سجاده های سلوک(شرح مناجات‌های امام سجاد علیه‌السلام)جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: کریم سبحانی

ناتوانی انسان از درک حقایق متعالی

بی‌تردید معرفت تجلیات و انوار ذات ربوبی از افق فهم ما خارج است و ما به‌دلیل
﴿ صفحه 322 ﴾
محدودیت، نمی‌توانیم حقایق نامتناهی و مجرد را فهم کنیم. از جمله، ما نمی‌توانیم حقیقت اسما، صفات و افعال الاهی را درک کنیم و حتی کُنْه روابط خداوند با بندگانش برای ما ناشناخته است. طبیعی است که وقتی ما فهم حقیقی و درستی از افعال و صفات الاهی نداریم، شناخت کُنه و ذات الاهی برای ما ممکن نمی‌باشد. شناخت ما از آن مقوله‌ها ناقص و در مواردی خیالی و غیرواقعی است. به‌عنوان نمونه، از شمار افعال الاهی وقتی از خلق و آفرینش عالم سخن به میان می‌آید، برخی چون نمی‌توانند خلق از عدم را تصور کنند و نمی‌توانند بفهمند که چگونه با اراده خدا چیزی به وجود می‌آید و با اراده او موجودی معدوم می‌گردد؛ خیال می‌کنند که با نهاده شدن نطفه در درون رحم و تبدیل آن به جنین و رشد و نمو آن و سپس متولد گشتن کودک «عمل خلق الهی» محقق گشته است. درصورتی‌که در این فرایند عمل تغییر در امور موجود رخ داده، نه خلق به معنای آفرینش از عدم و نیستی. با توجه به برداشت غلط از خلق و عدم درک ایجاد و خلق چیزی که سابقه عدم دارد، برخی از دانشمندان بر آن بودند که در ازل ماده اولیه موجودات مادی وجود داشته است و کار خداوند در مقام خلق، تغییر در آن ماده اولیه است. بدین معنا که با تغییرات و تحولاتی که خداوند در ماده اولیه هستی و پس از آن در مواد ثانویه به وجود می‌آورد، اشیای جدیدی به ‌وجود می‌آیند.
یکی از افعال الاهی که برای ما غیرقابل درک است عمل احیا و دمیدن روح در موجوداتی است که از طبیعت بی‌روح به ‌وجود آمده‌اند. با اراده خدا جنین در رحم مادر رشد می‌‌کند و اندام‌هایی در آن به ‌وجود می‌آیند و سپس در آن جنین روح دمیده می‌شود و آن جنین پس از آنکه موجودی فاقد روح بود، به‌صورت موجود زنده‌ای درمی‌‌آید. برای ما قابل فهم نیست که چگونه چیزی که از خاک و طبیعت به ‌وجود آمده، دارای حیات و زندگی می‌گردد. همچنین ما نمی‌توانیم درک درستی از خود روح و کیفیت دمیدن روح در بدن داشته باشیم. با توجه به ناشناخته بودن عمل احیا و زنده
﴿ صفحه 323 ﴾
کردن مردگان، حضرت ابراهیم(علیه السلام) پس از آنکه به مقام نبوت رسید و خلیل‌الله گشت و خداوند عالی‌ترین مقامات و از جمله عصمت را به او عنایت کرد، از خداوند درخواست کرد که کیفیت زنده کردن مردگان را به او نشان دهد؛ او فرمود:
رَبِّ أَرِنِی کیْفَ تُحْیِـی الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَلَـکن لِّیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَه مِّنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْک ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى کلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَک سَعْیًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکیمٌ؛(290) «پروردگارا، به من بنمای که چگونه مردگان را زنده می‌کنی؟ گفت: مگر باور نداری؟ گفت: چرا، ولیکن تا دلم آرام گیرد. فرمود:‌ چهار پرنده بگیر و آنها را [بکش و] پاره‌پاره کن [و در هم آمیز]، سپس بر هر کوه پاره‌ای از آنها بنه، آن‌گاه آنها را بخوان تا شتابان سوی تو آیند، و بدان که خدا توانای بی‌همتا و دانای حکیم است».
حضرت ابراهیم(علیه السلام) درصدد آن بود که حقیقت فعل احیا را شهود کند، نه اینکه با چشم ظاهر زنده شدن مرده را بنگرد. آنچه برای او ناشناخته بود حقیقت احیا از سوی خدا بود وگرنه نحوه زنده شدن مرده برای او معلوم و آشکار بود. با چشم ظاهر می‌توان زنده شدن مرده را مشاهده کرد، چنان‌که حضرت عیسی(علیه السلام) در برابر چشمان حواریون خود، مرده‌ای را زنده کرد و همگان زنده شدن و برخاستن او از قبر را مشاهده کردند. در مرفوعه ابن‌ابی‌عمیر آمده است:
إنّ أَصْحَابَ عِیسَى(علیه السلام) سَأَلُوهُ أَنْ یُحْیِیَ لَهُمْ مَیِّتاً. قَالَ: فَأَتَى بِهِمْ إِلَى قَبْرِ سَامِ بْنِ نُوحً فَقَالَ لَهُ: قُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ یَا سَامَ بْنَ نُوحٍ، قَالَ: فَانْشَقَّ الْقَبْرُ ثُمَّ أَعَادَ الْکلَامَ فَتَحَرَّک ثُمَّ أَعَادَ الْکلَامَ فَخَرَجَ سَامُ بْنُ نُوحْ فَقَالَ لَهُ عِیسَى: أَیُّهُمَا أَحَبُّ إِلَیْک: تَبْقَى أَوْ تَعُودُ؟ قَالَ: فَقَالَ: یَا رُوحَ اللَّهِ بَلْ أَعُودُ، إِنِّی لَأَجِدُ حُرْقَه الْمَوْتِ ـ أَوْ
﴿ صفحه 324 ﴾
قَالَ لَدغَه الْمَوْتِ ـ فِـی جَوْفِی إِلَى یَوْمِی هَذَا؛(291) «یاران حضرت عیسی(علیه السلام) از او درخواست کردند که مرده‌ای را زنده کند. آن حضرت با یاران خود نزد قبر سام پسر نوح آمدند و خطاب به سام فرمود: به اذن و خواست خدا برخیز، ای سام پسر نوح. راوی می‌گوید: ناگهان قبر شکافته شد، سپس آن حضرت سخن خود را تکرار کرد و سام به حرکت و جنبش درآمد، برای بار سوم آن حضرت سخن خود را تکرار کرد و سام از قبر بیرون آمد. حضرت عیسی(علیه السلام) به او فرمود: آیا دوست می‌داری که زنده‌ بمانی یا به قبر خود بازگردی؟‌ سام گفت: می‌خواهم به قبر خود برگردم، من از لحظه مرگ تاکنون حرارت و سوزش قبر را در درونم احساس می‌کنم».
مرحوم علامه طباطبایی درباره درخواست حضرت ابراهیم(رضوان الله علیه) از خداوند می‌فرمایند:
«درخواست حضرت ابراهیم(علیه السلام) این بود که کیفیت زنده کردن را ببیند نه اصل آن را، چنان‌که ظاهر جمله کیف تحیی الموتی همین است و چنین درخواستی به دو وجه تصور می‌شود: یکی آنکه سؤال از این باشد که چگونه اجزای مادی پس از پراکنده شدن جمع گشته و حیات را می‌پذیرند و به‌صورت موجود زنده درمی‌آیند. حاصل این وجه تعلق قدرت به زنده کردن پس از مرگ و فناست. دیگر آنکه سؤال از این باشد که چگونه خدا حیات را بر مردگان افاضه می‌کند و با اجزای آنها چه عملی انجام می‌دهد که زنده می‌شوند. بازگشت این سؤال به سؤال از سبب و کیفیت تأثیر آن است و این معنا همان است که در آیات 82 و 83 از سوره یس «ملکوت» نامیده شده، خداوند می‌فرماید: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کنْ فَیَکونُ * فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکوتُ کلِّ شَیْءٍ؛ «کار او جز این نیست که هرگاه چیزی را خواست بگوید «باش» پس می‌باشد، منزه است کسی که ملکوت هرچیز به دست اوست».
﴿ صفحه 325 ﴾
منظور حضرت ابراهیم(علیه السلام) همین معنای دوم بود، زیرا اولاً گفت: چگونه مردگان را زنده می‌کنی ... و نگفت: چگونه مردگان زنده می‌شوند؛ یعنی سؤال او از کیفیت زنده کردنی که فعل خداست و از او صادر می‌شود بود، نه از کیفیت زنده شدن اجزای مادی و بازگشت آنها به‌صورت اول. اگر سؤال از کیفیت به معنای اول بود باید به عبارت دوم گفته شود؛ یعنی باید بگوید: چگونه مردگان زنده می‌شوند.
ثانیاً، اگر سؤال از کیفیت قبول حیات بود، وجهی نداشت که به دست حضرت ابراهیم(علیه السلام) انجام گیرد و همین اندازه کفایت می‌کرد که خدا حیوان مرده‌ای را جلوی او زنده کند. ثالثاً، در آن صورت، مناسب بود که کلام با چنین جمله‌ای ختم شود: واعلم أنّ الله علی کلّ شیء قدیر نه با این جمله: واعلم أنّ الله عزیز حکیم، چنان‌که از عادت قرآن معهود است؛ زیرا مناسب آن سؤال صفت قدرت است نه عزت و حکمت. چه اینکه این دو صفت (که عبارت‌اند از دارا بودن چیزهایی که سایر اشیا فاقد آنها می‌باشند و استوار کردن کار) مربوط به افاضه حیات است، نه استفاضه مادّه».(292)

ناتوانی انسان از درک حقیقی رحمت و غضب الهی

ما کراراً سخن از رحمت و غضب خداوند به میان می‌آوریم، اما نمی‌توانیم درک حقیقی و واقعی از رحمت و غضب الاهی داشته باشیم. آنچه برای ما شناخته شده است رحمت، مهر و غضب انسان‌ها در حق همدیگر است که با انفعالات و تغییر حالات و واکنش‌های خاصی همراه است، که بی‌تردید این انفعالات و تغییر حالات در خداوند که مجرد و ثابت است وجود ندارد. پس به واقع این سری صفات را از روابط خودمان انتزاع کرده و سپس از تجرید جنبه‌های مادی و نواقص بر خداوند اطلاق می‌کنیم و با توجه به غیرقابل درک بودن ذات، صفات و افعال الهی، حقیقت آنها برای ما ناشناخته
﴿ صفحه 326 ﴾
است. فی‌الجمله ما می‌دانیم که خداوند رحیم است و آثار رحمت الاهی را به‌عینه مشاهده می‌کنیم، اما به حقیقت آن واقف نیستیم. آن‌گاه خداوند نیز در قالب الفاظ و مفاهیمی که ما به ‌کار می‌بریم سخن گفته و از جمله فرموده است: إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِینَ؛(293) «همانا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است».
یا آنکه در قرآن می‌خوانیم که خداوند می‌فرماید: قُل لِّمَن مَّا فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ قُل لِلّهِ کتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَه...؛(294) «بگو: آنچه در آسمان‌ها و زمین است از کیست؟ بگو: از آنِ خداست که رحمت را بر خویشتن واجب گردانیده است».
همچنین در دعای جوشن کبیر می‌خوانیم که رحمت خدا بر غضبش سبقت گرفته است. اما با‌این‌حال ما نه حقیقت رحمت الاهی را می‌شناسیم و نه حقیقت غضب او و سبقت گرفتن رحمت او بر غضبش را. البته خداوند برخی از بندگان برگزیده و خاص خود را از عنایات و الطاف ویژه‌اش برخوردار ساخته و چنان نورانیتی به قلب آنها بخشیده که فراتر از مفاهیم و اوهامی که در ذهن‌ ما وجود دارد و به خیال خود به‌وسیله آنها می‌خواهیم حقایق هستی را بشناسیم، ملکوت و حقایق امور را درک می‌کنند و خداوند تجلیات صفات خود را به آنان می‌شناساند و خود درباره حضرت ابراهیم(علیه السلام) فرمود:وَکذَلِک نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَکونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ؛(295) «و این‌گونه ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم [تا گمراهی قوم خود و یگانگی پروردگار را دریابد و] تا از اهل یقین باشد».

مفهوم وجه‌ الله

چنان‌که مشاهده شد، حضرت در فراز مورد بحث از مناجات خویش تعبیر «سبحات وجهک»
﴿ صفحه 327 ﴾
و «انوار قدسک» را به کار برده‌اند. تعبیر «وجه ‌الله» فراوان در قرآن و فرهنگ دینی ما به ‌کار رفته است و در آنها به ما توصیه شده که طالب وجه ‌الله باشیم؛ به‌عنوان نمونه خداوند می‌فرماید:
فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْکینَ وَابْنَ السَّبِیلِ ذَلِک خَیْرٌ لِّلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَأُوْلَئِک هُمُ الْمُفْلِحُونَ* وَمَا آتَیْتُم مِّن رِّبًا لِّیَرْبُوَ فِی أَمْوَالِ النَّاسِ فَلَا یَرْبُو عِندَ اللَّهِ وَمَا آتَیْتُم مِّن زَکاه تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأوْلَئِک هُمُ الْمُضْعِفُونَ؛(296) «پس حق خویشاوند و تنگ‌دست و در راه مانده را بده، این بهتر است برای آنان که [خشنودی] خدای را می‌خواهند و ایشان‌اند رستگاران. و آنچه از ربا می‌دهید تا [برای شما] در مال‌های مردم بیفزاید پس [بدانید که] نزد خدا افزون نمی‌شود و آنچه از زکات می‌دهید که [بدان‌وسیله خشنودی] خدا را می‌خواهید پس ایشان‌اند افزون‌یافتگان [که ثواب را دوچندان یابند]».
در آیات مزبور خداوند می‌فرماید رشد و بالندگی‌ در مال‌هایی است که برای خدا به فقرا و خویشان و به‌عنوان زکات پرداخت می‌شود و این بخشش‌ها به مال انسان برکت می‌بخشد و برای آنها در نزد خدا ثواب و پاداش در نظر گرفته شده است. پس برخلاف ظاهر امر که با انفاق و بخشش، از مال انسان کاسته می‌شود، خداوند بخشش و انفاق را باعث افزایش سرمایه انسان می‌داند و در مقابل، ربا و سود را که به تصور انسان مال و سرمایه را افزایش و رشد می‌بخشد، باعث خسارت و نابودی سرمایه انسان می‌شود. در نتیجه رشد و افزایش و برکت واقعی سرمایه در گرو استفاده مشروع و صحیح از آن و عدم تخطی از احکام و مقررات مالی الاهی و کسب خشنودی و رضایت خداوند است.
﴿ صفحه 328 ﴾
در آیاتی دیگر می‌فرماید:
وَسَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى* الَّذِی یُؤْتِی مَالَهُ یَتَزَکى* وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَه تُجْزَى* إِلَّا ابْتِغَاء وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى* وَلَسَوْفَ یَرْضَى؛(297) «و پرهیزگارتر، از آن [آتش] دور داشته خواهد شد. آنکه مال خود را می‌دهد تا [از پلیدی بخل و امساک] پاک و پیراسته شود، و هیچ‌کس را نزد او نعمتی نیست که بایست پاداش داده شود [انفاق او به تلافی یا به پس دادن حقوق دیگران نیست]؛ بلکه تنها برای جستن [خشنودی] پروردگار والای خویش [انفاق می‌کند]، و به‌زودی خشنود خواهد شد [آن‌گاه که به ثواب و پاداش خود برسد]».
گرچه «وجه» را در مورد خداوند به ذات خداوند تفسیر کرده‌اند و حقیقت آن برای ما ناشناخته است، اما در کاربرد این لفظ عنایتی است و خداوند به‌وسیله آن و در قالب مفاهمه کلامی می‌خواهد ما را به فهم حقیقی نزدیک کند و این باور را در ما به ‌وجود آورد که فراتر از شکم و لذت‌های مادی ارزش‌هایی وجود دارند که مربوط به خداوند می‌باشند و سعادت و کمال ما در گرو درک و فهم آنهاست. در مقام مفاهمه وقتی انسان با کسی ارتباط مثبت برقرار می‌کند که منشأ خیر است، تعبیر مواجهه شدن را به کار می‌برد و می‌گوید «با فلانی مواجه و روبه‌رو شدم». این تعبیر ناشی از آن است که وقتی دو نفر به هم می‌رسند صورت همدیگر را مشاهده می‌‌کنند و بین آنان ملاقات چهره‌ به چهره رخ می‌دهد و قبل از آنکه دو نفر به باطن و درون همدیگر پی ‌ببرند، با ظاهر و چهره همدیگر آشنا می‌شوند. آن‌گاه از باب تشبیه و یا استعاره، «مواجهه» رساترین تعبیری است که در ارتباط با خداوند و برای تعبیر از نزدیک شدن و مواجه گشتن با خداوند به کار می‌بریم. این لفظ چون سایر الفاظی است که ما پس از انسلاخ آنها از
﴿ صفحه 329 ﴾
محتوای مادی و محدودشان برای تعبیر از ذات، صفات و افعال خداوند به کار می‌بریم و بی‌تردید این الفاظ که در افق محاورات و مفاهمات کلامی ما کاربرد دارند نمی‌توانند آن حقایق را به ما بنمایانند و برای رسیدن به تصور بسیار ناقص و نازلی از آن حقایق، ما ناچاریم که از این الفاظ استفاده کنیم.
گاهی انسان با کسی روبه‌رو می‌شود، برای اینکه از او کمک و پولی بگیرد که اگر او را نمی‌دید و از طریق دیگر آن کمک و یا پول به او می‌رسید کفایت می‌کرد. اما گاهی پیوند دوستی و مودت باعث می‌شود که دو نفر همدیگر را ملاقات کنند و غرض اصلی از آن ملاقاتْ دیدار و ابراز محبت است و سایر نیازهایی که احیاناً از این طریق برطرف می‌گردند طفیلی هستند. در این صورت اگر هدیه‌ای از آن دوست به انسان برسد، ازآن‌روی که هدیه دوست است ارزش و اهمیت دارد. گرچه ممکن است بهای مادی آن اندک باشد. تصور کنید که معشوقی دسته‌گلی به عاشق خود هدیه می‌کند، این گل خودبه‌خود بهای چندانی ندارد؛ اما چون از دست معشوق رسیده بسیار باارزش است و وقتی پژمرده می‌گردد، عاشق بسیار ناراحت می‌شود و احساس می‌کند خودش پژمرده گشته است. کسانی که از معرفتی والا برخوردارند بیش از هرچیز به خدا توجه دارند و نعمت‌ها و امکانات مادی ازآن‌روی که عطایایی الاهی هستند برای آنان ارزش دارند. در بهشت نیز دسته‌ای از بهشتیان ازآن‌روی از نعمت‌های بهشتی لذت می‌برند که از خدا به آنان رسیده است. پس آنچه آنان را سرمست می‌کند و به اوج لذت می‌رساند دیدار خدا و بهره‌مندی از جوار اوست. گرچه خداوند مجرد است و جسم ندارد و دارای صورت جسمانی نیست که مواجهه مادی با او رخ دهد، اما گویاترین لفظ برای تبیین و تعبیر از رابطه انسان و خدا و مواجهه اولیای خدا با معبود خویش، لفظ «وجه» و «مواجهه» است. مواجهه با کسی که لایتناهی و نامحدود است و محدود به جهاتی که به امور جسمانی اختصاص دارد نمی‌باشد و عالم وجود، محضر و مظهر اوست: وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ
﴿ صفحه 330 ﴾
فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ؛(298) «و مشرق و مغرب از آنِ خداست، پس به هر سو رو کنید، آنجا روی [به] خداست. آری، خدا گشایشگر داناست».
از رابطه اولیای خدا با معبود خویش چنان التذاذی حاصل می‌گردد که تنها با این تعبیر که به ملاقات معبود و مشاهده او نایل شده‌اند تعبیر می‌شود و حقیقت آن ارتباطْ غیرقابل توصیف است. این ارتباط و مشاهده به حدی از خلوص و آراستگی می‌رسد که هیچ‌ کاری را به‌جز برای معبود انجام نمی‌دهد و هیچ‌چیز جز مشاهده معبود او را سیراب و شاداب نمی‌سازد. این نوع ارتباط از افراد سست‌ایمان و راحت‌طلب و عافیت‌خواه ساخته نیست، بلکه از انسان‌های پاک‌باخته‌ای ساخته است که در همه عرصه‌های جهاد و عبادتْ رضایت خداوند را جست‌وجو می‌کنند و لحظه‌ای از یاد و ذکر او غافل نمی‌گردند و در اخلاص برای خداوند به مرحله‌ای رسیده‌اند که در عمل خویش هیچ سهمی را برای دیگران و حتی برای نزدیکان خویش در نظر نمی‌گیرند. ازاین‌روی یک تکبیر آنها به صدها سال عبادت دیگران می‌ارزد. اگر عبادت جن و انس با عبادت امیر مؤمنان(علیه السلام) برابری نمی‌کند و اگر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در شأن آن بزرگوار فرمودند:لَضَرْبَه عَلِیٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ اَفْضَلُ مِنْ عِبَادَه الثَّقَلین؛(299) «شمشیری که علی(علیه السلام) در روز جنگ خندق [بر فرق عمروبن‌عبدود] نواخت از عبادت جن و انس برتر است»، به‌دلیل معرفت و اخلاص آن حضرت است که معرفت و اخلاص دیگران به پایه آن نمی‌رسد.