عروج تا بی نهایت

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تنظیم و گردآوری: محمدرضا غیاثی کرمانی

نگاهى به اذان نماز

اندیشه در محتواى نماز و آشنایى با عناصر معنوى این معجون الهى، به ما
﴿ صفحه 136﴾
كمك مى‌كند كه نمازمان را بهتر به جا آوریم و استفاده بیشترى از آن ببریم كه در این صورت، سایر عبادت‌هاى ما نیز پذیرفته مى‌شود.
نماز به جز حركات و رفتارهایى نظیر ایستادن، ركوع، سجده و نشستن در حال تشهد، خواندنى‌هایى نیز دارد كه خود به سه دسته تقسیم مى‌گردد:
دسته اول: ذكرها، مانند «الله اكبر»، «الحمد لله» و «سبحان الله».
دسته دوم: قرائت قرآن كه باید در ركعت اول و دوم نماز، سوره حمد و سوره‌اى دیگر از قرآن خوانده شود.
دسته سوم: دعاها مانند آنچه در قنوت، ركوع، سجده و نیز قبل از نماز یا در تعقیبات آن خوانده مى‌شود، ولى واجب نیست.
«تكبیر در اذان و نماز»
الله اكبر
در بین ذكرهاى نماز، آن‌كه بیش از همه تكرار مى‌شود و شروع نماز بدون آن موجب بطلان مى‌گردد، «تكبیر» است. هر نمازگزار در اذان نماز خود شش مرتبه تكبیر را تكرار مى‌نماید و سپس در اقامه، چهار مرتبه تكبیر مى‌گوید، آن گاه با تكبیرة‌الاحرام نماز خود را آغاز مى‌كند. در فواصل نماز و پس از انجام هر عملى نیز مستحب است تكبیر بگوید. نیز پس از اتمام نماز، مستحب است سه بار تكبیر بگوید. هم‌چنین در تسبیحات فاطمه زهرا(علیها السلام) كه پس از نماز مى‌خوانیم، سى و چهار مرتبه تكبیر مى‌گوییم.
توحید در اذان و نماز
اشهد ان لا اله الا الله
دومین فصل اذان و اقامه، شهادت به توحید، یعنى ذكر «أَشهَدُ أن لا إلهَ إلاَّ
﴿ صفحه 137﴾
الله» است. شعار اصلى پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) نیز شهادت به توحید و جمله «قُولُوا لا إلهَ إلاَّ اللهُ تُفْلِحُوا»(103) بود. در قرآن نیز مضمون‌هاى گوناگونى آمده كه شعار اصلى سایر پیامبران نیز كلمه توحید و شهادت به توحید بوده است. در «حدیث سلسلة الذهب» به خوبى اهمیت و جایگاه شعار توحید بیان شده است. امام رضا(علیه السلام)وقتى در سفر خود از مدینه به سوى مرو، به نیشابور رسیدند، در جمع عالمان و محدثان، به نقل از اجداد بزرگوارشان فرمودند كه خداوند مى‌فرماید:
كَلِمَةُ لاَ إلهَ إلاَّ اللهُ حِصْنِی فَمَنْ قالَهَا دَخَلَ حِصْنِی وَ مَن دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِى‌؛(104)
كلمه لا إلهَ إلاَّ الله دژ محكم من است، هر كس به آن گواهى دهد، به دژ محكم من داخل شده است و كسى كه به دژ من داخل گردد، از عذابم در امان است.
یك پرسش اساسى
درباره حقیقت توحید و مرتبه‌هاى آن، بحث‌هاى فراوانى انجام گرفته است. البته طرح آن مباحث در این مقال ممكن نیست، ولى دست كم باید به این سؤال اساسى پاسخ داد كه اهمیت كلمه توحید چقدر است كه هم در مقدمات و هم در اجزاى واجبِ نماز، آن قدر به آن توجه شده است؟ ما در اذان پس از تكبیر، دو مرتبه شهادت به توحید مى‌دهیم و در آخر اذان نیز دو مرتبه آن ذكر را تكرار مى‌كنیم. هم‌چنین در اقامه، سه مرتبه «لا إلهَ إلاَّ الله» مى‌گوییم. در تشهد نماز نیز باید «أشهَدُ أن لا إلهَ إلاَّ الله» بگوییم. از سوى دیگر، اهتمام پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و تأكید ائمه معصومان(علیهم السلام) به این شعار را مى‌نگریم‌؛ چنان‌كه
﴿ صفحه 138﴾
در حدیثى از حضرت امام صادق(علیه السلام) نقل شده كه ایشان درباره پدرشان، حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) فرمودند: «پدرم فراوان ذكر مى‌گفت. وقتى من با ایشان راه مى‌رفتم، ایشان پیوسته ذكر خدا را مى‌گفت، حتى سخن گفتن با مردم، ایشان را از ذكر خدا باز نمى‌داشت، تا آن‌جا كه پیوسته من مى‌دیدم كه زبان ایشان به سقف دهانشان چسبیده بود و مى‌فرمود: لا إلهَ إلاَّ الله.»(105) حال این سؤال مطرح است كه چرا آن قدر بر ذكر لا إلهَ إلاَّ الله و اعلان یگانگى خداوند تأكید شده است؟
پاسخ اجمالى به این پرسش این است كه حقیقت اسلام توحید است. مرحوم علامه طباطبایى(رضی الله عنه) در این باره مى‌فرماید: «اگر ما همه ابعاد اسلام را در هم ادغام و جمع كنیم، كلمه لا إلهَ إلاَّ الله به دست مى‌آید، و اگر این كلمه را بسط دهیم، به همه معارف اسلام دست مى‌یابیم. بنابراین، همه معارف اسلامى بسط داده شده كلمه توحید است». اما این سخن در عین زیبایى، تصور و تصدیقش براى ما مشكل و فهم آن براى ما دشوار است كه همه معارف اسلام در زمینه‌هاى گوناگون عقیدتى، اخلاقى، ارزش‌ها و احكام در كلمه «لا إلهَ إلاَّ الله» خلاصه گردد.
پاسخ روشن‌تر این‌كه اسلام ترسیم كننده جهت زندگى و تكامل حیات انسانى و بر اساس روایات، همان صبغة الله و رنگ و بوى خدایى است(106) و خداوند نیز مى‌فرماید:
صِبْغَةَ اللهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَةً‌؛(107)
این است نگارگرى الهى و كیست خوش‌نگارتر از خدا؟
﴿ صفحه 139﴾
این دینى كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) آورده و ما به آن اعتقاد داریم و عمل و التزام به آن را واجب مى‌شمریم و روا مى‌داریم كه جان میلیون‌ها نفر براى آن فدا شود، عبارت است از این‌كه انسان باید در ابعاد گوناگون زندگى خود ـ یعنى در رفتار، افكار، عقاید، اخلاق و معاشرت‌هاى فردى و اجتماعى ـ جهت خدایى داشته باشد. حركت او در همه شئون حیات فردى و اجتماعى به سوى خدا باشد. بنابراین، اگر ما این حقیقت را پذیرفتیم كه اسلام جهت‌دهنده حركت انسان به سوى كمال مطلق و قرب الهى و هدایت‌گر او در همه شئون زندگى است، این واقعیت براى ما آشكار مى‌گردد كه محتواى اسلام چیزى غیر از توجه دادن به خداى یكتا نیست. آنچه در اسلام آمده، یا به طور مستقیم انسان را متوجه خداوند مى‌كند، و یا مقدمات توجه و نزدیكى به او را فراهم مى‌آورد. همه احكام و دستورات فرعى اسلام، حتى احكام واجب یا مستحبى كه بر رفتار و كارهاى حیوانى انسان مترتب گردیده، براى این است كه به همه رفتار انسان ـ و از جمله رفتار حیوانى او ـ جهت و رنگ خدایى بدهد‌؛ چون اگر همین رفتار حیوانى جهت خدایى داشت و در جهت اطاعت از خداوند و كسب رضاى او انجام پذیرفت، ارزش پیدا مى‌كند.
توحید در اسلام، معجونى است كه شامل اعتقاد به توحید در خالقیت، ربوبیت تكوینى و تشریعى خداوند مى‌باشد و لازمه سعادت و تعالى بشر، پذیرش همه اجزا و اركان توحید است، و اگر كسى ركنى از اركان توحید را نپذیرد، اصل توحید را نپذیرفته است‌؛ چنان‌كه اگر در یك معجونِ دارو، یكى از عناصر و اجزاى اصلى نباشد، نه فقط شفابخش نیست، بلكه ممكن است زیان‌آور نیز باشد. با توجه به این حقیقت خداوند مى‌فرماید:
إِنَّ الَّذِینَ یَكْفُرُونَ بِاللهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللهِ وَ
﴿ صفحه 140﴾
رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْض وَ نَكْفُرُ بِبَعْض وَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِكَ سَبِیلاً * أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا‌؛(108)
كسانى كه به خدا و فرستادگان او كافر مى شوند و مى خواهند میان خدا و پیامبران او جدایى اندازند، و مى گویند: ما به برخى ایمان مى آوریم و به برخى كافر مى شویم و مى خواهند میان این دوراهى براى خود اختیار كنند، آنان در حقیقت كافرند.
مؤمن كسى است كه مجموعه دین را به طور كامل بپذیرد. اگر كسى بخشى از دین را پذیرفت و بقیه را رد كرد، او در حقیقت كافر است‌؛ چون به تمامى آنچه خداوند نازل كرده، ایمان نیاورده است. به علاوه، او به درخواست دل خویش بخشى از دین خداوند را نپذیرفته، پس به واقع او هواپرست است، نه خداپرست‌؛ چراكه بر اساس میل و درخواست دل خود، بخشى از دین را پذیرفته، نه بدان جهت كه خداوند به پذیرش آنها فرمان داده است. در حالى كه خداپرست كسى است كه به همه آنچه خداوند نازل كرده ایمان آورد و تابع میل و خواست دل خود نباشد.
نتیجه اعتقاد به توحید در خالقیت و ربوبیت تكوینى و تشریعى، یعنى اعتقاد به این‌كه خداوند خالق هستى است و تدبیر و اداره عالم بر عهده اوست، و اوست كه با قوانین و مقررات خود، راه سعادت را فراروى انسان مى‌نهد، این است كه فقط انگیزه پرستش و عبادت خداوند در انسان پدید مى‌آید. او چون مى‌داند كه تدبیر عالم در اختیار خداست، براى رفع نیازمندى‌هاى خود سراغ دیگران نمى‌رود و در نتیجه، تسلیم خواست آنها نمى‌گردد. اما اگر منكر ربوبیت تشریعى شد و حكم خدا را قبول نكرد، خواه ناخواه به سوى دیگران كشانده مى‌شود و در نتیجه، تسلیم خواست آنها مى‌گردد و به پرستش غیر خدا تن مى‌دهد.
﴿ صفحه 141﴾
پس اگر انسان معتقد شد كه خداوند خالق اوست و ربوبیت تكوینى و تشریعى و همه هستى از خداست، راهى جز تسلیم شدن در مقابل خداوند ندارد. وقتى او معتقد است كه هستى‌اش از خداست، با تكیه بر چه قدرتى مى‌خواهد در برابر خداوند بایستد؟ او وقتى خداوند را همه‌كاره عالم دانست، دیگر معنا ندارد كه سراغ دیگران برود‌؛ چون دیگران چیزى ندارند كه به او بدهند. بنابراین، اعتقاد به توحید كه شعار اسلام و ذكر «لا إلهَ إلاَّ الله» بیان‌گر آن است، سه ركن دارد: اعتقاد به خالقیت، ربوبیت تكوینى و ربوبیت تشریعى خداوند كه اعتقاد به توحید در عبودیت و پرستش خداوند یگانه، به پذیرش آن سه ركن وابسته است. این همان شعار توحیدى است كه در كلام حضرت امام رضا(علیه السلام) به عنوان دژ خداوند ذكر شده است.
نتیجه آن‌كه «لا إلهَ إلاَّ الله» تنها لفظ و شعار نیست، بلكه حكایت‌گر مجموعه عقاید توحیدى است كه در قلب انسان یكتاپرست راه یافته و او بر اساس آن عقاید راستین، هستى را متعلق به خدا مى‌داند و او را تدبیر كننده امور عالم و برآورنده نیازها مى‌شناسد و به معبودى جز او اعتقاد ندارد. بر این اساس، معنا ندارد كه در پى دیگران باشد. پس آن اهتمام ویژه به مسأله توحید، بدان جهت است كه اعتقاد راسخ به توحید در جنبه‌هاى اعتقادى، اخلاقى و تشریعى آن، باعث مى‌گردد كه انسان با تمام وجود خداوند را درك كند و به او توجه نماید و لحظه‌اى از او غافل نگردد.
شهادت به رسالت در اذان و نماز
اشهد ان محمداً رسول الله(صلى الله علیه وآله)
در كنار اعتقاد به توحید، انسان باید به رسالت پیامبر خدا نیز معتقد باشد و
﴿ صفحه 142﴾
دینى را كه او از سوى خداوند آورده، بپذیرد و تسلیم شریعت او گردد. البته شهادت به رسالت، متوقف بر آن است كه خداوند شخصى را به عنوان پیامبر و رسول به سوى ما فرستاده باشد تا دین خدا را كه دربرگیرنده قوانین و مقررات الهى است، به ما معرفى كند. آن‌گاه پس از آن‌كه ما فرستاده خداوند را به عنوان رسول و خاتم النبیین(صلى الله علیه وآله) شناختیم و به دین او نیز آگاهى یافتیم، ملزم هستیم كه بر اساس آنچه به عنوان وحى از سوى خداوند به ما ابلاغ شده، عمل كنیم و هر آنچه پیامبر به عنوان فرستاده خداوند و صاحب شریعت براى ما بیان مى‌كند، بپذیریم و تسلیم اوامر و فرمان‌هاى او نیز باشیم. پس اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله) در پرتو اطاعت از خداوند واجب است‌؛ چه این‌كه شهادت به رسالت او نیز قوام‌بخش پذیرش اسلام و ایمان به خداست، و این شهادت در ادامه و در طول شهادت به توحید است.
ملازمه بین پذیرش رسالت پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امامت و ولایت فقیه
با توجه به این‌كه رسول خدا فرستاده خداوند و صاحب شریعت است و از سوى خداوند به عنوان حاكم و هدایت‌گر مردم معرفى شده است و اذن او اذن خداست، اطاعت از كسى كه جانشین و اذن‌یافته از سوى رسول خداست، واجب مى‌باشد. از این جهت، اطاعت از امام معصوم كه به وسیله پیامبر معرفى مى‌شود واجب است و اعتقاد به ولایت او، در طول اعتقاد به رسالت و تكمیل‌كننده آن است. هم‌چنین با توجه به این‌كه امام معصوم جانشین رسول خدا و اذن‌یافته از سوى اوست و اطاعت از او در پرتو اطاعت از رسول خدا واجب است، اطاعت از كسى كه با نصب عام یا نصب خاص توسط امام معصوم نصب شده نیز واجب مى‌گردد. از این روى، اطاعت از ولى فقیه، در
﴿ صفحه 143﴾
پرتو اطاعت از امام معصوم لازم و واجب مى‌باشد. پس اطاعت از ولى فقیه، شعاعى از اطاعت امام معصوم و اطاعت از امام معصوم نیز شعاعى از اطاعت از رسول خدا و اطاعت از رسول خدا نیز شعاعى از اطاعت خداوند است و بدین جهت، مؤمنان در اذان و اقامه جمله اشهد ان علیاً ولى الله را ذكر مى‌كنند.(109)
با توجه به آنچه گفتیم، اهمیت رسالت و شهادت به آن روشن گردید. از این رو در اذان و اقامه، در كنار شهادت به توحید، شهادت به رسالت نیز قرار گرفته است. هم‌چنین ما در تشهد نماز، به رسالت پیامبر شهادت مى‌دهیم. نكته جالب توجه این است كه در احكام اسلامى آمده كه اگر از روى سهو در نماز نقصى پدید آید و چیزى فراموش شود، در مواردى پس از نماز باید سجده سهو به جا آورد. در این سجده سهو كه انسان سر را بر خاك مى‌گذارد و در مقابل عظمت الهى به خاك مى‌افتد، باید صلوات بفرستد یا ذكر «السلام علیك ایّها النبیّ و رحمة الله و بركاته» را بر زبان آورد. با این‌كه سجده عبادت ذاتى است كه فقط باید براى خداوند تعالى انجام پذیرد، اما براى جبران نماز، باید در آن به وجود مقدس رسول اكرم(صلى الله علیه وآله) توجه كرده و به ایشان سلام و درود فرستاده شود.
ایمان مطلق به رسالت خاتم الانبیا(صلى الله علیه وآله) و سایر پیامبران الهى(علیهم السلام)
توجه به این نكته لازم است كه اعتقاد به ربوبیت تشریعى خداوند، به این معنا نیست كه ما از هر شریعتى مى‌توانیم پیروى كنیم، بلكه باید بر این اصل اعتقادى تأكید داشت كه پس از بعثت پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) تنها باید از ایشان
﴿ صفحه 144﴾
اطاعت كرد و شریعت ایشان را پذیرفت و التزام عملى و رفتار بر اساس سایر شریعت‌ها پذیرفته نیست. البته از نظر ما شریعت‌هاى سایر پیامبران در همان قالبى كه نازل شده بودند، صحیح و براى محدوده زمانى خودشان معتبر و حجت بوده و احترام به آنها لازم است‌؛ چه این‌كه احترام به سایر پیامبران نیز واجب است و هیچ كس حق ندارد به پیامبرى از پیامبران خدا اهانت كند، و انكار یكى از شریعت‌هایى كه از سوى خداوند نازل شده، به منزله انكار همه شریعت‌هاست.
در قرآن كریم، از حضرت ابراهیم، حضرت موسى و حضرت عیسى(علیهم السلام) ستایش شده و شریعت‌هاى آنها مورد تصدیق قرار گرفته و براى زمان و دوران خودشان معتبر و حجت شناخته شده است. قرآن در این باره مى‌فرماید:
آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَد مِنْ رُسُلِهِ‌؛(110)
پیامبر بدان‌چه از جانب پروردگارش بر او نازل شده است ایمان آورده است، و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان و كتاب‌ها و فرستادگانش ایمان آورده‌اند [و گفتند] میان هیچ‌یك از فرستادگانش فرق نمى‌گذاریم.
پس لازمه ایمان به خدا این است كه انسان بین پیامبران الهى فرقى نگذارد و همه را بپذیرد و به آنها ایمان آورد و اطاعت كسى را كه پیام‌آور الهى است، واجب بشمارد. البته در تاریخ، كسانى به همه آنچه خداوند نازل كرده بود، اعتقاد و ایمان نداشتند و به همین جهت قرآن مى‌فرماید:
إِنَّ الَّذِینَ یَكْفُرُونَ بِاللهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللهِ وَ
﴿ صفحه 145﴾
رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْض وَ نَكْفُرُ بِبَعْض وَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِكَ سَبِیلاً * أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً‌؛(111)
كسانى كه به خدا و پیامبرانش كفر مىورزند، و مى‌خواهند میان خدا و پیامبران او جدایى اندازند، و مى‌گویند: «ما به بعضى ایمان داریم و بعضى را انكار مى‌كنیم» و مى‌خواهند میان این [دو]راهى براى خود اختیار كنند‌؛ آنان در حقیقت كافرند و ما براى كافران عذابى خفّت‌آور آماده كرده‌ایم.
اگر كسى حتى یكى از یكصد و بیست و چهار هزار پیامبر را نپذیرد، كافر و مستحق جهنم است‌؛ چون ایمانْ مطلق و تفكیك‌ناپذیر مى‌باشد، و اگر كسى به همه پیامبران الهى معتقد نگردد، مؤمن نخواهد بود و نمى‌توان گفت او به نسبت اعتقادى كه به تعدادى از پیامبران دارد، از درجه‌هاى بهشت و ایمان برخوردار مى‌شود. ما در بحث اعتقاد به توحید گفتیم كه این اعتقاد وقتى محقق مى‌گردد كه انسان به همه مرتبه‌ها و اركان توحید معتقد گردد‌؛ یعنى به خالقیت، ربوبیت تكوینى و تشریعى خداوند اعتقاد داشته باشد. در غیر این صورت، به جهت نقصى كه در ایمان او وجود دارد، كافر است. از این رو، شیطان با این‌كه به خداوند اعتقاد داشت و توحید در خالقیت و ربوبیت تكوینى را پذیرفته بود و هم‌چنین به قیامت معتقد بود،(112) ولى چون ربوبیت تشریعى خدا را نپذیرفت و زیر بار فرمان الهى مبنى بر سجده به آدم نرفت و تسلیم
﴿ صفحه 146﴾
مطلق خداوند نشد، از درگاه خداوندگارى رانده شد و در شمار كافران بلكه صدرنشین جهنم گشت و دیگران، با گمراهى‌هاى او وارد جهنم مى‌شوند. او با این‌كه به خالقیت و ربوبیت تكوینى خداوند اعتقاد داشت، ولى به جهت طغیان در برابر خداوند، پست‌ترین و طغیان‌پیشه‌ترین گنهكاران است. همان‌طور كه باید به خدا ایمان مطلق داشت، باید به رسالت همه رسولان الهى نیز ایمان مطلق داشت. اگر كسى یكى از 124 هزار پیامبر را انكار كند، مثل آن است كه همه پیامبران را انكار كرده است‌؛ زیرا اگر بقیه پیامبران را نه از روى هوا و خواست دل، بلكه بدان جهت كه پیامبران خدا هستند قبول دارد، باید آن یكى را نیز قبول داشته باشد، چون او نیز پیامبر خداست و نباید فرقى بین آنان بگذارد.
حىّ علات سه بند دیگر اذان
تاكنون مبحث توحید و شهادت به توحید و رسالت را به اختصار از نظر گذراندیم. اكنون درباره سه بند دیگر از بندهاى اذان و اقامه ـ یعنى «حیّ على الصّلاة» ، «حیّ على الفلاح» و «حیّ على خیر العمل» ـ سخن مى‌گوییم و ارتباط بین آنها را برمى‌شماریم. چنان‌كه ملاحظه مى‌شود، این جمله‌ها در قالب شعار و براى اعلان عمومى بیان شده‌اند: «حیّ على الصّلاة»‌؛ یعنى بشتاب به سوى نماز، و «حیّ على الفلاح» یعنى بشتاب به سوى رستگارى و منظورْ تحصیل رستگارى به وسیله نماز است. جمله «حیّ على خیر العمل» نیز به معناى «بشتاب به سوى بهترین عمل» و باز منظور از بهترین عمل، نماز مى‌باشد.
﴿ صفحه 147﴾

«چند پرسش مهمّ»

اینك در پایان این فصل، به طرح چند پرسش و پاسخ آنها در مورد نماز مى‌پردازیم.
پرسش اول
1. با توجه به این‌كه اذان براى اعلان عمومى و توجه دادن نمازگزاران براى شركت در نماز جماعت است، چرا مستحب است كسى كه نمازش را به تنهایى و در خلوت مى‌خواند نیز اذان و اقامه بگوید؟ به عبارت دیگر، با توجه به این‌كه در «حیّ على الصّلاة» ، «حیّ على الفلاح» و «حیّ على خیر العمل» اعلان عمومى به انجام نماز آمده، كسى كه به تنهایى نماز مى‌خواند با گفتن این جمله‌ها، چه كسى را به انجام نماز دعوت مى‌كند؟
پاسخ
پاسخ این است كه گفتن آن جمله‌ها در نماز انفرادى، براى تلقین و توجه دادن خویش به درك موقعیّت نمازى است كه باعث فلاح و رستگارى مى‌گردد. چه این‌كه كسى كه براى اعلان عمومى اذان مى‌گوید، خود نیز مشمول پیام آن اذان است و تلقین و توجه براى او نیز حاصل مى‌گردد. پس در اذان و اقامه، حتماً لازم نیست انسانْ شخص دیگرى را مخاطب خود سازد. گفتن اذان، از یك جهت براى اعلان عمومى و توجه دادن دیگران به نماز است و از جهت
﴿ صفحه 148﴾
دیگر، براى تلقین و توجه دادن نفس به موقعیت نماز و توجه به خداوندى است كه انسان در برابر او ایستاده است.
پرسش دوم
درباره «حیّ على الفلاح» كه یكى از بندهاى اذان و اقامه است، این پرسش مطرح مى‌شود كه آیا نماز خودْ فلاح و رستگارى است، یا باعث رسیدن به فلاح مى‌گردد؟
پاسخ
پاسخ این است كه «فلاح» قبل از اسلام در ادبیات عرب به كار مى‌رفته، اما پس از ظهور اسلام و با توجه به كاربرد وسیع آن در قرآن، تبدیل به یك اصطلاح كلیدى در معارف اسلامى گردید و مسلمانان نیز با پیروى از قرآن، در ادبیات خود، فراوان از آن استفاده مى‌كنند. گرچه واژه «رستگارى» برگردان و ترجمه فارسى «فلاح» است، اما با توجه به اختلاف ویژگى‌هاى زبان عربى با زبان فارسى، واژه رستگارى نمى‌تواند تمامى بار معناى فلاح را داشته باشد. افزون بر این، صرف نظر از ادبیات دینى، ما در سخنان روزمره خود كمتر واژه «رستگارى» را به كار مى‌بریم.
چنان‌كه اشاره كردیم، در قرآن واژه «فلاح» و مشتقات آن فراوان به كار رفته است. براى نمونه، سوره مؤمنون با آیه «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ‌؛ به راستى كه مؤمنان رستگار شدند» آغاز شده است و در سوره بقره نیز، پس از آن‌كه خداوند پرهیزكاران را معرفى مى‌كند، مى‌فرماید:
أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‌؛(113)
﴿ صفحه 149﴾
آنان برخوردار از هدایتى از سوى پروردگار خویش‌اند، و آنان همان رستگاران‌اند.
جا دارد كه به این نكته ادبى اشاره كنیم كه باب «افعال» معمولا متعدى است، اما در برخى موارد متعدى نیست و در قالب «فعل لازم» به كار مى‌رود. در دو آیه مذكور «افلح» و «المفلحون» لازم هستند و «افلح» به معناى «صار ذا فلاح‌؛ برخوردار از فلاح شد» و «مفلح» به معناى برخوردار از فلاح و رستگارى به كار رفته است.
فلاح به معناى «فوز»، «سعادت» و «پیروزى» نیز به كار مى‌رود‌؛ چنان‌كه در آیه: «... قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلى(114)‌؛ در حقیقت، امروز هر كه فایق آید خوش‌بخت است»، «افلح» به معناى «فاز»، یعنى «غلبه یافت» و «كام‌یاب شد» است. هم‌چنین در آیه: «... وَ لا یُفْلِحُ السّاحِرُ حَیْثُ أَتى‌؛(115) و جادوگر هر جا كه رود پیروز نگردد»، «فلاح» به معناى «پیروزى» است.
پس مفهوم «فلاح» ارتباط نزدیكى با مفهوم «فوز» و «سعادت» دارد و با دقت در موارد كاربرد آنها، مى‌توان این ارتباط را شناخت. توضیح این‌كه، هر كسى فطرتاً گمشده‌اى به نام «سعادت» و «خوش‌بختى» دارد و نمى‌توان كسى را یافت كه در جستوجوى سعادت نباشد. آنگاه كسى كه در جستوجوى سعادت است باید موانعى را كه در مسیر رسیدن به آن قرار دارد كنار زند تا بتواند به سعادت دست یابد. وقتى او به سعادت رسید، از آن جهت كه او موفق گردیده موانع راه را كنار زند و از عواملى كه او را از هدف بازمى‌دارند نجات یابد، واژه «فلاح» درباره او به كار مى‌رود و گفته مى‌شود به فلاح رسیده است. پس
﴿ صفحه 150﴾
واژه فلاح در موردى به كار مى‌رود كه شخص، موانع دست‌یابى به رشد و كمال و هدف را كنار مى‌زند و به تعبیر دیگر، از آن موانع نجات مى‌یابد.(116) اما از آن نظر كه شخص سعادتمند به مطلوب و سعادت رسیده، كلمه «فاز» درباره او به كار مى‌رود و منظور این است كه او موفق گردیده به مطلوب خود دست یابد.
نماز، عامل فلاح و رستگارى است و در اذان و اقامه، نمازگزاران به این نماز دعوت مى‌گردند و ذكر «حیّ على الفلاح»، نمازگزار را به این نكته متوجه مى‌سازد كه او با انجام نماز به فلاح و رستگارى مى‌رسد.
پرسش سوم
چرا نماز باعث فلاح و رستگارى مى‌شود؟
پاسخ
پاسخ این است كه در زندگى، نیازها، تعلق‌ها و دل‌بستگى‌هاى مادى، خود به خود، نه فقط انسان را در رسیدن به سعادت یارى نمى‌رسانند، بلكه ممكن است مانع رسیدن به سعادت نیز بگردند. نیازمندى‌ها و تعلقات مادى از اوان كودكى در انسان ظاهر مى‌گردد و كودك، پس از تولد با گریه میل خود را به غذا نشان مى‌دهد و از همین مرحله، تعلق و دل‌بستگى به خوردنى‌ها در او پدید مى‌آید. البته، رفته‌رفته این دل‌بستگى‌ها و تعلق‌ها فزونى مى‌گیرد و انسان به مرحله‌اى مى‌رسد كه تعلق و دل‌بستگى به مقام، ریاست و شهرتِ دنیوى در او پدید مى‌آید.
یكى از محرك‌هاى اصلى انسان براى تأمین خواسته‌ها و نیازهاى مادى، لذتى است كه براى انسان حاصل مى‌گردد. این لذت افزون بر آن‌كه موقّتى
﴿ صفحه 151﴾
است، رنج و زحمت فراوانى را به انسان تحمیل مى‌كند. براى مثال، انسان با احساس گرسنگى غذا مى‌خورد، ولى همو با زحمت و تلاش غذا را به دست مى‌آورد و در هنگام خوردن غذا نیز باید متحمل زحمت و رنج گردد. او پس از سیر شدن نیز احساس رخوت و سنگینى مى‌كند. لذّت او منحصر به زمانى است كه اعصاب ویژه زبان مزه و طعم غذا را درك مى‌كنند. پس قابل توجه آن است كه براى رفع این نیاز ضرورى بدن كه حیات انسان در گرو آن است و اگر غذا نخورد مى‌میرد، مردم چقدر تلاش مى‌كنند و در پرتو آن همه تلاش‌ها و زحمت‌هایى كه متحمل مى‌گردند، تنها لذتى موقتى براى آنان حاصل مى‌گردد. تأمین سایر تعلق‌ها و نیازهاى مادى نیز همراه با رنج و تلاش فراوان و برخوردار از لذت‌هاى محدود و زودگذر است.
اكنون با توجه به این‌كه هدف نهایى انسان قرب خداوند است و راه رسیدن به آن، توجه به خداوند و اطاعت از اوست، آیا صرف زندگى و انرژى براى رسیدن به خواسته‌هاى مادى و پرداختن به رقابت‌هاى سالم و غیر سالم دنیوى و مشكلات فراوان، باعث غفلت از خداوند و مانع دست‌یابى به قرب الهى نیست؟ در هر صورت، ضرورت‌هاى زندگى مادى كه گریزى از آنها نیست، دست و پاى انسان را بسته و مانع حركت او به سوى كمال و قرب خداوند مى‌شود.
حال اگر تعلق‌هاى مادى و استفاده حلال از امكانات مادى، چه رسد به استفاده نامشروع از آنها، غل و زنجیرى بر پاى انسان و مانع حركت او به سوى مقصد مى‌شود، و نیز با توجه به این‌كه خداوند انسان را آفرید و هدف او را رسیدن به كمال نهایى، یعنى جوار و قرب الهى قرار داد، همان مقام والایى كه در وصف آن فرمود:
﴿ صفحه 152﴾
إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّات وَ نَهَر * فِی مَقْعَدِ صِدْق عِنْدَ مَلِیك مُقْتَدِر‌؛(117)
در حقیقت، مردم پرهیزكار در میان باغ‌ها و نهرها، در قرارگاه صدق، نزد فرمانفرمایى توانایند
چرا او را گرفتار تعلقات و دل‌بستگى‌هاى مادى كرد، تا مانع سیر او به سوى خداوند گردند؟
پاسخ این است كه خداوند انسان را از عقل و نیروى اختیار برخوردار ساخت و حركت انسانى باید با انتخاب و اختیار انجام گیرد. او براى رسیدن به كمال، باید موانع را كنار بزند و با عواملى كه مخالف سعادت و كمالش هستند، مبارزه كند. او باید با مشكلات و سختى‌ها دست و پنجه نرم كند و در بین راه‌ها و بیراهه‌هایى كه فرارویش قرار مى‌گیرد، با اختیار و انتخاب، خود راه كمال و سعادت را برگزیند تا با پیمودن آن، به تكامل انسانى و مقام خلافت الهى دست یابد. در این راستاست كه وجود شیطان و عوامل شیطانى تبیین مى‌شود. اگر انسان از نیروى اختیار و انتخاب برخوردار نبود و چون فرشتگان، راهى جز اطاعت و بندگى خداوند در پیش نداشت و فاقد نیروى شهوت و غضب نیز بود، نمى‌توانست به مقام خلیفة اللهى برسد كه برتر از مقام فرشتگان است و در نهایتِ حركت تكاملى انسان به دست مى‌آید.
اكنون با توجه به این واقعیت كه خداوند ما را براى رسیدن به كمال نهایى و قرب الهى آفریده است و در عین حال انسان، در دنیا، گرفتار مشكلات و گرفتارى‌ها و تعلقات مادى است و بدون آنها زندگى مادى تداوم نمى‌یابد، چه عاملى او را از منجلاب تعلقات مادى نجات مى‌دهد؟ او چگونه مى‌تواند قید و بندها را از روح خود بردارد تا روح او آزادانه و فارغ از مزاحمت تعلقات مادى راه
﴿ صفحه 153﴾
كمال و رستگارى را بپیماید؟ پاسخ این است كه بهترین عاملى كه مى‌تواند انسان را از دام تعلقات مادى برهاند، یاد خداست و بهترین جلوه یاد خدا در نماز تحقق مى‌یابد. بنابراین، اگر گفته مى‌شود كه «نماز عامل فلاح و رستگارى است»‌؛ یعنى مى‌تواند انسان را از آلودگى‌ها و تعلقات مادى و از اسارت شیطان و خواسته‌هاى حیوانى رها گرداند و او را به مسیر اصلى حیات، كه همان مسیر تكامل معنوى انسانى است، هدایت كند.
به واقع، انسان مانند موجودى است در فضا معلّق و بین دو نوع جاذبه متضاد قرار گرفته كه هر كدام او را متوجه خود مى‌كند:
یكى تعلق‌هاى مادى است كه همواره انسان را به سوى خود كشانده، توجه او را به خود معطوف مى‌سازد و اگر مهار نشود، انسان را به منجلابى گرفتار مى‌سازد كه رهایى از آن بسیار دشوار است.
جاذبه دیگر، جاذبه الهى و معنوى است كه در پرتو یاد خدا و نماز با خشوع و حضور قلب به دست مى‌آید. این همان جاذبه‌اى است كه مى‌تواند انسان را از دام تعلق‌هاى مادى و منجلاب آلودگى‌ها، تیرگى‌ها و انحطاط برهاند. پس نماز همراه با خشوع و خضوع در مقابل خداوند، عاملى اساسى براى رستگارى انسان و تقویت توجه به خداوند و ثبات بخشیدن به آن است‌؛ چنان‌كه خداوند فرمود:
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ‌؛(118)
به راستى كه مؤمنان رستگار شدند، همانان كه در نمازشان فرو شكسته‌اند.
پس بدان جهت كه نماز بهترین عامل و قالبى است كه ذكر خداوند در آن
﴿ صفحه 154﴾
تجلى مى‌یابد و باعث رشد، ثبات و دوام ذكر مى‌شود و انسان را از پلیدى‌ها و پلشتى‌ها باز مى‌دارد، خداوند فرمود:
...إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللهِ أَكْبَرُ...‌؛(119)
نماز [انسان را]از زشتى‌ها باز مى‌دارد و به یقین یاد خدا بالاتر است.
نیز در جاى دیگر خطاب به حضرت موسى(علیه السلام) فرمود:
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِی‌؛(120)
و نماز را براى یاد من بر‌پا دار.
نماز انسان را از آلودگى‌ها و حجاب‌هاى نفسانى و بندهاى شیطانى مى‌رهاند و باعث مى‌شود جاذبه‌هاى مادى و حیوانى بى‌اثر گردد و انسان جذب جاذبه‌هاى معنوى و الهى شود و به ملكوت خداوند توجه یابد. از این رو، در اذان و اقامه، نماز عامل فلاح و رستگارى معرفى شده است.
پرسش چهارم
با توجه به این‌كه اعمال دیگرى نیز وجود دارد كه موجب رستگارى است، آیا تنها نماز موجب رستگارى مى‌گردد؟
پاسخ
پاسخ این است كه با ملاحظه و بررسى عواملى كه موجب رستگارى مى‌گردد، درمى‌یابیم كه نماز شرط لازم رسیدن به فلاح است و بدون آن، هیچ عامل و برنامه‌اى نمى‌تواند انسان را به فلاح و رستگارى برساند. از این جهت در آیاتى
﴿ صفحه 155﴾
كه درباره صفات رستگاران نازل شده، یا به صراحت اسم نماز برده شده،(121) یا تعبیرات عامى در آن آیات به كار رفته كه شامل نماز نیز مى‌شود‌؛ نظیر:
... وَ اتَّقُوا اللهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‌؛(122)
و از خدا پروا كنید باشد كه رستگار شوید
به یقین بدون نماز كسى نمى‌تواند تقوا داشته باشد.
چنان‌كه گفتیم، نماز شرط لازم فلاح است، نه شرط كافى و از این رو، جایگزین سایر تكلیف‌ها و وظیفه‌هاى انسان نمى‌گردد. پس اگر كسى شبانه‌روز مشغول خواندن نماز شد و از انجام وظایفى چون روزه، حج، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر و تحصیل علم واجب خوددارى كرد، رستگار نمى‌گردد‌؛ چون آن وظایف نیز عوامل رستگارى و فلاح هستند، ولى باز هم تأكید مى‌كنیم كه در بین مجموعه عواملى كه موجب رستگارى مى‌گردد، نماز شرط لازم، بلكه مهم‌ترین و مؤثرترین عامل براى رسیدن به آن است.
پرسش پنجم
با توجه به این‌كه در بعضى روایاتْ كارهاى دیگرى، چون شهادت در راه خدا به عنوان بهترین عمل معرفى شده‌اند و در روایتى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمودند:
فَوْقَ كُلِّ ذی بِرٍّ بِرٌّ حَتّى یُقْتَلَ الرَّجُلُ فی سَبیلِ اللهِ فَإِذا قُتِلَ فی سَبِیلِ اللهِ فَلَیْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ‌؛(123)
بالاتر از هر كار نیكى كار نیك دیگرى است تا این‌كه مرد در راه
﴿ صفحه 156﴾
خدا شهید مى‌شود كه وقتى در راه خداوند شهید گردید، بالاتر از شهادت كارنیك دیگرى وجود ندارد.
چگونه در اذان و اقامه گفته مى‌شود كه كه «بشتابید به سوى نماز كه بهترین عمل است» و چرا نماز بهترین عمل معرفى شده است؟
پاسخ
باید ابتدا توجه داشت كه امتیازها و ویژگى‌هاى نماز را كه باعث برترى آن بر سایر اعمال شده، مى‌توان به سه دسته كلى تقسیم كرد:
اوّل‌ـ نماز تنها عمل واجبى است كه هر روز و در هر شرایطى براى انسان واجب است و در هر حال انجام آن میسّر مى‌باشد. در مقابل، جهاد همواره واجب نیست و همواره براى انسان امكان شركت در آن وجود ندارد، یا بدان دلیل كه جنگ و جهادى در كار نیست، یا شرایط لازم و كافى براى شركت در جهاد فراهم نیامده است. ممكن است انسان در طول عمر خویش به همه وظایف واجب خود عمل كرده باشد، اما جنگى رخ نداده باشد تا در آن شركت كند‌؛ در حالى كه بر او واجب است كه در اوقات پنج‌گانه نماز بخواند و در غیر آن زمان‌ها نیز مى‌تواند نماز مستحبى بخواند. حتى او مى‌تواند در هنگام كار كردن و حركت، و هنگامى كه سوار بر مركب است یا با ماشین و قطار و هواپیما سفر مى‌كند، نماز مستحبى بخواند و حتى نمازهاى نافله را قضا كند و در این صورت، رعایت توجه به قبله و برخى از شرایطى كه رعایت آنها در نماز واجبْ ضرورى است، لازم نمى‌باشد. نیز روزه فقط در ماه مبارك رمضان واجب است، و حتى اگر كسى در ماه مبارك رمضان بیمار شد یا عذر دیگرى داشت، روزه از او ساقط مى‌شود و واجب است كه پس از ماه رمضان و پس از
﴿ صفحه 157﴾
برطرف شدن عذر شرعى، آن را قضا كند. اما در هر شرایطى انجام نماز واجب است، حتى در هنگام بیمارى كه انسان توان ایستادن و حتى نشستن ندارد و حتى كسى كه در حال غرق شدن است، باید به هر شكل ممكن نماز را بخواند.
دوم‌ـ امتیاز دیگر نماز بر سایر عبادت‌ها این است كه نماز فقط به قصد عبادت و تقرب به خداوند انجام مى‌پذیرد و حقیقت، روح و ماهیت آن ارتباط با خداوند است و توجه به خدا، و بندگى او، در گفته‌ها و اعمال نماز تبلور مى‌یابد. توضیح این‌كه، عبادت به معناى ارتباط با خداوند است و كارى عبادت به شمار مى‌آید كه با قصد قربت و عبادت انجام گیرد و متضمن ارتباط با خدا باشد. پس اگر انسان بدون قصد قربت و عبادت كارى شایسته و ارزشمند انجام داد، كار او عبادت نیست و به او ثواب نمى‌دهند‌؛ چون با انگیزه شهرت‌طلبى یا انگیزه‌اى دیگر آن كار را انجام داده و قصد عبادت و قربت نداشته است. اما چنین شخصى گرچه قصد قربت نداشته و كار او به عنوان عبادت انجام نگرفته، اما چون آن كار در ظاهر عبادت به شمار نمى‌آید و امكان دارد با انگیزه غیر عبادى نیز انجام پذیرد، فوایدى بر آن مترتب مى‌گردد. مثلا «جهاد» را هم مى‌توان به قصد قربت و به عنوان عبادت انجام داد و هم مى‌توان آن را با انگیزه غیر الهى انجام داد و فایده آن غنیمت جنگى یا حفظ كشور از هجوم دشمن و امنیّت و امتیازهایى از این قبیل است.
روزه نیز گرچه عبادت است، ولى اگر بدون قصد قربت و بدون انگیزه عبادى و مثلا براى سلامت بدن انجام پذیرد، باز فوایدى بر آن مترتب است، چون در قالب كارى انجام گرفته كه خالى از فایده نیست.
هم‌چنین اگر انسان بدون قصد قربت و نیت الهى انفاق كند، گرچه آن
﴿ صفحه 158﴾
انفاق عبادت نیست، ولى بدان جهت كه در حد خود كار مثبتى است، فوایدى چون آرامش خاطر یا حفظ جامعه از خطر دزدى و ... بر آن مترتب مى‌گردد.
این دسته از اعمال كه امكان تحققشان بدون قصد قربت نیز ممكن است، «عبادت‌هاى عرَضى» هستند‌؛ چون مى‌توان آنها را با انگیزه غیر الهى نیز انجام داد و در آن صورت نیز برخوردار از حقیقت و هویتى هستند كه مى‌تواند فایده‌هایى داشته باشد. اما نماز ذاتاً عبادت است و بدون قصد قربت و انگیزه الهى تحقق نمى‌یابد. به عبارت دیگر، نماز چون روزه نیست كه اگر بدون قصد قربت نیز انجام گیرد، بدون فایده نباشد‌؛ بلكه اگر نماز بدون قصد قربت انجام شود، لغو و بیهوده است و هیچ فایده‌اى بر آن مترتب نمى‌گردد. تمام اعمال، حركات و گفتار در نماز ذاتاً به عنوان عبادت و عرض بندگى به پیشگاه خداوند انجام مى‌پذیرد و ذاتاً نمایان‌گر ارتباط با خداست، از این جهت نماز از سایر عبادت‌ها برتر است.
سوم‌ـ امتیاز دیگرى كه نماز بر سایر عبادت‌ها دارد، این است كه در نماز این امكان براى انسان وجود دارد كه تمام توجه خود را بر عبادت و ذكر خداوند متمركز كند و هیچ توجهى به غیر او نداشته باشد. البته این مرتبه عالى از حضور قلب و تمركز و توجه به معبود، در افراد معمولى وجود ندارد، ولى نماز این شأن و قابلیت را دارد كه همه توجه انسان را به خداوند معطوف كند‌؛ چنان‌كه تمام توجه اولیاى خاص خدا در هنگام نماز به خداوند معطوف مى‌گردد و هیچ توجهى به غیر خدا ندارند. اما در سایر عبادت‌ها این امكان براى انسان وجود ندارد كه تمام توجه او فقط بر یاد خدا متمركز گردد. بلكه آن عبادت‌ها به گونه‌اى هستند كه انسان افزون بر حضور قلب و توجه به خداوند، باید بخشى از توجه خود را به جنبه‌هاى دیگر نیز معطوف دارد. مثلا جهاد با
﴿ صفحه 159﴾
دشمنان خدا یكى از عبادت‌ها است، اما انسان نمى‌تواند در هنگام جهاد توجه خود را تنها به خداوند معطوف كند. بلكه او افزون بر این‌كه قصد تقرب و عبادت دارد، باید به دشمن و موقعیت اطراف خود نیز توجه داشته باشد و هشیارانه در صدد دفع دشمن برآید. پس به ناچار بخشى از توجه انسان در هنگام جهاد متوجه غیر خدا مى‌شود و عدم تمركز به نقطه‌اى خاص و توجه یافتن به جهت‌هاى متعدد، ضرورتى اجتناب‌ناپذیر است‌؛ اما در نماز چنین ضرورتى وجود ندارد و مؤمن ره‌یافته به حقیقت بندگى خدا، مى‌تواند توجه خویش را بر بندگى و عبودیت خدا متمركز كند. پس از این جهت نیز نماز از سایر عبادت‌ها برتر است.
با توجه به امتیازهایى كه برشمردیم، نماز نسبت به سایر عبادت‌ها و كارها برتر است و البته عبادت‌هاى دیگر نیز امتیازها و ویژگى‌هاى خاص خود را دارند و از این جهت نمى‌توان از آنها صرف نظر كرد و هیچ‌گاه نماز جایگزین آنها نمى‌گردد. بنابراین، نباید این پندار براى انسان پدید آید كه با انجام نماز و صرف وقت در نمازهاى مستحبى، دیگر به انجام واجبات دیگر نیاز نیست، یا این‌كه تأكید فراوان بر روى نماز، افراد را از سایر وظایف غافل سازد. چنان‌كه این پندار در صدر اسلام براى خلیفه دوم پیش آمد و او در صدد گسترش قلمرو سرزمین‌هاى اسلامى برآمده، مردم را به شركت در جنگ تشویق مى‌كرد.
او مى‌پنداشت كه وقتى هر روز چندین بار در اذان و اقامه نماز به عنوان بهترین عمل معرفى مى‌گردد، دیگر كسى به جنگ با كفار اهمیت نمى‌دهد و توجه به نماز به عنوان برترین عمل، آنان را از جنگ باز مى‌دارد. از این جهت دستور داد جمله «حیّ على خیر العمل» را از اذان و اقامه حذف كنند‌؛ غافل از این‌كه نماز به هیچ‌وجه جایگزین سایر وظایف و عبادت‌ها نمى‌شود و سایر
﴿ صفحه 160﴾
عبادت‌ها نیز در جاى خود واجب هستند و باید انجام پذیرند. نه نماز جاى روزه و جهاد با دشمنان خدا را مى‌گیرد و نه روزه و جهاد جایگزین نماز مى‌گردد.

حكمت خواندن قرآن در نماز

پس از گفتن تكبیرة‌الاحرام، واجب است نمازگزار سوره حمد و سوره‌اى دیگر از قرآن را بخواند. البته به اعتقاد شیعیان، نمازگزار نمى‌تواند سوره‌هایى را كه سجده واجب دارند در نماز بخواند. در این‌جا دو سؤال مطرح مى‌شود:
اول این‌كه چرا واجب است مردم در نماز قرآن بخوانند؟ و دوم این‌كه چرا قرائت در نماز با سوره حمد آغاز مى‌گردد؟
اتفاقاً برخى این دو سؤال را در محضر امام رضا(علیه السلام) مطرح كردند و آن حضرت در پاسخ سؤال اول فرمودند: «حكمت خواندن قرآن در نماز این است كه مردم قرآن را كنار ننهند و ضایع نسازند، بلكه ارتباط مردم با قرآن حفظ گردد و مردم از آن درس بیاموزند تا در نتیجه ناآگاه نمانند».(124)
پس مسلمانان باید هر روز بخشى از قرآن را بخوانند و بدانند كه به جهت اهمیت ارتباط با قرآن و حفظ پیام و رسالت آن، خداوند واجب كرده كه نمازگزاران روزانه ده بار در نماز قرآن بخوانند. اگر جز این مى‌بود و خواندن قرآن در نماز واجب نمى‌گشت، چه بسا ارتباط بسیارى از مسلمانان با قرآن ‌كه بهترین تحفه و نعمت خداوند براى انسان‌ها و تنها راه رسیدن به سعادت دنیا و آخرت است ـ قطع مى‌گردید. پس مسلمانان با اختلاف مرتبه‌هایى كه دارند، ناگزیر هستند كه ارتباط ثابتى با قرآن داشته باشند. طبیعى است كه وقتى این ارتباط با قرآن برقرار گردید، كم كم با زبان و قرائت قرآن آشنا
﴿ صفحه 161﴾
مى‌شوند و هم‌چنین زمینه درك مفاهیم قرآن در آنها پدید مى‌آید و مسیر عمل به قرآن نیز هموار مى‌گردد. اما اگر خواندن قرآن در نمازْ واجب نمى‌گشت و خواندن قرآن تنها مستحب مى‌بود، بسیارى از افراد انگیزه‌اى براى خواندن قرآن نمى‌داشتند و با بسته شدن این راه، عملا حكمت نزول قرآن كه هدایت انسان‌هاست تحقق نمى‌یافت.
اما در پاسخ به سؤال دوم كه چرا خداوند واجب كرده كه ما هر روز ده بار سوره فاتحة‌الكتاب را در نمازهایمان بخوانیم؟ حضرت فرمودند: «چون در هیچ سوره‌اى از قرآن، به اندازه سوره حمد سخنان حكمت‌آموز و نیك جمع نگشته است».(125)
افزون بر این، مى‌توان فهمید كه ارتباط ضرورى و واجب با قرآن، از رحمت و لطف الهى در حق ما سرچشمه مى‌گیرد، تا بدین وسیله از معارف و حقایق بى‌كران قرآن، در راستاى سعادت و نیل به كمال بهره گیریم. چه بسا اگر خداوند ما را ملزم مى‌كرد كه در نماز تنها دعا بخوانیم، از بركات قرآن محروم مى‌ماندیم. اما ما به عنوان مسلمان با خداوند پیمان بسته‌ایم كه در جهت كسب رضا و خواست او حركت كنیم و راه او را براى رسیدن به سعادت خویش برگزینیم. خداوند هم تنها راه ارتباط با خود را قرآن قرار داده تا ما در پرتو استفاده و عمل به این كتاب آسمانى، به مقام قرب او دست یابیم.
﴿ صفحه 162﴾
﴿ صفحه 163﴾