انسان و ایمان

نویسنده : متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

آیا انسانیّت روبناست؟

دانستیم كه انسان، نوعى حیوان است، از این رو مشتركات زیادى با سایر جانداران دارد. در عین حال یك سلسله امتیازات اساسى، او را از سایر جانداران متمایز ساخته است.
وجوه مشترك انسان با حیوان و وجوه امتیاز او از حیوان سبب شده كه انسان داراى دو زندگى باشد: زندگى حیوانى و زندگى انسانى، و به تعبیر دیگر، زندگى مادّى و زندگى فرهنگى.
اینجا مسأله اى مطرح است، آن اینكه چه رابطه اى میان حیوانیّت انسان و انسانیّت او، میان زندگى حیوانى او و زندگى انسانى او، میان زندگى مادّى و زندگى فرهنگى و روحانى او وجود دارد؟ آیا یكى از این دو اصل است و دیگرى فرع؟ یكى اساس است و دیگرى انعكاسى از او؟ یكى زیر بناست و دیگرى روبنا؟ آیا زندگى
مجموعه آثار استاد شهید مطهرى (انسان و ایمان)، ج 2، ص: 26
مادّى زیربنا و زندگى فرهنگى روبناست؟ آیا حیوانیّت انسان زیربنا و انسانیّت او روبناست؟
آنچه امروز مطرح است جنبه جامعه شناسانه دارد نه جنبه روان شناسانه، از دیدگاه جامعه شناسى مطرح مى شود نه از دیدگاه روان شناسى، و ازاین رو شكل بحث به این صورت است كه در میان نهادهاى اجتماعى آیا نهاد اقتصادى كه مربوط به تولید و روابط تولیدى است اصل و زیربنا، و سایر نهادهاى اجتماعى- بالاخص نهادهایى كه انسانیّت انسان در آنها تجلّى یافته است- همگى فرع و روبنا و انعكاسى از نهاد اقتصادى است؟ آیا علم و فلسفه و ادب و دین و حقوق و اخلاق و هنر در هر دوره اى مظاهرى از واقعیّتهاى اقتصادى بوده و از خود به هیچ وجه اصالتى ندارد؟
آرى، آنچه مطرح است به این شكل مطرح است، امّا خواه ناخواه این بحث جامعه شناسى نتیجه اى روان شناسانه پیدا مى كند و هم به بحثى فلسفى درباره انسان و واقعیّت و اصالت آن- كه امروز به نام «اصالت انسان» یا «اومانیسم» خوانده مى شود- كشیده مى شود و آن اینكه انسانیّت انسان به هیچ وجه اصالت ندارد، تنها حیوانیّتش اصالت دارد و بس، انسان از اصالتى به نام انسانیّت در برابر حیوانیّت خویش برخوردار نیست، یعنى نظر همان گروه تأیید مى شود كه منكر یك تمایز اساسى میان انسان و حیوان اند.
طبق این نظریّه نه تنها اصالت گرایشهاى انسانى- اعمّ از حقیقت گرایى، خیرگرایى، زیبایى گرایى و خداگرایى- نفى مى شود، اصالت واقع گرایى از دید انسان درباره جهان و واقعیّت نیز نفى مى شود، زیرا هیچ دیدى نمى تواند فقط «دید» باشد، بیطرفانه باشد، هر دیدى یك گرایش خاصّ مادّى را منعكس مى كند و جز این نمى تواند باشد.
عجب این است كه برخى از مكاتب كه چنین نظر مى دهند، در همان حال از انسانیّت و انسان گرایى و اومانیسم دم مى زنند!!! حقیقت این است كه سیر تكاملى انسان از حیوانیّت آغاز مى شود و به سوى انسانیّت كمال مى یابد. این اصل، هم درباره فرد صدق مى كند و هم درباره جامعه.
انسان در آغاز وجود خویش جسمى مادّى است، با حركت تكاملى جوهرى تبدیل به روح یا جوهر روحانى مى شود. «روح انسان» در دامن جسم او زاییده مى شود و تكامل مى یابد و به استقلال مى رسد. حیوانیّت انسان نیز به منزله لانه و آشیانه اى
مجموعه آثار استاد شهید مطهرى (انسان و ایمان)، ج 2، ص: 27
است كه انسانیّت او در او «رشد» مى یابد و متكامل مى شود. همان طور كه خاصیّت تكامل است كه موجود متكامل به هر نسبت كه تكامل پیدا مى كند مستقل و قائم به ذات و حاكم و مؤثّر بر محیط خود مى شود، انسانیّت انسان- چه در فرد و چه در جامعه- به هر نسبت تكامل پیدا كند به سوى استقلال و حاكمیّت بر سایر جنبه ها گام برمى دارد. یك فرد انسان تكامل یافته فردى است كه بر محیط بیرونى و درونى خود تسلّط نسبى دارد.
فرد تكامل یافته یعنى وارسته از محكومیّت محیط بیرونى و درونى، و وابسته به عقیده و ایمان.
تكامل جامعه نیز عینا به همان صورت رخ مى دهد كه تكامل روح در دامن جسم و تكامل انسانیّت «فرد» در دامن حیوانیّت او صورت مى گیرد.
نطفه جامعه بشرى بیشتر با نهادهاى اقتصادى بسته مى شود. جنبه هاى فرهنگى و معنوى جامعه به منزله روح جامعه است. همان طور كه میان جسم و روح تأثیر متقابل هست (3)، میان روح جامعه و اندام آن- یعنى میان نهادهاى معنوى و نهادهاى مادّى آن- چنین رابطه اى برقرار هست. همان طور كه سیر تكاملى فرد به سوى آزادى و استقلال و حاكمیّت بیشتر روح است، سیر تكاملى جامعه نیز چنین است. یعنى جامعه انسانى هر اندازه متكامل تر بشود، حیات فرهنگى، استقلال و حاكمیّت بیشترى بر حیات مادّى آن پیدا مى كند. انسان آینده، حیوان فرهنگى است نه حیوان اقتصادى، انسان آینده، انسان عقیده و ایمان و مسلك است نه انسان شكم و دامن.
البتّه این به آن معنى نیست كه جامعه بشر با یك جبر و ضرورت، قدم به قدم و روى خطّ مستقیم، به سوى كمال ارزشهاى انسانى حركت مى كند و همواره جامعه انسان در هر مرحله از زمان از این نظر نسبت به مرحله پیشین یك گام جلوتر است، ممكن است بشر، دوره اى از زندگى اجتماعى را طى كند كه با همه پیشرفتهاى فنّى و تكنیكى، از نظر معنویّات انسانى نسبت به گذشته اش مرحله یا مراحلى به انحطاط كشیده شده باشد همچنان كه امروز نسبت به بشر قرن ما گفته مى شود، بلكه به این معنى است كه بشر در مجموع حركات خود، هم از نظر مادّى و هم از نظر معنوى رو
مجموعه آثار استاد شهید مطهرى (انسان و ایمان)، ج 2، ص: 28
به پیش است. حركت تكاملى بشر از نظر معنوى یك حركت یكنواخت روى خطّ مستقیم نیست، حركتى است كه گاهى انحراف به راست یا به چپ دارد، توقّف و احیانا بازگشت دارد، ولى در مجموع خود یك حركت پیشرو و تكاملى است. این است كه مى گوییم انسان آینده حیوان فرهنگى است نه حیوان اقتصادى، انسان آینده انسان عقیده و ایمان است نه انسان شكم و دامن.
طبق این نظریّه، جنبه انسانى انسان به علّت اصالتش همراه و بلكه مقدّم بر تكامل ابزارهاى تولیدى اش تكامل یافته و بر اثر تكامل، تدریجا از وابستگى اش و تأثیرپذیرى اش از محیط طبیعى و اجتماعى كاسته و بر وارستگى اش- كه مساوى است با وابستگى به عقیده و آرمان و مسلك و ایدئولوژى- و نیز تأثیربخشى اش بر روى محیط طبیعى و اجتماعى، افزوده است و در آینده هر چه بیشتر به آزادى كامل معنوى یعنى استقلال و وابستگى به عقیده و ایمان و ایدئولوژى خواهد رسید. انسان در گذشته با اینكه از مواهب طبیعت و مواهب وجود خود كمتر بهره مند بوده، بیشتر اسیر و برده طبیعت و هم اسیر و برده حیوانیّت خود بوده، امّا انسان آینده در عین اینكه از طبیعت و از مواهب وجود خود بیشتر بهره بردارى خواهد كرد، از اسارت طبیعت و از اسارت قواى حیوانى خود بالنّسبه آزادتر و بر حاكمیّت خود بر خود و بر طبیعت خواهد افزود.
بنابراین نظر، واقعیّت انسانى، هر چند همراه و در دامن تكامل حیوانى و مادّى او رخ مى نماید، به هیچ وجه سایه و انعكاس و تابعى از تكامل مادّى او نیست، خود واقعیّتى است مستقل و تكامل یابنده، همان طور كه از جنبه هاى مادّى اثر مى پذیرد، در آنها تأثیر مى كند. تعیین كننده سرنوشت نهایى انسان سیر تكاملى اصیل فرهنگى او و واقعیّت اصیل انسانى اوست، نه سیر تكاملى ابزار تولید. این واقعیّت اصیل انسانیّت انسان است كه به حركت خود ادامه مى دهد و ابزار تولید را همراه سایر شئون دیگر زندگى متكامل مى كند، نه اینكه ابزار تولید خود به خود متكامل مى شود و انسانیّت انسان به مانند ابزارى توجیه كننده نظام تولیدى، تحوّل و تغییر مى پذیرد، و ازاین رو نام تكامل را دارد كه توجیه كننده نظام تولیدى متكامل ترى است.
مجموعه آثار استاد شهید مطهرى (انسان و ایمان)، ج 2، ص: 29

2. علم و ایمان

رابطه علم و ایمان

رابطه انسانیّت انسان و حیوانیّت او، به عبارت دیگر رابطه زندگى فرهنگى و معنوى انسان را با زندگى مادّى او دانستیم. روشن شد انسانیّت در انسان اصالت و استقلال دارد، صرفا انعكاسى از زندگى حیوانى او نیست. و هم معلوم شد كه علم و ایمان دو ركن از اركان اساسى انسانیّت انسان است. اكنون مى خواهیم ببینیم این دو ركن و این دو وجهه انسانیّت، خود با یكدیگر چه رابطه اى دارند یا مى توانند داشته باشند.
متأسّفانه در جهان مسیحیّت به واسطه برخى قسمتهاى تحریفى عهد عتیق (تورات) اندیشه اى در اذهان رسوخ یافته است كه هم براى علم گران تمام شده و هم براى ایمان. آن اندیشه، اندیشه تضادّ علم و ایمان است. ریشه اصلى این اندیشه همان است كه در عهد عتیق «سفر پیدایش» آمده است.
در باب دوم، آیه 16 و 17 «سفر پیدایش» درباره آدم و بهشت و شجره ممنوعه چنین آمده است:
«خداوند آدم را امر فرموده، گفت: از همه درختان باغ بى ممانعت بخور، امّا از درخت معرفت نیك و بد زنهار نخورى، زیرا روزى كه از آن خوردى
مجموعه آثار استاد شهید مطهرى (انسان و ایمان)، ج 2، ص: 30
هرآینه خواهى مرد.» در آیات 1- 8 از باب سوم مى گوید:
«و مار از همه حیوانات صحرا كه خدا ساخته بود هوشیارتر بود و به زن (حوّا) گفت:
آیا خدا حقیقتا گفته است كه از همه درختان باغ نخورید؟* زن به مار گفت: از میوه درختان باغ مى خوریم* لكن از میوه درختى كه در وسط باغ است خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس نكنید، مبادا بمیرید* مار به زن گفت: هرآینه نخواهید مرد* بلكه خدا مى داند در روزى كه از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیك و بد خواهید بود* و چون زن دید كه آن درخت براى خوراك نیكو است و به نظر خوش نما و درختى دلپذیر و دانش افزا، پس، از میوه اش گرفته، بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد* آنگاه چشمان هر دوى ایشان باز شد و فهمیدند كه عریانند پس برگهاى انجیر دوخته، سترها براى خویشتن ساختند*» در آیه 23 از همین باب مى گوید:
«و خداوند خدا گفت: همانا انسان مثل یكى از ما شده است كه عارف نیك و بد گردیده. اینك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و تا به ابد زنده ماند.» طبق این برداشت از انسان و خدا و آگاهى و عصیان، امر خدا (دین) این است كه انسان عارف نیك و بد نگردد و آگاه نشود، شجره ممنوعه، شجره آگاهى است، انسان با عصیان و تمرّد امر خدا (با سرپیچى از تعلیمات شرایع و پیامبران) به آگاهى و معرفت مى رسد و به همین دلیل از بهشت خدا رانده مى شود. بر اساس این برداشت، همه وسوسه ها، وسوسه آگاهى است، پس شیطان وسوسه گر، همان عقل است.
براى ما مسلمانان كه از قرآن آموخته ایم خداوند همه اسماء (حقایق) را به آدم
مجموعه آثار استاد شهید مطهرى (انسان و ایمان)، ج 2، ص: 31
آموخت و آنگاه فرشتگان را امر فرمود كه آدم را سجده كنند، و شیطان ازآن جهت رانده درگاه شد كه بر خلیفة اللّه آگاه به حقایق سجده نكرد، و سنّت به ما آموخته است كه شجره ممنوعه طمع، حرص و چیزى از این مقوله بود- یعنى چیزى كه به حیوانیّت آدم مربوط مى شد نه به انسانیّت او- و شیطان وسوسه گر همواره بر ضدّ عقل و مطابق هواى نفس حیوانى وسوسه مى كند و آنچه در وجود انسان مظهر شیطان است نفس امّاره است نه عقل آدمى، آرى، براى ما كه چنین آموخته ایم، آنچه در «سفر پیدایش» مى بینیم سخت شگفت آور است.
همین برداشت است كه تاریخ تمدّن اروپا را در هزار و پانصد سال اخیر به عصر ایمان و عصر علم تقسیم مى كند و علم و ایمان را در مقابل یكدیگر قرار مى دهد. در صورتى كه تاریخ تمدّن اسلامى تقسیم مى شود به عصر شكوفایى كه عصر علم و ایمان است، و عصر انحطاط كه علم و ایمان توأما انحطاط یافته اند. ما مسلمانان باید خود را از این برداشت غلط كه خسارتهاى جبران ناپذیر بر علم و بر ایمان و بر انسانیّت وارد كرد بركنار بداریم و كوركورانه تضادّ علم و ایمان را امرى مسلّم تلقّى نكنیم.
ما اكنون مى خواهیم با یك بینش تحلیلى وارد این مسأله بشویم و با دیدى عالمانه به بحث بپردازیم كه آیا واقعا این دو وجهه و دو پایه انسانیّت هر یك به دوره اى و عصرى تعلّق دارد؟ آیا انسان محكوم است كه همیشه نیمه انسان بماند و در هر دوره اى فقط نیمى از انسانیّت را داشته باشد؟ آیا همیشه محكوم به یكى از دو نوع بدبختى است: بدبختیهاى ناشى از جهل و نادانى، و بدبختیهاى ناشى از بى ایمانى؟
بعدا روشن خواهد شد كه هر ایمانى خواه ناخواه بر یك تفكّر خاص و یك برداشت ویژه از جهان و هستى مبتنى است و بدون شك بسیارى از برداشتها و تفسیرها درباره جهان، هر چند مى تواند مبناى یك ایمان و دلبستگى واقع شود، با اصول منطقى و علمى سازگار نیست و ناچار طرد شدنى است. سخن در این نیست، سخن در این است كه آیا نوعى تفكّر و برداشت از جهان و نوعى تفسیر از هستى وجود دارد كه هم از ناحیه علم و فلسفه و منطق حمایت شود و هم بتواند زیر بنایى استوار براى ایمانى سعادت بخش باشد؟
اگر روشن شد كه چنین برداشت و تفكّر و جهان بینى اى وجود دارد پس انسان
مجموعه آثار استاد شهید مطهرى (انسان و ایمان)، ج 2، ص: 32
محكوم به یكى از دو بدبختى نیست.
در رابطه علم و ایمان از دو ناحیه مى توان سخن گفت: یكى اینكه آیا تفسیر و برداشتى كه ایمان زا و آرمان خیز باشد و در عین حال مورد تأیید منطق باشد وجود دارد، یا تمام تفكّراتى كه علم و فلسفه به ما مى دهد همه بر ضدّ ایمانها و دلبستگیها و امیدها و خوشبینیهاست؟ این همان مسأله اى است كه بعدا تحت عنوان «جهان بینى» درباره آن گفتگو خواهیم كرد.
ناحیه دیگر، ناحیه تأثیرات علم از یك طرف، و ایمان از طرف دیگر بر روى انسان است. آیا علم به چیزى مى خواند و ایمان به چیز دیگرى ضدّ آن؟ علم، ما را به گونه اى مى خواهد بسازد و ایمان به گونه اى مخالف آن؟ علم ما را به سویى مى برد و ایمان به سویى دیگر؟ یا علم و ایمان متمّم و مكمّل یكدیگرند، علم نیمى از ما را مى سازد و ایمان نیمى دیگر را هماهنگ با آن؟ پس ببینیم علم به ما چه مى دهد و ایمان چه؟
علم به ما روشنایى و توانایى مى بخشد و ایمان عشق و امید و گرمى، علم ابزار مى سازد و ایمان مقصد، علم سرعت مى دهد و ایمان جهت، علم توانستن است و ایمان خوب خواستن، علم مى نمایاند كه چه هست و ایمان الهام مى بخشد كه چه باید كرد، علم انقلاب برون است و ایمان انقلاب درون، علم جهان را جهان آدمى مى كند و ایمان روان را روان آدمیّت مى سازد، علم وجود انسان را به صورت افقى گسترش مى دهد و ایمان به شكل عمودى بالا مى برد، علم طبیعت ساز است و ایمان انسان ساز.
هم علم به انسان نیرو مى دهد، هم ایمان، امّا علم نیروى منفصل مى دهد و ایمان نیروى متّصل. علم زیبایى است و ایمان هم زیبایى است. علم زیبایى عقل است و ایمان زیبایى روح، علم زیبایى اندیشه است و ایمان زیبایى احساس. هم علم به انسان امنیّت مى بخشد و هم ایمان. علم امنیّت برونى مى دهد و ایمان امنیّت درونى.
علم در مقابل هجوم بیماریها، سیلها، زلزله ها، طوفانها ایمنى مى دهد و ایمان در مقابل اضطرابها، تنهاییها، احساس بى پناهیها، پوچ انگاریها. علم جهان را با انسان سازگار مى كند و ایمان انسان را با خودش.
نیاز انسان به علم و ایمان توأما، سخت توجّه اندیشمندان را- اعمّ از مذهبى و غیر مذهبى- برانگیخته است. «علّامه محمّد اقبال لاهورى» مى گوید:
مجموعه آثار استاد شهید مطهرى (انسان و ایمان)، ج 2، ص: 33
«بشریّت امروز به سه چیز نیازمند است: تعبیرى روحانى از جهان، آزادى روحانى فرد، و اصولى اساسى و داراى تأثیر جهانى كه تكامل اجتماع بشرى را بر مبناى روحانى توجیه كند. شك نیست كه اروپاى جدید، دستگاههاى اندیشه اى و مثالى در این رشته ها تأسیس كرده است، ولى تجربه نشان مى دهد كه حقیقتى كه از راه عقل محض به دست آید، نمى تواند آن حرارت اعتقاد زنده اى را داشته باشد كه تنها با الهام شخصى حاصل مى شود. به همین دلیل است كه عقل محض چندان تأثیرى در نوع بشر نكرده، در صورتى كه دین، پیوسته مایه ارتقاى افراد و تغییر شكل جوامع بشرى بوده. مثالیگرى اروپا هرگز به صورت عامل زنده اى در حیات آن نیامده و نتیجه آن «من» سرگردانى است كه در میان دموكراسیهاى ناسازگار با یكدیگر به جستجوى خود مى پردازد كه كار آنها منحصرا بهره كشى از درویشان به سود توانگران است. سخن مرا باور كنید كه اروپاى امروز بزرگترین مانع در راه پیشرفت اخلاق بشریّت است. از طرف دیگر، مسلمانان مالك اندیشه ها و كمال مطلوبهایى مطلق مبنى بر وحیى مى باشند كه چون از درونى ترین ژرفاى زندگى بیان مى شود، به ظاهرى بودن آن رنگ باطنى مى دهد. براى فرد مسلمان شالوده روحانى زندگى امرى اعتقادى است و براى دفاع از این اعتقاد به آسانى جان خود را فدا مى كند.» (4) «ویل دورانت» نویسنده معروف تاریخ تمدّن با اینكه غیر مذهبى است مى گوید:
«اختلاف دنیاى قدیم با دنیاى ماشینى جدید فقط در وسائل است نه در مقاصد ... چه خواهید گفت اگر همه پیشرفتهاى ما تنها اصلاح روشها و وسائل باشد نه بهبود غایات و مقاصد؟» (5)
مجموعه آثار استاد شهید مطهرى (انسان و ایمان)، ج 2، ص: 34
هم او مى گوید:
«ثروت خستگى آور است، عقل و حكمت نور ضعیف سردى است، امّا عشق است كه با دادارى خارج از حدود بیان، دلها را گرم مى كند.» (6) امروز غالبا دریافته اند كه سیانتیسم (علم گرایى محض) و تربیت علمى خالص، از ساختن انسان تمام ناتوان است، تربیت علمى خالص، نیمه انسان مى سازد نه انسان تمام، محصول این تربیت، مادّه خام انسان است نه انسان ساخته شده، انسان توانا و قدرتمند مى سازد نه انسان با فضیلت، انسان تك ساحتى مى سازد نه انسان چند ساحتى.
امروز همه دریافته اند كه عصر علم محض به پایان رسیده است و یك خلأ آرمانى جامعه ها را تهدید مى كند. برخى مى خواهند این خلأ را با فلسفه محض پر كنند، بعضى دست به دامن ادبیّات و هنر و علوم انسانى شده اند. در كشور ما نیز كم و بیش پیشنهاد فرهنگ انسان گرا و مخصوصا ادبیّات عرفانى از قبیل ادبیّات مولوى و سعدى و حافظ براى پر كردن این خلأ معنوى و آرمانى مطرح است، غافل از اینكه این ادبیّات روح و جاذبه خود را از مذهب گرفته است. روح انسان گرایى این ادبیّات همان روح مذهبى اسلامى است، وگرنه چرا برخى ادبیّات نوین امروزى با همه تظاهر به انسان گرایى این همه سرد و بى روح و بى جاذبه است؟! محتواى انسانى ادبیّات عرفانى ما ناشى از نوعى تفكّر درباره جهان و انسان است كه همان تفكّر اسلامى است. اگر روح اسلامى را از این شاهكارهاى ادبى بگیریم تفاله اى و اندام مرده اى بیش باقى نمى ماند.
«ویل دورانت» از كسانى است كه این خلأ را حس مى كند و ادبیّات و فلسفه و هنر را براى پر كردن آن پیشنهاد مى كند، مى گوید:
«ضرر و خسرانى كه متوجّه مدارس و دانشگاههاى ماست، بیشتر، از نظریّه
مجموعه آثار استاد شهید مطهرى (انسان و ایمان)، ج 2، ص: 35
تربیتى «اسپنسر» (7) است كه تربیت را سازگار كردن انسان با محیط خود تعریف كرده است.
این تعریف، مرده و مكانیكى است و از فلسفه «برترى مكانیك» برخاسته است و هر ذهن و روح خلّاق از آن متنفّر است. نتیجه این شده كه مدارس ما از علوم نظرى و مكانیكى پر شده است، و از موضوعات ادبیّات و تاریخ و فلسفه و هنر كه به قول خودشان بى فایده است خالى مانده است ... تربیتى كه فقط علمى باشد محصولش جز ابزار چیزى نیست، شخص را از زیبایى بیگانه مى سازد و او را از حكمت جدا مى كند. براى دنیا بهتر آن بود كه اسپنسر كتابى نمى نوشت.» (8) عجبا با اینكه «ویل دورانت» اعتراف مى كند كه خلأ موجود در درجه اوّل یك «خلأ آرمانى» است، خلئى است در ناحیه مقاصد و غایات و آرمانها، خلئى است كه به پوچى گرایى منتهى شده است، با اینكه تصدیق مى كند كه این خلأ، خلأ نوعى تفكّر و نوعى ایمان به مقاصد و اهداف انسانى است، با همه اینها مى پندارد كه با هر نوع معنویّتى- هر چند از حدود قوّه تخیّل تجاوز نكند- چاره پذیر است، مى پندارد سرگرمى به تاریخ و هنر و زیبایى و شعر و موسیقى قادر است چنین خلئى را كه از عمق فطرت آرمان خواه و كمال مطلوب جوى انسان ناشى مى شود، پر كند.