آنجا که خدا را می توان یافت

نویسنده : عبدالعظیم صاعدی

بخش: 7

پسر بچه ای که در زیر کرسی خوابیده و مشغول نوشتن مشق بود و کلمات را با صدای بلند و یکنواختی به هنگام تحریر تکرار می کرد، برگهای سبز گلدان شمعدانی که درون بشقابی سفالی میان قرار داشت در زیر نور آفتاب عصر، طلایی می نمود.
از لابلای شاخه های خرمالوی پیر وسط حیاط، شلوغکاری و قشقرق گنجشکها اتاق را پر کرده بود.
در دور دید جوان، پیر زنی کوتاه قامت و چارقد به سر در بالکن مشرف به کوچه یکی از ساختمانها که از پنجره اتاق نمودار بود ظاهر و پس از نظری تند به چپ و راست سطل آب کثیفی را به زحمت سرازیر کرده، در کمتر از لحظه ای پشت بالکن ناپدید شد. بر بام بلند همان ساختمان زن و مرد جوانی آنتن تلویزیونشان را که شاید باد انداخته بود با کمک یکدیگر به جای خود، کار می گذاشتند.
جوان نگاهش را از آن صحنه گرفت و در اتاق گردش داد. در مقابل او کلمه «الله» با خط درشت و بسیار زیبایی در داخل قابی مستطیل شکل بالاتر از حد معمول به دیوار نصب شده بود.
دیوارهای اتاق عاری از هر گونه رنگ آمیزی و تزیین بود و بر سر تاقچه در کنار آینه ای شفاف و کوچک جز ساعتی محبوس در قاب چوبی و چند جلد کتاب قدیمی، چیزی به چشم نمی آمد.
ورق کاغذ خط کشی شده ای با چهار میخ ریز و سیاه به سینه دیوار مجاور پنجره چسبیده بود. جوان سر جلو آورد وکمی دقت کرد، برنامه هفتگی مدرسه بود.
در مقابل دو زنگ اول و دوم برنامه روز شنبه، کلمه حساب ـ حساب دیده می شد و لغت انضباط با خط قرمز و مشخصی در زنگ سوم برنامه روز پنج شنبه جلب نظر می کرد.
جوان خیره به کلمه انضباط در فکر فرو رفت تا جایی که ورود شیخ را به داخل اتاق متوجه نشد.
فکری که یکباره چون آهنربایی وی را مجذوب ساخته بود، رهایش نمی کرد. برنامه را با چشم می بلعید و با خود می گفت:
«مسلم است که مدیر، ناظم، و تمام آموزگاران دبستان برای طرح و تنظیم این برنامه افکار خویش را گرد هم آورده و با دقت محاسبه کرده اند. اوقات خویش و بچه ها را سنجیده و ساعات را در نظر گرفته اند. یقیناً در قرار دادن دروس مختلف، پیشرفت همگی دانش آموزان در نظر بوده است و طبعاً برنامه طوری ریخته شده که انجام آن برای هر شاگردی میسر باشد.
بدیهی است که چگونگی استعداد تمامی دانش آموزان از نظر دور نبوده و این برنامه تنها به یک منظور طرح و تنظیم شده و آن جز تکامل و تعالی دانش آموزان نیست.»
نگاه جوان ثابت و بی حرکت بود. در سینه دیوار به برنامه می نگریست و با خود می اندیشید:
«با این ترتیب چگونه ممکن است برنامه این جهان با تمام «انضباطش» بی «حساب» و بدون صانع ایجاد شده باشد. نه! به هیچ وجه، به هیچ وجه ممکن نیست. انتظام عظیم این جهان چنانچه از عهده ماده یا تصادف ساخته بود پس چرا ما آدمها که مجموعه کامل ترین ماده ها هستیم در ایجاد و ادامه این انتظام واقعاً عهده دار هیچ نقشی نیستیم و کوچک ترین کاری از دستمان ساخته نیست؟ براستی طراح و نظام بخش این برنامه کامل و شگفت آور عالم هستی در کجاست؟
کجا می توان او را یافت؟
چگونه می باید از نزدیک او را دید و آرامش گرفت؟
چطور می توان لمسش کرد؟
کجا می شود احساسش نمود؟»
گسسته از هر فکر دیگر، جوان این جملات را با لحنی تضرع آمیز تکرار کرده، به دنبال آن از درماندگی چند بار بر میز تحریر کوتاهی که گنار دستش قرار داشت کوبید و با کوبش گفت:
«کجا؟ کجا؟ چطور؟ چطور؟»
ضربه ها چون مشتی که بر طبل کوبند، در سکوت اتاق منعکس شد.
شیخ همچنانکه با وقاری خاص، به سوی پنجره می رفت تا در برابر آفتاب بایستد، با نواختی محکم و اندیشمندانه گفت:
«در عبودیت، در عرفان.»
جوان بلافاصله سر بلند کرد و سراسیمه پرسید:
«در عبودیت؟ در... عرفان؟»
و شیخ بدون آنکه برگردد و یا چشم از آفتاب بگیرد، تکرار کرد:
«بله! بله! در عبودیت، در عرفان.» عبادتی که انگیزه اش عشق به «او»، و حاصل آن حضور قلب باشد.» سالها بود که جوان با کلمه عبادت آشنایی داشت، اما از حضور قلب حرفی به گوشش نرسیده بود. برای دیدن شیخ نگاهش برق آسا از برابر قاب مستطیل شکل «الله» گذشت، به نظرش آمد که اجزای آن کلمه یک به یک گفته شیخ را تأیید می کنند. پنداشتی امواجی گشنواز از اوج عرش، کلمه عبودیت و عرفان را همراه آورده، در فضای محدود اتاق پخش و در هم می کردند. از چهار ضلع اتاق کلمه عبودیت و عرفان با آوایی قدوسی و پر شکوه به گوش می رسید.
جوان با چشمانی گشوده از تحیر، به زوایای اتاق می نگریست و شیخ همچنان ایستاده، نگاه ثابتش چون آفتاب پرستی از پشت دریچه های پنجره به آفتاب بود.
دیگر سکوت جایز نبود، اما قبل از آنکه جوان بتواند سخنی بگوید، آن عارف صاحبدل، با صدایی عمیق و عاری از شبهه تکرار کرد:
«بله در عبادت، عبادتی که انگیزه اش عشق به «او»، و حاصل آن، حضور قلب باشد.
آنچنان عبادتی رمز اکسیر آرامش و کلید گنج اطمینان است...
شفا بخش ترین مرهم و شعله ورترین مشعلها برای گذشتن از تاریکیهاست. تنها وسیله واقعی درک ذرات هستی و سرانجام یگانه علت دیدار و لقای «او» ست».
شیخ با ادای این کلمات چشم از آفتاب گرفت و سر را به آرامی به سوی جوان گرداند، جوانی کمی رنگ پریده و آشفته به نظر می آمد. پیدا بود سوالی که مایل به طرح آن نیست لبهای خشکش را از هم گشوده.
لبخند شکوهمند و توان زای شیخ، این قدرت را بدو بخشید که لب باز کرده، با تردید بپرسد:
«در این صورت به چه علت اکثر آنان که عمری است بی وقفه و ماشین وار خداوند را عبادت می کنند و از دیدن و نمودن آن وجود گرامی عاجزند؟»
شیخ که با متانتی دلپذیر در برابر میهمان نکته سنج به زمین می نشست، نگاهی که نگاه قرنها علم و عرفان بود به جوان افکند و گفت:
«هر یک از عبادات دارای سر و جانی است که انجام آن عبادت و دستیابی به حقیقتش غذای قلب آدمی را تشکیل می دهد.
تقویتی که سر و جان عبادات نصیب قلب آدمی می کند و موجب ایمان بیشتر، و ایمان بیشتر نتیجه اش فنای عابد و رسیدن به لقای معبود خواهد بود.
لقای «او»، و آرامش قلب و دل، میوه درخت پر ثمر ایمان است. ایمان در پرتو عبودیت.
آری در قلب و دلی که بی ایمانی حکومت می کند، از بصیرت و بینایی و آرامش و سکون اثری نخواهد بود، و همچنین است در اجتماع بی ایمان. مسلم است که قلب شخص بی ایمان کور است و جامعه دور از توحید نابیناست».
شیخ این جملات را با آهنگی اسف آمیز می گفت و صدای غمبارش که از قلبی آگاه و روشن بر می خاست، در فضای محدود اتاق می پیچید.
تاثر قلبی شدیدی خطوط مهربان و منور چهره اش را در هم برده، سوگمندانه می افزود:
«بدیهی است که وقتی کسی بر حسب عادت و کورکورانه عبادت را تنها بدان جهت که از جانب خداوند تکلیف شده و نتیجه اش ثواب خواهد بود، انجام داد حظ و بهره ای از انجام آن عبادت به قلبش نرسیده، راه به جایی نخواهد برد. در انجام عبادت به سر و جان آن ـ که تکامل و تهذیب و در نتیجه نیستی و فنای آدمی است، باید توجه داشت و این مهم، تنها نکته ای است که آن دسته از عبادت کنندگان، یعنی آنان که به ظاهر و جسم عبادات پای بندند، بدان توجهی ندارند.
ای کاش ایشان می دانستند که خلاق خبیر عالم ذره ای نیاز به عبادت بندگان خویش ندارد و به همین دلیل هدف از عبادت خویش را عالی تر و برتر از ثواب و تکلیف قرار می دادند.
ای کاش می توانستند در سایه چنان عبودیتی ابرهای تیره خود بینی و خود پرستی را از مقابل خورشید دل به دور کرده، آن گاه به دیدار و لقای الهی مفتخر شوند.»
جوان که می کوشید در مغز پرخروشش جایی برای سخنان بعدی شیخ باز کند، متفکرانه و مردد پرسید:
«پس آن گروه دیگر از جویندگان که به دنبال سر و جان عبادات رفته، ظواهر را پای بند نیستند، چرا و به چه علت بینا نشده و آرامش و اطمینان نیافته اند؟»
شیخ که گویی منتظر چنین پرسشی بود، بدون کوچک ترین حرکت یا تفکر با همان لحن ملایم و مغموم و چهره ای که چین از آن دور نمی شد، اضافه کرد:
«مگر بدون داشتن زبان که آلتی از جسم ما برای بازگو کردن مقاصد قلب و زبان روح ماست، هیچ روحی را یارای گفت و گو هست و یا بدون برخورداری از نیروی روح، زبانی قادر به تکلم می باشد؟ جسم و روح در هر وجودی لازم و ملزوم یکدیگرند و بدون وجود هر یک دیگری نیز عضوی ناقص و نارساست.»
سایه اندوهی دیرین چهره شیخ را پوشانده بود و برای نخستین بار جوان می دید که وی برای ادای مقصود خویش دستها را نیز به کمک گرفته، همراه با کلمات آنها را با طرز خاصی این سو و آن سو حرکت می داد و می گفت:
«عبادات همان گونه که ظاهر و جسمی دارند از باطن و روحی نیز برخوردارند. عدم توجه به هر یک از این دو عنصر در عبودیت، موجب انحرافات و مخاطراتی فردی و اجتماعی است و به همین علت است که این دسته از عبادت کنندگان نیز با وجود زحمات و مشقات بسیاری که در راه بیداری باطن و روشنایی قلب خویش متحمل می شوند، به مانند دسته اول هیچ گونه پیشرفت واقعی نکرده، سرانجام به مقصد نرسیده، خسته و درمانده متوقف می شوند.
آری «شریعت» بدون «طریقت» و «طریقت» جدا از «شریعت» هرگز رهروی را رهنمون به «حقیقت» نمی شود.»
صدای افسرده شیخ لحظه به لحظه محزونتر می شد و با لرزشی واضح در داخل اتاق به گوش می رسید:
«غفلت از اهمیت سر و جان عبادات حاصلی جز بعد و بی خبری، و ناچیز شمردن جسم و ظاهر عبادات نتیجه ای غیر از دوری و درماندگی در بر نخواهد داشت. مسلم است که در انجام عبادات به جسم و جان آن، به هر دو می باید عمیقاً توجه داشت، زیرا تنها در سایه چنان عبادتی است که وجود طالب از خویش فانی شده، دیگر جز مطلوب نخواهد دید.
آری بر اثر چنان عبودیت، قطره وجود آدمی، به دریای بیکران ذات احدیت رسیده، در آنجا حل خواهد شد.
و آن گاه ـ دیگر جز دریا ـ
هیچ ـ هیچ چیز دیگر وجود نخواهد داشت تا کسی بیننده غیر دریا باشد، و این است عرفان:
«قطره وار رفتن، به دریا رسیدن، حل گشتن ... و یکی شدن.»

بخش: 8

ردیف دکانها در دو طرف خیابان بسته و سکوت در پشت درهاشان کمین کرده بود.
سوز خشک شبانه به سردی هوا می افزود و ازدیاد آمد و رفت عابرین می کاست. شعله های نوک تیز آتشی که چند طفل پاره پوش با برگهای خشک و تکه های چوب و کاغذ در کمرش خیابان برای گرم کردن خود افروخته بودند در تاریکی پیاده رو زبانه می کشید و با شراره های سرخرنگ به سیاهی شب رنگ می زد. پیر زن ارمنی و فقیری که همیشه در بین راه مسجد، شیخ با گشاده رویی از او دستگیری می کرد، در کنار بچه ها با موهای خاکستری و پریشان به آتش چسبیده بود.
دو سگ پیر و لاغر میان تل زباله های کنار آتش، پوزه می کشیدند. سایه دست بچه ها، شعله ها و سگها به طرز عجیبی مخلوط با هم روی دیوار مقابل می جنبید.
جوان اندیشه کنان و سر به زیر پیاده رو را با قدمهای کوتاهی می پیمود و می کوشید آنچه را که ساعتها پیش از شیخ شنیده بود به خاطر آورده بر دفترچه کوچکی که در دست داشت یادداشت کند.
گاهی با یاد آوری مطلبی، در کنار پیاده رو و یا لبه جوی می نشست و به روی زانو شروع به نوشتن می کرد. هرچند لحظه یک بار انگشتان سرد و بی حس خود را که مداد میان آن بود به دهان نزدیک کرده، در آن می دمید.
آرامشی ناشی از تفکر و ژرف شکافی در وجودش لانه می گرفت. حس می کرد به تنهایی بیشتری نیازمند است.
نیاز به تنهایی او را به میان آن اتاق دنج و دور افتاده از اتاقهای دیگر عمارت خانه می کشید.
تصمیم داشت در تنهایی بیندیشد، به آنچه تا کنون میان او و شیخ گذشته.
می خواست حاصل گفت و گوهایی را که با آن عارف موحد نموده و در حافظه اش ضبط کرده بود، در تنهایی و خلوت بررسی و نتیجه گیری کند. با خود می گفت:
«از کجا که شیخ در اشتباه نیست و آن افکار و عقاید وی را نفریفته اند؟» لیکن بلافاصله چهره عارفانه شیخ را با آن لبخند راستین و روشنگر در برابر خود می دید و با اعتمادی راسخ اضافه می کرد:
«نه! هرگز ـ هرگز ممکن نیست بر لبهایی که آن لبخندها شکوفا می شود دروغ بنشیند ـ بی گمان آنجا جایگاه دروغ نیست، چرا که خورشید هیچ گاه جایگاه ظلمت نبوده.»
در محاصره این اندیشه ها به زیر آسمانی پوشیده از ابر به منزل رسید. قلبش به تندی می تپید و انگشتانش به نحوی محسوس می لرزید. به روی برگهای خشک که سراسر صحن وسیع حیاط را پوشانده بود، به اتاقی که آنجا نیز چون افکارش در هم و ژولیده بود وارد شد و در را بست.
شب، اتاق را در تاریکی و سکوت فرو برده بود.
صدایی که ساییدگی برگهای خشک توسط باد بر سطح حیاط پدید می آمد به راز شب و تنهایی وی می افزود.
برای شنیدن زمزمه برگ و باد ـ در را کمی گشود و با دقت در درگاهی اتاق به گوش نشست.
فکر کرد شاید صدایی که از در هم آمیختگی باد و برگ به گوشش می رسد برای او پیامی همراه داشته باشد. پیامی از جانب «او» در تیرگی شب.
شاید رمز لقا و دیدارش را، «او» در زمزمه این باد و برگ نهاده! خوب گوش فرا داد، خوبتر، اما تنها پیامی که از زمزمه شان به گوش می نشست این بود:
«ما این گونه بی جان و زرد و آواره نبوده ایم و به خود باز جاندار و سرسبز و ساکن نخواهیم شد. دیدار«اوست» که سبز و زرد و زنده و بی جانمان می کند.»
جوان با نیرو و عزمی فوق العاده که یکباره از گرمی این الهام و پیام در وجودش ایجاد شده بود با شتاب از جای برخاسته، در اتاق را گشود و در تیرگی متراکم حیاط فریاد کرد:
«آه، آه، ای خدا همه چیز ـ همه چیز جز من تو را می بیند، حتی برگ و باد.»
فریاد درد بارش فضای سنگین حیاط را شکافت و در لابلای کاج های سر به آسمان کشیده دور عمارت خانه محو گردید.
برای لحظه ای یکی دو پنجره از پنجره های متعدد عمارت در تاریکی هوا روشن شد و بعد دوباره عمارت در تاریکی فرو رفت. مستأجرین جوان با این فریادهای شبانه سالهاست که آشنا هستند. برای آنها حتی کرکننده تر از این نعره ها نیز تازگی ندارد.
باد همچنان پرده بلندی را که مقابل در بزرگ حیاط آویخته بود، شلاق پیچ کرده، سایه ساقه های برهنه درختان را به طرز اسرار آمیزی بر دیوارهای بلند و طولانی، در هم و جابجا می کرد، و با نفس سردش بر سطح گسترده و لبریز حوض، امواج ظریف و زیبایی کشیده، به هم می زد.
جوان آنچنان که گویی در فکر حل معمایی است، با لبهایی به هم فشرده و چشمانی تنگ، بر سنگفرشهای سرد و سیاه لبه حوض نسشت و به آن امواج که در جدال و کشمکش بودند چشم دوخت. نگاهش چنان ثابت بود که انگار میخواهد در باریکی آن خطوط لرزان و پیچاپیچ راه خویش را بیابد. راهی که به دیدار و لقای الهی منتهی می شد. با وجود سردی هوا از کثرت تفکر، احساس گرمی می کرد و از روی میل و رغبت به افکار خود میدان می داد. نفسش به شماره افتاده بود. حس می کرد که هر چه بیشتر فکر می کند قوایش بیشتر تحلیل می رود. گرفتار تب و ضعف عجیبی شده بود که هر لحظه درمانده ترش می کرد. بر حال خود هیچ تسلط نداشت. صورتش را با دستها پنهان کرده، سرش به سنگینی گویی سربی می نمود. عشق به پروردگار و اینکه می توان به سعادت دیدارش رسید چون پتکی پی در پی بر فرقش صدا می کرد: «می توان! می توان! می توان!»
در چنان حالی اشک اندک اندک از شکاف انگشتانش سرباز کرد و صدای گریه اش به گوش سپیده که اینک در راه بود، رسید. برای لحظه ای کوتاه نیرویی تکان دهنده و نامرئی فضای سینه اش را در نوردید و وجودش را سراسر لرزاند. ناگاه آرنج از زانو گرفته، از لبه حوض جدا شد و شتابان به طرف اتاق دوید. اینک او تصمیم قطعی خود را گرفته و مصمم شده بود که با توسل به عبودیت و عرفان، عبودیتی کامل، کامل آنچنانکه شیخ گفته بود، مطلوب و گمگشته خویش را یافته، از سر شکستگی و ناآرامی نجات یابد.
در آن حال و موقعیت همه چیز جز کلام آن مصاحب عارف، در عمق پندار و افکارش ناپدید شده، با اراده ای محکم و خالی از خلل می رفت تا با اتکا به عبودیتی کامل، یعنی با پیوند «شریعت» و «طریقت» به «حقیقت» لقای الهی نائل شود و چون شیخ در دایره ای بالاتر از آنچه یگران زندگی می کنند، بگذراند.

بخش: 9

در حدود دو سال از آن شب ـ آن شب تصمیم که جوان همیشه از آن به عنوان «شب نجات من»، یاد می کرد، می گذشت.
چند شیشه کوچک و بزرگ از عطر مورد علاقه شیخ را چون گوهری گرانبها در مشت می فشرد و شادمانه در حالی که رسوب تأثیر هدایت شیخ، کاملاً در رفتارش مشهود بود به سوی مسجد می رفت، لیکن اکنون گم کرده و مطلوبی او را بدان سو نمی کشید، بلکه می رفت تا آنچه را در سایه عبادت، در سایه عبودیتی کامل، یعنی در سایه سلوک دستگیرش شده بود، با شیخ در میان نهد.
بعد از دو سال دوری از آن شهر، چهره خیابان و محل در نظرش تفاوت بسیارکرده بود. از شکل خانه ها و دکانها تا بازی اطفال و قیل و قال فروشندگان دوره گرد، همه و همه در چشمش زیبا و دوست داشتنی می نمود. به نظر می سید که در وجودش کانونی ایجاد شده که با نیروی آن قادر است عصاره تمام لذتهای زندگی را برباید. از این رو به آرامی پیش می رفت و سبک قدم بر می داشت. در حوالی مسجد همان گونه که به اطراف می نگریست، نگاهش به شیخ افتاد. قلبش به تندی لرزید و احساس شوقی توأم با رضایت سراسر وجودش را گرم و چشمش را درخشان کرد.
شیفته وش بر ساعت قدمها افزود و در دل با لحنی سرزنش آمیز خود را مخاطب ساخته، گفت:
«چطور من خطوط چهره ای را که برخورد با آن برای من تماس با حقیقت بود، از یاد برده بودم.
همان چشمان صاف و سیمای تابناک، همان حرکات ملایم و وقار دلپذیر، همان رفتار پر هیبت و پیامبرانه. آه ای خدای من، براستی که روح پاک این مرد با چهره روشنش چه اتحاد و هماهنگی عجیبی دارد ـ شیخ واقعاً آیتی از نور و نوازش است.»
این کلمات را بدون اختیار تکرار کرد و مشتاقانه به سوی شیخ دوید. تلاقی نگاهشان به یکدیگر، لبخندی احساس انگیز و گذرا بر لبان شیخ نشاند و هر دو با شوق و شتاب وارد مسجد شدند. جز یکی دو حجره ـ چراغ بقیه حجره های دور تا دور مسجد روشن بود. چند طلبه با پیراهنهای سفید و بلند زیر شیر جلوی حوض ظرف می شستند و مرد نابینای میانسالی عصای خود را بر لبه حوض پر آب گذاشته، با وسواس وضو می گرفت.
در مدخل شبستان کفشهای بزرگ و کوچک بسیاری کنار کفشکن بر روی هم ریخته بود. صحن بزرگ شبستان مملو از جمعیت بود و نمازگزاران در صفوف منظم نشسته، آماده به جا آوردن نماز جماعت می شدند. تسبیح های رنگارنگی با دانه های ریز و درشت در دستها گردش می کرد و صدای زمزمه ذکر از هر سو در فضای شبستان پخش بود. با ورود شیخ مسجدیان با احترام خاصی یک به یک از جای برخاسته در میان صلواتهای مکرر و هماهنگ، راه را برای عبور شیخ به طرف محراب باز کردند.
صدای کشدار و ضعیف کودک مکبر از پشت میکرفن به گوش رسید و همهمه دسته جمعی بدل به سکوتی حشمت آمیز و گویا و پس از لحظه ای صدای «الله اکبر» از لابلای صفوف نمازگزاران از دهانهای مختلف در زیر سقف شبستان جاری شد.
اکنون نماز، این ابر باران خیز که نهال روح آدمی را آبیاری و شکوفا می کند پایان گرفته و شیخ باز بر طبق معمول با همان لحن صادق انس افزا در جملاتی نزدیک به ذهن و قابل درک، از عبودیت و لقای الهی می گفت و در تشریح گفتارش به تناسب از مقام عقل و دل ـ و شریعت و طریقت سخن می راند و موج رهایی بخش سخنش چنان چون همیشه قبل از رسیدن به گوش، به دل می نشست. می گفت که:
«جهان را می بینم با تمام شگفتی ها و اسرارش.
در خویش می نگریم، سراسر پیچیدگی و ظرافتیم.
نوک سوزنی از ماده این عالم تشکیل شده از میلیونها ذره که آن ذرات نیز در دل خود ذراتی بسیار نهفته دارند.
عظمت و بزرگی کهکشانها خارج از حد توصیف و تصور واقعی است.
در پیرامونمان گلها، گیاهان، بادها، درختها، پرندگان، فصلها، آبها، سنگها، ساحلها، ستارگان، کوهها، کویرها، جنگلها، آسمانها، سحر، سپیده، شفق، شب، روز، و هزاران هزار چشم انداز دیگر عقل را مبهوت و دیده را خیره می کند تا جایی که گاهی با اندک توجه در نظام این پدیده ها خویش را از یاد می بریم و در دریای متلاطمی از پرسشها غرق میشویم.
شگفتی و اعجابمان از این نظام ـ به حدی است که هرگز امکان انکار ناظم را به ما نمی دهد. آن گاه به فکر یافتن ناظم، سرسختانه در تلاش و جست و جو می آییم، چرا که شریعت و عقل در کمال صراحت به ما اثبات می کنند هر فعلی را فاعل و هر نظمی را ناظمی است. لیکن عقل و شریعت فقط می گویند و از نمودن آن فاعل و ناظم عاجزند. آری حدود عقل و شریعت این است. جهش و مرزش همین جاست. تا وادی دلیل و برهان و شگفتی و حیرت، و حال آنکه تو مشتاق و محضوض دیدار آن فاعل و ناظمی! و تنها به دلیل همین دیدار، تن به سیر قهقرایی ـ از عالم اعلی به این پستنای خاک ـ داده ای.
از این رو در آرزوی این دیدار، بادوار، به هر سو بال می کشی. ساعتها در خود فرو می روی، بغض می کنی، بی سبب انزوا می گیری، سیل آسا اشک می ریزی، خود را در دنیایی غریب میان شک و یقین می یابی و بهت زده، از هر کس خواستار دیدار «او» می شوی.
در چنین حالی خویش را در بالای دره ای مهیب و خوفناک احساس می کنی و همزمان با چنین احساسی نیرویی دیگر، نیرویی برتر، با آهنگی خاص و محصور کننده از اعماقت می خروشد که:
اکنون که با قدرت عقل و شریعت «او» را شناخته ای، برای دیدارش باید از این دره، آری، از دره وهم انگیز «خودبینی» بگذری. بیا! بیا! خود را به من بسپار و تسلیم من باش. این آهنگ عاری از شبهه و مرموز، ندای قلب است. آری این دل است که با ندای بکر و بارزش طالب لقای الهی را دعوت به سلوک و طریقت می کند.»
به روی منبر تک پله، شیخ همچنان با سلاست و سادگی می گفت و مسجدیان در سکوتی احترام آمیز و بهشتی کلامش را به جان می سپردند.
«مگر نه آنکه از کوچکترین ذرات تا کاملترین موجودات فطرتاً تشنه کمال و برای رسیدن به تکامل خویش در تکاپو و جنبش اند؟
مگر نه آنکه تحرک و تکاپو با نطفه و جوهر جهان هستی عجین و آمیخته است؟
مگر نه آنکه جهان به سان موج، زنده به حرکت است؟ با این دلیل چرا با نادیده گرفتن فرمان قلب و دل، ما حد کمال خود را که دیدار و لقای خداوند در این جهان است از خود سلب کنیم؟ مگر ما انسان و اشرف مخلوقات نیستیم؟ در این صورت چرا با قانون هستی هم عنان نشویم؟
چرا از آن قطره که از خود دریا می سازد و از آن دانه که از خود جنگل بر پا می کند کمتر باشیم؟
چرا از آن کرم که اگر صد بار نیمش کنی باز خود را کامل ساخته، از نقص می رهاند. ضعیف تر باشیم؟
چرا با لجاجتی کودکانه و سر پیچی از درس و دستور دل، در جاده های طریقت «خودی» را که ناقص و ناکام در خویش زندانی کرده ایم، آزاد نسازیم؟
چرا از «من» نرهیم و «او» نشویم؟»
شیخ اینچنین دریاوار و عمیق از تکامل می گفت و تنها علت آن، یعنی طریقت، از سالک می گفت و اینکه باید خود را به خواست عشق به عبودیت کامل بسپارد، از فرجام عبودیت می گفت که فنای سالک و لقای الهی در این عالم است. می گفت و قاطع و مهربان می افزود:
«پس از تصدیق عقل و شریعت به وجود خداوند، برای دیدار که او حق و حد مسلم آدمی در این دنیاست، باید به دستور و خواست قلب در طریقت کوشید. باید کار کرد. زحمت کشید. باید عبادت کرد. عبودیتی که انگیزه اش عشق به او و حاصلش حضور قلب و فنای آدمی باشد. نماز گزارد. باید نماز را شناخت. باید شناخت که هر نماز نمایشگر دنیای تازهای است که دریچه های آن همه به عرفان گشوده می شود. باید فهمید که نماز پناهی است جانخواه به افق اشراقها و سرانجام کلید معتبری است برای گذشتن از مرزهای اسرار الهی!»
جوان مفتون و محسور این همه صداقت و سرشاری پس از دو سال دوری کلمات شیخ را قطره قطره می نوشید و با لذتی خاص از آنها کام می گرفت. پس از ختم کلام شیخ، وقتی صحن شبستان رفته رفته از حلقه مستمعین خالی شد، دوباره چون نخستین شب، لیکن نه شتابزده و تند، بلکه آرام و متین به کنار محراب نزد آن مربی کامل نشست. از اینکه پس از مدتها خود را در آن میعادگاه مفدس می یافت، غرق در سعادت و سرور بود.
شیخ با حالت و سیمایی معصوم و پاک در میان عبایی سیاهرنگ و بسیار صاف سر به زیر داشت و جوان با اشتیاقی بیپایان وی را می نگریست. برق این اشتیاق در چشمانش سوسو می زد و در میان چنان برقی گذشته درخاطرش زنده می شد. آن شب را، آن شب که شیخ معجزه آسا قرآن تلاوت می کرد و آیات لقاء را یکی پس از دیگری دریاوار بر کویر جانش جاری می ساخت، به یاد آورد. به خاطر آورد آن شبهای سرد را که با هیجان و تردید از شیخ جدا می شد، درست مانند آن بود که چهره منور شیخ بازگو کننده گذشته و آینده باشد. جوان همه چیز را در آن آینه روشن دید و نتوانست از ریزش قطره اشکی که به تدریج در چشمش راه می یافت، جلو گیری کند.
«او» را دیدی؟
منظورم آن گمگشته است.
همان گمگشته آشکار و عیان را.
خدا را...»
دریایی از حقیقت و در لحن نوازشگر شیخ موج می زد و رایحه سخنانش شبستان را به شکوفه زار مبدل می ساخت.
پس از ادای این کلمات، شیخ با تبسمی فهیمانه افزود:
«دیدی که «خودبین» «خدای بین» نمی شود؟
دیدی چیزی جز خدا نیست و همه چیز از «اوست»؟
دیدی ما بیهوده به الفاظ دل خوش کرده ایم؟
دیدی از تابش زیاد خورشید است که به چشم نمی آید؟
دیدی دستهای ما تهی است و این خیال خام ماست که ما را فریفته و مغرور کرده است تا ما «خود» را ناشناخته، اشیاء را به خود نسبت دهیم و خود را صاحب و مالک قلمداد کنیم؟
دیدی ظلمت ضمایر، ضمایر من، تو، ما، چگونه کورمان کرده و از درک و دید آن ضمیر حقیقی یعنی «او» مهجورمان ساخته؟
دیدی جز یک ضمیر، راستین و قابل تکرار نیست و آن «اوست»؟
دیدی دارایی ناچیز ما، فصلی و اعتباری است و الفاظ (دارم، داری، داریم) دروغهایی پلید است؟
دیدی که تنها و تنها دارنده، «اوست». آنکه قادر به نگاهداری دارایی خود است؟
دیدی هستی از «اوست» و هستی نامحدود و بیکرانش جایی برای هستی غیر نگذاشته؟
دیدی چقدر غیرتمند است؟
دیدی وجود «او» دلیل بر موجودیت اشیاء است، نه آنکه موجودیت اشیاء دلیل بر وجود او؟
دیدی که فقط «اوست» که دارد و تنها اوست که هست؟
دیدی که مروارید حقیقت را باید در کشتی شریعت و بر پهنه دریای طریقت جست؟
دیدی! دیدی بر قله های عبودیت و عرفان چطور بی پرده و حجاب، خدا بر سالک تجلی می کند و چطور عیان و آشکار در برابر سالک قرار می گیرد؟
دیدی چگونه لطیف و چقدر زیباست؟
جمالش را دیدی؟ کمالش را یافتی؟»
اشک با لرزشی خفیف از مژگان بر طول صورت جوان می دوید و منقلبش می ساخت. دستخوش انقلابی درونی شده بود که هر چند لحظه یک بار به مانند جریان برقی شدید زیر پوستش می دوید وجودش را می لرزاند.
شنیدن نام «او» از زبان پاک و بی ریای شیخ، «او» را در چشم جوان نمایان ساخته بود. «او» را با تمام لطافت و نیکویی و با همه جمال و کمالش.
جوان از خویش و خود خالی، نزدیک شیخ نشسته، به هر سو که نظر می انداخت براستی «او» را می دید. در گوشه محراب، به کنار خود، به زیر پا، و در بالای سر، همه جا خدا را جلوه گر می دید و نقطه ای را خالی از «او» نمی یافت و شرمنده از غفلت و نابینایی خود، در حالی که اشک از چشمهای پاک می کرد از خود می پرسید:
«چرا؟ چرا من هستی خالق را وقیحانه به مخلوق نسبت می دادم؟ چرا هستی حق را خودسرانه به غیر او میبخشیدم؟»
صدای پر لطف و پدرانه شیخ در سکوت شبستان به گوش رسید. با چشم و لبی خندان زمزمه کرد:
«پس «او» را یافتی!
خدا را و رمز اکسیر آرامش و اطمینان را.»
جوان سر بلند کرد و با چشمانی اشک آلود نگاهی سرشار از رضایت و تحسین به شیخ افکند و با آهنگی لرزان گفت:
«بله، آن روی نادیدنی و آن راز ناگشودنی در عبودیت، در عبودیت کامل نهفته است.
او را باید آنجا یافت.
آنجا که از لوچ بینی ها و حجاب من و ما اثری نیست.
آنجا که هر چه هست اوست و چیزی جز او نیست.
آنجا در عالم فنا... در وادی سلوک و عرفان!»
ساعتهای ساعت درصحبت «او» بسرعت سپری می شد و شب از نیمه می گذشت. فضای قدوسی شبستان از تکرار نام و حضور «او» عطر آگین شده، از همه سوی شبستان نام «او» بود که به گوش می رسید.
فقط «او»
جوان شادمان و سبک بود و بر نوک انگشتان پا قرار نداشت. وجودش سرشار از انقلابی مینویی بود. احساس می کرد اگر دستها را از هم بگشاید واقعاً قادر به پرواز خواهد بود.
پرواز تا بی نهایت!
رفتارش به نحوی بود که می خواهد طبیعت را با تمام وجود در آغوش کشیده، همه هوای نمناک شبانه را در سینه بریزد.
وجودش آمیخته ای از علم و اشتیاق شده، سعادت را به معنی واقعی و مطلق احساس می کرد و چون کبوتری ضعیف در زیر بار آن همه سعادت می لرزید.
همچنانکه جلو مسجد، در میان پیاده رو ایستاده بود، یک بار دیگر شیخ را که ازحاشیه خیابان به سوی منزل می رفت عاشقانه نگریست، سپس بر گشته، نگاهش را به آسمان خیال پرور و بی انتها اندخت. ابرهای سپید اینجا و آنجا با گل میخ ستاره ها خیمه زده بودند...
شبی فرحناک بود. نسیمی ملایم می وزید. رشته پرخروش آب، خنیاگر و خوش نغمه خود را در بستر گود جوی، به جلو می کشید. ماه در زمینه لاجوردی آسمان با درخششی بیش از حد، به زمین، ناز می فروخت.
مانند آن بود که این آرامش از پیش پای جوان تا دامنه افلاک کشیده، از آنجا تا بی نهایت ادامه می یافت.
جهان چون تابلوئی از شهد و نیوشینی در برابر چشمان جوان نمودار شده، او قبل از دیدن نقش تابلو، نقاش را می دید و پیش از مشاهده موجود، وجود را تماشا می کرد، و با چنان دیدی به هر چه می نگریست، جز خدا نمی دید.
خدا را می دید که در همه چیز چهره کرده، به جوان رخ می نماید.
خود را با تمام هستی، از غبار زیر پا گرفته تا دورترین ستاره بالای سرش، یکی احساس می کرد و می دید که خدا یکی است. در اوج چنین بینایی و بصیرت، همچنانکه که به قرص کامل و رهسپار ماه می نگریست، چهره شیخ درچشمش مجسم شد. جز برجستگی بیشتر پیشانی و انبوه ریشهای خوش فرمی که اینک کاملاً به سپیدی گراییده بود، تغییر تازهای بعد از دو سال در چهره آن عارف کامل ندیده بود. همان لبخند شیرین و صادق، همان چشمان صاف و گویا همان قلب منور و آگاه که افق های گسترده اش مالامال از عشق و عرفان بود و سرانجام همان علو طبع و بلند نظری.
پس از تجسم چهره شیخ، جوان نگاهی نیز به ظاهر خود انداخت، هیچ یک از آثار گذشته را در خود ندید. موی سرش کوتاه و خشک بود و کراواتی بر گردن نداشت. پوششی از ریش کوتاه صورتش را اگر چه آراسته، اما مسن تر می نمود. بر خلاف لباس های شیک و گرانقیمت گذشته، لباسش معمولی و کم بها و عاری از هرگونه آلایش بود. زیرا اینک او آرامش یافته و اطمینان داشت که حقیقت زندگی در تکامل آدمی، و تکامل آدمی جز در سایه بی رنگی و عبودیت میسر نیست. اکنون بیش از همه وقت شعار همیشگی شیخ را درک می کرد:
«زندگی یعنی: دو رشته ازل و ابد را به هم پیوستن».
با روحی استوار و تنی سرشار از زندگی، سبکبار قدم بر می داشت و احساس می کرد همچنانکه قدمهایش زمین را می نوردند، روح و قلبش در عالمی مافوق تصور و تصویر در اوج و طیرانند.
جوان بخوبی دریافته بود که زندگی چند روزه این دنیا اگر نه در راه جانبازی جانان و وصال حق صرف شود، فسوس و بازیچه ای بیش نیست و به حقیقت می دانست که این دنیا پست ترین پله نردبان وجود آدمی، خاص صعود و طی نمودن این نردبان تا به اوج است تا به آنجا که یکسره تشرف به شرف ملاقات الهی است.
از این رو می کوشید که در مقام تسلیم و عبودیت، عبودیت کاملی آنچنان که شیخ گفته بود، شایستگی صعود به پله های بالاتر را دارا شود.
در اینجا جوان همان گونه که فکر می کرد و پیش می رفت در زیر نور یکی از چراغهای خیابان لحظه ای توقف نمود و با احتیاط ورق کاغذ ساییده ای را که چند تا داشت از جیب بغل و از کنار دیگر نامه ها و دستورهای شیخ بیرون کشید. آن ورق کاغذ مندرس ـ نسخه گرانبها و کم نظیر طبیبی حاذق، و جملات آن، خطوط روشن و بر جسته ای بود که جوان با گذشتن از آنها به سرچشمه آرامش و اطمینان رسیده و کلید گنج سعادت ابدی را یافته بود.
دستخط شیخ که چون روح و لبخندش زیبا و بی نظیر بود بر اثر گذشت زمان کم رنگ می نمود. لیکن جوان نیازی بدقت در آن نداشت، زیرا آن جملات و دستورالعملها را کلمه به کلمه از دیر زمان، از همان دو سال قبل که آن مربی روشن ضمیر برایش نوشته بود، به خاطر داشت و بخوبی در حافظه اش حک شده بود: «برای رسیدن به حقیقت لقای پروردگار، جز عبودیت کامل یعنی پیوند شریعت و طریقت هرگز راهی نخواهد بود».
به زیر این جمله در آن ورق کاغذ، بعد از چند دستور کلی راجع به پرهیز از انواعی عذا و اجتناب از صرف خوراک در اماکن عمومی و تعیین اوقاتی برای دوری از خواب، به ویژه در بین الطلوعین، با خطی خوانا نوع عبادات، نوشته و به دو دسته تقسیم شده بود. در دسته نخست عبادتی مذکور بود که به دستور شریعت هر بنده ای، در هر حال و مقام موظف به انجام آن، به سود دیگر مخلوقات است.
عباداتی چون کار و کوشش، گذشت و احسان، نظم و راستگویی و تبلیغ و مبارزه با دشمنان اسلام شیخ در این دسته از عبادات با خطی درشت و مشخص نوشته بود.
در دسته دوم از عبادات که سالک باید به فرمان طریقت و به منظور فانی و جدا شدن از خویش و باقی و متصل بودن به خدا انجام دهد، شیخ، بر توکل، شب، خیزی، خلوت با هم طریق، استقامت، وضو و طهارت دائم، همت و هوشیاری، مطالعه و کندوکاو در زندگی صحابه خاص پیامبر و ائمه معصومین، کم حرفی و لازم گویی، به جا آوردن بموقع فریضه نماز، تلاوت بسیار قرآن و حضور در مجالس ذکر مصیبت تکیه بسیار کرده بود.
جوان پس از آنکه کاغذ را با احترام همچون آیاتی نازله تا کرده، در جیب نهاد، بار دیگر لبخند راستین و توان بخش شیخ را با آن قامت مردانه و موزون به یادآورد و گذشته تلخ و پر رنج خویش را در نظر مجسم ساخت. مجسم ساخت که چطور از دام آن شرک وحشی و به تدریج از بند شرکهای ظریف و ظریف تر آزاد و رها شد.
مجسم ساخت که چگونه با کمک آن روحانی واقعی ازدوزخ سرگشتگی و نابینایی ها به بهشت دیدارها و آرامشها انتقال یافت و جاودانه سعادتمند شد. آن گاه درحالی پیاده رو را با قدمهایی شمرده و کوتاه در سکوت و صفای شب به سوی منزل می پیمود، دستها را از آرنج خم نمود و انگشتانش را مقابل صورت از هم گشود و پس از لحظه ای که خیره به آنها نگریست، با آهنگی ملالت بار گفت:
«افسوس که تعدادشان از انگشتان دست متجاوز نیست.»