زندگی در پرتو اخلاق

نویسنده : آیت الله ناصر مکارم شیرازی

3 ـ رشد فکرى و اخلاقى کامل

براى تشکیل چنین جامعه اى رشد فکرى کافى لازم است که با یک دید وسیع منافع ادغام همه جوامع انسانى را در چنان واحد بزرگى دریابند و نیز رشد اخلاقى کافى لازم است که نقاط اجتناب ناپذیر اختلاف را بخاطر توافق در نقاط مشترک تحمل کرده و هضم نمایند و خویش را با آن تطبیق دهند .
البته موضوع اول یعنى ایمان به اینکه همکارى همه انسانها به سود همه است ، زیاد دشوار نیست ; ولى قسمت دوم یعنى هضم کردن نقاط اختلاف ، چندان سهل و آسان نمى باشد .
توضیح اینکه : درک این مسأله که اگر افراد بشر همه باهم در یک جامعه گِرد آیند مشکلات آنها کمتر و راه حل آن سهلتر خواهد بود چیز مشکلى نیست .
چه اینکه در صورت پراکندگى و جدایى دائماً قسمت مهمى از فعالترین نیروهاى انسانى و اقتصادى آنها به هدر مى رود بسیار ممکن است که میزان نیروهاى به هدر رفته از نصف مجموع نیروها و امکانات آنها هم بیشتر باشد .
مثلا در دنیاى امروز که رقابت شدیدى میان شرق و غرب حکومت مى کند شاید بیش از نیمى از نیروهاى فعال انسانى آنها به صورتهاى زیر مصرف مى گردد .
افراد ارتش ، افراد ذخیره ، سرویسهاى اطلاعاتى و جاسوسى و دستگاههاى وابسته به آنها ، مرزبانى و گمرکها و مبارزه با قاچاق ، دانشمندان و کارگرانى که در صنایع جنگى و شعب وابسته به آن فعالیت مى کنند ، بدیهى است اگر ضرورتى ایجاب نکند این گونه مصارف بیهوده است و هیچ گونه بازده مثبت اجتماعى ندارد .
در دنیاى امروز نیمى از بودجه ها نیز صرف همینها یعنى هزینه هاى دفاعى و جنگى و جاسوسى و رقابتهاى دیگر مى شود .
تازه این در صورتى است که جنگى در دنیا رخ ندهد و گرنه هزینه هایى که صرف جبران اعمال تخریبى در مقیاسهاى کوچک ( جنگهاى محلى ) و مقیاسهاى بزرگ ( جنگهاى جهانى ) مى گردد راستى سرسام آور است .
اینها همه نیروهاى « انسانى » و « اقتصادى » است که کاملا به هدر مى رود و دلیلى جز جدایى جوامع بشرى از یکدیگر ندارد . درست مثل این است که دو مؤسسه تجارتى پنجاه درصد از سرمایه و وقت خود را صرف عقب راندن و کوبیدن یکدیگر کنند ، بدیهى است نتیجه اى جز خسارت هر دو نخواهد داشت .
بنابراین اگر وحدت کاملى در میان همه جوامع انسانى بوجود آید ، در حقیقت « بازده » فعالیتهاى آنها در همه شؤون زندگى به دو برابر افزایش خواهد یافت .
این موضوع را همه بخوبى مى توانند درک کنند و مى توانند نتایج وحدت را دریابند .
اما در مورد مسائل اخلاقى ، شکى نیست که افراد با یکدیگر مختلفند : اختلاف در ذوق ، سلیقه ، طرز تفکر ، طرفدار ملایمت بودن یا طرفدار شدت عمل یا میانه رو بودن ، تفاوت در احساساتى یا تعقلى بودن ، تفاوت در درون گرایى و برون گرایى ، در عاطفى بودن و غیر عاطفى بودن ، در توجه به تشریفات و ظواهر یا بى اعتنایى به آن ، در میزان تمایل به امور مختلف علمى ، اقتصادى و . . .
درست است که با تمرین و ممارست و تربیت ، مى توان تغییرات و تعدیلهایى در ایمان و عواطف و افکار و خواسته هاى افراد مختلف ایجاد کرد ، ولى بالاخره این اختلافات نه قابل انکار است و نه قابل اینکه بطور کلى از بین برود . یعنى همانطور که دو نفر در جهان پیدا نمى شوند که از لحاظ جسمى کاملا شبیه یکدیگر باشند ، هرگز نمى توان دو نفر را پیدا کرد که از تمام جنبه هاى روحى و فکرى و غرایز گوناگون ، یکسان باشند ، تفاوت میان روحها و غرایز و افکار مسلماً از تفاوت در میان جسمها بیشتر است زیرا ساختمان روحى انسان هم پیچیده تر است و هم وسیعتر و طبعاً در چنین ساختمانى نقاط تفاوت بیشتر خواهد بود .
مردمى که مى خواهند در یک جامعه بزرگ جهانى زندگى آمیخته با مسالمت و همکارى نزدیک داشته باشند باید به آن حد از « رشد اخلاقى » برسند که پس از درک این حقایق مربوط به تفاوت ساختمان فکرى و روحى و عاطفى و اخلاقى بتوانند نقاط اختلاف دیگران را تحمل و هضم کنند ; بتوانند خواسته هاى دیگران را هنگام اختلاف نظر در مسائل غیر هدفى همچون خواسته هاى خود ، محترم بشمرند ; هرگز انتظار نداشته باشند که دیگران در همه این موارد از آنها پیروى کرده و یا آنکه خواسته هاى خود را بر آنها تحمیل نمایند یا اینکه به مسائل غیر هدفى رنگ هدف بدهند ; دقت کنید .
گذشت و اغماض و سعه صدر و بلندنظرى و تحمل و نرمى و بردبارى ، امورى است که همه از نظر اخلاقى براى هضم این نقاط اختلاف ، ضرورت کامل دارد .
حتى دو نفر نمى توانند براى مدتى طولانى همکارى نزدیک با یکدیگر داشته باشند مگر اینکه این حقیقت را درک کرده و آمادگى براى استقبال آن داشته باشند .
بدیهى است این آمادگى اخلاقى براى هضم نقاط اختلاف چیزى نیست که با گفتگو بدست آید ، بلکه امورى است که تنها با تهذیب و تربیت که موجب رشد کافى در جهات اخلاقى است امکان پذیر مى باشد .

اسلام و جامعه واحد جهانى

اسلام راه را براى تشکیل جامعه واحد جهانى از جهات مختلفى گشوده است ، زیرا :
اولاً ـ
با اینکه اسلام در جامعه نژادى به وجود آمد ، در جامعه اى که زیربناى آن بیش از هر چیز موضوع طایفه و قبیله بود و مسأله نژاد بر همه شؤون آن با قدرت تمام حکومت مى کرد ، حتى شهرهاى آن هم شهر به معنى واقعى نبود چه اینکه حساب قبایل و طوایف در آن کاملا از یکدیگر جدا بود .
اسلام در چنین محیطى مسأله نژاد را بکلى از ردیف مسائل اجتماعى خارج نمود و آن را بکلى از ارزش انداخت .
گاهى با همان منطق که جامعه نژادى آنها از آن مایه مى گرفت ( اشتراک در خون ـ وحدت جدّ اصلى قبیله ) به جنگ آنها رفت و به آنها فهماند که اگر در یک سطح عالى فکر کنید جامعه بشریت همه از یک زوج پدید آمده اند .
بنابراین باید همه یک واحد را تشکیل دهند :
( یا اَیُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَر وَاُنْثى )(124)
اى مردم ! ما شما را از یک زن و مرد آفریدیم .
و به این ترتیب « اخوّت انسانى » را جانشین « اخوّت قبیلگى » و « خون نوع بشر » را جانشین « خون قبیله » نمود .
و گاهى با منطق دیگر به آنها فهماند که مسأله حفظ انساب و ارتباط و انتساب افراد به طایفه و قبیله و پدران و نیاکان گرچه لازم است ولى این نه بخاطر « تفاخر » به انساب بلکه بخاطر « تعارف » ( شناسایى افراد ) از طریق این دسته بندى خاص اجتماعى است .
چه اینکه مسلم است حفظ حقوق افراد بشر در اجتماعات ایجاب مى کند که افراد از یکدیگر ممتاز و شناخته شوند و براى این موضوع راهى طبیعى تر و صحیحتر از انتساب به پدران و نیاکان و شعوب و قبایل نیست ولى این موضوع باید تنها وسیله « معارفه » باشد نه مفاخره :
( وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا )(125)
و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید .
گاهى نیز آنها را متوجه ساخت که « کرامت » و « ارزش » افراد بخاطر سجایاى روحى و ملکات نفسانى آنها ( تقوا و پرهیزکارى ) است و این موضوع هرگز از طریق « توارث » قابل اکتساب نیست ، و به تعبیر دیگر صفات ارثى اگر فرضاً « جمیل » هم باشد جمیل غیر اختیارى هستند که هیچگاه نمى توانند مقیاس شخصیت و کرامت باشند :
( اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ اَتْقیکُمْ )(126)
گرامى ترین شما نزد خداوند ، باتقواترین شماست .
و به این ترتیب اسلام ضربت نهایى خود را بر پایه هاى نژادپرستى و تفرقه هاى ناشى از آن وارد کرده است .
ثانیاً ـ
با بى اعتنایى به مرزهاى جغرافیایى ـ اعم از طبیعى و قراردادى ـ و بسط و گسترش دعوت خود به همه کشورهاى جهان ، بى ارزش بودن این عامل تفرقه را نیز روشن ساخته است .
این منطق اسلام را از خلال تعبیرات فراوانى از قرآن مجید مى توان دریافت :
الف : خطابات قرآن ـ غیر از آنچه مخصوص افراد با ایمان است ـ طورى تعمیم دارد که همه ملل جهان را شامل مى گردد ، مانند خطاب « یا اَیُّهَا النّاسُ » ( اى مردم ! ) ، و « یا عِبادِ » ( اى بندگان من ! ) ، و « یا بَنِی آدَمَ » ( اى فرزندان آدم ! ) ، و « یا اَیُّهَا الاِْنسانُ » ( اى انسان ! ) که در آیات مختلف قرآن آمده است(127) .
در این خطابات عموم جهان از هر قوم و ملت و کشورى شرکت دارند و کمترین آثارى از ملتهاى مختلف در آنها دیده نمى شود .
ب : قرآن همه روى زمین را کشور پهناور خدا مى داند ، گاهى مى فرماید :
( یا عِبادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا اِنَّ اَرْضِی واسِعَةٌ فَاِیّایَ فَاعْبُدُونِ )(128)
اى بندگان من که ایمان آورده اید ! زمین من وسیع است ، پس تنها مرا بپرستید .
و در برابر فشارهاى دشمنان تسلیم نشوید .
و در جاى دیگر دستور مى دهد که در هر جاى از زمین براى مشاهده آثار تمدنهاى برباد رفته پیشینیان و گرفتن عبرت ، از زندگى آمیخته به گناه و ظلم آنها ، سیر نمایید :
( فَسِیرُوا فِی الاَْرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ )(129)
پس در روى زمین بگردید و ببینید عاقبت تکذیب کنندگان چگونه بود !
و نیز مردم را بسوى اصلاح در زمین و دورى از افساد در آن دعوت مى نماید :
( وَلا تُفْسِدُوا فِی الاَْرْضِ بَعْدَ اِصْلاحِها )(130)
و در زمین پس از اصلاح آن فساد نکنید .
و زمانى دیگر مجموع روى زمین را میراث صالحان و نیکان مى شمارد که سرانجام بر آن مسلط خواهند شد :
( اَنَّ الاَْرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ )(131)
بندگان شایسته ام وارث ( حکومت ) زمین خواهند شد .
ج : قرآن مجید صریحاً دستور مى دهد که مسلمانان در اجراى وظایف الهى خود مقید به ماندن در نقطه خاصى نباشند ، و اگر نتوانند در نقطه اى آنها را اجرا کنند به نقاط دیگر از کره زمین مهاجرت نمایند و خوددارى کنندگان از مهاجرت را سرزنش و توبیخ مى نماید :
( قالُوا اَلَمْ تَکُنْ اَرْضُ اللهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها )(132)
( فرشتگان ) گفتند ; مگر سرزمین خدا ، پهناور نبود که مهاجرت کنید ؟
د : قرآن مجید در آنهمه آیات مربوط به احکام و معارف و اخلاقیات خود هرگز روى واحدهاى اجتماعى که بعنوان ممالک مختلف از یکدیگر جدا شده اند تکیه ننموده ، و این خود دلیل بارزى بر طرفدارى و دفاع اسلام از جامعه واحد جهانى و به اصطلاح « انترناسیونالیسم » است .
اصولا مسلکى که بر پایه اصول انسانیت و حقوق بشر استوار شده غیر از این نمى تواند باشد .
یادآورى لازم
در فقه اسلامى در باب جهاد بحثى تحت عنوان « مرابطه » یعنى آمادگى براى حفظ مرزهاى اسلامى در برابر هجوم احتمالى دشمنان دیده مى شود که احکام خاصى براى آن ذکر شده است(133) .
ممکن است در نظر بعضى این موضوع به عنوان طرفدارى اسلام از وجود « مرزهاى جغرافیایى » تلقى گردد ، اما ناگفته روشن است که این موضوع تنها در صورتى است که اسلام از طرف بیگانه اى مورد هجوم واقع گردد ، ولى در صورت پیشرفت دعوت اسلامى در جهان ـ و بعبارت دیگر پیروزى طرح اسلام در دعوت خود ـ این موضوع خودبه خود منتفى خواهد گردید و قبل از آن هم مرزهاى کشور اسلام مرز فکرى و عقیدتى است نه مرز جغرافیایى و قراردادى .
و به تعبیر دیگر در داخل حوزه اسلام به هیچ وجه تقسیم بندى جغرافیایى و مرز وجود ندارد ، و در بیرون حوزه اسلام نیز تنها مرزهاى فکرى و اعتقادى آن را از دیگران جدا مى سازد .
ثالثاً ـ اسلام با معارف و احکام خود تلاش وسیعى براى ایجاد یک نقطه وحدت فکرى و به اصطلاح « وحدت ایدئولوژیکى » در میان تمام افراد بشر نموده است .
باید توجه داشت که وحدت فکرى و عقیدتى که اسلام بنیانگذار آن است بر خلاف روابط فکرى و ایدئولوژیکى احزاب سیاسى و امثال آنها که در قرون اخیر در جهان به وجود آمده اند ، مخصوص طبقه و جمعیت و ملت خاصى نیست ، مربوط به همه جامعه بشریت است .
و این یک امتیاز بزرگ براى ایدئولوژى اسلامى محسوب مى گردد که به هیچوجه رنگ منطقه اى و طبقاتى ندارد .
ولى عموم احزاب و دسته هاى سیاسى جهان و مکتبهاى فلسفى وابسته به آنها گرچه ظاهراً اساس کار خود را بر وحدت فکرى و مرامى قرار داده اند ، اما همه در این « عیب » بزرگ مشترکند که جنبه عمومى و جهانى یا از آغاز نداشته اند و یا از دست داده اند .
مثلا « حزب نازى » یا جنبش خطرناک « صهیونیسم بین الملل » گرچه به ظاهر صورت ایدئولوژیکى داشته یا دارد ، ولى در واقع حافظ منافع دسته مخصوصى بیش نیست .
در حقیقت نژاد آلمانى در حزب نازى و نژاد یهود در صهیونیسم و منافع مخصوص آنها زیربناى اصلى احزاب مزبور را تشکیل مى دهد . احزاب کمونیست جهان با اینکه مدعى جهانى بودن انترناسیونالیسم هستند امروز هیچ کدام رنگ محلى داشتن و حافظ منافع کشور خاصى بودن را کتمان نمى کنند و به همین دلیل کمونیسم در هریک از این کشورها به رنگ خاصى درآمده است ، بنابراین آنها هم طبعاً تنها مربوط به یک دسته از افراد بشر مى باشند .
شکى نیست که آنها مدعى هستند باید اصولا طبقات و مرزها را از اجتماع برچید و جامعه جهانى بدون طبقات به وجود آورد ولى در صورتى که این نقشه در خارج پیاده نشود ـ همانطور که تاکنون پیاده نشده و قراین نشان مى دهد که در آینده نیز پیاده نخواهد شد ـ عملا مدافع منافع ملت خاصى خواهند بود .
کار به صحّت و فساد این مکتبها و احزاب نداریم ، منظور توضیح این نکته است که همه آنها در این نقطه ضعف بزرگ شریکند که قدرت ندارند یک وحدت فکرى در میان همه افراد بشر از همه نژادها و همه ملتها ایجاد کنند .
ولى وحدت فکرى و عقیده اى که اسلام آن را پى ریزى نموده ، جنبه خصوصى ندارد و حتى مخصوص به پیروان اسلام هم نیست بلکه پیروان مذاهب دیگر هم مى توانند شریک باشند .
و لذا در اسلام برنامه وسیعى براى حفظ حقوق اقلیتهاى مذهبى که در محیط کشورهاى اسلامى زندگى مى کنند و دفاع از منافع آنها در نظر گرفته شده که وسعت آن با مطالعه کافى در منابع اسلامى روشن مى شود .

راه ایجاد وحدت فکرى

اکنون به بررسى قسمتى از معارف و تعلیمات اسلام که مى تواند به این هدف بزرگ ( ایجاد وحدت فکرى در میان ابناى بشر ) کمک کند ، مى پردازیم :
1 ـ اصل توحید
که اساس همه معارف اسلامى را تشکیل مى دهد ، اسلام « اَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ » ( خدایان پراکنده ) را که هم نشانه تشتت افکار و آراء و هم عامل مؤثرى براى تفرقه هاى اجتماعى محسوب مى گردد بکلى درهم کوبیده حتى به پیروان خود تعلیم مى دهد که در ذات و صفات خدا نیز تفرقه و تعددى وجود ندارد ، ذات او بسیط و صفات او همه عین یکدیگرند .
مى دانیم در اعصار پیشین یکى از عوامل تفرقه در میان اقوام همان مسأله اعتقاد به خدایان متعدد بود ، که هر قوم و ملت و طایفه و گاهى هر شهرى براى خود « خدا » یا « خدایانى » داشتند که به هنگام پیروزى آنها بر اقوام دیگر ، او هم پیروز مى شد و رسمیت مى یافت و به هنگام شکست او هم فراموش مى گردید !
چنانکه « آلبرماله » در فصل مربوط به عقاید مذهبى « کلدانیان » مى نویسد :
در اوایل امر در « کلده » نیز مانند « مصر » هر شهرى خداى مخصوص به خود داشت ، پس از تشکیل دولتهاى بزرگ پرستش خدایان بلاد مختلف عمومیت یافت و خداى پایتخت « ربّ الارباب » ! شد ; بدین لحاظ به روزگار « حمورابى »(134) چون بابل پایتخت کلده بود ، خداى این شهر نیز که « ماردوک » نام داشت « ربّ الارباب » تمام کلده شناخته شد ، و از آنجا که پایتخت دولت آشور در ابتدا شهر آشور بود خداى این شهر که او نیز « آشور » نام داشت ربّ الارباب مردم آشور گردید(135) .
و در مورد مذهب مصریان مى نویسد :
« . . . چنان نبود که همه مردم مصر چند خداى مشترک را بپرستند بلکه هر شهرى خدایانى جداگانه داشت ، معذلک روزگارى رسید که پرستش بعضى خدایان در تمام مصر ( البته تنها در مصر ) رواج یافت .
هرگاه شهرى مهمتر و معتبرتر مى شد ، بر شأن خداوندانش مى افزود »(136) .
نمونه کامل این پراکندگى خدایان در زادگاه اسلام یعنى سرزمین حجاز و بخصوص مکه خودنمایى مى کرد و سرچشمه و نشانه همه گونه تفرقه و پراکندگى فکرى و اجتماعى بود ، و چون روشن است ، نیازمند به شاهدى نیست .
اسلام با تعلیمات و معارف درخشان خود به این وضع خاتمه داد و شعار همه مسلمانان انحصار معبود در خداى یگانه « لا اِلهَ اِلاَّاللهُ » و توجه به « الله » خداى یگانه ، گردید .
قرآن مى گوید : نه تنها معبود در کره زمین خداست بلکه در سراسر جهان آفرینش تنها معبود بحق ، اوست ، آنجا که مى فرماید :
( وَهُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ اِلهٌ وَفِی الاَْرْضِ اِلهٌ )(137)
و او کسى است که در آسمان معبود است ، و در زمین ، معبود .
در جاى دیگر مى فرماید :
( اِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اِلاّ آتِی الرَّحْمنِ عَبْدًا )(138)
تمام کسانى که در آسمانها و زمین هستند ، بنده اویند .
اسلام در تعلیمات خود حقیقت توحید را به جهان آفرینش نیز گسترش داده و همه جهان را یک واحد معرفى مى کند که از مبدأ واحدى صادر شده است :
( ما تَرى فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُت فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُور )(139)
در آفرینش خداوند رحمان هیچ تضاد و عیبى نمى بینى ( همه داراى نظام واحد و قانون ثابتى هستند ) ، بار دیگر نگاه کن ( و به دقت همه موجودات و مخلوقات را بررسى نما ) آیا هیچ شکاف و خللى مشاهده مى کنى ؟
و نیز قرآن همه موجودات زنده را از یک مبدأ معرفى مى کند :
( وَمِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءِ حَیّ )(140)
و هر چیز زنده اى را از آب قرار دادیم !
به این ترتیب اسلام یکى دیگر از پایه هاى اصلى شرک و اعتقاد به ارباب انواع را درهم کوبیده است ، زیرا اعتقاد مزبور بیشتر از این ناشى مى شود که هرکدام از انواع موجودات جهان را یک واحد مستقل و جداى از دیگرى مى پنداشتند و براى هرکدام خالق و مدبر مستقلى قائل بودند .
طبق تعلیمات اسلام ، خالق و آفریدگار این جهان نیز از این جهان جدا نیست ، یعنى در عین اینکه با آنها یکى نیست از آنها جدا نیز نمى باشد .
( وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْکُمْ وَلکِنْ لا تُبْصِرُونَ )(141)
و ما از شما به او نزدیکتریم ولى نمى بینید .
( وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ )(142)
و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم .
« مَعَ کُلِّ شَیْء لا بِمُقارَنَة وَغَیْرُ کُلِّ شَیْء لا بِمُزایَلَة »(143)
با همه چیز است ، اما نه اینکه قرین آن باشد ; و مغایر با همه چیز است ، اما نه اینکه از آن بیگانه و جدا باشد .