زندگی در پرتو اخلاق

نویسنده : آیت الله ناصر مکارم شیرازی

معنى « جدال » و « مراء »

« جدال » در لغت به معنى مخاصمه ، و « جدل » به معنى شدت خصومت آمده است .
و اما « مراء » در اصل آنچنان که در « قاموس اللّغه » تصریح شده به معنى گرفتن شیر از پستان آمده است .
و از عبارات بعضى دیگر از لغویین چنین برمى آید که « مرى » در اصل به معنى دوشیدن شیر و سپس به تناسب آن به معنى وسیعتر یعنى مطلق استخراج اطلاق شده و از آنجا که در بحث و جدل نیز هرکس مى خواهد منظور دیگرى را استخراج نماید این کلمه ( بصورت باب مفاعله ممارات ) اطلاق مى گردد و اطلاق بر شک و تردید نیز به همین مناسبت است .
روى هم رفته از نظر لغوى فرق زیادى میان « جدال » و « مراء » نیست ولى گاهى میان این دو فرقهایى گذارده اند :
1 ـ « مراء » براى اظهار فضل و کمال است ، اما « جدال » به منظور تحقیر طرف مقابل انجام مى شود .
2 ـ « جدال » در مسائل علمى ، و « مراء » اعم از آن است .
3 ـ « جدال » به حملات ابتدایى و تعرضى در بحث گفته مى شود ، ولى « مراء » جنبه تدافعى دارد(178) .
2 ـ ترک خودخواهى
کسى که مى خواهد در روح و افکار دیگران نفوذ کند هرگز نباید اصرار داشته باشد که حقایق را بعنوان « فکرى منتسب به او » بپذیرند بلکه بعکس باید کوشید حقایق را بطور مطلق و حتى بصورت فکر طرف بازگو نمود ; دقت کنید .
زیرا مى دانیم هرکس به افکار مولود خود ـ مانند فرزندان جسمى خود ـ عشق مىورزد و دلیل عشق و علاقه در هر دو مورد یکى است ، افکار او مانند فرزندان او جزیى از وجود او محسوب مى شوند و عشق به آنها شعاعى از عشق به ذات است که ریشه دارترین غرایز انسان را تشکیل مى دهد ; و بعکس ، افکار دیگران ، همچون فرزندان دیگران ، نسبت به انسان بیگانه اند و طبعاً نمى توانند علاقه او را به خود جلب کنند ـ سهل است ـ گاهى حس رقابت او را نیز برمى انگیزند .
بنابراین پذیرفتن واقعیتهایى که راه وصول به آنها از مسیر فکر خود انسان باشد براى او بسیار آسانتر و گواراتر است زیرا « عقل » و « عاطفه » در این موارد در یک جهت واقع مى شوند و بعکس در صورتى که به شکل یک موجود بیگانه وارد محیط جان او گردند چه بسا تضاد و کشمکشى میان « عقل » و « عاطفه » او روى دهد ، کشمکشى که نتیجه آن در بیشتر اشخاص پیروزى عاطفه است ، عقل مى خواهد آن فکر را بخاطر صحیح بودنش بپذیرد ، اما عاطفه آن را بیگانه و متعلق به دیگرى مى داند و از پذیرفتن آن مى خواهد خوددارى کند .
ذکر این نکته نیز ضرورت دارد ، اگر منظور ما راستى پى جویى حقیقت باشد ، نه پیروزى شخصى در بحث ، چه مانعى دارد طرف چنین تصور کند که اصل فکر یا تکمیل آن از خود اوست ؟! اگر منظور ما قبول اصل « فکر » است ، چرا باید اصرار داشته باشیم حتماً بعنوان « فکر ما » مورد قبول واقع گردد ؟!
آزمایشهاى فراوانى که روى افراد صورت گرفته بخوبى نشان مى دهد که استفاده از این روش غالباً براى نفوذ در افکار دیگران پیروزى درخشانى به همراه داشته است . براى تحقق بخشیدن به این هدف باید اصول زیر را بکار بست :
1 ـ باید سعى نمود قسمتى از مطلب گفته شود و بقیه را خود طرف با راهنمایى گوینده دریابد ، یعنى در حقیقت باید نقش گوینده نقش رهبرى فکرى و به ثمر رسانیدن استعدادهاى درونى طرف مقابل باشد ، نه نقش ایجاد مستقل .
2 ـ باید سعى نمود با ذکر استفهامها و سؤالها مطالب بصورت بحثهاى مورد مطالعه طرح گردد و پاسخ نهایى که در حکم تصمیم نهایى روى مسأله است با طرف مقابل باشد .
3 ـ باید از استناد مطالب به خود ـ مخصوصاً با عباراتى شبیه « پیش از من کسى این نظر را اظهار نکرده » و امثال آن ـ شدیداً احتراز جست .
4 ـ باید اگر تصریحات یا اشاراتى در سخنان طرف راجع به مطلب مورد نظر بود آن را صریحاً یادآور شد و به آن استناد جست ، حتى اگر در سخنان خود او نبوده باشد ولى در سخنان کسى که مورد علاقه و احترام اوست مانند پدر ، استاد ، بزرگ فامیل و دوست صمیمى او ، بوده است آن را یادآورى نمود .
قرآن مجید که سمبل عالى یک گفتار مؤثر و نافذ است و نفوذ آن در افکار مردم آنچنان خارق العاده بود که « سِحر » ش خواندند ، غالباً از همین روش استفاده مى کند و در استدلالات خود در برابر مخالفان و مشتبهان همین طریقه را بکار مى بندد و با جمله هایى از قبیل :
( ءَاِلهٌ مَعَ اللهِ )(179)
آیا معبودى با خداست ؟
( مَنْ اِلهٌ غَیْرُ اللهِ )(180)
کدام معبود غیر از خداست ؟
( هَلْ مِنْ خالِق غَیْرُ اللهِ )(181)
آیا آفریننده اى جز خدا هست ؟
و همچنین جمله هایى از این قبیل :
( اَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الاَْرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها )(182)
آیا آنان در زمین سیر نکردند تا دلهایى داشته باشند که با آن درک کنند .
مسائل مختلف را طرح مى کند و قضاوت نهایى را به عهده شنوندگان مى گذارد و از وجدان خود آنها در طرح و حل مسائل استمداد مى جوید .
3 ـ برانگیختن عواطف مثبت
همانطور که در بحث سابق نیز اشاره شد باید همواره کوشید که در طرح مسائل زمینه هایى پیش نیاید که عقل و عواطف در دو جناح متضاد قرار گیرند بلکه بعکس باید کوشید که حتّى عواطف در طرح مسائل بى تفاوت نماند بلکه در همان سمت قرار گیرد که عقل قرار گرفته است ، تا قدرت کشش عقل را ـ همانند قدرت جاذبه ماه در جزر و مد که گاهى بخاطر همسو بودن با نیروى جاذبه خورشید افزون مى گردد ـ بیشتر کند و براى نیل به این مقصود باید از طرق زیر براى برانگیختن عواطف استمداد جست .
1 ـ نام هرکس مطبوع ترین کلمه و موزون ترین نغمه ها براى اوست ، باید از ذکر نام او با احترام براى برانگیختن عواطفش استمداد جست و در میان نامها آنچه بیشتر مورد علاقه و موجب احترام اوست باید انتخاب کرد . در روایات نیز داریم که انسان را در پیش روى او باید با « کنیه » نام برد(183) ( کنیه ، احترام آمیزترین اسامى در نزد عرب است ) .
در حالات پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) نیز نقل شده که او هرکس را به بهترین نام صدا مى کرد و حتى براى کسانى که کنیه اى نداشتند خود او کنیه مناسبى انتخاب مى فرمود .
2 ـ باید به افراد مجال داد نخست سخنان خود را بگویند و با کمال دقت به سخنان آنها باید گوش داد . این عمل پیش از هر چیز نشان مى دهد که شخص به راستى پى جوى حقیقت است ، بعلاوه دلسوز نیز هست و براى افکار طرف مقابل احترام و شخصیت قائل مى باشد ; و هریک از این امور سهم مؤثرى در برانگیختن مثبت عواطف او دارد .
و از همه اینها گذشته هرکس بطور طبیعى تمام نیروى خود را قبل از هر چیز متمرکز در بیان عقیده و استدلالات خود مى نماید و تمام فکرش این است که آنچه را در مغز خود دارد آشکار سازد و مسلّم است که در چنین موقعى هیچگونه آمادگى براى پذیرش حرف دیگران ندارد ، بنابراین بیان مطالب و ذکر استدلالات ما پیش از آنکه او تخلیه کامل گردد ، درست به این مى نماید که در زمین پر از خار و خاشاک بخواهیم بذرافشانى کنیم .
و از همه گذشته بسیار مى شود که افراد عقده هایى دارند که با ذکر مطالبشان گشوده مى شود و بصورت یک فرد عادى آماده شنیدن حرف حق درمى آیند . در حالات پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) و ائمه هدى (علیهم السلام) نیز مى خوانیم که آنها کاملا مجال سخن به طرف مى دادند .
3 ـ ابراز اشتیاق به آنچه مورد علاقه اوست و سخن گفتن از آنها در تحریک عواطف افراد سهم بسزایى دارد . در حالات پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم)مى خوانیم گاهى که با بعضى از یاران تنها مى شدند از مسائل خانوادگى و همسر و فرزندان و آنچه مورد علاقه آنها بود سؤال مى کردند .
4 ـ موارد قابل تحسین یا قابل قبول گفتار طرف را باید یادآور شد و از آن با اهمیت مناسب خود یاد نمود تا روح وى آماده پذیرفتن نقاط ضعف و اشتباه گردد .
5 ـ دلسوزى عملى ، به معنى واقعى ، یکى از مهمترین عوامل برانگیختن عواطف دیگران و آماده ساختن زمینه فکرى آنان براى پذیرش مسائل اصولى است . آنها اگر دلسوزى عملى از گوینده اى ببینند ممکن است سخنان او را حتى اگر استدلالات آن کاملا مورد قبول آنان نباشد بپذیرند و فکر و فهم خود را تخطئه کنند و به خود بقبولانند که نظرات او صائب و هرگونه پیشنهاد او به نفع آنان مى باشد .
اگر سخنان پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) با آن استقبال عجیب مواجه مى شد یک دلیل آن این بود که هرکس او را دلسوز واقعى خود تشخیص مى داد تا آنجا که عدم گرایش بعضى از مردم به راه حق بصورت عقده مهلکى در وجود پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) خودنمایى مى کرد :
( فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى آثارِهِمْ اِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ اَسَفًا )(184)
گویى مى خواهى بخاطر اعمال آنان خود را از غم و اندوه هلاک کنى اگر به این گفتار ایمان نیاورند .
و در سیره آن حضرت مى خوانیم :
« وَلا یَأْتِیهِ اَحَدٌ حُرٌّ اَوْ عَبْدٌ اَوْ اَمَةٌ اِلاّ قامَ مَعَهُ فِی حاجَتِهِ »(185)
هرکس نزد او مى آمد ، چه آزاد و چه برده و کنیز ، همراه او برمى خاست و براى انجام کارش به او کمک مى نمود .
6 ـ طرز یادآورى اشتباهات باید آنچنان باشد که اگر عواطف طرف را به نفع گوینده برانگیخته نکند ، لا اقل جریحه دار هم ننماید ، به همین دلیل باید تا آنجا که ممکن است اشتباهات را از طریق غیرمستقیم تذکر داد .
داستان معروف تعلیم وضو دادن امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) به پیرمردى که وضو درست نمى گرفت یکى از لطیفترین و روشنترین نمونه هاى « روش غیرمستقیم » است .
عباراتى از قبیل « آیا فکر نمى کنید اگر چنین باشد بهتر است ؟ » « آیا بهتر این نیست که چنین کنیم ؟ » و « من گاهى کار خود را به این صورت انجام مى دهم » و مانند اینها همه عباراتى است که مى تواند اشتباهات را بطور غیر مستقیم یادآور شود و نتیجه عالى از آن عاید گردد .
7 ـ هرگز نباید حس لجاجت کسى را بى جهت برانگیخت و اگر درباره موضوعى که مورد اصلى بحث نیست اصرار دارد یا از چنین موضوعى انتقاد مى کند ، بجاى مخالفت باید با او در انتقاد یا تعریف و دفاع از آن بطور صحیح هماهنگى شود ، این عمل او را کامل خلع سلاح کرده و دعوت به تفکر بیشتر مى کند .
مثلا اگر ما مى خواهیم کسى را بسوى اسلام دعوت کنیم و ببینیم او درباره مسلمانان و وضع آنها تفکر منفى دارد و روى آن سخت ایستاده است نباید از وضع مسلمین زیاد دفاع کنیم بلکه خود ما نیز با او هماهنگ شده پاره اى از انتقادات اصولى را ذکر کنیم ( البته بدون زیاده روى و افراط ) و سپس مطلب اصلى خود را گرفته دنبال نماییم ، مسلماً زودتر به نتیجه خواهیم رسید .
4 ـ ایمان به گفتار خود
جمله معروف « سخنى که از دل برخیزد بر دل نشیند » در حقیقت بیان یک واقعیت دقیق و لطیف روانى است که در طریق نفوذ در دیگران مى توان بعنوان یک اصل اساسى از آن بهره بردارى نمود .
زیرا مى دانیم زبان و گفتار ترجمان فکر و عقیده است ، این را هم مى دانیم که ارزیابى گفتارها بوسیله مقیاس ایمان گوینده به آن تعیین مى گردد ، چه اینکه ایمان عمیق یک فرد متفکر ، به یک مسأله ، حاکى از ریشه دار بودن آن مسأله و مطالعه وى و قدرت استدلالاتى که به آن منتهى شده مى باشد .
بنابراین جاى تعجب نیست که میزان ایمان شنونده نسبت به یک سخن با میزان ایمان گوینده ارتباط نزدیک داشته باشد . ممکن است کسى مطلبى بگوید ظاهراً بسیار عالى و خوب ولى از لحن او پیدا باشد که خودش به آن چندان ایمان ندارد ، مطمئناً این وضع ، چنین فکرى را در شنونده بوجود مى آورد که باید در این مطلب به ظاهر عالى خللى وجود داشته باشد ولى بعکس اگر مطلبى که ظاهر آن چندان قابل قبول نباشد از کسى که اهل فکر است صادر شود و قراین چنان نشان دهد که او ایمان قاطع و راسخى نسبت به این سخن دارد این وضع حس کنجکاوى و دقت افراد را نسبت به آن برمى انگیزد و آنها را نسبت به سخن مزبور خوشبین مى سازد .
این موضوع نیز قابل دقت است که ایمان نداشتن به یک مطلب چیزى نیست که انسان بتواند با گفتارهاى تصنعى آن را بکلى بپوشاند بخصوص اینکه سخن ـ بر خلاف بسیارى از اعمال ـ مملو از ریزه کاریهایى است که روح احساسات و فکر گوینده خواه ناخواه از خلال آن تجلى خواهد کرد .
و اگر مى بینیم عمل شخص به گفته خود یکى از عوامل مهم تأثیر سخن شمرده شده آن هم بخاطر خاصیت درون نمایى عمل است زیرا سخن ممکن است نشانه عقیده نباشد اما عمل شخص غالباً نشانه عقیده و اعتقاد اوست .
5 ـ اثر تقواى گوینده
اینکه مى گویند :
« لا تَنْظُرْ اِلى مَنْ قالَ ، بَلِ انْظُرْ اِلى ما قالَ »
به گوینده نگاه نکنید ، به سخن نگاه کنید .
مطلبى است که اجراى کامل آن در قدرت هیچکس نیست زیرا بالاخره هرکس سخن را مولود وجود گوینده مى داند ، سخن از نظر ابزار مادى همان تغییر شکل در انرژیهاى وجودى انسان است انرژى شیمیایى در سلولها به انرژى مکانیکى تبدیل مى شود و انرژى مکانیکى به انرژى صوتى .
و از نظر محتویات و مصالح معنوى مولود افکار ، تربیت ، محیط ، معلومات و صفات و حالات معنوى مى باشد .
بنابراین هر سخن همیشه رنگ گوینده را دارد و صفات گوینده اعم از روحانیت و معنویت ، یا صفات زشت و بد او را همراه مى آورد و به همین دلیل سخنى که از یک فرد با تقوا صادر مى گردد تمام دریچه هاى روح انسانى در برابر آن گشوده مى شود و تمام وجود انسان از آن استقبال مى کند .
و بعکس سخنى که از فرد ناپاک و فاسدى سر مى زند با عکس العمل منفى ناخودآگاهانه از طرف شنونده مواجه مى گردد و دریچه هاى روح بر روى آن بسته مى شود .

رابطه اخلاق و تربیت

مهمترین مسأله اى که هر انسانى با آن روبه رو است مسأله تربیت است . بلکه اگر تربیت را با مفهوم وسیع آن در نظر بگیریم باید گفت : هدف آفرینش همه موجودات جهان هستى ، تربیت مى باشد .
تمام کوششهاى پیامبران الهى ، دانشمندان و مردان بزرگ تاریخ ، نیز مصروف همین مسأله شده است و براى ساختن اجتماعى انسانى ، آباد ، امن و آرام و بالاخره خوشبخت و سعادتمند نیز راهى جز « تربیت صحیح » و بسیج همه نیروها و امکانات در این راه نیست .
در بحثهاى اخلاقى نیز هدف نهایى ، پس از تشریح و توضیح همه ملکات اخلاقى نیک و بد ، علل پیدایش و گسترش آنها و راه تحصیل اخلاق نیک و مبارزه با رذائل همین مسأله « تربیت » مى باشد .

تربیت چیست ؟

عده اى از روانشناسان تربیت را « آمادگى براى تحصیل حق و قبول مسئولیت در آینده زندگى » مى دانند .
در حالى که بعضى دیگر تربیت را عبارت از « آشکار کردن استعدادها و به فعلیت رسانیدن قواى درونى به منظور نیل و هدف معین » معرفى کرده اند .
بعضى دیگر مانند « جان دیوئى » روانشناس معروف ، تربیت را « تجدید نظر در تجربیات گذشته و تشکیل مجدد آنها به منظور اینکه این تجربیات معنى بیشترى دهد و فرد را براى هدایت تجربیات آینده آماده سازد » دانسته اند(186) .
به عقیده ما ممکن است تعریفهاى سه گانه بالا را ناظر به یک حقیقت دانست که در واقع تعریف سوم ، اصل آن حقیقت است ; و تعریف اول ، مقدمه آن ; و تعریف دوم ، نتیجه آن محسوب مى گردد .
ضمناً براى روشن شدن تعریف سوم این توضیح لازم است که اعمالى که از انسان سر مى زند دو گونه است :
1 - اعمال تربیتى .
2 ـ اعمال عادى و بدون هدف و تربیت .
در قسم دوم ، انسان چگونگى روابط علل و معلول را یا اصلا نمى داند و یا حد و حدود آن را نمى شناسد مثل اینکه کسى درست نداند که چگونه باید کلید یک چراغ برق یا یک کارخانه را زد تا آن چراغ روشن و کارخانه شروع به کار کند و بدون اطلاع و آزمودگى قبلى انگشت روى کلید یا کلیدهاى مورد نظرش مى گذارد ، اما پس از اینکه روابط این علت و معلول را بخوبى دریافت و در تجربیات گذشته خود تجدید نظر نمود و آنها را مجدداً تشکیل داد ، به منظور اینکه معنى و مفهوم وسیعترى از آنها دریابد و او را براى هدایت تجربیات آینده آماده سازد این عمل یک عمل تربیتى خواهد بود و نتیجه آن این است که مثلا براى روشن کردن یک چراغ فوراً سراغ کلید آن مى رود بدون اینکه در بیراهه ها سرگردان شود .