سجاده های سلوک(شرح مناجات‌های امام سجاد علیه‌السلام)جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: کریم سبحانی

گفتار بیست و یکم: (محفل انس با معبود و جوار قرب او)

درک محضر انس با خدا و توجه به افق‌های متعالی کمال

در فراز پیشین مناجات راغبین، امام سجاد(علیه السلام) با توجه به صفات جلال و جمال الاهی درصدد ایجاد توازن و تعادل بین دو حالت خوف‌ورجا برآمدند. چه اینکه با ردیف کردن عوامل رجا در برابر عوامل خوف از خدا، انسان مقهور خوف از خدا نمی‌گردد. وقتی کسی به شدت از کسی بترسد و حالت ترس بر وجود او سیطره یابد، از او فرار می‌‌کند و درصدد گفت‌وگوی با او برنمی‌آید. تا زمینه‌ای برای انس با خدا وجود نداشته باشد، انسان به گفت‌وگوی و مناجات با وی نمی‌پردازد. گرچه عوامل خوف انسان را از توجه به خدا بازمی‌دارد و وحشت را در وجود انسان برمی‌انگیزاند؛‌ اما در مقابل بشارت به رحمت و غفران الاهی زمینه انس با خدا را فراهم می‌آورد و در نتیجه انسان در مقام گفت‌و‌گوی و خلوت با خدا برمی‌آید و با چشیدن طعم انس با معبود، میل به انس با وی تشدید می‌گردد و از دست دادن فرصت چنین نجوا و گفت‌وگویی برای انسان سخت و آزاردهنده است.
کسی که از گناهان خویش ترسان است و از سوی دیگر امیدوار به بخشایش خداوند است، در اولین مرحله از خداوند درخواست می‌کند که گناهانش را ببخشد و
﴿ صفحه 320 ﴾
از آتش جهنم نجاتش دهد و به خود جرئت نمی‌دهد که خواسته‌های بزرگ‌تر و نیل به مقامات عالی را درخواست کند. امام سجاد(علیه السلام) در این مناجات به ما تعلیم می‌دهند که همت بلند داشته باشیم و در مقام گفت‌وگوی با خداوند درجات متعالی را درخواست کنیم، حضرت می‌فرمایند:
اَسْئَلُک بِسُبُحاتِ وَجْهِک، وَبِاَنْوارِ قُدْسِک، وَاَبْتَهِلُ اِلَیْک بِعَواطِفِ رَحْمَتِک، وَلَطآئِفِ بِرِّک، اَنْ تُحَقِّقَ ظَنّى بِما اُؤَمِّلُهُ مِنْ جَزیلِ اِکرامِک، وَجَمیلِ اِنْعامِک فِى الْقُرْبى مِنْک، وَالزُّلْفى لَدَیْک، وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ اِلَیْک؛ «از تو درخواست می‌کنم به تجلیات جلال و عظمتت و انوار ذات مقدسات، و التماس و تضرع می‌کنم نزد تو به پاس عواطف رحمانی و لطایف احسانت که امیدم به اکرام بزرگ و شکوهمند و بخشش‌های نیکویت را در مقام قرب و جوارت محقق‌سازی و مرا از مشاهده حسن و جمالت بهره‌مند گردانی».
«سبحات» به معنای جلوه‌ها و تجلیات است، و واژه «وجه» وقتی به خداوند نسبت داده می‌شود منظور ذات الهی از جهت تجلّی و ظهور است. بنابراین، ‌«سبحات وجهک» به معنای تجلیات خداوند است و اضافه «انوار» به «قدسک» ذهن ما را از انوار جسمانی، منصرف به انوار مجرد و قدسی الاهی می‌کند. در برخی از آیات قرآن نیز «نور» بر خداوند اطلاق شده است، نظیر آیه اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ؛(289) «خدا نور آسمان‌ها و زمین است».
در این آیه عالی‌ترین و روشن‌ترین رابطه خداوند با عالم بیان شده است و آن اینکه خداوند نور هستی است، یعنی عالم را از ظلمت عدم خارج می‌سازد و به نور وجود داخل می‌گرداند و با انوار و تجلیات وجودی خویش به عالمْ وجود و تحقق می‌بخشد.
﴿ صفحه 321 ﴾
کسی که در تاریکی، در کوهستان، گام برمی‌دارد و با سختی و رنج سنگلاخ‌ها،‌ دره‌ها و تپه‌ها را پشت سر می‌گذارد و پس از عبور از دره‌ها و پیچ‌وخم‌های فراوان کوهستان، ناگاه خود را در دشت گسترده‌ای می‌یابد و از دور نور خیره‌کننده‌ای را مشاهده می‌کند و برای رسیدن به آن نور سر از پا نمی‌شناسد و آن نور چنان بارقه امید و شعفی در وجود او پدید می‌آورد که سختی‌های راه را فراموش می‌‌کند، حضرت نیز پس از توجه به عوامل خوف و آنچه باعث آتش قهر و عذاب الاهی می‌گردد، دل را متوجه تجلیات انوار ذات قدوس الهی می‌کنند و با ابتهاج و شعف تمام، خدا را به آن تجلیات و انوار قسم می‌دهند که ایشان را به جوار و قرب خویش بار دهد و از نظرافکندن به‌سوی خویش بهره‌مند سازد. گویا در فراز پیشین مناجات وضعیت کسی معرفی می‌شود که به نقایص و کوتاهی‌های خود واقف است، آن‌گاه صحنه فوق‌العاده‌ای را فراروی خود می‌بیند و خود را کنار اقیانوس رحمت بی‌کران الهی می‌یابد و به شوق و وجد می‌آید و آرزو می‌کند که به آن اقیانوس بی‌کران رحمت متصل گردد و از تجلیات انوار الاهی بهره‌مند شود. او گرچه فاصله بین خویش و انوار تجلیات ربوبی را بس زیاد می‌یابد و علی‌القاعده توجه به کاستی‌ها و شرایطی که در آن به ‌سر می‌برد او را از توقع زیاد بازمی‌دارد و به او گوشزد می‌کند که درخور ظرفیتش آرزو و امید خویش را مطرح سازد و به نیازهای درخور شرایط خویش بیندیشد، اما او نمی‌تواند چشم از افق‌های متعالی کمال و تعالی بردارد و با همتی عالی و در افق کسی که از عالی‌ترین ظرفیت وجودی برخوردار است، قرب و هم‌جواری با معبود سرمدی و نگاه پیاپی به جلوات او را آرزو و درخواست می‌کند.

ناتوانی انسان از درک حقایق متعالی

بی‌تردید معرفت تجلیات و انوار ذات ربوبی از افق فهم ما خارج است و ما به‌دلیل
﴿ صفحه 322 ﴾
محدودیت، نمی‌توانیم حقایق نامتناهی و مجرد را فهم کنیم. از جمله، ما نمی‌توانیم حقیقت اسما، صفات و افعال الاهی را درک کنیم و حتی کُنْه روابط خداوند با بندگانش برای ما ناشناخته است. طبیعی است که وقتی ما فهم حقیقی و درستی از افعال و صفات الاهی نداریم، شناخت کُنه و ذات الاهی برای ما ممکن نمی‌باشد. شناخت ما از آن مقوله‌ها ناقص و در مواردی خیالی و غیرواقعی است. به‌عنوان نمونه، از شمار افعال الاهی وقتی از خلق و آفرینش عالم سخن به میان می‌آید، برخی چون نمی‌توانند خلق از عدم را تصور کنند و نمی‌توانند بفهمند که چگونه با اراده خدا چیزی به وجود می‌آید و با اراده او موجودی معدوم می‌گردد؛ خیال می‌کنند که با نهاده شدن نطفه در درون رحم و تبدیل آن به جنین و رشد و نمو آن و سپس متولد گشتن کودک «عمل خلق الهی» محقق گشته است. درصورتی‌که در این فرایند عمل تغییر در امور موجود رخ داده، نه خلق به معنای آفرینش از عدم و نیستی. با توجه به برداشت غلط از خلق و عدم درک ایجاد و خلق چیزی که سابقه عدم دارد، برخی از دانشمندان بر آن بودند که در ازل ماده اولیه موجودات مادی وجود داشته است و کار خداوند در مقام خلق، تغییر در آن ماده اولیه است. بدین معنا که با تغییرات و تحولاتی که خداوند در ماده اولیه هستی و پس از آن در مواد ثانویه به وجود می‌آورد، اشیای جدیدی به ‌وجود می‌آیند.
یکی از افعال الاهی که برای ما غیرقابل درک است عمل احیا و دمیدن روح در موجوداتی است که از طبیعت بی‌روح به ‌وجود آمده‌اند. با اراده خدا جنین در رحم مادر رشد می‌‌کند و اندام‌هایی در آن به ‌وجود می‌آیند و سپس در آن جنین روح دمیده می‌شود و آن جنین پس از آنکه موجودی فاقد روح بود، به‌صورت موجود زنده‌ای درمی‌‌آید. برای ما قابل فهم نیست که چگونه چیزی که از خاک و طبیعت به ‌وجود آمده، دارای حیات و زندگی می‌گردد. همچنین ما نمی‌توانیم درک درستی از خود روح و کیفیت دمیدن روح در بدن داشته باشیم. با توجه به ناشناخته بودن عمل احیا و زنده
﴿ صفحه 323 ﴾
کردن مردگان، حضرت ابراهیم(علیه السلام) پس از آنکه به مقام نبوت رسید و خلیل‌الله گشت و خداوند عالی‌ترین مقامات و از جمله عصمت را به او عنایت کرد، از خداوند درخواست کرد که کیفیت زنده کردن مردگان را به او نشان دهد؛ او فرمود:
رَبِّ أَرِنِی کیْفَ تُحْیِـی الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَلَـکن لِّیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَه مِّنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْک ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى کلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَک سَعْیًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکیمٌ؛(290) «پروردگارا، به من بنمای که چگونه مردگان را زنده می‌کنی؟ گفت: مگر باور نداری؟ گفت: چرا، ولیکن تا دلم آرام گیرد. فرمود:‌ چهار پرنده بگیر و آنها را [بکش و] پاره‌پاره کن [و در هم آمیز]، سپس بر هر کوه پاره‌ای از آنها بنه، آن‌گاه آنها را بخوان تا شتابان سوی تو آیند، و بدان که خدا توانای بی‌همتا و دانای حکیم است».
حضرت ابراهیم(علیه السلام) درصدد آن بود که حقیقت فعل احیا را شهود کند، نه اینکه با چشم ظاهر زنده شدن مرده را بنگرد. آنچه برای او ناشناخته بود حقیقت احیا از سوی خدا بود وگرنه نحوه زنده شدن مرده برای او معلوم و آشکار بود. با چشم ظاهر می‌توان زنده شدن مرده را مشاهده کرد، چنان‌که حضرت عیسی(علیه السلام) در برابر چشمان حواریون خود، مرده‌ای را زنده کرد و همگان زنده شدن و برخاستن او از قبر را مشاهده کردند. در مرفوعه ابن‌ابی‌عمیر آمده است:
إنّ أَصْحَابَ عِیسَى(علیه السلام) سَأَلُوهُ أَنْ یُحْیِیَ لَهُمْ مَیِّتاً. قَالَ: فَأَتَى بِهِمْ إِلَى قَبْرِ سَامِ بْنِ نُوحً فَقَالَ لَهُ: قُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ یَا سَامَ بْنَ نُوحٍ، قَالَ: فَانْشَقَّ الْقَبْرُ ثُمَّ أَعَادَ الْکلَامَ فَتَحَرَّک ثُمَّ أَعَادَ الْکلَامَ فَخَرَجَ سَامُ بْنُ نُوحْ فَقَالَ لَهُ عِیسَى: أَیُّهُمَا أَحَبُّ إِلَیْک: تَبْقَى أَوْ تَعُودُ؟ قَالَ: فَقَالَ: یَا رُوحَ اللَّهِ بَلْ أَعُودُ، إِنِّی لَأَجِدُ حُرْقَه الْمَوْتِ ـ أَوْ
﴿ صفحه 324 ﴾
قَالَ لَدغَه الْمَوْتِ ـ فِـی جَوْفِی إِلَى یَوْمِی هَذَا؛(291) «یاران حضرت عیسی(علیه السلام) از او درخواست کردند که مرده‌ای را زنده کند. آن حضرت با یاران خود نزد قبر سام پسر نوح آمدند و خطاب به سام فرمود: به اذن و خواست خدا برخیز، ای سام پسر نوح. راوی می‌گوید: ناگهان قبر شکافته شد، سپس آن حضرت سخن خود را تکرار کرد و سام به حرکت و جنبش درآمد، برای بار سوم آن حضرت سخن خود را تکرار کرد و سام از قبر بیرون آمد. حضرت عیسی(علیه السلام) به او فرمود: آیا دوست می‌داری که زنده‌ بمانی یا به قبر خود بازگردی؟‌ سام گفت: می‌خواهم به قبر خود برگردم، من از لحظه مرگ تاکنون حرارت و سوزش قبر را در درونم احساس می‌کنم».
مرحوم علامه طباطبایی درباره درخواست حضرت ابراهیم(رضوان الله علیه) از خداوند می‌فرمایند:
«درخواست حضرت ابراهیم(علیه السلام) این بود که کیفیت زنده کردن را ببیند نه اصل آن را، چنان‌که ظاهر جمله کیف تحیی الموتی همین است و چنین درخواستی به دو وجه تصور می‌شود: یکی آنکه سؤال از این باشد که چگونه اجزای مادی پس از پراکنده شدن جمع گشته و حیات را می‌پذیرند و به‌صورت موجود زنده درمی‌آیند. حاصل این وجه تعلق قدرت به زنده کردن پس از مرگ و فناست. دیگر آنکه سؤال از این باشد که چگونه خدا حیات را بر مردگان افاضه می‌کند و با اجزای آنها چه عملی انجام می‌دهد که زنده می‌شوند. بازگشت این سؤال به سؤال از سبب و کیفیت تأثیر آن است و این معنا همان است که در آیات 82 و 83 از سوره یس «ملکوت» نامیده شده، خداوند می‌فرماید: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کنْ فَیَکونُ * فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکوتُ کلِّ شَیْءٍ؛ «کار او جز این نیست که هرگاه چیزی را خواست بگوید «باش» پس می‌باشد، منزه است کسی که ملکوت هرچیز به دست اوست».
﴿ صفحه 325 ﴾
منظور حضرت ابراهیم(علیه السلام) همین معنای دوم بود، زیرا اولاً گفت: چگونه مردگان را زنده می‌کنی ... و نگفت: چگونه مردگان زنده می‌شوند؛ یعنی سؤال او از کیفیت زنده کردنی که فعل خداست و از او صادر می‌شود بود، نه از کیفیت زنده شدن اجزای مادی و بازگشت آنها به‌صورت اول. اگر سؤال از کیفیت به معنای اول بود باید به عبارت دوم گفته شود؛ یعنی باید بگوید: چگونه مردگان زنده می‌شوند.
ثانیاً، اگر سؤال از کیفیت قبول حیات بود، وجهی نداشت که به دست حضرت ابراهیم(علیه السلام) انجام گیرد و همین اندازه کفایت می‌کرد که خدا حیوان مرده‌ای را جلوی او زنده کند. ثالثاً، در آن صورت، مناسب بود که کلام با چنین جمله‌ای ختم شود: واعلم أنّ الله علی کلّ شیء قدیر نه با این جمله: واعلم أنّ الله عزیز حکیم، چنان‌که از عادت قرآن معهود است؛ زیرا مناسب آن سؤال صفت قدرت است نه عزت و حکمت. چه اینکه این دو صفت (که عبارت‌اند از دارا بودن چیزهایی که سایر اشیا فاقد آنها می‌باشند و استوار کردن کار) مربوط به افاضه حیات است، نه استفاضه مادّه».(292)