آنجا که خدا را می توان یافت

نویسنده : عبدالعظیم صاعدی

بخش: 9

در حدود دو سال از آن شب ـ آن شب تصمیم که جوان همیشه از آن به عنوان «شب نجات من»، یاد می کرد، می گذشت.
چند شیشه کوچک و بزرگ از عطر مورد علاقه شیخ را چون گوهری گرانبها در مشت می فشرد و شادمانه در حالی که رسوب تأثیر هدایت شیخ، کاملاً در رفتارش مشهود بود به سوی مسجد می رفت، لیکن اکنون گم کرده و مطلوبی او را بدان سو نمی کشید، بلکه می رفت تا آنچه را در سایه عبادت، در سایه عبودیتی کامل، یعنی در سایه سلوک دستگیرش شده بود، با شیخ در میان نهد.
بعد از دو سال دوری از آن شهر، چهره خیابان و محل در نظرش تفاوت بسیارکرده بود. از شکل خانه ها و دکانها تا بازی اطفال و قیل و قال فروشندگان دوره گرد، همه و همه در چشمش زیبا و دوست داشتنی می نمود. به نظر می سید که در وجودش کانونی ایجاد شده که با نیروی آن قادر است عصاره تمام لذتهای زندگی را برباید. از این رو به آرامی پیش می رفت و سبک قدم بر می داشت. در حوالی مسجد همان گونه که به اطراف می نگریست، نگاهش به شیخ افتاد. قلبش به تندی لرزید و احساس شوقی توأم با رضایت سراسر وجودش را گرم و چشمش را درخشان کرد.
شیفته وش بر ساعت قدمها افزود و در دل با لحنی سرزنش آمیز خود را مخاطب ساخته، گفت:
«چطور من خطوط چهره ای را که برخورد با آن برای من تماس با حقیقت بود، از یاد برده بودم.
همان چشمان صاف و سیمای تابناک، همان حرکات ملایم و وقار دلپذیر، همان رفتار پر هیبت و پیامبرانه. آه ای خدای من، براستی که روح پاک این مرد با چهره روشنش چه اتحاد و هماهنگی عجیبی دارد ـ شیخ واقعاً آیتی از نور و نوازش است.»
این کلمات را بدون اختیار تکرار کرد و مشتاقانه به سوی شیخ دوید. تلاقی نگاهشان به یکدیگر، لبخندی احساس انگیز و گذرا بر لبان شیخ نشاند و هر دو با شوق و شتاب وارد مسجد شدند. جز یکی دو حجره ـ چراغ بقیه حجره های دور تا دور مسجد روشن بود. چند طلبه با پیراهنهای سفید و بلند زیر شیر جلوی حوض ظرف می شستند و مرد نابینای میانسالی عصای خود را بر لبه حوض پر آب گذاشته، با وسواس وضو می گرفت.
در مدخل شبستان کفشهای بزرگ و کوچک بسیاری کنار کفشکن بر روی هم ریخته بود. صحن بزرگ شبستان مملو از جمعیت بود و نمازگزاران در صفوف منظم نشسته، آماده به جا آوردن نماز جماعت می شدند. تسبیح های رنگارنگی با دانه های ریز و درشت در دستها گردش می کرد و صدای زمزمه ذکر از هر سو در فضای شبستان پخش بود. با ورود شیخ مسجدیان با احترام خاصی یک به یک از جای برخاسته در میان صلواتهای مکرر و هماهنگ، راه را برای عبور شیخ به طرف محراب باز کردند.
صدای کشدار و ضعیف کودک مکبر از پشت میکرفن به گوش رسید و همهمه دسته جمعی بدل به سکوتی حشمت آمیز و گویا و پس از لحظه ای صدای «الله اکبر» از لابلای صفوف نمازگزاران از دهانهای مختلف در زیر سقف شبستان جاری شد.
اکنون نماز، این ابر باران خیز که نهال روح آدمی را آبیاری و شکوفا می کند پایان گرفته و شیخ باز بر طبق معمول با همان لحن صادق انس افزا در جملاتی نزدیک به ذهن و قابل درک، از عبودیت و لقای الهی می گفت و در تشریح گفتارش به تناسب از مقام عقل و دل ـ و شریعت و طریقت سخن می راند و موج رهایی بخش سخنش چنان چون همیشه قبل از رسیدن به گوش، به دل می نشست. می گفت که:
«جهان را می بینم با تمام شگفتی ها و اسرارش.
در خویش می نگریم، سراسر پیچیدگی و ظرافتیم.
نوک سوزنی از ماده این عالم تشکیل شده از میلیونها ذره که آن ذرات نیز در دل خود ذراتی بسیار نهفته دارند.
عظمت و بزرگی کهکشانها خارج از حد توصیف و تصور واقعی است.
در پیرامونمان گلها، گیاهان، بادها، درختها، پرندگان، فصلها، آبها، سنگها، ساحلها، ستارگان، کوهها، کویرها، جنگلها، آسمانها، سحر، سپیده، شفق، شب، روز، و هزاران هزار چشم انداز دیگر عقل را مبهوت و دیده را خیره می کند تا جایی که گاهی با اندک توجه در نظام این پدیده ها خویش را از یاد می بریم و در دریای متلاطمی از پرسشها غرق میشویم.
شگفتی و اعجابمان از این نظام ـ به حدی است که هرگز امکان انکار ناظم را به ما نمی دهد. آن گاه به فکر یافتن ناظم، سرسختانه در تلاش و جست و جو می آییم، چرا که شریعت و عقل در کمال صراحت به ما اثبات می کنند هر فعلی را فاعل و هر نظمی را ناظمی است. لیکن عقل و شریعت فقط می گویند و از نمودن آن فاعل و ناظم عاجزند. آری حدود عقل و شریعت این است. جهش و مرزش همین جاست. تا وادی دلیل و برهان و شگفتی و حیرت، و حال آنکه تو مشتاق و محضوض دیدار آن فاعل و ناظمی! و تنها به دلیل همین دیدار، تن به سیر قهقرایی ـ از عالم اعلی به این پستنای خاک ـ داده ای.
از این رو در آرزوی این دیدار، بادوار، به هر سو بال می کشی. ساعتها در خود فرو می روی، بغض می کنی، بی سبب انزوا می گیری، سیل آسا اشک می ریزی، خود را در دنیایی غریب میان شک و یقین می یابی و بهت زده، از هر کس خواستار دیدار «او» می شوی.
در چنین حالی خویش را در بالای دره ای مهیب و خوفناک احساس می کنی و همزمان با چنین احساسی نیرویی دیگر، نیرویی برتر، با آهنگی خاص و محصور کننده از اعماقت می خروشد که:
اکنون که با قدرت عقل و شریعت «او» را شناخته ای، برای دیدارش باید از این دره، آری، از دره وهم انگیز «خودبینی» بگذری. بیا! بیا! خود را به من بسپار و تسلیم من باش. این آهنگ عاری از شبهه و مرموز، ندای قلب است. آری این دل است که با ندای بکر و بارزش طالب لقای الهی را دعوت به سلوک و طریقت می کند.»
به روی منبر تک پله، شیخ همچنان با سلاست و سادگی می گفت و مسجدیان در سکوتی احترام آمیز و بهشتی کلامش را به جان می سپردند.
«مگر نه آنکه از کوچکترین ذرات تا کاملترین موجودات فطرتاً تشنه کمال و برای رسیدن به تکامل خویش در تکاپو و جنبش اند؟
مگر نه آنکه تحرک و تکاپو با نطفه و جوهر جهان هستی عجین و آمیخته است؟
مگر نه آنکه جهان به سان موج، زنده به حرکت است؟ با این دلیل چرا با نادیده گرفتن فرمان قلب و دل، ما حد کمال خود را که دیدار و لقای خداوند در این جهان است از خود سلب کنیم؟ مگر ما انسان و اشرف مخلوقات نیستیم؟ در این صورت چرا با قانون هستی هم عنان نشویم؟
چرا از آن قطره که از خود دریا می سازد و از آن دانه که از خود جنگل بر پا می کند کمتر باشیم؟
چرا از آن کرم که اگر صد بار نیمش کنی باز خود را کامل ساخته، از نقص می رهاند. ضعیف تر باشیم؟
چرا با لجاجتی کودکانه و سر پیچی از درس و دستور دل، در جاده های طریقت «خودی» را که ناقص و ناکام در خویش زندانی کرده ایم، آزاد نسازیم؟
چرا از «من» نرهیم و «او» نشویم؟»
شیخ اینچنین دریاوار و عمیق از تکامل می گفت و تنها علت آن، یعنی طریقت، از سالک می گفت و اینکه باید خود را به خواست عشق به عبودیت کامل بسپارد، از فرجام عبودیت می گفت که فنای سالک و لقای الهی در این عالم است. می گفت و قاطع و مهربان می افزود:
«پس از تصدیق عقل و شریعت به وجود خداوند، برای دیدار که او حق و حد مسلم آدمی در این دنیاست، باید به دستور و خواست قلب در طریقت کوشید. باید کار کرد. زحمت کشید. باید عبادت کرد. عبودیتی که انگیزه اش عشق به او و حاصلش حضور قلب و فنای آدمی باشد. نماز گزارد. باید نماز را شناخت. باید شناخت که هر نماز نمایشگر دنیای تازهای است که دریچه های آن همه به عرفان گشوده می شود. باید فهمید که نماز پناهی است جانخواه به افق اشراقها و سرانجام کلید معتبری است برای گذشتن از مرزهای اسرار الهی!»
جوان مفتون و محسور این همه صداقت و سرشاری پس از دو سال دوری کلمات شیخ را قطره قطره می نوشید و با لذتی خاص از آنها کام می گرفت. پس از ختم کلام شیخ، وقتی صحن شبستان رفته رفته از حلقه مستمعین خالی شد، دوباره چون نخستین شب، لیکن نه شتابزده و تند، بلکه آرام و متین به کنار محراب نزد آن مربی کامل نشست. از اینکه پس از مدتها خود را در آن میعادگاه مفدس می یافت، غرق در سعادت و سرور بود.
شیخ با حالت و سیمایی معصوم و پاک در میان عبایی سیاهرنگ و بسیار صاف سر به زیر داشت و جوان با اشتیاقی بیپایان وی را می نگریست. برق این اشتیاق در چشمانش سوسو می زد و در میان چنان برقی گذشته درخاطرش زنده می شد. آن شب را، آن شب که شیخ معجزه آسا قرآن تلاوت می کرد و آیات لقاء را یکی پس از دیگری دریاوار بر کویر جانش جاری می ساخت، به یاد آورد. به خاطر آورد آن شبهای سرد را که با هیجان و تردید از شیخ جدا می شد، درست مانند آن بود که چهره منور شیخ بازگو کننده گذشته و آینده باشد. جوان همه چیز را در آن آینه روشن دید و نتوانست از ریزش قطره اشکی که به تدریج در چشمش راه می یافت، جلو گیری کند.
«او» را دیدی؟
منظورم آن گمگشته است.
همان گمگشته آشکار و عیان را.
خدا را...»
دریایی از حقیقت و در لحن نوازشگر شیخ موج می زد و رایحه سخنانش شبستان را به شکوفه زار مبدل می ساخت.
پس از ادای این کلمات، شیخ با تبسمی فهیمانه افزود:
«دیدی که «خودبین» «خدای بین» نمی شود؟
دیدی چیزی جز خدا نیست و همه چیز از «اوست»؟
دیدی ما بیهوده به الفاظ دل خوش کرده ایم؟
دیدی از تابش زیاد خورشید است که به چشم نمی آید؟
دیدی دستهای ما تهی است و این خیال خام ماست که ما را فریفته و مغرور کرده است تا ما «خود» را ناشناخته، اشیاء را به خود نسبت دهیم و خود را صاحب و مالک قلمداد کنیم؟
دیدی ظلمت ضمایر، ضمایر من، تو، ما، چگونه کورمان کرده و از درک و دید آن ضمیر حقیقی یعنی «او» مهجورمان ساخته؟
دیدی جز یک ضمیر، راستین و قابل تکرار نیست و آن «اوست»؟
دیدی دارایی ناچیز ما، فصلی و اعتباری است و الفاظ (دارم، داری، داریم) دروغهایی پلید است؟
دیدی که تنها و تنها دارنده، «اوست». آنکه قادر به نگاهداری دارایی خود است؟
دیدی هستی از «اوست» و هستی نامحدود و بیکرانش جایی برای هستی غیر نگذاشته؟
دیدی چقدر غیرتمند است؟
دیدی وجود «او» دلیل بر موجودیت اشیاء است، نه آنکه موجودیت اشیاء دلیل بر وجود او؟
دیدی که فقط «اوست» که دارد و تنها اوست که هست؟
دیدی که مروارید حقیقت را باید در کشتی شریعت و بر پهنه دریای طریقت جست؟
دیدی! دیدی بر قله های عبودیت و عرفان چطور بی پرده و حجاب، خدا بر سالک تجلی می کند و چطور عیان و آشکار در برابر سالک قرار می گیرد؟
دیدی چگونه لطیف و چقدر زیباست؟
جمالش را دیدی؟ کمالش را یافتی؟»
اشک با لرزشی خفیف از مژگان بر طول صورت جوان می دوید و منقلبش می ساخت. دستخوش انقلابی درونی شده بود که هر چند لحظه یک بار به مانند جریان برقی شدید زیر پوستش می دوید وجودش را می لرزاند.
شنیدن نام «او» از زبان پاک و بی ریای شیخ، «او» را در چشم جوان نمایان ساخته بود. «او» را با تمام لطافت و نیکویی و با همه جمال و کمالش.
جوان از خویش و خود خالی، نزدیک شیخ نشسته، به هر سو که نظر می انداخت براستی «او» را می دید. در گوشه محراب، به کنار خود، به زیر پا، و در بالای سر، همه جا خدا را جلوه گر می دید و نقطه ای را خالی از «او» نمی یافت و شرمنده از غفلت و نابینایی خود، در حالی که اشک از چشمهای پاک می کرد از خود می پرسید:
«چرا؟ چرا من هستی خالق را وقیحانه به مخلوق نسبت می دادم؟ چرا هستی حق را خودسرانه به غیر او میبخشیدم؟»
صدای پر لطف و پدرانه شیخ در سکوت شبستان به گوش رسید. با چشم و لبی خندان زمزمه کرد:
«پس «او» را یافتی!
خدا را و رمز اکسیر آرامش و اطمینان را.»
جوان سر بلند کرد و با چشمانی اشک آلود نگاهی سرشار از رضایت و تحسین به شیخ افکند و با آهنگی لرزان گفت:
«بله، آن روی نادیدنی و آن راز ناگشودنی در عبودیت، در عبودیت کامل نهفته است.
او را باید آنجا یافت.
آنجا که از لوچ بینی ها و حجاب من و ما اثری نیست.
آنجا که هر چه هست اوست و چیزی جز او نیست.
آنجا در عالم فنا... در وادی سلوک و عرفان!»
ساعتهای ساعت درصحبت «او» بسرعت سپری می شد و شب از نیمه می گذشت. فضای قدوسی شبستان از تکرار نام و حضور «او» عطر آگین شده، از همه سوی شبستان نام «او» بود که به گوش می رسید.
فقط «او»
جوان شادمان و سبک بود و بر نوک انگشتان پا قرار نداشت. وجودش سرشار از انقلابی مینویی بود. احساس می کرد اگر دستها را از هم بگشاید واقعاً قادر به پرواز خواهد بود.
پرواز تا بی نهایت!
رفتارش به نحوی بود که می خواهد طبیعت را با تمام وجود در آغوش کشیده، همه هوای نمناک شبانه را در سینه بریزد.
وجودش آمیخته ای از علم و اشتیاق شده، سعادت را به معنی واقعی و مطلق احساس می کرد و چون کبوتری ضعیف در زیر بار آن همه سعادت می لرزید.
همچنانکه جلو مسجد، در میان پیاده رو ایستاده بود، یک بار دیگر شیخ را که ازحاشیه خیابان به سوی منزل می رفت عاشقانه نگریست، سپس بر گشته، نگاهش را به آسمان خیال پرور و بی انتها اندخت. ابرهای سپید اینجا و آنجا با گل میخ ستاره ها خیمه زده بودند...
شبی فرحناک بود. نسیمی ملایم می وزید. رشته پرخروش آب، خنیاگر و خوش نغمه خود را در بستر گود جوی، به جلو می کشید. ماه در زمینه لاجوردی آسمان با درخششی بیش از حد، به زمین، ناز می فروخت.
مانند آن بود که این آرامش از پیش پای جوان تا دامنه افلاک کشیده، از آنجا تا بی نهایت ادامه می یافت.
جهان چون تابلوئی از شهد و نیوشینی در برابر چشمان جوان نمودار شده، او قبل از دیدن نقش تابلو، نقاش را می دید و پیش از مشاهده موجود، وجود را تماشا می کرد، و با چنان دیدی به هر چه می نگریست، جز خدا نمی دید.
خدا را می دید که در همه چیز چهره کرده، به جوان رخ می نماید.
خود را با تمام هستی، از غبار زیر پا گرفته تا دورترین ستاره بالای سرش، یکی احساس می کرد و می دید که خدا یکی است. در اوج چنین بینایی و بصیرت، همچنانکه که به قرص کامل و رهسپار ماه می نگریست، چهره شیخ درچشمش مجسم شد. جز برجستگی بیشتر پیشانی و انبوه ریشهای خوش فرمی که اینک کاملاً به سپیدی گراییده بود، تغییر تازهای بعد از دو سال در چهره آن عارف کامل ندیده بود. همان لبخند شیرین و صادق، همان چشمان صاف و گویا همان قلب منور و آگاه که افق های گسترده اش مالامال از عشق و عرفان بود و سرانجام همان علو طبع و بلند نظری.
پس از تجسم چهره شیخ، جوان نگاهی نیز به ظاهر خود انداخت، هیچ یک از آثار گذشته را در خود ندید. موی سرش کوتاه و خشک بود و کراواتی بر گردن نداشت. پوششی از ریش کوتاه صورتش را اگر چه آراسته، اما مسن تر می نمود. بر خلاف لباس های شیک و گرانقیمت گذشته، لباسش معمولی و کم بها و عاری از هرگونه آلایش بود. زیرا اینک او آرامش یافته و اطمینان داشت که حقیقت زندگی در تکامل آدمی، و تکامل آدمی جز در سایه بی رنگی و عبودیت میسر نیست. اکنون بیش از همه وقت شعار همیشگی شیخ را درک می کرد:
«زندگی یعنی: دو رشته ازل و ابد را به هم پیوستن».
با روحی استوار و تنی سرشار از زندگی، سبکبار قدم بر می داشت و احساس می کرد همچنانکه قدمهایش زمین را می نوردند، روح و قلبش در عالمی مافوق تصور و تصویر در اوج و طیرانند.
جوان بخوبی دریافته بود که زندگی چند روزه این دنیا اگر نه در راه جانبازی جانان و وصال حق صرف شود، فسوس و بازیچه ای بیش نیست و به حقیقت می دانست که این دنیا پست ترین پله نردبان وجود آدمی، خاص صعود و طی نمودن این نردبان تا به اوج است تا به آنجا که یکسره تشرف به شرف ملاقات الهی است.
از این رو می کوشید که در مقام تسلیم و عبودیت، عبودیت کاملی آنچنان که شیخ گفته بود، شایستگی صعود به پله های بالاتر را دارا شود.
در اینجا جوان همان گونه که فکر می کرد و پیش می رفت در زیر نور یکی از چراغهای خیابان لحظه ای توقف نمود و با احتیاط ورق کاغذ ساییده ای را که چند تا داشت از جیب بغل و از کنار دیگر نامه ها و دستورهای شیخ بیرون کشید. آن ورق کاغذ مندرس ـ نسخه گرانبها و کم نظیر طبیبی حاذق، و جملات آن، خطوط روشن و بر جسته ای بود که جوان با گذشتن از آنها به سرچشمه آرامش و اطمینان رسیده و کلید گنج سعادت ابدی را یافته بود.
دستخط شیخ که چون روح و لبخندش زیبا و بی نظیر بود بر اثر گذشت زمان کم رنگ می نمود. لیکن جوان نیازی بدقت در آن نداشت، زیرا آن جملات و دستورالعملها را کلمه به کلمه از دیر زمان، از همان دو سال قبل که آن مربی روشن ضمیر برایش نوشته بود، به خاطر داشت و بخوبی در حافظه اش حک شده بود: «برای رسیدن به حقیقت لقای پروردگار، جز عبودیت کامل یعنی پیوند شریعت و طریقت هرگز راهی نخواهد بود».
به زیر این جمله در آن ورق کاغذ، بعد از چند دستور کلی راجع به پرهیز از انواعی عذا و اجتناب از صرف خوراک در اماکن عمومی و تعیین اوقاتی برای دوری از خواب، به ویژه در بین الطلوعین، با خطی خوانا نوع عبادات، نوشته و به دو دسته تقسیم شده بود. در دسته نخست عبادتی مذکور بود که به دستور شریعت هر بنده ای، در هر حال و مقام موظف به انجام آن، به سود دیگر مخلوقات است.
عباداتی چون کار و کوشش، گذشت و احسان، نظم و راستگویی و تبلیغ و مبارزه با دشمنان اسلام شیخ در این دسته از عبادات با خطی درشت و مشخص نوشته بود.
در دسته دوم از عبادات که سالک باید به فرمان طریقت و به منظور فانی و جدا شدن از خویش و باقی و متصل بودن به خدا انجام دهد، شیخ، بر توکل، شب، خیزی، خلوت با هم طریق، استقامت، وضو و طهارت دائم، همت و هوشیاری، مطالعه و کندوکاو در زندگی صحابه خاص پیامبر و ائمه معصومین، کم حرفی و لازم گویی، به جا آوردن بموقع فریضه نماز، تلاوت بسیار قرآن و حضور در مجالس ذکر مصیبت تکیه بسیار کرده بود.
جوان پس از آنکه کاغذ را با احترام همچون آیاتی نازله تا کرده، در جیب نهاد، بار دیگر لبخند راستین و توان بخش شیخ را با آن قامت مردانه و موزون به یادآورد و گذشته تلخ و پر رنج خویش را در نظر مجسم ساخت. مجسم ساخت که چطور از دام آن شرک وحشی و به تدریج از بند شرکهای ظریف و ظریف تر آزاد و رها شد.
مجسم ساخت که چگونه با کمک آن روحانی واقعی ازدوزخ سرگشتگی و نابینایی ها به بهشت دیدارها و آرامشها انتقال یافت و جاودانه سعادتمند شد. آن گاه درحالی پیاده رو را با قدمهایی شمرده و کوتاه در سکوت و صفای شب به سوی منزل می پیمود، دستها را از آرنج خم نمود و انگشتانش را مقابل صورت از هم گشود و پس از لحظه ای که خیره به آنها نگریست، با آهنگی ملالت بار گفت:
«افسوس که تعدادشان از انگشتان دست متجاوز نیست.»