سیمای مدیر موفق

نویسنده : محمد موحدی نژاد

آیات 6 تا 10

وَكَذَلِكَ یَجْتَبِیكَ رَبُّكَ وَیُعَلِّمُكَ مِن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْكَ وَعَلی‌ ءَالِ یَعْقُوبَ كَمَآ أَتَمَّهَا عَلَی‌ أَبَوَیْكَ مِن قَبْلُ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْحَاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِیمٌ حَكِیمٌ«6»
«و اینگونه پرودگارت تو را برمی‌گزیند واز تعبیر خواب‌ها (و سرانجام امور) تو را آگاه می‌سازد و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام می‌كند. همان گونه كه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام كرد. همانا پرودگارت دانای حكیم است.»

1- نظام مبتنی بر شایستگی
ارزش انسان به سن و سال نیست، ممكن است كسی از نظر سنّی كوچك باشد ولی از نظر خصلت‌ها و ارزش‌ها والاتر باشد. (همچون یوسف كه كوچك‌تر از برادرانش بود.) «یجتبیك ربّك»
علوم مهم و دانش‌های كلیدی و اساسی را نباید به هر كس آموخت؛ اوّل باید افراد لایق را گزینش كرد و سپس علوم را در اختیار آنان قرار داد. (خداوند در این آیه، اول فرمود: «یجتبیك» یعنی تو را گزینش كرد، بعد فرمود: «یعلّمك» یعنی به تو آموزش داد.)
«یجتبیك ربّك و یعلّمك»

لَقَدْ كَانَ فِی یُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ ءَایَاتٌ لِّلسَّآئِلِین«7»
«به تحقیق در (داستان) یوسف و برادرانش نشانه‌هایی (از حاكم شدن اراده خداوندی) برای جویندگان است.»

1- راه خدا راه به عزت‌ رسیدن است
2- عبرت آموزی از گذشتگان
در داستان زندگی حضرت یوسف ، آیات و نشانه‌های زیادی از قدرت‌نمایی خداوند به چشم می‌خورد، كه هر كدام از آنها مایه‌ی عبرت و پند برای اهل تحقیق و جستجو است؛ از آن جمله است:
1- خواب پر راز و رمز حضرت یوسف
2- علم تعبیر خواب
3- تشخیص و اطلاع یافتن یعقوب از آینده فرزند خود
4- در چاه بودن و آسیب ندیدن
5- نابینا شدن و دوباره بینا شدن حضرت یعقوب‌
6- قعر چاه و اوج جاه
7- زندان رفتن و به حكومت رسیدن
8 - پاك بودن و تهمت ناپاكی شنیدن
9- فراق و وصال
10- بردگی و پادشاهی
11- زندان برای فرار از گناه
12- بزرگواری و عفو سریع برادران خطاكار و دهها نكته دیگر كه در آیات بعدی خواهیم خواند.
در كنار این نشانه‌ها، سؤال‌هایی قابل طرح است كه پاسخ هر كدام روشنگر راه زندگانی است؛
1- چگونه یوسف با بزرگواری از مجازات برادران خیانتكار خود، صرف نظر می‌كند؟!
2- چگونه انسان با یاد خدا، زندان را بر لذّت گناه ترجیح می‌دهد؟

إِذْ قَالُواْ لَیُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَی‌ أَبِینَا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ «8»
«آنگاه كه (برادران او) گفتند: همانا یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدرمان از ما كه گروهی نیرومند هستیم محبوب‌ترند. همانا پدرمان (در این علاقه به آن دو) در گمراهی روشنی است.»

1- تفاوت حق و تبعیض باطل است
فرق است میان تبعیض و تفاوت. تبعیض؛ برتری دادن بدون دلیل است. ولی تفاوت؛ برتری بر اساس لیاقت است. مثلاً نمره‌های یك معلّم، تفاوت دارد، ولی این تفاوت حكیمانه است، نه ظالمانه. علاقه‌ی حضرت یعقوب به یوسف، حكیمانه بود نه ظالمانه، ولی برادران یوسف، این علاقه را بی‌دلیل پنداشتند وگفتند: «انّ ابانا لفی ضلال مبین»
2- تعادل
گاهی علاقه‌ی زیاد، سبب دردسر می‌شود؛ حضرت یعقوب، یوسف را خیلی دوست داشت و همین امر موجب حسادت برادران و افكندن یوسف در چاه شد. چنانكه علاقه زلیخا به یوسف، به زندانی شدن یوسف انجامید. لذا زندان‌بان كه شیفته اخلاق یوسف شده‌بود، وقتی به او گفت: من تو را دوست دارم. یوسف گفت: می‌ترسم این دوستی نیز بلائی به دنبال داشته باشد.
3- همبستگی
اتّحاد و با هم بودن، سبب احساس نیرومندی و قدرت می‌شود. «نحن عصبة»
4- سعی بر انجام کار به صورت گروهی
گروه‌گرایی، اگر بدون رهبری صحیح و خداپسندانه باشد، عوامل سقوط را سریعتر فراهم می‌كند. («و نحن عصبة» نشان انسجام است، ولی انسجامی رها وبدون رهبری صحیح)
5- پرهیز از توجیه غلط
انسان برای ارتكاب خطا و گناه، اوّل خود را توجیه و كار خود را تئوریزه می‌كند. (برادران، هم خود را متّحد و قوی می‌دانند، «و نحن عصبة» و هم پدر را منحرف، «انّ ابانا لفی ضلال» و با این دلیل، حسادت خود را توجیه می‌كنند.)
احساس قدرت و نیرومندی عقل را كور می‌كند.
«نحن عصبة انّ ابانا لفی ضلال مبین»
معیارهای نادرست، نتایج نادرست به دنبال دارد. (اگر عیار فقط قدرت و تعداد شد، نتیجه‌اش نسبت دادن انحراف به اقلّیت می‌شود.) «انّ ابانا لفی ضلال مبین»
6- توجه به نقش منفی مراکز قدرت و کانون‌های اخذ تصمیم
با گفتن: «و نحن عصبة» نشان دادند كه دچار غرور و تكبّر شده و در اثر این غرور و حسد، پدر را متّهم به اشتباه و انحراف در مهر ورزی به فرزندان می‌كنند.
افرادی در جامعه، به جای آنكه خود را بالا ببرند، بزرگان را پایین می‌آورند. چون خود محبوب نیستند، محبوب‌ها را می‌شكنند.
7- خطر رقابت ناسالم و غفلت
اگر فرزندان احساس تبعیض كنند، آتش حسادت در میان آنان شعله‌ور می‌شود. «احبّ الی ابینا منّا»
عشق وعلاقه به محبوب شدن، در نهاد هر انسانی وجود دارد. انسان‌ها از كم‌توجهی وبی‌مهری دیگران به خود، رنج می‌برند. «احبّ الی ابینا» (برادران یوسف، عشق پدر به یوسف را نوعی بی‌مهری به خود تصوّر می‌كردند)
غفلت انسان ممكن است به جایی برسد كه در عین انحراف و خطاكاری خود، دیگران را خطاكار قلمداد كند. (برادران یوسف به جای آنكه خود را حسود و توطئه‌گر بدانند، پدر را منحرف دانستند.) «انّ ابانا لفی ضلال مبین»

اُقْتُلُواْ یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِیكُمْ وَ تَكُونُواْ مِن بَعْدِهِ قَوْماً صَالِحِینَ«9»
«(برادران به یكدیگر گفتند:) یوسف را بكشید یا او را به سرزمینی دور بیافكنید تا توجّه پدرتان مخصوص شما شود و پس از انجام طرح (با توبه) گروهی شایسته باشید.»

1- آثار و نتایج پیش بینی‌های غلط
فكر خطرناك، انسان را به كار خطرناك می‌كشاند. «لیوسف... احبّ... اقتلوا»
2- برخورد با رقبا
از منظر كوته نظران، حذف فیزیكی و كشتن رقیب، بهترین راه است. «اقتلوا یوسف»
3- علم وآگاهی همراه با ایمان و تقوا
علم و آگاهی، همیشه عامل دوری از انحراف نیست، بلكه ایمان و تقوا لازم است. آری، برادران با آنكه قتل یا تبعید یوسف را بد می‌دانستند؛ «تكونوا من بعده قوماً صالحین» امّا اقدام كردند.
4- پرهیز از تبعیض
احساس تبعیض در محبّت از طرف فرزندان، آنها را تا حدّ برادركشی سوق می‌دهد. (گرچه شدّت علاقه پدر به یوسف بی‌دلیل نبود، بلكه به خاطر كمالات او بود، ولی برادران احساس تبعیض كردند وخیال كردند علاقه‌ی بی‌دلیل است وهمین احساس، آنان را به توطئه وادار كرد) «احبّ الی ابینا... اقتلوا»
5- راه پذیرفته شدن
انسان، خواهان محبوبیّت است و كمبود محبّت مایه بزرگ‌ترین خطرات و انحرافات است. (برادران گفتند: با نابودی یوسف، توجّه پدرتان مخصوص شما می‌شود.) «یخل لكم وجه ابیكم»
با اینكه قرآن راه كسب محبوبیّت را ایمان و عمل صالح معرّفی می‌كند؛ «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرّحمن ودّا» امّا شیطان، راه محبوب شدن را برادركشی ترسیم می‌كند. «اقتلوا...یخل لكم وجه ابیكم»
انسان در برخورد با نعمت، چهار حالت دارد: حسادت، بُخل، ایثار، غبطه. اگر پیش خود گفت: حال كه ما فلان نعمت را نداریم، دیگران هم نداشته باشند، حسادت است. اگر گفت: فقط ما برخوردار از این نعمت باشیم ولی دیگران نه، این بُخل است. اگر گفت: دیگران از نعمت برخوردار باشند، اگر چه به قیمتی كه ما محروم باشیم، این ایثار است. اگر گفت: حالا كه دیگران از نعمت برخوردارند، ای كاش ما هم بهره‌مند می‌شدیم، این غبطه است.

قَالَ قَآئِلٌ مِّنْهُمْ لَا تَقْتُلُواْ یُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِی غَیَابَتِ الْجُبِ‌ّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَاعِلِینَ«10»
«گوینده‌ای از میان آنان گفت: یوسف را نكشید و اگر قصد این كار را دارید، او را به نهان‌خانه چاه بیفكنید تا بعضی كاروان‌ها (كه از آنجا عبور می‌كنند) او را برگیرند.»

1- آثار مثبت نهی از منكر
نهی از منكر دارای آثار و بركاتی است كه گاهی در آینده روشن می‌شود. در داستان یوسف، یكی از برادران نهی از منكر نمود و گفت: «لاتقتلوا»، یوسف را نكشید و برادران را از كشتن یوسف منصرف كرد و جان او را نجات داد و یوسف در سال‌های بعد كه حاكم شد، مملكت را از قحطی نجات داد. همان گونه كه آسیه، همسر فرعون با نهی از منكر «لاتقتلوا»، فرعون را از كشتن موسی منصرف كرد و جان موسی را نجات داد و او در سال‌های بعد، بنی‌اسرائیل را از شر فرعون نجات داد.
2- مدیریت مشارکتی
مرعوب اكثریّت و همرنگ جماعت نشویم. (برادری كه نهی از منكر كرد، یك نفر بود ولی همرنگ جماعت نشد، بلكه رأی آنان را تغییر داد.) «قال قائل لاتقتلوا»
3- انتخاب بد از بدتر
اگر نمی‌توان جلوی منكر را به كلی گرفت، به هر مقدار كه ممكن است باید جلوی آن را گرفت. یكی از برادران توطئه كشتن یوسف را به قرار دادن او در چاه تبدیل كرد. «لا تقتلوا ... والقوه»
آری، برای مبارزه با فساد، گاهی دفع افسد به فاسد لازم است. (او را نكشید، در چاهی قرار دهید) «لاتقتلوا یوسف و القوه فی غیابت الجبّ»

آیات 11 تا 15

قَالُواْ یَآ أَبَانَا مَالَكَ لَا تَأْمَنَّا عَلَی‌ یُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ «11»
«گفتند: ای پدر تو را چه شده كه ما را بر یوسف امین نمی‌دانی، در حالی كه قطعاً ما خیرخواه او هستیم؟!»

1- توجه به نقش تبلیغات
كسانی كه پوچ‌ترند، ادّعا وتبلیغات بیشتری می‌كنند. «انّا له لناصحون»
2- بیداری در برابر رقبا
دشمن برای برطرف كردن سوءظن، هرگونه اطمینانی را به شما ارائه می‌دهد.
«انّا له لناصحون»
خائن، تقصیر را به عهده‌ی دیگران می‌اندازد و می‌گوید این تقصیر مردم است كه به ما اطمینان ندارند. «مالك لا تأمنّا»
از روز اوّل، بشر به اسم خیرخواهی فریب خورده است. شیطان نیز برای اغفال آدم و حوا گفت: من خیرخواه شما هستم.
«انّی لَكما لمن الناصحین» «انّا له لناصحون»
3-پرهیز از شعارهای فاقد عمل
فریب هر شعاری را نخوریم و از اسم‌های بی مسمّی‌ بپرهیزیم. (خائن نام خود را ناصح می‌گذارد) «لناصحون»
4- خطر حسادت (رقابت نابجا)
حسد، آدمی را به گناهانی همانند دروغ و نیرنگ، حتّی نسبت به محبوب‌ترین نزدیكانش وادار می‌سازد. «انّا له لناصحون»

أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ«12»
«او را فردا با ما بفرست تا (در صحرا) بگردد و بازی كند و قطعاً ما نگهبانان (خوبی) برای او خواهیم‌بود.»

1- توجه به ورزش و تفریحات سالم
كودك و نوجوان بلكه همه‌ی انسان‌ها، نیازمند تفریح و ورزش هستند و چنانكه در این آیه قوی‌ترین منطقی كه توانست حضرت یعقوب را تسلیم خواسته فرزندان كند، این بود كه یوسف نیاز به تفریح دارد.
اگر پدر، مربیان و مسئولان دلسوز برای اوقات فراغت و بازی كودكان و نوجوانان برنامه ریزی مناسب داشته باشند، دیگران نمی‌توانند از این فرصت سوء استفاده كنند.
(برادران یوسف از نیاز یوسف به ورزش سوء استفاده كردند) «یرتع و یلعب»
2- سوء ظن به دشمن (برای استفاده از ورزش و تفریح و شعارهای‌ زیبا)
نه تنها دیروز، بلكه امروز و حتّی آینده نیز به نام ورزش و بازی، جوانان را از هدف اصلی جدا و در غفلت نگه خواهند داشت. بازی‌ها را جدّی می‌گیرند تا جدّی‌ها بازی تلقّی شود.
استكبار و توطئه‌گران، نه تنها از ورزش سوء استفاده می‌كنند، بلكه با هر نام پسندیده و مقبول دیگری نیز، اهداف شوم خود را تعقیب می‌كنند.
گاه اصرار زیاد بر یك موضوع آن هم با شعارهای زیبا و ادعای حمایت‌ها، نشان دهنده نقشه و توطئه است.
(در آیه قبل «انا له لناصحون» و در این آیه «انا له لحافظون»)

قَالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَن تَذْهَبُواْ بِهِ وَ أَخَافُ أَنْ یَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ «13»
«(یعقوب) گفت: همانا اینكه او را ببرید مرا غمگین می‌سازد و از این می‌ترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید.»

1- تعهد و سوز
تعهّد و سوز داشتن نسبت به فرزند، یكی از خصلت‌های پیامبران است. «لیحزننی... اخاف»
2- توجه به خطر غافل ماندن
غفلت موجب ضربه و آسیب پذیری می‌گردد. حضرت یعقوب فرمود: نگرانم زمانی كه شما از یوسف غافلید، گرگ او را بخورد.) «یأكله الذئب و انتم عنه غافلون»
3- بهانه ندادن به دست خلافكار
حساسیّت‌ها را در نزد هر كس بازگو نكنیم و گرنه ممكن است علیه خود انسان مورد استفاده قرار گیرد. در اینجا پدر گفت: می‌ترسم گرگ او را پاره كند، آنها هم گفتند: یوسف را گرگ خورد. «أخاف أن یأكله الذئب»

قَالُواْ لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَّخَاسِرُونَ «14»
« (فرزندان یعقوب) گفتند: اگر گرگ او را بخورد، با آنكه ما گروهی قوی هستیم، در آن صورت ما زیانكار (و بی‌كفایت) خواهیم بود.»

1- استفاده از تجربه بزرگترها
گاهی بزرگترها از روی تجربه و آگاهی، احساس خطر می‌كنند، امّا جوان‌ها به قدرت خود مغرورند و خطر را شوخی می‌گیرند. «و نحن عصبة» (پدر نگران، ولی فرزندان مغرور قدرت خود بودند.)
2- خطر نفاق و نشانه‌های آن
ظاهر فریبی و ابراز احساسات دروغین، از دسیسه‌های افراد دو رو و منافق است. (برادران در حضور پدر گفتند:) «انا اذاً لخاسرون»
3- لیاقت داشتن (قدرت+ امین بودن)
قوی بودن، دلیلی بر امین بودن نیست. (برادران یوسف قومی بودند، «نحن عصبة»، ولی امین نبودند)
برخی برای رسیدن به اهداف شوم خود حتّی حاضرند از آبرو و شخصیّت خود صرف نظر كنند. برادران گفتند: اگر با وجود ما گرگ او را بخورد، ما دیگر در جامعه آبرویی نخواهیم داشت. «انّا اذاً لخاسرون»
4- قبول مسئولیت یا انجام تکالیف
اگر كسی مسئولیّتی را بپذیرد و خوب انجام ندهد، سرمایه، شخصیّت، آبرو و وجدان خود را در معرض خطر قرار داده و زیانكار خواهد بود. «لخاسرون»

فَلَمَّا ذَهَبُواْ بِهِ وَ أَجْمَعُواْ أَن یَجْعَلُوهُ فِی غَیَابَتِ الْجُبِ‌ّ وَ أَوْحَیْنَآ إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذا وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ «15»
«پس چون اورا با خود بردند وهمگی تصمیم گرفتند كه اورا در مخفی‌گاه چاه قرار دهند، (تصمیم خود را عملی كردند) وما به او وحی كردیم كه در آینده آنها را از این كارشان خبر خواهی‌داد، در حالی كه آنها (تو را) نشناسند.»

1- حاكمیت اراده خداوند
2- نقش سختی‌ها در سازندگی انسان
از آنجا كه خداوند اراده كرده یوسف را حاكم كند، باید دوره‌هایی را ببیند. بَرده شود تا به بَردگان رحم كند. به چاه و زندان افتد تا به زندانیان رحم كند. همانگونه كه خداوند به پیامبرش می‌فرماید:
تو فقیر و یتیم بودی تا فقیر و یتیم را از خود نرانی؛
«ألم یجدك یتیماً فامّا الیتیم فلا تقهر...»
3- نقش آگاهی
آگاهی از آینده، موجب آرامش است. (آنچه سبب آرامش یوسف در چاه شد، وحی و بشارت به آینده روشن بود) «اوحینا الیه لتنبّئنّهم بأمرهم هذا»
4- همه جا اجماع و اتفاق حق نیست
اتّفاق نظر و اجماع چند نفر، نشانه‌ی حقانیّت نیست. (در اینجا برادران یوسف جمع شده و اتّفاق نظر داشتند، با اینكه كارشان صد در صد غلط بود.)
«اجمعوا ان یجعلوه فی غیابت الجبّ»
5- امید بهترین سرمایه است
امید، بهترین سرمایه برای ادامه زندگی است. (ما به یوسف وحی كردیم كه در آینده از چاه نجات پیدا می‌كنی و برادران را از كارشان شرمنده خواهی كرد) «اوحینا الیه لتنبّئنّهم بأمرهم هذا»
6- مهارنفس
وقتی پایان رذایل رسوایی است، انسان عاقل بایستی نفس خود را مهار كند.
«لتنبّئنّهم بامرهم...»
7- یاد كردن از كارهای زشت با كنایه و اشاره
از كارهای زشت با اشاره و كنایه یاد كنید. (در اینجا توطئه‌ی قتل یوسف، با كنایه مطرح شده است) «بامرهم»

آیات 16 تا 20

وَ جَآءُو أَبَاهُمْ عِشَآءً یَبْكُونَ«16»
«و (بعد از انجام نقشه خود) شب هنگام گریه‌كنان نزد پدرشان آمدند.»

1- توجه به احساسات و سوء استفاده خلافكار (گریه همه جا نشانه حقانیت نیست)
توطئه‌گران، از نقش احساسات و زمان، غفلت نمی‌كنند. برادران ناباب، شبانه و در تاریكی آن هم گریه‌كنان نزد پدر برگشتند تا پدر را با این صحنه‌ها تحت تأثیر قرار دهند. «عشاءً»
در قرآن چهار نوع گریه و اشك داریم؛
1- اشك شوق: گروهی از مسیحیان با شنیدن آیات قرآن اشك می‌ریختند. «تری اعینهم تفیض من الدمْع ممّا عرفوا من الحقّ»
2- اشك حزن و حسرت: مسلمانان عاشق همین كه از رسول اكرم‌ می‌شنیدند كه امكانات برای جبهه رفتن نیست گریه می‌كردند. «و اعینهم تفیض من الدمع حزناً الا یجدوا ما ینفقون»
3- اشك خوف: همین‌كه آیات الهی برای اولیاء تلاوت می‌شد، گریه‌كنان به سجده می‌افتادند، «خرّوا سُجّدا و بُكیّاً» «و یخِرّون للأذقان یبكون ویزیدهم خشوعاً»
4- اشك قلابی و ساختگی:همین آیه، كه برادران یوسف گریه‌كنان نزد یعقوب آمدند كه گرگ یوسف را درید.«یبكون»

قَالُواْ یَآ أَبَانَآ إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنَا یُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ مَآ أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لَّنَا وَ لَوْ كُنَّا صَادِقِینَ‌ «17»
«گفتند: ای پدر! ما رفتیم كه مسابقه دهیم و یوسف را نزد وسایل خود (تنها) گذاشتیم، پس گرگ او را خورد و البتّه تو سخن ما را هر چند راستگو باشیم باور نداری.»

1- توجه به خطر دروغ و دروغگو
دروغ، دروغ می‌آورد. برادران برای توجیه خطای خود، سه دروغ پی‌درپی گفتند: مسابقه رفته بودیم، یوسف را نزد وسایل گذاشتیم، گرگ او را خورد. «نستبق، تركنا، فأكله الذئب»
دروغگو اصرار دارد كه مردم او را صادق بپندارند.«و ما انت بمؤمن لنا و لو كنّا صادقین»

وَ جَآءُو عَلَی‌ قَمِیصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی‌ مَا تَصِفُونَ «18»
«و پیراهن یوسف را آغشته به خونی دروغین (نزد پدر) آوردند. (پدر) گفت: چنین نیست، (كه یوسف را گرگ دریده باشد)، بلكه نفسِتان كاری (بد) را برای شما آراسته است. پس صبری جمیل و نیكو لازم است و خدا را بر آنچه (از فراق یوسف) می‌گویید، به استعانت می‌طلبم.»

1- مراقبت از جوسازی‌ها
مراقب جوسازی‌ها باشیم. (پراهن خونین را نزد پدر آوردن، یك نوع مغلطه و جوسازی است.) «بدمٍ كذب»
2- توجه به خطر شیطان و هوای نفس
شیطان و نفس، گناه را نزد انسان زیبا جلوه می‌دهند و انجام آن را توجیه می‌كنند. «سوّلت لكم انفسكم»
3- توجه به خطر مظلوم‌نمایی‌ها
فریب برخی مظلوم نمایی‌ها را نخوریم. (یعقوب، فریب پیراهن خون‌آلود و اشك‌ها را نخورد بلكه گفت: امان از نفس شما.) «بل سولت لكم انفسكم»
4- صبر
حوادث دو چهره دارد: بلا و سختی، «بدم كذب» صبر و زیبائی. «فصبر جمیل»
5- استمداد از امدادهای غیبی
در حوادث باید علاوه بر صبر وتوانایی درونی، از امدادهای الهی استمداد جست. «فصبر جمیل واللَّه المستعان»

وَ جَآءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرسَلُواْ وَارِدَهُمْ فَأَدْلَی‌ دَلْوَهُ قَالَ یَا بُشْرَی‌ هَذا غُلاَمٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضَاعَةً وَ اللَّهُ عَلِیمُ بِمَا یَعْمَلُونَ «19»
«و (یوسف در چاه بود تا) كاروانی فرا رسید و مأمور آب را فرستادند (تا آب بیاورد)، پس او دلو خود را به چاه افكند، (یوسف به طنابِ دلو آویزان شد و به بالای چاه رسید) مأمور آب فریاد زد: مژده كه این پسری است. او را چون كالائی پنهان داشتند (تا كسی ادّعای مالكیّت نكند)، در حالی كه خداوند بر آنچه انجام می‌دادند آگاه بود.»

1- توجه به كارگشایی اخلاص در مشكلات
خداوند، بندگان مخلص خود را تنها نمی‌گذارد و آنها را در شداید و سختی‌ها نجات می‌دهد. نوح را روی آب، یونس را زیر آب و یوسف را از چاه آب، نجات داد. همچنان كه ابراهیم را از آتش، موسی را در وسط دریا و محمّد را درونِ غار و علی‌ را در بستر كه به جای پیامبر خوابیده بود، نجات داد.
2- تقسیم كار
تقسیم كار، یكی از اصول مدیریّت در زندگی جمعی است.
3- استمداد از امداد و اراده خداوند
با اراده الهی، ریسمان چاه وسیله شد تا یوسف از قعر چاه به تخت و كاخ برسد، پس بنگرید با «حبل‌اللَّه» چه می‌توان انجام داد!؟ «و اعتصموا بحبل اللّه...»

وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كَانُواْ فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ «20»
«و (كاروانیان) یوسف را به بهایی اندك (چند درهمی) فروختند و درباره او بی‌رغبت بودند.»

1- کشف استعدادها و امکانات و استفاده از آن‌ها
2- حفظ ارزش‌ها
هر كس یوسفِ وجودش را ارزان بفروشد، پشیمان می‌شود. عمر، جوانی، عزّت، استقلال و پاكی انسان، هریك یوسفی هستند كه باید مواظب باشیم ارزان نفروشیم.
3- امید به آینده
اشخاص ارزشمند بالاخره ارزششان آشكار خواهد شد، هر چند در زمانی مورد بی مهری قرار گیرند. (اگر امروز یوسف را به عنوان برده می‌فروشند، روزگاری او حاكم خواهد شد) «شروه بثمن بخس...»