زندگی در پرتو اخلاق

نویسنده : آیت الله ناصر مکارم شیرازی

چه کنیم که پندها و اندرزها و بطور کلى سخنان ما در دل دیگران مؤثر افتد ؟

یکى از شعب « اخلاق اجتماعى » بخشى است که هدف یا لا اقل نتیجه آن نفوذ در دیگران و جلب اعتماد آنهاست در این قسمت صفات زیادى دیده مى شود که علماى اخلاق غالباً بدون توجه به این نتیجه خاص صرفاً آنها را از نقطه نظر فضیلت بودن مورد بحث قرار داده اند . این شعبه از اخلاق اجتماعى که اتفاقاً بسیار دامنه دار و مملوّ از ریزه کاریهاى روانى است مخصوصاً براى « رهبران فکرى » و از جمله « مبلغان » نهایت لزوم را دارد و بدون آن نمى توانند هرگز هدفهاى تربیتى مورد نظر را از معلومات و کوششهاى خاص اصلاحى خود بگیرند و در تلاشهاى خود ممکن است مواجه با شکست بشوند .
بسیار دیده شده است افراد با فضیلت و دانشمندى بر اثر عدم آشنایى به این قسمت از اخلاق اجتماعى عمرى را در انزوا بسر برده اند ، نه مردم توانسته اند از افکار و علوم آنها بهره اى ببرند ، و نه آنها توانسته اند موفقیت شایسته اى در اجتماع پیدا کنند .
بعکس افراد کم فضیلتى بر اثر آشنایى و بکار بستن این اصول ، مقاماتى بیش از میزان شایستگى واقعى خود در اجتماع یافته اند .
عدم توجه به این حقایق سبب مى شود که گاهى گناه عدم موفقیت در تلاشها و کوششهاى اجتماعى را به گردن عوامل موهومى از قبیل شانس و تصادف بیندازند و در واقع اگر شانس را به معنى « آشنایى به این اصول » تفسیر کنیم به حقیقت بسیار نزدیکتر خواهیم بود .
به هرحال در اینجا قبل از هر چیز ذکر چند نکته لازم به نظر مى رسد :
1 ـ به حکم اینکه زندگى انسان پیوند ناگسستنى با اجتماع دارد باید به هر صورت از اصول صحیحى که موجب نفوذ در دیگران مى شود آگاه باشد تا بتواند توجه آنها را به همکارى با خود که غرض نهایى براى زندگى دسته جمعى است جلب کند .
عموم افراد در این قسمت یکسانند و حتى افراد عالى اجتماع از آن بى نیاز نیستند و بدون توجه و بکار بستن این اصول مواجه با مشکلات بزرگى خواهند شد ، منتها کسانى که در این میان به نحوى از انحا وظیفه رهبرى جمع کوچک یا بزرگى را به عهده دارند به شکل بارزترى احساس نیاز به این قسمت مى کنند و رهبران روحانى و مبلغان دینى که باید در زوایا و اعماق روح و جان مردم نفوذ نمایند از همه بیشتر به آن نیازمندند .
بنابراین چنین نتیجه مى گیریم که این بخش از اخلاق اجتماعى کاملا جنبه عمومى دارد نه جنبه صنفى و مخصوص به دسته معین .
2 ـ موضوع مهمى که توجه به آن در اینجا کمال لزوم را دارد این است که اگر ما تصور کنیم راه نفوذ در افکار دیگران تنها از طریق آشنایى بر استدلالات قوى و غیر قابل انکار در هر موضوع و یا موشکافى در ذکر محاسن و معایب امور مورد نظر است ، سخت در اشتباه خواهیم بود ، زیرا استدلال هر قدر قوى و منطقى باشد تنها با بخش « خودآگاه » روح انسان سر و کار دارد در حالى که بخش مهم روح مرحله « ناخودآگاه » یا « نیمه آگاه » است که نفوذ در آن تنها از طریق استدلال ممکن نیست(165) . حتى طرق استدلالى غالباً موقعى به نحو کافى مؤثر خواهد بود که با توجه به این اصول القا گردد ، این از یک سو ; از سوى دیگر هرگز آن صمیمیتى که از طرف افراد مورد نظر براى یک رهبر لازم است با اقناع عقل و فکر آنها حاصل نمى گردد بلکه باید عواطف آنها را به سوى اهداف خود بسیج کند تا پیوند لازم را
1 ـ مرحله خودآگاه : و آن را به مرحله اى از ذهن مى گویند که با استدلالات و قیاسات منطقى و عقلانى و نتیجه مشاهدات و تجربیات سر و کار دارد و روابط مطالب در آن براى انسان کاملا روشن است ، و به عبارت دیگر « خودآگاهى ، قلمرو عقل است » .
2 ـ نیمه آگاه : نیمه آگاه همان منطقه افکار و اطلاعات مبهم و نامنظم است که از غرایز و عواطف و عقده ها سرچشمه مى گیرد ، و به عبارت دیگر نیمه آگاه جولانگاه احساسات و تمایلات و افکارى است که از غرایزى مانند حبّ ذات و امثال آن بروز مى کند و از خواص آن ابهام است .
3 ـ ناخودآگاه : این مرحله همان مرحله تاریک و فراموش شده ذهن است که انسان در شرایط عادى هیچ آگاهى از وجود محتویات آن ندارد ، کلیه تمایلاتى که به عللى ارضاء نشده اند و از مرحله خودآگاه واپس زده شده اند همه در این قسمت از ذهن متمرکز مى گردند همچنین خاطرات فراموش شده که ممکن است گاهى به خاطر بیایند و یا بر اثر رابطه منفى که با یکى از تمایلات دارند هرگز به خاطر نیایند همه در این ناحیه متمرکزند .
براى رهبرى کسب نماید .
3 ـ استفاده از بحثها اگر بخاطر این باشد که دیگران را در راه منافع شخصى خود بکار اندازیم و با نفوذ در فکر آنان نیروهاى آنها را به یغما بریم ، مسلماً مذموم و نمونه روشنى از استعمار خواهد بود ; اما اگر بخاطر هماهنگ ساختن نیروها در طریق یک هدف عالى اجتماعى و یا بخاطر اصلاح و تربیت فرد صورت گیرد ، ممدوح و از شرایط نخستین یک رهبرى صحیح مى باشد .
بنابراین طرز عمل و بکاربردن این اصول اخلاقى تقریباً در همه جا یکسان است ، تنها تفاوت در نتیجه و برداشت از آن مى باشد .
4 ـ براى نفوذ در دیگران قبل از هر چیز آگاهى و آشنایى به اصول روانشناسى و روانکاوى و ورود به زوایاى روح انسان بطور کلى و روح فرد مورد نظر بخصوص لازم است . بعضى ذاتاً با داشتن ذوقهاى خاصى به این اصول کم و بیش آشنا هستند ، کما اینکه عده اى نیز بر اثر احتیاج و تجربه ، تدریجاً از آن آگاه شده اند ، ولى بسیارى از افراد ناچارند این اصول را بعنوان درس فراگیرند و بکار برند .
5 ـ اشتباه نشود ، تنها آشنایى به طرق تأثیر و نفوذ در دیگران کافى نیست ، چه بسا افرادى که از نظر علمى در این زمینه آگاهى کافى دارند ولى نمى توانند آنها را درست بکار بندند ، بکار بستن این اصول نیاز به تمرین و آمادگى کافى دارد یعنى باید بصورت « ملکه اخلاقى » درآید تا بتوان از آن نتیجه رضایت بخش گرفت .
6 ـ از مطالعه شرح حال پیغمبران بزرگ خدا مخصوصاً پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم)و ائمه هدى (علیهم السلام) بخوبى استفاده مى شود که این بزرگواران براى تحقق بخشیدن به اهداف تبلیغى و تربیتى خود از بسیارى از این اصول استفاده مى کردند و خود سرمشق بزرگى براى این قسمت از اخلاق فاضله اجتماعى بودند .
طرز برخورد آنان با مردم چنان بوده که به سرعت آنها را به سوى خود و تعلیمات عالى خود جلب و جذب مى نمودند ، عده اى میل دارند به همه این امور رنگ اعجاز بدهند در حالى که چنین نیست ، اگر ما هم سنّت و روش آنها را در برخورد با دیگران بکار بندیم به سرعت مى توانیم در آنها تأثیر بگذاریم و در اعماق روانشان نفوذ کنیم .
قرآن درباره پیغمبر بزرگ اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) مى گوید :
( وَیَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُنُ خَیْر لَکُمْ )(166)
مى گویند : او آدم خوش باورى است ، بگو : خوش باور بودن او به نفع شماست .
و در جاى دیگر مى فرماید :
( فَبِما رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ )(167)
به ( برکتِ ) رحمت الهى در برابر آنان [ مردم ] نرم و ( مهربان ) شدى ! و اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراکنده مى شدند .
باز مى فرماید :
( لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَئُوفٌ رَحِیمٌ )(168)
به یقین ، رسولى از خود شما به سویتان آمد که رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان ، رئوف و مهربان است .
به خواست خدا بعداً خواهیم دید که « اُذُن » ( خوش باور ) بودن یعنى احترام به گفته هاى دیگران گذاشتن و بى جهت ابراز عدم اعتماد به آنان ننمودن ، وهمچنین نرمش و ملایمت و مهربانى و دلسوزى در حق دیگران و مشکلات آنها را مشکل خود تلقى نمودن چه اثر عمیقى در نفوذ در افکار دیگران دارد .
همچنین در سیره پیغمبراکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) مى خوانیم : « همیشه آغاز به سلام مى کرد ، و اگر کسى او را براى کارى معطل مى نمود او صبر مى کرد تا وى منصرف گردد ، و هنگامى که دست به دست کسى مى داد او را رها نمى کرد تا وى اقدام به جدایى کند ، افراد حتى کودکان را به « کنیه » ( بهترین نامها نزد عرب ) صدا مى زد ، و هرگز در میان جمع یاران بصورتى که بر دیگران برترى داشته باشد نمى نشست . . . »(169)
اثر هریک از این امور اخلاقى براى تحت تأثیر قرار دادن دیگران نیز بخواست خدا در بحثهاى آینده روشن خواهد شد .
7 ـ ناگفته پیداست که در این بحث ـ مانند همه بحثهاى اجتماعى و هدفى ـ هرگز نباید از وسائل و طرق غیر صحیح براى رسیدن به مقصود ، که نفوذ در دیگران است ، استفاده نمود ، بنابراین تنها طرقى باید ارائه داده شود که هم خود صحیح باشد و هم به منظور نیل به هدف صحیحى مورد استفاده قرار گیرد .

پى جویى حقیقت کنیم یا پرخاشگرى و جدال ؟

چرا از مباحثات خود نتیجه نمى گیریم ؟

امور زیر را همه به هنگام مباحثه با دیگران کراراً دریافته ایم :
1 ـ زیاد دیده ایم که پس از ساعتها گفتگو هیچ گونه موفقیتى در پیشرفت مذاکرات بدست نیاورده ایم در حالى که به عقیده ما مطلب کاملا واضح و قابل قبول بوده ، ولى طرف از پذیرفتن آن سرباز زده است .
2 ـ بسیار دیده شده که طرف ما پس از مباحثات فراوان در عقیده خود راسختر و متعصب تر شده است !
3 ـ بسیار مى شود که پس از مباحثه طولانى احساس مى کنیم که در دل خود آن صفا و صمیمیت گذشته را نسبت به طرف نداریم و نسبت به او کینه و نفرت بى دلیلى احساس مى کنیم !
4 ـ تاریخ مباحثات و مناقشات مذهبى و مکتبهاى سیاسى نشان مى دهد که از نیروهاى فراوانى که در راه اثبات یک عقیده یا یک مکتب بکار رفته و کتابهاى زیاد با زحمات و هزینه هاى فراوان تهیه شده بسیار کم بهره گرفته شده است .
5 ـ بسیار دیده شده که مذاکرات علمى که در یک محیط صمیمانه آغاز گردیده منجر به نزاعها و گاهى گلاویز شدن افراد و یا ضرب و جرح آنها شده با اینکه ظاهراً میان « ضرب و جرح » و « بحث علمى » هیچگونه رابطه اى وجود ندارد و هرگز یکى را بوسیله دیگرى نمى توان ثابت نمود !
6 ـ بسیار دیده ایم که طرف مقابل ، پاسخى در برابر منطق نیرومند ما نداشته و ساکت شده ، اما با این حال زیر بار آن مطلب نرفته و در برابر آن خاضع نیست و یا از آن تنفر دارد !
اینها حقایقى است که غالب افراد که با مباحثات علمى ، اجتماعى ، سیاسى و غیر آن سروکار دارند کم و بیش در آزمایشها و رویدادهاى زندگى آن را درمى یابند و بسیار قابل دقت مى باشد .
چرا چنین است ؟ براى اینکه این بحثها به منظور پى جویى از حقیقت نبوده ، بلکه بخاطر غلبه و پیروزى بر حریف صورت گرفته است ، و میان این دو فرق بسیار است اگرچه در ظاهر یکى مى باشند .
هدف از تحقیق و پى جویى حقیقت ، این است که چیزى را به کسى که ندارد بدهند ، بدون اینکه چیزى از او بگیرند ، یعنى تعلیمى به او بدهند بدون اینکه شخصیت او را درهم بشکنند ; اما هدف مشاجرات و جدالهاى به ظاهر منطقى این است که افتخار و غرور و شخصیت را از طرف بگیرند و عواطف او را جریحه دار سازند ، در برابر تعلیم دادن چیزى که شاید در نظر او یا در واقع چندان مهم و جالب نباشد .
بنابراین جاى تعجب نیست اگر در برابر آن مقاومت نشان دهد و از آن متنفر باشد ، لذا روانشناسان مى گویند :
1 ـ ممکن است با مشاجره و جدال کسى را منکوب کرد ولى هرگز موافقت صمیمانه او را بدست نخواهیم آورد .
2 ـ هرگز نادانى را به قوه منطق و بصورت جدال نمى توان متقاعد نمود .
3 ـ بهترین وسیله براى پیروزى در بحث ، احتراز از بحث است ، اصولا بحثهایى که بصورت کشمکش یا هجوم و دفاع و به تعبیر عادى « جر و بحث » درمى آید کمتر ممکن است اثر قابل ملاحظه اى در جلب موافقت باطنى افراد از خود بگذارد و اینکه مى بینیم طرف مقابل مقاومت به خرج مى دهد نشانه این است که چیزى از شؤون خود را در خطر مى بیند ; و گرنه در برابر آموختن مطلبى به کسى مقاومت منفى نشان دادن معنى ندارد .
بحثهایى که طرف را تحریک مى کند و به مقاومت وامى دارد ممکن است به یکى از طرق زیر صورت گرفته باشد :
1 ـ بحثهایى که آمیخته با تحقیر طرف یا عقاید او باشد ، مثل اینکه گفته شود : نظر شما هیچ منطقى نیست ، عاقلانه نیست ، احدى با آن موافق نمى باشد ، از مثل شما این سخن دور است و یا عجیب است ! . . .
2 ـ بحثهایى که در برابر فرد ثالثى صورت گیرد که طرف از وى مقید باشد ( و مردم غالباً از یکدیگر مقید هستند ) .
3 ـ بحثى که طرز اداى آن صورت تعلیم داشته باشد در صورتى که طرف بحث ، شاگرد او محسوب نگردد و یا لااقل خودش درباره خود چنین وضعى را قبول ندارد .
4 ـ بحثى که پیروزى در آن نشانه برترى و تقدم گوینده باشد و روح « برترى طلبى » طرف مقابل را بکوبد .
5 ـ بحثى که مفهوم آن تخطئه بعضى از اعمال گذشته یا امروز طرف ، یا یکى از نزدیکان و دوستان یا افراد مورد علاقه او باشد .
6 ـ بحثى که بر اثر تلقین محیط یا پدر و مادر و مانند آن جزء زیربناى افکار او شده و براى او اصالت پیدا کرده است .
در تمام این موارد براى نفوذ در فکر و روح طرف مقابل ، هرگز نباید از شیوه هاى بحثى متداول استفاده نمود بلکه باید از راههایى استفاده شود که مطلقاً از جر و بحث به دور باشد .