راهیان کوی دوست شرح حدیث معراج(مشکات)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

بریدگى از دنیا نتیجه توجه به خدا

‌‌‌اینجاست كه روح مؤمن در جواب خدا مى‌گوید:
«اِلهى وَ عِزَّتِكَ وَ جَلالِكَ لا عِلْمَ لى بِالدُّنْیا، اَنَا مُنْذُ خَلَقْتَنى خائِفٌ مِنْك»
خداوندا؛ به عزت و جلالت سوگند كه من به دنیا علم و آگاهى ندارم و از روزى كه تو مرا خلق كردى، از مقام تو ترسان بودم.
‌‌‌آن مؤمن به جواب تنها اكتفا نمى‌كند، بلكه به عزت و جلال خدا سوگند مى‌خورد كه از دنیا بى‌خبر است، یعنى ممكن است انسان زندگى كند و به وظایف و امور زندگى خود بپردازد، ولى دلش با دنیا نباشد و گویا از آن بى‌خبر است. برخى از افراد بر اثر غم و اندوه و مصیبت و یا شوق و اشتیاق به دیدار محبوب، لحظات و ساعاتى بر آنها مى‌گذرد، و خبر ندارند كجا هستند و چه مى‌كنند! با اینكه كارهایشان را درست و بجا انجام مى‌دهند، ولى به آن توجهى ندارند.
‌‌‌در دنیا، توجه مؤمن اهل یقین، به مسائل و كارهاى دنیا سطحى است، آن گونه كه هنگام پرداختن به آنها، آن مسائل مثل موج آرامى است كه بر سطح استخر مى‌گذرد و به عمق آن راه نمى‌یابد. مسائل دنیا بسان موج كوتاهى است كه بى‌شتاب از روى دل انسان مؤمن مى‌گذرد و به
﴿صفحه 213 ﴾
درون جان او سرایت نمى‌كند، چرا كه دلش در جاى دیگر است و از ته دل خبر نمى‌شود كه چه گذشت، لذا در پیشگاه خداوند قسم مى‌خورد كه من از دنیا بى‌خبرم. بر خلاف دنیا گرایان كه علاقه به دنیا در عمق دلشان نفوذ كرده، بلكه در دل آنها جز شهوت و لذت‌جویى و آرزوهاى دور و دراز چیز دیگرى وجود ندارد.
«فَیَقُولُ اللّهُ: صَدَقْتَ عَبْدى كُنْتَ بِجَسَدِكَ فىِ الدُّنْیا وَ رُوحِكَ مَعى. فَاَنْتَ بِعَیْنى سِرُّكَ وَ عَلانیَتُك»
خداوند مى‌فرماید: راست گفتى اى بنده من، تو با جسد خود در دنیا بودى، ولى روحت نزد من بود و آشكار و نهانت را مى‌دانم.
‌‌‌چطور ممكن است انسان به امور زندگى خود بپردازد، در فكر تهیه خوراك، پوشاك و سایر احتیاجات خود باشد، اما از ته دل به جاى دیگرى توجه داشته باشد! اگر رسیدن به چنین مقامى ممكن‌است، چرا ما سعى نمى‌كنیم، حتى براى لحظه‌اى به زخارف دنیا دل نبندیم و به امور پست و بى‌ارزش دنیا پشت‌پا بزنیم و دل به خدا بسپاریم؟

رضاى الهى بزرگترین خواسته مؤمن

«سَلْ اُعْطِكَ وَ تَمَنَّ عَلَىَّ فَاُكْرِمَكَ، هذِهِ جَنَّتى فَتَبَحْبحْ فیها وَ هذا جِوارى فَاسْكُنْه»
هر چه مى‌خواهى از من طلب كن تا به تو عطا كنم و از من تمنا كن تا به تو كرم كنم. این بهشت من است پس در اندرون آن جاى گزین، و این جوار رحمت من است، پس در آن اقامت كن.
‌‌‌گویا آزمایش دیگرى پیش آمده است، محبى بعد از یك عمر تلاش، در راه رسیدن به محبوب و اشتیاق دیدار او، اكنون به آرزوى خود رسیده است. خدا به او مى‌گوید: بنده من، چنین جایگاهى را براى تو فراهم ساختم، اكنون بهشت در اختیار توست، هر جا مى‌خواهى برو، هر خواسته‌اى دارى بیان كن، تا به تو بدهم. شاید اگر ما مى‌بودیم، وقتى چشممان به آن قصرهاى زیبا و نعمتهاى بهشتى و خوراكى‌ها و نوشیدنى‌ها مى‌افتاد، مى‌گفتیم: از آن میوه‌ها و نعمتها در اختیار ما بگذارید!
﴿صفحه 214 ﴾
‌‌‌(در جمله فوق خداوند از بنده‌اش مى‌خواهد كه در خواست و تمناى خود را بیان كند، تا خداوند به خواسته و تمناى او پاسخ دهد: درخواست درباره چیزى است كه انسان یا اطمینان دارد كه مى‌تواند بداندست یابد و یا ظن قوى دارد. اما در مورد چیزى كه انسان اطمینان دارد به آن نمى‌رسد، آرزو به كار مى‌رود. خدا مى‌فرماید: درخواست كن و بالاتر از آن هر آرزویى دارى بیان كن تا به تو عطا كنم).
‌‌‌بنگرید روح آن مؤمن اهل یقین به چه مقامى رسیده است و چه جوابى مى‌دهد:
«فَتَقُولُ الرُّوحُ: اِلهى عَرَّفْتَنى نَفْسَكَ فَاسْتَغْنَیْتُ بِها عَنْ جَمیعِ خَلْقِك»
خداوندا؛ تو خود را به من شناساندى و با شناخت تو از همه خَلقت بى‌نیاز شدم.
‌‌‌خدایا وقتى به عظمت تو پى بردم، دیگر بهشت را مى‌خواهم چه كنم؟ (من با شناختن تو از همه چیز بى‌نیاز شدم و مگر در مقابل تو چیزى قابل عرضه و توجه هست؟)

كرامت، توفیق الهى و تعالى و رشد انسان مؤمن

«وَ عِزَّتِكَ وَ جَلالِكَ لَوْ كانَ رِضاكَ فى اَنْ اُقْطَعَ اِرْباً اِرْباً وَ اُقْتَلَ سَبْعینَ قَتْلَةً بِاَشَّدِ ما یُقْتَلُ بِهِ النّاسُ لَكانَ رِضاكَ اَحَبَّ اِلَى»
قسم به عزت و جلالت، اگر رضاى تو در آن باشد كه قطعه قطعه شوم و هفتاد بار به فجیع‌ترین وضع كشته شوم، در نزد من رضاى تو از هر چیزى بهتر است.
‌‌‌وقتى این جملات را بیان مى‌كند، به مانند كسى كه بلند پروازى كرده است و ادعاى سنگینى دارد كه به نظر مى‌رسد از بنده عاجزى ساخته نیست و گویا توهّم مى‌گردد این ادعا موجب خودپسندى او گشته است، براى اینكه تفهیم كند این ادعا تنها براى این است كه رضاى خدا را بر هر چیز دیگر ترجیح مى‌دهد، نه اینكه به عجب و خودپسندى مبتلا گردیده، عرض مى‌كند:
«كَیْفَ اُعْجَبُ بِنَفْسى؟ وَ اَناَ ذَلیلٌ اِنْ لَمْ تُكْرِمْنى»
چگونه به خود مغرور شوم؟ و حال اینكه اگر رفتار كریمانه تو نبود من ذلیل مى‌بودم.
‌‌‌آنچه گفتم كه جز به تو توجه ندارم و رضاى تو برایم از همه چیز ارزشمندتر است، به
﴿صفحه 215 ﴾
واسطه كرامت و توفیق توست و اگر نبود كرامت تو و اگر آن كرامت را تاحال در من باقى نمى‌داشتى، من از خود چیزى نداشتم تا ارائه دهم و بنده ذلیلى بیش نبودم.
«وَ اَنَا مَغْلُوبٌ اِنْ لَمْ تَنْصُرْنى وَ اَنَا ضَعیفٌ اِنْ لَمْ تُقَوِّنى وَ اَنَا مَیِّتٌ اِنْ لم تُحْیِنى بِذِكْرِك»
و اگر كمكم نمى‌كردى من شكست خورده بودم و اگر تقویتم نمى‌كردى ضعیف مى‌بودم و اگر به یاد خود مرا زنده نگه نمى‌داشتى، من مرده بودم.
‌‌‌بدون یارى تو من توانایى مبارزه با نفس و شیطان را نمى‌داشتم و شكست مى‌خوردم. عبارت اخیر در این فراز، بسیار پر معناست: «اگر تو مرا به یاد خود زنده نمى‌داشتى، مرده‌اى بیش نبودم» علاوه بر اینكه این جمله اشاره دارد كه تو به من حیات بخشیدى، به مطلب بسیار مهمى نیز اشاره دارد و آن اینكه حیات بنده مؤمنِ داراى یقین كه به مراتب عالى كمال دست یافته، از سنخ حیاتهاى مادى كه ما مى‌شناسیم و تنها با اكسیژن و تنفس و تغذیه حفظ مى‌گردد، نیست؛ بلكه آن حیات تنهابا یاد خدا پایدار مى‌ماند. عیش و زندگى قلب و دل، به یاد و ارتباط با خداست و اگر این ارتباط نباشد، گرچه حیات حیوانى دارد، ولى قلب و روح انسان مرده است و در نتیجه حیات انسانى ندارد. در این باره خداوند مى‌فرماید: «لِیُنْذِرَ مَنْ كانَ حَیّاً...»(121)
‌‌‌(این كتاب ذكرالهى و قرآن روشن خداست)تا هركه زنده (دل)است پند گیرد.
‌‌‌تا دل حیات نداشته باشد، از معارف الهى و توجهات قلبى به خدا بهره‌مند نمى‌شود. بنابراین «اهل یقین» احساس مى‌كند از ارتباط با خدا حیات یافته، آنهم حیاتى كه در عالى‌ترین مرتبه است؛ یعنى حیات و زندگى در محضر خدا، و او این حیات را عطیه خدا مى‌داند.
«وَ لَوْ لا سَتْرُكَ لاَفْتَضَحْتُ اَوَّلَ مَرَّة عَصَیْتُك»
خدایا؛ اگر پرده پوشى تو نبود اولین بار كه گناه مى‌كردم، رسوا مى‌شدم (تو بر كار زشت من پرده افكندى و اجازه دادى اصلاح شوم و توفیق دادى تا تو را بندگى كنم).
«اِلهى كَیْفَ لا اَطْلُبُ رِضاكَ وَ قَدْ اَكْمَلْتَ عَقْلى حَتّى عَرَفْتُكَ وَ عَرَفْتُ الْحَقَّ مِنَ الْباطِلِ وَ الاَْمْرَ مِنَ النَّهْىِ وَ الْعِلْمَ مِنَ الْجَهْلِ وَ النُّورَ مِنَ الظُّلْمَة»
﴿صفحه 216 ﴾
خدایا؛ چگونه رضاى تو را نطلبم در حالى كه تو عقل مرا كامل ساختى تا تو را شناختم و نیز حق را از باطل و امر (معروف) را از نهى (منكر) و نور را از ظلمت و علم را از جهالت باز شناختم.
‌‌‌خدایا؛ مطلوب حقیقى من رضاى توست و الا بهشت و نعمتهاى بهشتى در مقابل تو ارزشى ندارد، و ارزش آنها از این جهت است كه هدیه توست. خدایا، اگر عقلم را كامل نمى‌ساختى تا تو را بشناسم و ارزش قرب به تو را درك كنم، من نیز مثل دیگر حیوانات به دنبال چشم‌چرانى و شهوت‌رانى مى‌رفتم. به پاس توفیق تو، عقلم كامل گردید و تو را شناختم و از شهوات و لذتهاى دنیا چشم پوشیدم. پس اگر رضاى تو را نخواهم، دنبال چه چیزى بروم و مگر چیزى بالاتر از رضاى تو یافت مى‌شود كه من طلب كنم؟
‌‌‌(به یقین این گفت و شنود شیرین‌تر و دل‌نشین‌تر از آن است كه در لفظ بگنجد و آنچه با الفاظ بیان شده، مرحله تنزل یافته آن گفت و شنود، و اشاره‌اى است به حالاتى كه روح در آن مقام داراست). وقتى سخن به اینجا مى‌رسد خداوند مى‌فرماید:
«وَ عِزَّتى وَ جَلالى لا اَحْجُبُ بَیْنى وَ بَیْنَكَ فى وَقْت مِنَ الاَْوْقاتِ كَذالِكَ اَفْعَلُ بِاَحَبّائى»
قسم به عزت و جلالم كه هیچگاه بین من و تو حجابى نیست، آرى من با دوستان خود چنین رفتار مى‌كنم.
***
﴿صفحه 217 ﴾