زندگی در پرتو اخلاق

نویسنده : آیت الله ناصر مکارم شیرازی

پیشگفتار

در این کتاب به دنبال چه مى گردیم ؟
بن بستهاى جهانى ، ناله هاى قربانیان تجاوزها ، جنگها ، جنایتها و بریدن روزافزون پیوندهاى خانوادگى ; همگى گواه صادق یک حقیقتند که : قوانین جارى دنیا با تمام تلاشى که ظاهراً در راه اصلاح و بهبود و اجراى آنها مى شود نه تنها نتیجه اى براى بخشیدن یک زندگى ایده آل به انسانها نداشته ، بلکه این امید را براى آینده نیز از بین برده است .
نمى دانیم تا کى باید این اصول فرسوده را آزمود و باز هم آزمود ، اینها حتى نمى توانند از متولیان خود حمایت کنند تا چه رسد به دیگران !
این قوانین همچون چاههاى عمیقى هستند که گاهى به قطعات عظیم سنگهاى زیرزمینى مى رسند و هرچه براى شکافتن آن سنگها و پیشرفت در دل آنها بیشتر تلاش کنیم خود را خسته کرده ایم و از آب خبرى نیست که نیست !
بنابراین باید دید عیب کار کجاست و با تشخیص آن پیرامون راه حل آن بیندیشیم .
در مرحله اول به این نکته برخورد مى کنیم که این قوانین همانند داروهایى هستند که تنها جنبه استعمال خارجى دارد و اثر آنها کاملا سطحى است . اینها هرگز نتوانسته اند کوچکترین گامى در اعماق وجدان بشرى که الهام بخش تلاشها و کوششها و حرکات اوست بگذارند و از درون ، نیروهاى او را بسیج کنند و ریشه هاى درد را برکنند .
کدام قانون مى تواند ـ مثلا ـ آن دسته از ثروتمندان ینگه دنیا را که با اختصاص دادن ثروتهاى خود از طریق وصیت به گربه هایشان ، وسایل ایجاد دهکده گربه هاى میلیونر را فراهم ساخته اند ، بر سر عقل و عاطفه انسانى بیاورد و به حمایت از میلیونها گرسنه آفریقایى دعوت کند ؟ کدام قانون مى تواند روح نوع دوستى را در آنها که قطعات الماس چهارده میلیون تومانى را به خود مى آویزند و آلبومهاى تمبر چندین میلیونى یکى از تزیینات کم اهمیت اطاق پذیرایى آنها را تشکیل مى دهد ، زنده کند ، و به نجات جان میلیونها بیمار جذامى و سرطانى و مسلول دعوت نماید ؟
کدام قانون مى تواند غریزه هاى سرکش و ویرانگر را رام ، و احساسات آدمى را تلطیف و قدرتهاى عظیم صنعتى او را در مسیر عمران و آبادى کشورها به کار گیرد ؟
آیا قانونى توانایى دارد در قلمرو روح و جان ایشان نفوذ کند و این دگرگونیها را بوجود آورد ؟ بدیهى است در میان قوانین کنونى ، نه .
اینجاست که ضرورت پرورش و توسعه اصل دیگرى به نام « اخلاق » روشن مى شود ، اصلى که همچون امواج نیرومند جاذبه از هر مانعى عبور مى کند و حتى از خلأ مى گذرد و به درون جان آدمى راه پیدا مى کند ، او را زیر و رو کرده و شخصى تازه با صفاتى عالى و آسمانى و به معنى واقعى کلمه ، انسانى مى سازد .
انسانى که در غم و اندوه دیگران شریک است .
انسانى که منافع خود و دیگران را به یک چشم مى بیند .
انسانى که آسایش خود را هرگز در ناراحتى دیگران جستجو نمى کند .
و بالاخره انسانى که افق وسیع دید فکر او سبب مى شود که از مزاحمتها ، تجاوزها ، تنگ نظریها و انتقام جوییها برکنار بماند و با دیگر همنوعان خود یک واحد حقیقى تشکیل دهد که خیر و برکتى در آن وجود داشته باشد .
بله ، باید این اصل یعنى « اخلاق » را زنده کرد . و کتاب حاضر نیز به همین منظور نوشته شده و از منابع غنى و پرمایه اسلامى ریشه گرفته است .
قم ـ حوزه علمیه
ناصر مکارم شیرازى
شوال 1393 / مطابق با آبان 1352

اخلاق و تربیت

آیا اخلاق و روحیات اشخاص ، در سایه تربیت قابل تغییر است ؟
این سؤالى است که سرنوشت علم اخلاق را روشن مى سازد ، زیرا اگر قبول کنیم که اخلاق و روحیات افراد تابع وضع ساختمان روح و جسم آنهاست ، علم اخلاق علم بیهوده اى خواهد بود . اما اگر پذیرفتیم که قابل تغییر است ، اهمیت و ارزش این علم بخوبى روشن خواهد شد .
بعضى از دانشمندان احتمال اول را پذیرفته اند و معتقدند همانطور که برخى درختان مثلا میوه تلخ دارند ، با تربیت باغبان تغییر ماهیت نمى دهند ، بدگوهران و ناپاکدلان نیز با « تربیت » تغییر روحیه نخواهند داد و اگر هم تغییرى پیدا کنند بسیار سطحى است و بزودى به حال اول باز مى گردند !
آنها مى گویند : ساختمان جسم و جان ، رابطه نزدیکى با « اخلاق » دارد ، و در واقع اخلاق هرکس تابع وضع خلقت روح و جسم اوست و به همین دلیل قابل تغییر نیست ! و احادیثى مانند :
« اَلنّاسُ مَعادِنٌ کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ »
مردم همچون معادن طلا و نقره اند(1)
را نیز شاهد مدعاى خود قرار مى دهند .
در برابر این طرز تفکر ، اکثریت دانشمندان معتقدند که اخلاق و روحیات اشخاص در سایه تربیت کاملا قابل تغییر مى باشد .
تجربیات فراوانى که روى افراد « فاسد الاخلاق » شده ، نیز این حقیقت را کاملا اثبات کرده است که بر اثر « محیط سالم » و « معاشرت خوب » و « تربیت عالى » بسیارى از افراد شرور و نادرست کاملا اصلاح شده اند ; بعلاوه اگر این نبود تمام دستورهاى آسمانى انبیا و پیشوایان دینى لغو مى شد ، زیرا اینها همه براى تربیت نفوس انسانهاست ; همچنین تمام مجازاتهایى که جنبه تأدیبى دارند و در میان تمام اقوام جهان معمول است ، بیهوده بود !
ما مى بینیم حتى حیوانات درنده و وحشى را در سایه تربیت رام مى کنند و در راههایى برخلاف خلق و خوى اصلى به کار وامى دارند ، چگونه مى توان باور کرد که اخلاق سوء در افراد انسان از درنده خویى حیوانات وحشى ریشه دارتر باشد !
به عقیده ما براى اثبات این مدعا راهى بهتر از این نیست که طرز به وجود آمدن یک « ملکه اخلاقى » را بررسى کنیم تا از همان راه که به وجود مى آید ، راه از بین بردن آن را دریابیم : این را مى دانیم که هر عمل خوب یا بد اثرى موافق خود در روح انسان باقى مى گذارد و روح انسان را به سوى خود « جذب » مى کند ، تکرار یک عمل این اثر را بیشتر مى نماید و کم کم کیفیتى به نام « عادت » حاصل مى شود و اگر بیشتر شود بصورت « ملکه » درمى آید و به این ترتیب تمایل درونى انسان با ریشه دار شدن عادات و ملکات نسبت به انجام عمل بیشتر مى گردد ، این حقیقتى است که تجربه آن را بخوبى ثابت مى کند .
بنابراین چنانکه عادات و ملکات اخلاقى در سایه تکرار عمل تشکیل مى گردد ، از همین طریق قابل زوال است ، یعنى نخست « عمل » سپس « تکرار » و بعد « تشکیل صفت و ملکه اخلاقى » است .
البته تلقین ، تفکر ، تعلیمات صحیح و محیط سالم ـ که آن هم اثر تلقینى دارد ـ در فراهم آوردن زمینه در روح ، براى پذیرش و تشکیل اخلاق خوب بسیار مؤثر است .

اخلاق بد یک نوع بیمارى است

همه مى دانیم که در میان تمام موجودات زنده ، انسان یک وضع خاص و استثنایى دارد ، زیرا وجود او مرکب از نیروهاى متضادى است ; از سویى یک سلسله هوسهاى سرکش و غرایز و امیال حیوانى او را به طغیان ، تعدى نسبت به حقوق دیگران ، هوسبازى و شهوترانى ، دروغ و خیانت دعوت مى کنند ; و از طرف دیگر نیروى عقل و ادراک ، عواطف انسانى و وجدان ، او را به عدالت ، نوع دوستى ، پاکدامنى ، درستکارى و تقوى فرامى خوانند .
کشمکش این نیروها در همه انسانها وجود دارد و پیروزى نسبى یکى از این عوامل موجب مى شود که افراد از نظر ارزشهاى انسانى در سطوح کاملا مختلفى باشند و فاصله « قوس صعودى » و « نزولى » انسان فوق العاده زیاد گردد . گاهى از مقربترین فرشتگان بالاتر و زمانى از خطرناک ترین درندگان پست تر شود !
این حقیقت از احادیث فراوانى نیز استنباط مى گردد ، به عنوان نمونه امیر مؤمنان على (علیه السلام) مى فرماید :
« اِنَّ اللهَ خَصَّ الْمَلَکَ بِالْعَقْلِ دُونَ الشَّهْوَةِ وَ الْغَضَبِ ، وَ خَصَّ الْحَیواناتِ بِهِما دُونَهُ وَشَرَّفَ الاِْنسانَ بِاِعْطاءِ الْجَمِیعِ فَاِنِ انْقادَتْ شَهْوَتُهُ وَغَضَبُهُ لِعَقْلِهِ ، صارَ اَفْضَلَ مِنَ الْمَلائِکَةِ لِوُصُولِهِ اِلى هذِهِ الرُّتْبَةِ مَعَ وُجُودِ الْمُنازِعِ »(2)
« خداوند فرشته را تنها عقل داد ، نه شهوت و غضب ; و حیوانات را تنها شهوت و غضب داد ، نه عقل ; ولى انسان را به اعطاى همه اینها شرافت بخشید ، لذا اگر شهوت و غضب او تحت فرمان عقلش قرار گیرد بالاتر از فرشتگان خواهد بود ، زیرا به چنین مقامى با وجود نیروى مخالف رسیده است » .
ولى نکته اى که در اینجا لازم است به آن توجه شود این است که غرایز و امیال و شهوات بصورت اصلى و طبیعى و متعادل نه تنها زیانبخش نیستند ، بلکه وسایل ضرورى ادامه حیات خواهند بود .
به عبارت دیگر ، همانطور که در ساختمان جسم انسان یک عضو بى مصرف و بیکار آفریده نشده ، در ساختمان روح و جان او نیز هر انگیزه و غریزه و میلى نقش حیاتى دارد ، و تنها در صورت انحراف از وضع طبیعى و برهم خوردن تعادل ، بصورتهاى خطرناک و کشنده بیرون مى آیند .
مثلا چه کسى مى تواند نقش « غضب » را در حیات انسان انکار کند ؟ آیا هنگامى که حقوق یک فرد مورد تجاوز قرار مى گیرد اگر تمام قدرتهاى ذخیره وجود او در پرتو غضب برافروخته و بسیج نگردد چگونه ممکن است در حال خونسردى که شاید یک دهم نیروهاى ذخیره خود را وارد میدان مبارزه نمى کند از حقوق خویش دفاع کند ؟ اما همین خشم و غضب اگر از محور اصلى خود منحرف گردد و از صورت ابزار نیرومندى در دست عقل خارج شود ، انسان را به صورت حیوان درنده اى بیرون مى آورد که هیچگونه حد و مرزى را به رسمیت نمى شناسد .
همچنین نقش میل معتدل انسان به ثروت و مقام و امثال آنها ، در کوشش هرچه بیشتر در راه ترقى و پیشرفت بر همه کس روشن است ; همانطور که اثر مخرب ثروت پرستى و جاه طلبى یعنى افراط در این امیال بر هیچ کس مخفى نیست .
بنابراین همانطور که بهم خوردن تعادل جسمى همیشه با عوارض ناگوارى همراه است که نام « بیمارى » به آن مى دهند ، بهم خوردن تعادل قواى روحى و غرایز و امیال نیز یک نوع « بیمارى روحى » محسوب مى گردد که علماى اخلاق به آن « بیمارى قلب » مى گویند .
این تعبیر در اصل از قرآن مجید گرفته شده که نفاق منافق را مرض قلمداد کرده است آنجا که مى فرماید :
( فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللهُ مَرَضاً )(3)
در دلهاى آنها یک نوع بیمارى است ، خداوند ( به خاطر اعمال زشتشان ) بر بیمارى آنان افزوده است