که ذات با صفات متفاوت و متعددند و صفت غیر از ذات است، وقتی محبت به صفت تعلق گرفت، به ذات تعلق نمی‌گیرد و ازاین‌روی با فقدان آن صفت محبت نیز از بین می‌رود. ممکن است محبت به شخص خاصی چنان عمیق و شدید باشد که حتی با زوال صفتی که منشأ آن محبت شده باقی بماند و محبت از صفت به ذات توجه یابد، اما درهرصورت ذات انسان با صفاتش متفاوت و متعدد هستند.
پس هم ذات خداوند با صفاتش عین یکدیگرند و هم صفات خداوند عین هم هستند و شناخت و معرفت صحیح خداوند شناختی است که به مجموعه ذات و صفات که عین هم هستند تعلق بگیرد، نه اینکه انسان ابتدائا صفات خداوند را بشناسد و از طریق صفات به ذات او شناخت پیدا کند. آن‌گاه کسانی که به شناخت و معرفت ناب توحیدی و شناخت بساطت ذات و صفات الاهی دست یافته‌اند، گاهی به این مرحله از معرفت می‌رسند که همه کمالات و صفات خوب را متعلق به خداوند می‌دانند و بر آن‌اند که همه صفات و کمالات بالذات تعلق به خداوند دارند و پرتوها و مظاهر وجودی آن کمالات و صفات در سایر موجودات که خود رشحات وجودی پروردگار هستند جاری و ساری می‌گردد. البته دستیابی به این مرحله از معرفت توحیدی بسیار دشوار است و ما حداکثر به این درجه از معرفت می‌رسیم که همه کمالات و آثار
﴿ صفحه 531 ﴾
وجودی را بالذات به خداوند نسبت می‌دهیم و آنها را بالعرض به غیرخدا نسبت می‌دهیم. همچنین محبت ما بالذات به خداوند و بالعرض به غیرخدا تعلق می‌گیرد و به‌خاطر خدا و به تبع محبت خدا، دیگران را دوست می‌داریم. اما در نتیجه رسیدن به آن مرتبه عالی معرفت و شناخت، کمالات و وجود حقیقتاً به خداوند نسبت داده می‌شود و محبت نیز حقیقتاً به خداوند تعلق می‌گیرد و پرتو کمالات و آثار وجودی خداوند به غیرخداوند نیز سرایت می‌کند و مخلوقات همه مظاهر و تجلیات انوار وجودی خداوندند و هیچ استقلال و اصالتی ندارند تا مسئله تبعیت آنان از خداوند مطرح باشد و زیبایی‌ها و صفات خوب آنها نیز پرتوی از کمال الاهی است؛ چنان‌که در دعای عرفه آمده است:
الهی اَنْتَ الَّذى اَشْرَقْتَ الْأَنْوارَ فى قُلُوبِ اَوْلِیآئِک، حَتّى عَرَفُوک وَوَحَّدُوک، وَاَنْتَ الَّذى اَزَلْتَ الْأَغْیارَ عَنْ قُلُوبِ اَحِبَّائِک، حَتّى لَمْ یُحِبُّوا سِواک؛(436) «خدایا، تو آن کسی هستی که انوار تجلی‌ات را بر دل اولیا و دوستانت تاباندی تا آنکه به مقام معرفت تو نایل شدند و تو را به یکتایی شناختند و تو از دل دوستان و مشتاقانت توجه به اغیار را محو کردی تا غیر تو را دوست نداشته باشند».
﴿ صفحه 533 ﴾

گفتار سی‌و ششم: (اهمیت و جـایگاه محبت(2))

جایگاه خداجویان و دوستان خالص خدا

گفتیم آن مرتبه محبت به خداوند که لازمه ایمان است و قابل انفکاک از ایمان به خدا نیست واجب است و نیز مرتبه‌ای از محبت به خداوند که انسان را به انجام واجبات و ترک محرمات وامی‌دارد لااقل به عنوان مقدمه واجب لازم و واجب می‌باشد. اما سایر مراتب محبت به خداوند مستحب و دارای فضیلت‌اند و البته عقل سلیم حکم می‌کند که انسان در صدد تحصیل آن مراتب نیز برآید. در مناجات المریدین که به بررسی آن پرداختیم، عالی‌ترین مراتب قرب الاهی و محبت به معبود ترسیم گشته است که در صورت درک عظمت آن مراتب عالی، انسان درمی‌یابد که آن مراتب عالی از محبت الاهی قابل مقایسه با مقامات دنیوی و همه موفقیت‌های دنیوی که کسب کرده نیست. در این ارتباط در حدیث قدسی(437) آمده است که خداوند خطاب به حضرت داوود فرمود:
یا دَاوُدُ... تَوَاضَعْ لِمَنْ تُعَلّمُهُ وَلا تُطَاوِلْ عَلَی الْمُرِیِدینَ فَلَوْ عَلِمَ أَهْلُ مَحَبَّتیِ
﴿ صفحه 534 ﴾
مَنْزِلَه الْمُرِیدِینَ عِنْدِی لکانُوا لَهُمْ أَرْضاً یَمْشُونَ عَلَیْهَا؛(438) «ای داوود... در برابر شاگردان خود متواضع و فروتن باش و به کسانی که اراده خدا کرده‌اند (و می‌خواهند به مقام قرب الاهی دست یابند) سخت‌گیری مکن. اگر اهل محبت من می‌دانستند که خداجویان و اراده‌کنندگان خدا چه منزلتی در پیشگاه من دارند، خاک پای آنها می‌شدند تا بر روی آنها راه بروند».
دو نکته در این حدیث قدسی وجود دارد:
1. در ابتدا انسان گمان می‌کند که مراد از «مریدین» در این حدیث مریدان حضرت داوود(علیه السلام) است، ولی «مریدین» در اصطلاح روایات و سایر آموزه‌های دینی خداجویان و کسانی هستند که اراده قرب الاهی و حرکت به‌سوی خداوند را دارند؛ هرچند که هنوز به مراحل نهایی نرسیده باشند.
2. تعبیر اَرْضاً یمَشون علیها؛ «خاک پای آنها می‌شوند تا بر روی آنها راه بروند» که بسیار رسا و بلند است، در هیچ روایت دیگری مشاهده نشده است. البته در سایر روایات تعابیر جالبی درباره ضرورت تواضع و فروتنی در برابر دوستان خدا وارد شده است، اما به‌جز این روایت در هیچ روایت دیگری ندیده‌ایم که انسان خاک پای دوستان و سالکان طریق الاهی گردد تا روی آن راه بروند. این بیان حاکی از عظمت و عنایت خداوند به کسانی است که اراده حرکت به‌سوی او را دارند و در صددند که به قرب الاهی نایل گردند، تا آنجا که اگر دوستان خدا که بی‌تردید حضرت داوود نیز در شمار آنان است، به مقام و منزلت متعالی آن جویندگان خدا و سالکان طریق قرب الاهی واقف می‌شدند از شدت فروتنی و تواضع در برابر آنها، خاکسار آنان می‌گردیدند.
همچنین در روایتی از امام صادق(علیه السلام) نقل شده که حضرت فرمودند:
حُبُّ اللَّهِ إِذَا أَضَاءَ عَلَى سِرِّ عَبْدٍ أَخْلَاهُ عَنْ کلِّ شَاغِلٍ، وَکلِّ ذِکرٍ سِوَى اللَّهِ
﴿ صفحه 535 ﴾
الظُلْمَه، وَالْمُحِبُّ أَخْلَصُ النَّاسِ سِرّاً لِلَّهِ، وَأَصْدُقُهُمْ قَوْلًا، وَأَوْفَاهُمْ عَهْداً، وَأَزْکاهُمْ عَمَلًا، وَأَصْفَاهُمْ ذِکراً، وَأَعْبَدُهُمْ نَفْساً تَتَبَاهَى الْمَلَائِکه عِنْدَ مُنَاجَاتِهِ، وَتَفْتَخِرُ بِرُؤْیَتِهِ، وَبِهِ یَعْمُرُ اللَّهُ تَعَالَى بِلَادَهُ، وَبِکرَامَتِهِ یُکرِمُ عِبَادَهُ، یُعْطِیهِمْ إِذَا سَأَلُوا بِحَقِّهِ، وَیَدْفَعُ عَنْهُمُ الْبَلَایَا بِرَحْمَتِهِ، فَلَوْ عَلِمَ الْخَلْقُ مَا مَحَلُّهُ عِنْدَ اللَّهِ وَمَنْزِلَتُهُ لَدَیْهِ مَا تَقَرَّبُوا إِلَى اللَّهِ إِلَّا بِتُرَابِ قَدَمَیْهِ؛(439) «محبت خدا چون روشنی بخشید به باطن بنده، آن ‌را از هرچیزی که آن بنده را به خود مشغول کند و از یاد غیرخدا خالی گرداند، چه آنکه هر ذکری جز ذکر و یاد خدا ظلمت و تاریکی است و محب از جهت باطن خالص‌ترین مردم است و در گفتار راست‌گوترین آنان و در عمل به عهد و پیمان باوفاترین آنهاست. همچنین از لحاظ رفتار و عمل پاک‌ترین آنهاست و باصفاترین مردم باشد از نظر توجه و ذکر پروردگار و کامل‌ترین مردم است از جهت بندگی و عبادت. ملائکه آسمان هنگام مناجات او خوش‌حالی می‌کنند و به دیدن و مشاهده او به خود می‌بالند و افتخار می‌کنند. خداوند به‌واسطه او شهرها را آباد می‌کند و به جهت رحمتی که به او دارد بلا را از مردم دور می‌سازد. پس اگر مردم می‌دانستند که او چه مقام و منزلتی در نزد خدا دارد، برای تقرب به خدا وسیله دیگری جز خاک پای او را انتخاب نمی‌کردند».
در روایت دیگر آمده است: اِنّ اللهَ اَنْزَلَ فی بَعْضِ کُتُبه: عَبْدی اَنَا وَحَقّی لَکَ مُحِبٌّ فَبِحَقّی عَلَیْکَ کُنْ لی مُحِبّا؛(440) «خداوند متعال در برخی از کتب آسمانی خود چنین فرموده است: ای بنده من، قسم به حقی که بر تو دارم، من تو را دوست دارم تو نیز به حقی که بر تو دارم مرا دوست داشته باش».
﴿ صفحه 536 ﴾
احتمال می‌رود در کتابت جمله انا وحقی لک محب تصحیف و اشتباه رخ داده باشد و جمله در اصل چنین باشد: « اَنَا وَحَقّک عَلَیَّ لَکَ مُحِبٌّ » که در این صورت معنای آن جمله چنین خواهد بود: «به آن حقی که تو بر من داری تو را دوست دارم». این تعبیر نسبت به تعبیر اول از لطافت بیشتری برخوردار است و بنابر آن خداوند برای مردم حقی قائل شده و به آن حق سوگند یاد می‌کند. چه اینکه در برخی از آیات قرآن نیز به حق مؤمنان بر خداوند تصریح شده است: وَکانَ حَقًّا عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ؛(441) «نصرت و یاری مؤمنان حقی است بر عهده ما».