زندگی در پرتو اخلاق

نویسنده : آیت الله ناصر مکارم شیرازی

بررسى و انتقاد

اصولى که دانشمندان پیشین براى اخلاق ( نیک و بد ) گفته اند و در بحث سابق تشریح شد گرچه جالب به نظر مى رسد ولى خالى از اشکالاتى نیست :
1 ـ پاره اى از ملکات اخلاقى پیدا مى شود که قرار دادن آنها در یکى از اصول چهارگانه مزبور مشکل به نظر مى رسد . مثلا « نوع دوستى و ایثار و فداکارى » را به زحمت مى توان در « عفت » جاى داد زیرا ممکن است شهوات کسى در سرحد اعتدال باشد در عین حال ایثار و فداکارى و نوع دوستى هم نداشته باشد ، به این معنى که نه تجاوز به حقوق دیگران مى کند و نه راضى به زیان آنهاست ولى در عین حال ایثار و فداکارى هم ندارد .
همچنین موضوع « خوش بینى » را نمى توان جزء « حکمت » شمرد ، زیرا « خوش بینى » با « تشخیص صحیح » دوتاست .
شاید اصرار بر این تقسیم رباعى ( چهارگانه ) معلول طرز تفکر قدما باشد که اصول بسیارى از موضوعات جهان را بر پایه عدد چهار مى دانستند و عناصر اصلى را چهار چیز مى دانستند ، و اجزاء ترکیبى بدن را نیز چهار ، و مزاج را هم به چهار نوع تقسیم مى کردند ، و اصول بیماریهاى جسمى را هم چهار بیمارى مى دانستند ، و براى تمام داروها یکى از چهار طبیعت قائل بودند ، در حالى که امروز براى ما مسلم است که هیچ یک از این تقسیمهاى چهارگانه صحیح نیست ; تقسیم اصول اخلاق نیک به چهار ، نیز از همین قبیل به نظر مى رسد .
2 ـ حکمت را جزء اصول فضائل اخلاقى و نقطه مقابل آن را جزء رذائل شمردن ، چندان صحیح نیست ، زیرا ملکات اخلاقى در کنار دستگاه ادراک قرار دارد و سروکار آن با امیال و عواطف و غرایز است ، نه با ادراکات ، و لذا تعبیر « حسن اخلاق » در مورد خوش فکر بودن مناسب به نظر نمى رسد .
3 ـ اصرار بر اینکه تمام ملکات فاضله اخلاقى حد وسط میان افراط و تفریط است آن نیز خالى از دلیل مى باشد زیرا این موضوع گرچه در پاره اى از موارد صحیح است اما در پاره اى دیگر نادرست مى باشد .
مثلا حکمت را حد وسط در فهم و تمیز دانستن چندان صحیح نیست زیرا « جربزه » از کثرت فهم و هوش نمى باشد چون اصولا افراط در علم معنى ندارد ، بلکه « جربزه » در اصطلاح علماى اخلاق یک نوع نارسایى فکر و انحراف ذهنى و عدم درک صحیح مى باشد .
همچنین طرف افراط براى عدالت که تحمل ظلم شمرده شده صحیح نیست ، زیرا در عدالت افراط معنى ندارد ; اگر تحمل ظلم به معنى سستى و خمودى باشد نقطه مقابل عفت خواهد بود ، و اگر به معنى ترس از احقاق باشد تفریط قوه غضبیه خواهد بود و در هرحال افراط در عدالت معنى ندارد ، بخصوص اینکه عدالت را به معنى پیروى قوه غضب و شهوت از عقل گرفته اند ، مسلم است که در این پیروى ، افراط معنى ندارد .
نتیجه اینکه مسأله حد وسط بودن ملکات فاضله اخلاقى گرچه در بعضى از موارد مانند شجاعت و عفت صادق است ولى عمومیت ندارد و در مورد عدالت و حکمت صادق نیست ـ دقت کنید .
از بحثهاى فوق چنین استفاده مى شود که تقسیم بندى اصول صفات نیک و بد ، به چهار اصل نه تنها دلیل روشنى ندارد بلکه از جهات مختلفى قابل ایراد است .
بنابراین حق این است که اصول فضائل اخلاقى را منحصر به چهار ندانیم بلکه به تعداد غرایز و امیال و عواطف مختلفى که در وجود انسان به ودیعه نهاده شده است صفات اخلاقى نیک و بد داریم ، زیرا پرورش و تعدیل هریک از این غرایز و امیال بطورى که در راه تکامل فرد و اجتماع مفید و مؤثر باشد فضیلت است ، و انحراف هریک از آنها بطوریکه موجب انحطاط فرد یا اجتماع گردد رذیلت محسوب مى گردد .
روى این حساب تعداد صفات فضیله و رذیله به تعداد غرایز و امیال انسان است همانطور که تعداد بیماریهاى جسمى به تعداد دستگاههاى مختلف بدن و اجزاء ترکیبى آن مى باشد .
در احادیث و روایات اهل بیت (علیهم السلام) نیز براى فضائل اخلاقى عدد بزرگى دیده مى شود که با عدد چهار فاصله بسیار دارد ، مثلا در حدیث معروفى که در اوایل اصول کافى از امام صادق (علیه السلام) درباره « جنود عقل و جهل » نقل شده تعداد لشکرهاى عقل و جهل هرکدام 75 شمرده شده که قسمت مهم از آن جزء فضائل یا رذائل اخلاقى مى باشد .
ضمناً تعبیر به « جند » ( لشکر ) یک تعبیر پرمعنى است و حکایت از این مى کند که غرایز و عواطف در حقیقت وسیله و ابزار هستند در دست نیروى عقل که به کمک آنها مشکلات حل مى گردد ، نه اینکه خود آنها حکمران وجود انسان باشند .

مقیاس براى سنجش اخلاق نیک و بد

مفاهیم اخلاقى ، همه روشن و آشکار نیستند ، البته بعضى مانند شجاعت ، سخاوت و فداکارى ، چنان روشن مى باشند که هیچ کس در فضیلت بودن آنها تردید نمى کند و نقطه مقابل آنها ( ترس ، بخل و خودخواهى ) بطور وضوح جزء رذائل است .
ولى بعضى دیگر ممکن است از نظر فضیلت یا رذیلت بودن مورد بحث و تردید واقع گردد ، بنابراین بدون در دست داشتن یک مقیاس سنجش واضح ، نمى توان مباحث اخلاقى را تعقیب کرد .
مثلا امروز بعضى از دانشمندان مادى همچون « برتراند راسل » معتقدند : « اگر از انجام عملى ـ هر عمل که باشد ـ زیانى متوجه دیگران نشود دلیلى نداریم که ارتکاب آن را محکوم کنیم و نمى توان عملى را تنها به زعم اینکه فلان مذهب قدیمى « تابو » ( منظور منهیاتى است که بدون دلیل در مذاهب یا سنتهاى قدیمى وجود داشته ) زشت شناخته است محکوم ساخت ; فقط باید سود و زیان کار را حساب آورد »(24) .
نامبرده به دنبال این عقیده بسیارى از اخلاق و اعمال شنیع را از نظر اینکه زیانى به دیگرى نمى رساند تجویز مى کند ( مانند اعمال منافى عفت با جنس مخالف و موافق ! در صورتى که به رضایت طرفین باشد ) .
عده اى دیگر از مادیها مانند کمونیستها معتقدند بسیارى از اصول اخلاقى کهن ، مولود اقتصاد سرمایه دارى بوده و با از میان رفتن آن اصول ، از بین مى رود و لذا آنها اخلاق را منحصر به امورى مى دانند که به ایجاد یا ادامه انقلاب کارگرى ( پرولتاریا ) کمک کند !
زمزمه هاى دیگر از ناحیه بعضى افراد که پیرو مکتب خاصى نیستند درباره بعضى از مسایل اخلاقى ( مانند حیا و عفت ) نشان مى دهد که در بحثهاى اخلاقى خود بطور قطع نیازمند به یک مقیاس روشن مى باشیم .
بنابراین باید دید مقیاس سنجش در این موارد چیست و چگونه مى توان تشخیص داد فلان عمل جنبه اخلاقى و فضیلت دارد ، یا ضد اخلاق و رذیلت است ؟
اگر بخواهیم از نظر دینى و مذهبى در این زمینه بحث کنیم تکلیف ما کاملا روشن است ، زیرا پس از آنکه حقانیت اسلام را به دلایل قطعى شناختیم براى ارزیابى اصول فضائل و رذائل اخلاقى باید به مدارک قطعى که در قرآن و سنت وجود دارد مراجعه نماییم .
و اما از نظر عقلى باید یک اصل را در نظر بگیریم و آن اینکه : « هرگونه عامل اخلاقى که به تکامل وجودى انسان کمک کند ، فضیلت و هر عاملى که او را به انحطاط مى کشاند رذیلت مى باشد » .
ولى باید توجه داشت که انسان تنها از جنبه مادى و احتیاجات اولیه این زندگى نباید مورد مطالعه قرار گیرد ، بلکه باید جنبه هاى معنوى و روحانى که بیشتر افتخارات انسان در آن خلاصه مى شود و زندگى مادى نیز وسیله اى براى نیل به آن است کاملا مورد توجه قرار گیرد .
بنابراین ممکن است یک عمل زشت و ناپسند تولید زحمتى براى دیگران نکند ، اما از نظر انسانى و جنبه هاى معنوى موجب انحطاط و سقوط شخص مرتکب شونده باشد . مسلماً چنین عملى جزء رذائل خواهد بود .
کسانى که تنها به جنبه هاى مادى مى نگرند در حقیقت نیمى از وجود انسان ( نیمِ کمتر و کوچکتر ) را شناخته اند در حالى که اصول اخلاقى باید بر اساس شناسایى تمام وجود انسان ( اعم از جسم و روح ) مورد بررسى قرار گیرد .
و از آن بدتر اخلاق کمونیستى است که نه تنها جنبه هاى معنوى انسان را نادیده گرفته بلکه در جنبه هاى مادى نیز تنها به یک قسمت ( قسمت اقتصاد ) چشم دوخته و انسان را از این نظر مورد مطالعه قرار داده است .
بدیهى است اینگونه مکتبهاى اخلاقى چون توأم با واقع بینى و انسان شناسى صحیح نیست ، نمى تواند آثار صحیحى بوجود آورد و مسلماً آنها در راه شناسایى فضایل و رذائل اخلاقى گرفتار اشتباهات بزرگى خواهند شد .
بنابراین ، اساس صحیح عقلانى و منطقى در بررسى اصول اخلاقى همان است که گفته شد ، باید همواره تکامل وجود انسان را در تمام جنبه ها مورد توجه قرار دهیم و آنچه را به آن کمک مى کند از دیگر امور بشناسیم و فضائل و رذائل را بر طبق آن مورد بررسى قرار دهیم .

اثر انزوا و گوشه گیرى در اخلاق

آیا تهذیب نفس و بدست آوردن فضائل اخلاقى در اجتماع ، بهتر ممکن است یا در گوشه گیرى و انزوا ؟ این سؤالى است که بسیارى از خود مى کنند .
عده اى معتقدند انسان هرچه منزوى تر باشد از نظر اخلاقى سالمتر خواهد بود ، زیرا بسیارى از انحرافات و رذائل اخلاقى و یا اکثر آنها هنگام برخورد با دیگران بروز مى کند . حسد ، تکبر ، دروغ ، غیبت ، بهتان ، ریا و کینه توزى و امثال اینها همه بر اثر آمیزش با دیگران دامنگیر انسان مى شود ; کسى که با مردم سر و کار ندارد نه غیبت مى کند و نه غیبت مى شنود ; نه به کسى حسد مىورزد و نه محسود دیگران مى گردد ; نه مبتلا به ریاکارى مى شود و نه دروغ و نه کینه توزى و سوءظن پیدا مى کند .
طرفداران انزوا و گوشه گیرى که در میان آنها بعضى از علماى اخلاق و جمعى از زهّاد و عبّاد معروف دیده مى شوند علاوه بر دلیل فوق دلائل دیگرى هم بر فضیلت این عمل و تأثیر آن در بهبود اخلاق دارند .
آنها مى گویند : انسان هنگام گوشه گیرى بهتر مى تواند عبادت خدا کند و با حضور قلب به درگاهش مناجات و راز و نیاز نماید ; بهتر مى تواند در اسرار آفرینش و در رشته هاى مختلف علوم تفکر و اندیشه کند و حقایق را از غیر آن تشخیص دهد ; حبّ و بغضها و تشاجرها و جدال و مرائها که مانع از درک حقایق و واقعیات است در حال انزوا کمتر وجود دارد و لذا بسیارى از متفکران بزرگ در گوشه گیرى و انزوا بسر مى بردند .
علاوه بر این هنگام معاشرت و آمیزش با مردم ، انسان غالباً با صحنه هایى روبه رو مى گردد که براى او وظایف سنگینى ایجاد مى نماید و بسیار مى شود که انسان در انجام آن وظایف کوتاهى کرده و در نتیجه منحرف مى گردد ، مثلا موقع معاشرت و زندگى در اجتماع غالباً با منکرات و خلافکاریها و ترک معروفهایى روبه رو مى شویم که وظیفه امر به معروف و نهى از منکر ایجاب مى کند به مبارزه برخیزیم ، در حالى که اطمینان نداریم همیشه وظیفه خود را در این قسمت انجام دهیم پس چه بهتر که انزوا را اختیار کرده و از زیر بار این مسؤولیتها رهایى یابیم !
از همه اینها گذشته در آیات و روایاتى مدح عزلت و گوشه گیرى دیده مى شود ، به عنوان نمونه به چند آیه و روایت زیر توجه مى کنیم .
1 ـ ( فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَما یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ وَهَبْنا لَهُ اِسْحقَ وَیَعْقُوبَ وَ کُلاًّ جَعَلْنا نَبِیّاً )(25)
هنگامى که از آنان و آنچه غیر خدا مى پرستیدند کناره گیرى کرد ، ما اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و هریک را پیامبرى ( بزرگ ) قرار دادیم .
این آیه دلالت دارد که موهبت فرزندانى که پیامبر باشند به ابراهیم هنگام عزلت و کناره گیرى بوده است .
2 ـ ( وَ اِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَما یَعْبُدُونَ اِلاَّاللهَ فَأْوُوا اِلَى الْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ )(26)
و ( به آنها گفتیم : ) هنگامى که از آنان و آنچه جز خدا مى پرستند کناره گیرى کردید ، به غار پناه برید ، که پروردگارتان ( سایه ) رحمتش را بر شما مى گستراند .
این آیه نیز دلالت دارد که اصحاب کهف پس از انزوا و گوشه گیرى از اجتماع ، مشمول لطف الهى شدند .
3 ـ « قِیلَ لِرَسُولِ اللهِ (صلى الله علیه وآله وسلم) : اَیُّ النّاسِ اَفْضَلُ ؟ قالَ : مُؤْمِنٌ مُجاهِدٌ بِنَفْسِهِ وَفِی سَبِیلِ اللهِ تَعالى . قِیلَ : ثُمَّ مَنْ ؟ قالَ : رَجُلٌ مُعْتَزِلٌ فِی شِعْب مِنَ الشِّعابِ یَعْبُدُ رَبَّهُ وَیَدَعُ النّاسَ فِی شَرِّهِ »(27)
به رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) عرض کردند : چه کسى از همه مردم بالاتر است ؟ فرمود : فرد باایمانى که با مال و جان خود در راه خدا جهاد مى کند . پرسیدند : پس از او چه کسى افضل است ؟ فرمود : کسى که در درّه کوهى از مردم کناره گیرى کرده خدا را پرستش مى کند و مردم از شرّ او درامانند ! .
این روایت نیز مقام انزوا و عزلت را بعد از مقام جهاد قرار داده و ستوده است .
4 ـ در مصباح الشریعه از امام صادق (علیه السلام) نیز نقل شده که فرمود :
« صاحِبُ الْعُزْلَةِ مُتَحَصِّنُ بِحِصْنِ اللهِ وَمُحْتَرِسٌ بِحَراسَتِهِ فَیا طُوبى لِمَنْ تَفَرَّدَ بِهِ سِرّاً وَعَلانِیَةً »(28)
گوشه گیران در قلعه الهى و تحت حفاظت پروردگار مى باشند ، خوشا به حال آنها که در آشکار و نهان با خدایند .