عروج تا بی نهایت

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تنظیم و گردآوری: محمدرضا غیاثی کرمانی

داستانى از امیر مؤمنان على(علیه السلام)

این داستان در مورد حضرت امیر مؤمنان على(علیه السلام) معروف است كه تیرى به پاى آن حضرت فرو رفته بود و نمى‌توانستند آن را از پاى ایشان بیرون بیاورند. آن روزها مثل امروزه داروهاى بى‌هوشى و بى‌حس‌كننده وجود نداشت‌؛ از این رو بیرون آوردن آن تیر بسیار مشكل بود. صبر كردند تا زمانى كه امیر مؤمنان(علیه السلام) به نماز ایستادند و در آن حال، تیر را از پاى ایشان بیرون كشیدند بدون آن‌كه آن حضرت متوجه این امر شده و دردى را احساس كند.(31)شاید تصور این امر براى ما كمى دشوار باشد. اما نه‌تنها براى على(علیه السلام) بلكه براى كسانى كه افتخار شاگردى مكتب حضرتش را داشته‌اند، اتفاق افتاده است.

داستانى از مرحوم آیت‌الله خوانسارى

قضیه‌اى را از افراد موثّق و مورد اعتماد شنیده‌ام كه شاهد این مطلب است، و آن این است كه: مرحوم آیت الله العظمى حاج سید احمد خوانسارى كسالتى داشتند و مى‌بایستى معده ایشان را جراحى مى‌كردند. به طور طبیعى باید بى‌هوشى انجام مى‌گرفت تا بتوانند عمل جراحى را انجام دهند. مرحوم آیت الله خوانسارى به دلیلى امتناع داشتند كه بى‌هوش شوند.(32) از این رو، خواسته
﴿ صفحه 56﴾
بودند كه عمل جراحى را بدون بى‌هوشى انجام دهند! پزشكان هر اندازه اصرار كرده بودند كه حتماً باید بى‌هوش شوید، ایشان فرموده بودند شما بدون بى‌هوشى عمل را انجام دهید! به هر حال، سرانجام پزشكان بدون بى‌هوشى شكم ایشان را باز كرده و قسمتى از معده را بیرون آوردند و دوباره شكم را دوخته و بخیه كردند! در طول این مدت، حضرت آیت‌الله خوانسارى هیچ واكنشى كه كوچك‌ترین نشانى از درد و ناراحتى باشد، از خود نشان نمى‌دهند! پزشكان باور نمى‌كرده‌اند كه چنین چیزى واقعاً ممكن باشد.
نقل مى‌كنند كه آن بزرگوار در تمام طول عمل جراحى، توجهش را به ساحت مقدس پروردگار معطوف كرده بود، به گونه‌اى كه كاملا از خود و دنیاى پیرامون غافل گردید! كسى كه در هنگام عمل جراحى مى‌تواند این‌چنین توجه خود را در ساحت قدس ربوبى متمركز كند، به یقین در حال نماز هم مى‌تواند چنین كارى را انجام دهد. به هر جهت، این گونه كارها شدنى است و ما باید همّت كنیم و از خداى تعالى نیز بخواهیم كه چنین حال‌ها و مقام‌هایى را نصیب ما نیز بفرماید.
حضرت امام(رحمه الله) و دیگر عالمان اخلاق توصیه مى‌فرمایند كه «سعى كنید این مطالب را وارد قلب كنید». داخل كردن الفاظ و معانى به قلب به چه معناست؟ در این تعبیر، علما مى‌خواهند بین «ذهن» و «قلب» تفاوت بگذارند. اصولا موضع معنا و جایگاه آن، ذهن انسان است. یك كافر هم مى‌تواند معناى «لا اله الا الله» را در ذهن خود تصور كند. پس چرا با این وجود كافر است؟ چون گرچه معنا را در ذهن خود وارد مى‌كند، اما وارد قلبش نمى‌شود. از این رو، مؤمن از آن جهت مؤمن است كه افزون بر آن‌كه این مفهوم را در ذهن تصور مى‌كند، قلباً نیز آن را مى‌پذیرد و باور مى‌كند. این كلام مرحوم امام و دیگر عالمان اخلاق برگرفته از قرآن كریم است كه مى‌فرماید:
﴿ صفحه 57﴾
قالَتِ الاَْعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمّا یَدْخُلِ الاِْیمانُ فِی قُلُوبِكُمْ‌؛(33)
برخى از بادیه‌نشینان گفتند: ایمان آوردیم. بگو: ایمان نیاورده‌اید، ولى بگویید: اسلام آوردیم، و هنوز ایمان در قلب‌هاى شما وارد نشده است.
عده‌اى از اعراب آمدند و به یگانگى خداوند و رسالت پیامبر(صلى الله علیه وآله) شهادت دادند: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله. آنان مى‌پنداشتند كه ایمان همین است. از این رو مى‌گفتند ما به خدا و رسولش ایمان آوردیم. آیه نازل شد كه اینان گرچه شهادتین را گفته و به وظایف خویش عمل مى‌كنند، اما هنوز ایمان داخل قلبشان نشده است. چون اگر چیزى وارد قلب شده باشد، آثار خود را در عملِ انسان نشان خواهد داد. از این رو، باید بكوشیم به مرورْ حقایقِ مطالبى را كه در نماز مى‌گوییم یا به صورت عملى در ظاهر نشان مى‌دهیم، به قلب نیز وارد كنیم. اگر «الله‌اكبر» مى‌گوییم، حقیقتاً به این مطلب برسیم كه خداوند از هر كس و هر چیز بزرگ‌تر است. اگر «إِیّاكَ نَعْبُدُ وَ إِیّاكَ نَسْتَعِینُ» مى‌گوییم، آن را به دل نیز باور كنیم و امید و اعتقادى جز به كمك و عنایت الهى نداشته باشیم. اگر به ظاهر در مقابل خدا خاكسارى نشان مى‌دهیم و به سجده مى‌افتیم، به قلب و باطن نیز منیت‌ها و انانیت‌هاى خود را به دور بریزیم و واقعاً بنده و تسلیم محض خداى متعال باشیم.

افسانه یا واقعیت

متأسفانه ما چنان از این مطالب فاصله داریم، كه گاه حتى فكر مى‌كنیم این حرف‌ها افسانه و رؤیایى بیش نیست! مى‌پنداریم اینها شعرهایى است كه
﴿ صفحه 58﴾
برخى افراد هنگامى كه طبعشان گل كرده، گفته‌اند! اما این مطالب، واقعیت‌هایى است كه به بسیارى از آنها در خود قرآن و روایات و معارف اهل بیت(علیهم السلام) تصریح شده است. براى خود من، اولین بار كه به معناى این آیه دقت كردم، بسیار عجیب آمد و متوجه شدم ما تا چه حد از قرآن و معارف آن دور هستیم. قرآن كریم در وصف مؤمنان مى‌فرماید:
إِذا یُتْلى عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلاَْذْقانِ سُجَّداً * وَ یَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولاً * وَ یَخِرُّونَ لِلاَْذْقانِ یَبْكُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً‌؛(34)
چون قرآن بر آنان خوانده شود، سجده‌كنان به روىْ درمى‌افتند و مى‌گویند: «منزه است پروردگار ما، كه وعده پروردگار ما قطعاً انجام‌شدنى است» و بر روى زمین مى‌افتند و استماع قرآن بر خشوع آنان مى‌افزاید.
هنگامى كه قرآن بر مؤمنان حقیقى و آنانى كه ایمان در قلبشان راه یافته، تلاوت مى‌شود، با صورت بر روى زمین مى‌افتند و مى‌گریند. كسى به آنان یاد نداده كه این كار را بكنند، بلكه این واكنش طبیعى آنها به تأثیر قرآن است! و هرچه بیشتر قرآن براى آنان خوانده شود، بر خشوعشان افزوده مى‌گردد. بنده در تمام عمر شصت و چند ساله‌ام، حتى یك نفر را ندیده‌ام كه به هنگام شنیدن قرآن چنین حالتى برایش ایجاد شود. البته كسانى را دیده‌ام كه به هنگام شنیدن قرآن اشك از چشمانشان جارى شده، ولى این‌كه بر روى زمین بیفتند و صورت بر خاك بگذارند و بگریند، من تا به حال مشاهده نكرده‌ام.
در آیه‌اى دیگر كه شبیه همین آیه است مى‌فرماید:
إِذا تُتْلى عَلَیْهِمْ آیاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِیًّا‌؛(35)
﴿ صفحه 59﴾
و هرگاه آیات خداى رحمان بر ایشان خوانده مى‌شد، سجده‌كنان و گریان بر خاك مى‌افتادند.
آیا این قرآن براى چه كسانى نازل شده است؟ آیا ذكر این اوصاف براى مؤمنان به چه منظورى است؟ آیا فقط خواسته‌اند ما بدانیم مؤمنانى بوده‌اند كه چنین ویژگى‌هایى داشته‌اند؟ آیا این اوصاف نباید در ما تحقّق داشته باشد؟ آیا ما نباید در میان انبوه مؤمنانى كه اطراف خود مى‌بینیم، دست كم یك نفر را مشاهده كنیم كه چنین حالتى داشته باشد؟! این امر شاهدى است بر این‌كه ما تا چه حد با ایده‌آل‌هاى قرآن و سنّت فاصله داریم. در سابق افراد متعددى بوده‌اند كه چنین حالى داشته‌اند، ولى در این زمان‌ها كه زرق و برق دنیا بیشتر شده و مسابقه در هجوم به سوى مادیات تشدید گردیده است، این حالات كمتر دیده مى‌شود. امروزه حتى كار به جایى رسیده كه اگر كسى در حال نماز گریه كند یا با شنیدن آیات قرآن اشك بریزد، آن را بدعت در دین تلقى كرده و كارى بىوجه و بى‌معنا مى‌دانند! آیا چیزى كه صریحاً در خود قرآن آمده، بدعت در دین است؟! اگر صریح آیه قرآن دین نیست، پس دین چیست؟! اگر از راه قرآن نتوان دین و اوصاف دین‌داران و مؤمنان را شناخت، پس از چه راهى مى‌توان به این مهم دست یافت؟! قرآن كریم براى آن‌كه عظمت معانى و مفاهیم قرآن را به ما بفهماند، مى‌فرماید:
لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَل لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللهِ‌؛(36)
اگر این قرآن را بر كوهى فرو مى‌فرستادیم، به یقین آن كوه را از بیم خدا فرو شكسته و از هم پاشیده مى دیدى!
﴿ صفحه 60﴾
یعنى دلى كه قرآن بر آن اثر نمى‌كند و در اثر شنیدن قرآن به تپش نمى‌افتد، از سنگ سخت‌تر است! اگر قرآن بر كوهى نازل شده بود، از هم مى‌شكافت، ولى دل‌هاى برخى (و بلكه بسیارى) از انسان‌ها به قدرى سخت است كه آیات قرآن هیچ تغییر و تحولى در آن ایجاد نمى‌كند و سر سوزنى بر آن تأثیر ندارد! به راستى ما را چه مى‌شود كه در مقابل آیات الهى این‌گونه سرد و بى‌روح بر جاى مى‌مانیم؟ آیا وقت آن نرسیده كه در وضع دل و روح خود تجدید نظر كنیم و كمى هم با خدا و آیات الهى انس یابیم؟
أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا یَكُونُوا كَالَّذِینَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الاَْمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ‌؛(37)
آیا براى كسانى كه ایمان آورده اند هنگام آن نرسیده كه دل هایشان به یاد خدا و آن حقیقتى كه نازل شده نرم و فرو شكسته گردد و مانند كسانى نباشند كه از پیش به آنها كتاب داده شد و عمر و انتظار بر آنان به درازا كشید، و دل هایشان سخت گردید؟
آیا وقت آن نشده كه مؤمنان حالت خشوع پیدا كنند و مانند كسانى نباشند كه به مرور زمان آن‌چنان سنگ‌دل شده‌اند كه حتى قطره‌اى اشك در چشمانشان ظاهر نمى‌شود؟ آیا هنگام خارج شدن از این حالت جمود و یخ‌زدگىِ قلب‌ها فرا نرسیده است؟ چه بسیار كسانى كه در اثر استماع آیات قرآن، یخ‌هاى قلب و روحشان آب شده و به دامان خدا بازگشته‌اند. چرا ما یكى از آنان نباشیم؟
داستان فضیل بن عیاضِ راهزن، معروف است. او شبى هنگام دزدى و بالا رفتن از دیوار خانه مردم، شنید كه صاحب‌خانه همین آیه (اَلَمْ یَأْنِ...) را تلاوت می‌کنند
﴿ صفحه 61﴾
این آیه به یك‌باره فضیل را تكان داد و انقلابى در او پدید آورد. همان‌جا توبه كرد و گفت: «چرا، وقتش رسیده است»! او با همین یك آیه آن‌چنان عوض شد كه از شمار اولیاى الهى گردید. به راستى آیا وقت آن نرسیده كه مفاهیم و معانى الفاظ و ذكرهاى نماز از زبان و ذهن ما عبور كرده و به قلبمان وارد شود؟! آیا وقت آن نرسیده كه در نمازْ حضور قلبى بیشتر داشته باشیم و تا این حد آن را سرسرى نگیریم؟! امیدواریم توفیقات خداوند در این راه شامل حالمان گردد.