آنجا که خدا را می توان یافت

نویسنده : عبدالعظیم صاعدی

بخش: 6

غروب یک روز جمعه بود. آن سوی آسمان که هلال نقره ای ماه به تدریج در آن ظاهر می شد، در زیر پرده هایی رنگین و نازک به شفافیت زرورقهای الوان مستور بود.
آسمان آرام آرام رنگ می باخت و ابرها به تدریج چادری زعفرانی به سر می کشیدند.
غروب، شوق انگیزترین رنگها را به آسمان بخشیده بود و هر گوشه ای از آسمان با آن رنگهای بدیع و گوناگون، ذرات وجود را به سخن می گرفت.
باد سرد پائیزی آخرین برگ درختان را به جویها و سنگفرش پیاده رو می تکاند و شاخه ها را برهنه و نالان می کرد.
صدای آخرین پرواز فوجی از پرندگان که بر فراز درختها و ساختمانهای خیابان چرخ زنان به سوی لانه اوج می گرفتند در کبودی و خلوت غروب به گوش می رسید.
دو فروشنده دوره گرد، چهار چرخه های دستی خود را در امتداد خیابان به طرف سه راه حرکت می دادند و بدون توجه به خالی بودن خیابان با صدای بلند مردم را دعوت به خرید می کردند.
در میان میوه های تازه و زیادی که بر چهار چرخه های خود ریخته بودند، دو چراغ زنبوری با هاله ای زرد و صدایی یکنواخت می سوخت.
پیرزنی حاجتمند با صورتی پر چروک و دستهایی لرزان در سقاخانه جنب مسجد شمع می افروخت.
وقتی پنج شمع را در شمعدان چرب و حلبی روشن کرد، از پشت در چوبی و محجر سقاخانه نگاهی حسرت بار به فضای دودزده اش انداخته، بلافاصله انگشتان لاغرش را در سوراخهای مربع شکل در سقاخانه گره کرد و بر سر آنها نهاد. اندکی با چنان حالت تأمل نمود و سپس آهسته چیزی خطاب به سقاخانه زمزمه کرد و با شتاب از آنجا دور شد. قفلهای متعددی که در گوشه و کنار در سقاخانه به دست حاجتمندان کلید شده بود بر اثر فشار دستهای پر رگ و ریشه پیر زن با صدا به تکان آمدند.
جز زنی چادری که باد میان چادرش می پیچید و دست پسر بچه ای را در دست داشت و پیر مردی خمیده که عصار زنان به سمت می رفت، تقریباً عابر دیگری در آن محوطه دیده نمی شد. صدای برخورد عصای آهنی پیرمرد بر سنگفرش پیاده رو طنینی غمبار داشت.
جوان در اواسط خیابان با شیخ که افراشته قامت و استوار، اما آرام و فکور به سوی مسجد می رفت، مواجه شد.
شیخ نعلینهایی زرد و براق به پا و کتانی در زیر عبا به دست داشت. پس از اتمام نماز و متفرق شدن نمازگزاران، جوان باز برای یافتن «او» با آن مصاحب صادق سخن به خلوت محراب نشست.
لحظات که اینک با سکوت شیخ، به درازای ساعات متوالی برای جوان بود، دیرپا و سخت می گذشت. جوان محجوبانه چشم بر دهان شیخ دوخته، با امید و اضطراب انتظار داشت که شیخ سخن را بر طبق و عده ای که پس از آزمودنش به وی داده بود، آغاز کند.
فضای ساکت شبستان را روحانیت و قداست سبک کرده بود. شیخ مانند اکثر اوقاتی که در حال نشستن به تفکر مشغول می شد، پلکهای سفید و کم مژه اش را بر هم نهاده، دو انگشت دستش را به آرامی در لابلای ریش های سیاه و سپید گونه اش حرکت می داد.
جوان آرزومند و مشتاق به شیخ خیره شده بود و آنچنان او را می نگریست که پنداشتی می خواهد در تغییر شکل خطوط چهره آن آینه سیما، افکارش را بخواند. قلبش چون پرنده ای بی تاب در قفس تنگ سینه اش می لرزید.
از خود می پرسید:
«شیخ چه می خواهد بگوید؟
از کجا مصمم است شروع کند؟
چطور می خواهد فرمول آن اکسیر را بدو بدهد؟
چگونه تصمیم دارد خدای را به وی بنماید؟
چسان می خواهد آرامش و اطمینانش بخشد؟
از چه راهی می خواهد او را به دیدار و لقای پروردگار نائل سازد؟
از راه عقل و استدلال، یا مسیر زهد و ریاضت و یا از طریق عشق و اشراق و عبودیت و عرفان؟»
در ازدحام پرسشهای متعددی قرار گرفته بود و نگاه از چهره عارفانه و اندیشمند آن روشن روان بر نمی گرفت. همچنانکه حرمت آمیز به شیخ می نگریست با خود می پنداشت:
«به یقین مصمم است نخست دلایلی محکم و منطقی بر رد عقاید مادیون، شکاکان و اتفاقیون آورده، آن گاه «ایسم» ها و مکتب های پوچ و توخالی جدید را که این روزها چون خارهای هرزه از کویر اندیشه گران شرق و غرب روییده و فوراً شاخ و برگ می گیرد، تخطئه کند.»
و سپس دنباله افکار خود را چنین ادامه می داد:
«اما اینکه موضوع و مطلب تازه ای نیست، زیرا تمام آنها که سری در کتاب و حساب دارند بخوبی می دانند که آن مکتب ها تراوش اذهانی علیل و الکلی و ساخته تخیلات آلوده و افلیج مشتی آدم نمای سیاستگر و افکاری پوشالی و غیر معقول است.
افکاری است صادراتی که ریشه در گنداب خصومتها و خود پرستی ها دارد.
نه! هرگز ـ هرگز انسان هر قدر هم ساده لوح و بی تجربه باشد به این اوهام معتقد نخواهد شد.
... پس شاید تصمیم دارد اول برتری و مزایای مختص دین اسلام را بر سایر ادیان اثبات کرده، بگوید که آن مذاهب الهی نیز بازیچه دست عده ای از افراد سودجو و نفع پرست بی حقیقت است که بر طبق منافع خویش در احکام آن دست درازی می کنند و پس از این مقدمه با برهان کافی و علمی ثابت کند که اسلام یگانه مذهب سالم و رساترین ادیان است. و مجوعاً نتیجه بگیرد که:
در این کره خاکی کلیه قوانین مگر قانون اسلام، کوتاه و ناقص و تنها احکام آسمانی اسلام است که به سر حد اتمام و اکمال می باشد.
اما ... بلا تردید این را هم نخواهد گفت، زیرا این مطلبی است که امروزه تمام محققان بی غرض و با بصیرت از آن آگاه و بدان مقرند. همه آنان که بویی از معرفت و انصاف برده اند امروز آشکارا می نگرند که تمامی دستورهای این مذهب بر پایه فطرت انسان و کلیه احکامش بر مبنای آدمیت و بشر دوستی است. دینی است که بشر سرگشته این قرن، بشر درمانده این جنگل فلز در پناهش قادر است به آسانی انسانی زیست کند. مذهبی است نو و پیشرو با زیر بنای فلسفی عمیق که در هر صفحه از کتاب مقدسش یعنی قرآن مجید، آدمی دعوت به تفکر، تعقل، تحقیق، برهان، بصیرت، علم و تفقه می شود، آیینی است قابل تطبیق با موازین و ریزه بینی های علم روز.
مکتبی است غنی که نیازمندیهای انسان را در همه زمینه ها، چه مادی و چه معنوی، در واج تأمین می کند و به تمام احتیاجات واقعی بشر پاسخ می دهد.
گذشته از اینها اسلام عزیز مذهب اصیل و تابناکی است که بر پایه علم و اراده خداوند بنا شده و بر وسعت و عظمت صبر و اخلاق محمد (ص)، عشق و اخلاص علی (ع) و جانبازی و از خود گذشتگی فرزند شهیدش حسین (ع) استوار گردیده است.»
شیخ همچنان در کنار محراب انگشت تفکر بر پیشانی بلند و برجسته داشت و جوان غرق در دریای افکار خود بود. او فکر می کرد و حدس می زد. حدس درباره اینکه آن عارف آزاده چه می خواهد بگوید؟ چگونه مصمم است خدای را بدو بنماید و آرامشش بخشد؟
پایه های لرزان حدس، یکی پس از دیگری در مغزش فرو ریخت و دوباره بنا می شد. حدس می زد که شیخ شاید می خواهد با کوبیدن ایده های منحط مادی شروع به سخن کند.
با این حدس به یاد مناظرات گذشته اش با دیگر همدوره های دانشجوی خود افتاد.
به یاد مناظرات پیگیری که با حرارت در آنها از جان مایه می گذاشت و در پایان نتیجه می گرفت که:
«راستی مادیگری به ما چه می دهد؟ هیچ ـ و از ما چه می گیرد؟ همه چیز. آیا مادیگری نیست که با نفی و انکار خدا، معاد را از ما می گیرد و با گرفتن معاد وجود ما را از پیشروی و دستیابی به عوالمی برتر باز می دارد و در نتیجه این عالم را زندان ابدی ما می سازد؟
آیا مادیگری نیست که ما را از مقام رفیع و شرافت ذاتی خود پایین آورده، همپایه حیوانات پست قرار می دهد و با پوچ و باطل شمردن فضائل انسانی ـ عاطفه، راستی، درستی، ایثار، عدالت، پاکی و صفا و بسیاری دیگر از امتیازات را در ما می کشد و نابود می سازد؟
آیا مادیگری نیست که با وادار نمودن ما به پشت پا زدن به مفاهیم اخلاقی ما را محکوم به مرگی زودرس و فنایی حیوانی می سازد؟
آیا مادیگری نیست که بیرحمانه ما را به گنداب حقارت می افکند و در چنان گندابی تمام سرمایه های انسانی را از ما سلب می کند؟
آیا مادیگری نیست که بال و پر ما را می چیند و ابعاد پرواز را در ما به هلاکت می کشد و ما را از ادامه حیات و حرکت به سوی افق های دیگر و ابدیت باز می دارد؟
آیا مادیگری نیست که ما را به یک جالباسی متحرک مبدل می کند و از ما موجوداتی یک بعدی می سازد؟
آیا مادیگری نیست که شخصیت انسانی ما را تا سطح حیوانی زبون و ذلیل، تنزل می دهد و از ما جانور عجیبی می سازد، با دو سوراخ که تمام هم و مأموریتش خدمت به این دو سوراخ است؟
آیا مادیگری نیست که ما را به نجاست بن بست می کشد و نیاز فطرتمان را که رهایی مطلق است در ما نیست می کند؟
آیا؟ آیا؟ آیا؟
اما وقتی من می گویم خدا، یعنی به حرکت حرمت گذاشتن.
یعنی راکد و جامد نبودن، یعنی یخ نبستن.
یعنی همیشه پا بودن، همیشه پر بودن.
یعنی رفتن، رها بودن، جستن، پریدن و پریدن.
یعنی در طلوع های مکرر چهره نمودن.
یعنی همه، معده و دهان نبودن، یعنی بیهودگی را طرد کردن.
یعنی نور را ضابطه و معیار قرار دادن.
یعنی از یأس و دلزدگی نپوسیدن.
یعنی از ننگ قطره رستن و به تنگ دریا پیوستن.
یعنی جاری بودن و بودن و بودن.
یعنی همیشه روییدن.»
جوان در مناظرات خود بارها و بارها، همیشه و همیشه خداشناسی و توحید را به دفاع نشسته و مادیگری را سرسختانه محکوم کرده بود.
جوان معتقد بود که مظاهر طبیعت، همه و همه ساخته و پرورده دست قادری حکیمند و آیات صانعی قدیر... کوهها، صخره ها، آسمانها، ستارگان، شب و روز، ماه و فصل، پرندگان و انسان، آب و برگ، رنگها، دشتها، ریگزارها، رودها، همه و همه را مظهر گویای پروردگار می دانست، لیکن اسلام را بارزترین تجلی الهی می انگاشت و می گفت:
«در اسلام تجلی و درخشش آفریدگار بیشتر از بیش نمایان است. او گاهی که می اندیشید مسلمان و پیرو دستورهای چنین دین کامل است، موجی از خشنودی و غرور سراسر وجودش را در می نوردید و برقی از شادمانی بیش از حد در چشمانش ظاهر می شد.»
مغرور و شادمان می شد، از اینکه مسلمان است. زیرا هیچ چیز بیش از تمسخر دیگران وی را نمی آزرد. و آن گاه که می دید با تکیه به عقل و ادراک فطری، پیرو دین و مسلکی نیست که سازندگان مزدور و پلید آن پس از دستیابی به مقاصد ننگین خویش از دل، به عاملین آن مرام پوزخند می زنند، فرح و انبساطش بیشتر شده، بیشتر احساس غرور و مسرت می کرد. غرور از اینکه پیرو آیین و مذهبی است که کتاب الهی و معتبرش را هیچ دستی یارای تصرف و تاراج نیست و این خشنودی و غرور که هیچ گاه قادر به پنهان ساختنش نبود، موجب آن می شد که بی اختیار دستها را به هم ساییده، شادمانه و سبکبال پایکوبی کند.
در باور داشت جوان که حاصل مطالعه و تحقیقات عمیق او بود، مذاهب دیگر خالی از لطف و ظرافت و عاری از صلابت و استحکام اسلام بودند. او اسلام را ژرف چون اقیانوس و روشن همچون آفتاب می دانست و با قلب مشکل پسندی که در سینه اش می تپید براستی و با تمام وجود عاشق و پرستنده اسلام بود. او معتقد بود که اسلام با جهان بینی خاصش تنها مکتبی است که آدمیان را از طاعون بی ترحم تعصبات و تبعیضات نجات می بخشد! تنها دینی است که حق را برپا و ظلم را از پای در می آورد.
اسلام را صمیم دنیا و دنیای صمیم می دانست و آن را شگفت انگیز ترین معجزه جهان هستی و پیامبر صبورش را وجود بی همانندی می دانست که این معجزه بر وی صورت گرفته است.
گاهی آن همه استعداد و لیاقت آن رسول، وی را در خود برده، در چنین اوقاتی جوان حیرت زده از خود می پرسید:
راستی چطور ممکن است قلب و دلی آنچنان مستعد و پرظرفیت باشد که بر آن قلب و دل کلمات جاوید و غیر قابل تغییری نازل شود که با آن کلمات نه تنها آن زمان، بلکه قرنها و قرنها و تا جهان، جهان است همچنان بتوان معجزه کرد و قلبها را لرزاند؟
و در تداوم چنین افکار و حالاتی، جوان بر کتیبه نیالوده دل، محمد صلوات الله علیه را با آن قامت رشید و رسا و آن چهره ملک وار و نازنین، بر صخره های گرم و ملتهب سرزمین عربستان می دید.
می دید که محمد (ص) با منطقی فصیح و محمدانه سخن روحنواز خدای را با آن نغمه ملکوتی و موثر تلاوت و از مشتی بت پرست بیابانگرد چدن صفت، انسان خلق می کند.
انسانی سرآمد و جاودانی.
می دید که بزرگ مرد عالم، تنها و بی یاور آزار و شکنجه می بیند، تهدید می شود، به شلاق تطمیع دیگران تن در می دهد، و با تمامی این احوال فقط به اتکای ایمان و امداد الهی صبور و صافی، تمدن و فرهنگ عظیم اسلامی را با آن شعاع گسترده و حیرت آور، بنیان می گذارد و با پیام برادری و برابری از محرومترین و عقب افتاده ترین ملتهای جهان که در آتش جهل و خرافات خاکستری می شدند، ملتی پرچمدار بزرگ ترین نهضتهای تاریخ می سازد و درخشانترین روزها را به آنان ارزانی می دارد.
می دید که محمد (ص) با پشتکار و اخلاقی محمدانه خط قرمز بر تمام اختلافات طبقاتی عالم کشیده، قشر محروم و زجر دیده را بیدار ساخته، عزت می بخشد.
محمد (ص) را می دید که با سیمایی ملیح و جذاب، با رفتاری زیبنده و محمدانه، با خلق و خویی عظیم و شریف، چنان چون هر پیامبر بر حق دیگر برای اصلاح جامعه می جنگد، شمشیر می کشد، و با تمام نیرو دفع مفسدات می کند و چون باغبانی برای آراستن باغ، علفهای هرزه را از بین می برد و همچون جراحی برای سلامت اندام جامعه، اعضای زاید و عفونت زا را بریده دور می ریزد.
آری جوان بر کتیبه دل، محمد (ص) را می دید که در لباس ساده ترین اعراب، امپراطوری پر تجمل روم را مغلوب می کند و ایران زمین را مفتون خود می سازد، سوریه را تسخیر و بین النهرین و مصر را فرمانبردار می گرداند و همچنان دامنه فتوحاتش را، تنها به نیروی ایمان و اتکا به امداد الهی از اقیانوس اطلس تا سواحل خزر بسط می دهد و پیروان زرتشت را تحلیل برده، دین پر انتشار بودا را از رونق می اندازد و ایالات بزرگ را از حیطه قدرت مسیحیت خارج می سازد، و در چنان اوجی باز هم بر حصیر می خوابد، مقروض می گردد، تک پیراهن وصله دار به فقیر می بخشد بر سفره تهی می نشیند، در کوچه و بازار، بر استر لخت می راند، و در منزلی محقر چون خانه معمولی ترین اعراب زندگی میگذراند. و در تمام احوال بسام و پرخروش، یک هدف بیشتر ندارد:
اشاعه دین فخر آفرین اسلام. دینی که عظمت و عصمتی ویژه دارد. دینی که رهایی بخش و نجات دهنده نوع بشر از هر بندگی، جز بندگی خداست. خدایی که بندگی اش محور و مایه تمام عزت هاست.
جوان در جهان اندیشه و پندار تمامی این صحنه ها و سازها را می دید و می شنید. لیکن قلب و دلش آرام و اطمینانی را که می خواست، نداشت.
بی شکیب و خستگی ناپذیر در جست و جوی راهی بود که پایانش به دیدار و لقای پروردگار منتهی می شود. همان راهی که مصاحب پاکدلش مصمم بود بدو بنماید.
آن شب حضور و سکوت شیخ با آن حالت قدوسی و پیامبرانه برای جوان سیر و سخن بود.
سیر در گذشته های پر برکت و سخن از آینده ای حاصل ور. وقتی به خود آمد تا آن سکوت طولانی و چند ساعته را با کلامی بشکند، محراب را از شیخ خالی دید.
آن روحانی دل آگاه بی آنکه خلوت و خسته تداعی گر او را در هم بریزد، شبستان چرخ زد. جز نورالوان چراغهای شبستان و رایحه دلنواز عطر شیخ چیز بر جای نبود، عطری که بر ذرات وجود شیخ عجین و آمیخته بود و بدون شک از روح معطرش بر می خاست.

بخش: 7

پسر بچه ای که در زیر کرسی خوابیده و مشغول نوشتن مشق بود و کلمات را با صدای بلند و یکنواختی به هنگام تحریر تکرار می کرد، برگهای سبز گلدان شمعدانی که درون بشقابی سفالی میان قرار داشت در زیر نور آفتاب عصر، طلایی می نمود.
از لابلای شاخه های خرمالوی پیر وسط حیاط، شلوغکاری و قشقرق گنجشکها اتاق را پر کرده بود.
در دور دید جوان، پیر زنی کوتاه قامت و چارقد به سر در بالکن مشرف به کوچه یکی از ساختمانها که از پنجره اتاق نمودار بود ظاهر و پس از نظری تند به چپ و راست سطل آب کثیفی را به زحمت سرازیر کرده، در کمتر از لحظه ای پشت بالکن ناپدید شد. بر بام بلند همان ساختمان زن و مرد جوانی آنتن تلویزیونشان را که شاید باد انداخته بود با کمک یکدیگر به جای خود، کار می گذاشتند.
جوان نگاهش را از آن صحنه گرفت و در اتاق گردش داد. در مقابل او کلمه «الله» با خط درشت و بسیار زیبایی در داخل قابی مستطیل شکل بالاتر از حد معمول به دیوار نصب شده بود.
دیوارهای اتاق عاری از هر گونه رنگ آمیزی و تزیین بود و بر سر تاقچه در کنار آینه ای شفاف و کوچک جز ساعتی محبوس در قاب چوبی و چند جلد کتاب قدیمی، چیزی به چشم نمی آمد.
ورق کاغذ خط کشی شده ای با چهار میخ ریز و سیاه به سینه دیوار مجاور پنجره چسبیده بود. جوان سر جلو آورد وکمی دقت کرد، برنامه هفتگی مدرسه بود.
در مقابل دو زنگ اول و دوم برنامه روز شنبه، کلمه حساب ـ حساب دیده می شد و لغت انضباط با خط قرمز و مشخصی در زنگ سوم برنامه روز پنج شنبه جلب نظر می کرد.
جوان خیره به کلمه انضباط در فکر فرو رفت تا جایی که ورود شیخ را به داخل اتاق متوجه نشد.
فکری که یکباره چون آهنربایی وی را مجذوب ساخته بود، رهایش نمی کرد. برنامه را با چشم می بلعید و با خود می گفت:
«مسلم است که مدیر، ناظم، و تمام آموزگاران دبستان برای طرح و تنظیم این برنامه افکار خویش را گرد هم آورده و با دقت محاسبه کرده اند. اوقات خویش و بچه ها را سنجیده و ساعات را در نظر گرفته اند. یقیناً در قرار دادن دروس مختلف، پیشرفت همگی دانش آموزان در نظر بوده است و طبعاً برنامه طوری ریخته شده که انجام آن برای هر شاگردی میسر باشد.
بدیهی است که چگونگی استعداد تمامی دانش آموزان از نظر دور نبوده و این برنامه تنها به یک منظور طرح و تنظیم شده و آن جز تکامل و تعالی دانش آموزان نیست.»
نگاه جوان ثابت و بی حرکت بود. در سینه دیوار به برنامه می نگریست و با خود می اندیشید:
«با این ترتیب چگونه ممکن است برنامه این جهان با تمام «انضباطش» بی «حساب» و بدون صانع ایجاد شده باشد. نه! به هیچ وجه، به هیچ وجه ممکن نیست. انتظام عظیم این جهان چنانچه از عهده ماده یا تصادف ساخته بود پس چرا ما آدمها که مجموعه کامل ترین ماده ها هستیم در ایجاد و ادامه این انتظام واقعاً عهده دار هیچ نقشی نیستیم و کوچک ترین کاری از دستمان ساخته نیست؟ براستی طراح و نظام بخش این برنامه کامل و شگفت آور عالم هستی در کجاست؟
کجا می توان او را یافت؟
چگونه می باید از نزدیک او را دید و آرامش گرفت؟
چطور می توان لمسش کرد؟
کجا می شود احساسش نمود؟»
گسسته از هر فکر دیگر، جوان این جملات را با لحنی تضرع آمیز تکرار کرده، به دنبال آن از درماندگی چند بار بر میز تحریر کوتاهی که گنار دستش قرار داشت کوبید و با کوبش گفت:
«کجا؟ کجا؟ چطور؟ چطور؟»
ضربه ها چون مشتی که بر طبل کوبند، در سکوت اتاق منعکس شد.
شیخ همچنانکه با وقاری خاص، به سوی پنجره می رفت تا در برابر آفتاب بایستد، با نواختی محکم و اندیشمندانه گفت:
«در عبودیت، در عرفان.»
جوان بلافاصله سر بلند کرد و سراسیمه پرسید:
«در عبودیت؟ در... عرفان؟»
و شیخ بدون آنکه برگردد و یا چشم از آفتاب بگیرد، تکرار کرد:
«بله! بله! در عبودیت، در عرفان.» عبادتی که انگیزه اش عشق به «او»، و حاصل آن حضور قلب باشد.» سالها بود که جوان با کلمه عبادت آشنایی داشت، اما از حضور قلب حرفی به گوشش نرسیده بود. برای دیدن شیخ نگاهش برق آسا از برابر قاب مستطیل شکل «الله» گذشت، به نظرش آمد که اجزای آن کلمه یک به یک گفته شیخ را تأیید می کنند. پنداشتی امواجی گشنواز از اوج عرش، کلمه عبودیت و عرفان را همراه آورده، در فضای محدود اتاق پخش و در هم می کردند. از چهار ضلع اتاق کلمه عبودیت و عرفان با آوایی قدوسی و پر شکوه به گوش می رسید.
جوان با چشمانی گشوده از تحیر، به زوایای اتاق می نگریست و شیخ همچنان ایستاده، نگاه ثابتش چون آفتاب پرستی از پشت دریچه های پنجره به آفتاب بود.
دیگر سکوت جایز نبود، اما قبل از آنکه جوان بتواند سخنی بگوید، آن عارف صاحبدل، با صدایی عمیق و عاری از شبهه تکرار کرد:
«بله در عبادت، عبادتی که انگیزه اش عشق به «او»، و حاصل آن، حضور قلب باشد.
آنچنان عبادتی رمز اکسیر آرامش و کلید گنج اطمینان است...
شفا بخش ترین مرهم و شعله ورترین مشعلها برای گذشتن از تاریکیهاست. تنها وسیله واقعی درک ذرات هستی و سرانجام یگانه علت دیدار و لقای «او» ست».
شیخ با ادای این کلمات چشم از آفتاب گرفت و سر را به آرامی به سوی جوان گرداند، جوانی کمی رنگ پریده و آشفته به نظر می آمد. پیدا بود سوالی که مایل به طرح آن نیست لبهای خشکش را از هم گشوده.
لبخند شکوهمند و توان زای شیخ، این قدرت را بدو بخشید که لب باز کرده، با تردید بپرسد:
«در این صورت به چه علت اکثر آنان که عمری است بی وقفه و ماشین وار خداوند را عبادت می کنند و از دیدن و نمودن آن وجود گرامی عاجزند؟»
شیخ که با متانتی دلپذیر در برابر میهمان نکته سنج به زمین می نشست، نگاهی که نگاه قرنها علم و عرفان بود به جوان افکند و گفت:
«هر یک از عبادات دارای سر و جانی است که انجام آن عبادت و دستیابی به حقیقتش غذای قلب آدمی را تشکیل می دهد.
تقویتی که سر و جان عبادات نصیب قلب آدمی می کند و موجب ایمان بیشتر، و ایمان بیشتر نتیجه اش فنای عابد و رسیدن به لقای معبود خواهد بود.
لقای «او»، و آرامش قلب و دل، میوه درخت پر ثمر ایمان است. ایمان در پرتو عبودیت.
آری در قلب و دلی که بی ایمانی حکومت می کند، از بصیرت و بینایی و آرامش و سکون اثری نخواهد بود، و همچنین است در اجتماع بی ایمان. مسلم است که قلب شخص بی ایمان کور است و جامعه دور از توحید نابیناست».
شیخ این جملات را با آهنگی اسف آمیز می گفت و صدای غمبارش که از قلبی آگاه و روشن بر می خاست، در فضای محدود اتاق می پیچید.
تاثر قلبی شدیدی خطوط مهربان و منور چهره اش را در هم برده، سوگمندانه می افزود:
«بدیهی است که وقتی کسی بر حسب عادت و کورکورانه عبادت را تنها بدان جهت که از جانب خداوند تکلیف شده و نتیجه اش ثواب خواهد بود، انجام داد حظ و بهره ای از انجام آن عبادت به قلبش نرسیده، راه به جایی نخواهد برد. در انجام عبادت به سر و جان آن ـ که تکامل و تهذیب و در نتیجه نیستی و فنای آدمی است، باید توجه داشت و این مهم، تنها نکته ای است که آن دسته از عبادت کنندگان، یعنی آنان که به ظاهر و جسم عبادات پای بندند، بدان توجهی ندارند.
ای کاش ایشان می دانستند که خلاق خبیر عالم ذره ای نیاز به عبادت بندگان خویش ندارد و به همین دلیل هدف از عبادت خویش را عالی تر و برتر از ثواب و تکلیف قرار می دادند.
ای کاش می توانستند در سایه چنان عبودیتی ابرهای تیره خود بینی و خود پرستی را از مقابل خورشید دل به دور کرده، آن گاه به دیدار و لقای الهی مفتخر شوند.»
جوان که می کوشید در مغز پرخروشش جایی برای سخنان بعدی شیخ باز کند، متفکرانه و مردد پرسید:
«پس آن گروه دیگر از جویندگان که به دنبال سر و جان عبادات رفته، ظواهر را پای بند نیستند، چرا و به چه علت بینا نشده و آرامش و اطمینان نیافته اند؟»
شیخ که گویی منتظر چنین پرسشی بود، بدون کوچک ترین حرکت یا تفکر با همان لحن ملایم و مغموم و چهره ای که چین از آن دور نمی شد، اضافه کرد:
«مگر بدون داشتن زبان که آلتی از جسم ما برای بازگو کردن مقاصد قلب و زبان روح ماست، هیچ روحی را یارای گفت و گو هست و یا بدون برخورداری از نیروی روح، زبانی قادر به تکلم می باشد؟ جسم و روح در هر وجودی لازم و ملزوم یکدیگرند و بدون وجود هر یک دیگری نیز عضوی ناقص و نارساست.»
سایه اندوهی دیرین چهره شیخ را پوشانده بود و برای نخستین بار جوان می دید که وی برای ادای مقصود خویش دستها را نیز به کمک گرفته، همراه با کلمات آنها را با طرز خاصی این سو و آن سو حرکت می داد و می گفت:
«عبادات همان گونه که ظاهر و جسمی دارند از باطن و روحی نیز برخوردارند. عدم توجه به هر یک از این دو عنصر در عبودیت، موجب انحرافات و مخاطراتی فردی و اجتماعی است و به همین علت است که این دسته از عبادت کنندگان نیز با وجود زحمات و مشقات بسیاری که در راه بیداری باطن و روشنایی قلب خویش متحمل می شوند، به مانند دسته اول هیچ گونه پیشرفت واقعی نکرده، سرانجام به مقصد نرسیده، خسته و درمانده متوقف می شوند.
آری «شریعت» بدون «طریقت» و «طریقت» جدا از «شریعت» هرگز رهروی را رهنمون به «حقیقت» نمی شود.»
صدای افسرده شیخ لحظه به لحظه محزونتر می شد و با لرزشی واضح در داخل اتاق به گوش می رسید:
«غفلت از اهمیت سر و جان عبادات حاصلی جز بعد و بی خبری، و ناچیز شمردن جسم و ظاهر عبادات نتیجه ای غیر از دوری و درماندگی در بر نخواهد داشت. مسلم است که در انجام عبادات به جسم و جان آن، به هر دو می باید عمیقاً توجه داشت، زیرا تنها در سایه چنان عبادتی است که وجود طالب از خویش فانی شده، دیگر جز مطلوب نخواهد دید.
آری بر اثر چنان عبودیت، قطره وجود آدمی، به دریای بیکران ذات احدیت رسیده، در آنجا حل خواهد شد.
و آن گاه ـ دیگر جز دریا ـ
هیچ ـ هیچ چیز دیگر وجود نخواهد داشت تا کسی بیننده غیر دریا باشد، و این است عرفان:
«قطره وار رفتن، به دریا رسیدن، حل گشتن ... و یکی شدن.»

بخش: 8

ردیف دکانها در دو طرف خیابان بسته و سکوت در پشت درهاشان کمین کرده بود.
سوز خشک شبانه به سردی هوا می افزود و ازدیاد آمد و رفت عابرین می کاست. شعله های نوک تیز آتشی که چند طفل پاره پوش با برگهای خشک و تکه های چوب و کاغذ در کمرش خیابان برای گرم کردن خود افروخته بودند در تاریکی پیاده رو زبانه می کشید و با شراره های سرخرنگ به سیاهی شب رنگ می زد. پیر زن ارمنی و فقیری که همیشه در بین راه مسجد، شیخ با گشاده رویی از او دستگیری می کرد، در کنار بچه ها با موهای خاکستری و پریشان به آتش چسبیده بود.
دو سگ پیر و لاغر میان تل زباله های کنار آتش، پوزه می کشیدند. سایه دست بچه ها، شعله ها و سگها به طرز عجیبی مخلوط با هم روی دیوار مقابل می جنبید.
جوان اندیشه کنان و سر به زیر پیاده رو را با قدمهای کوتاهی می پیمود و می کوشید آنچه را که ساعتها پیش از شیخ شنیده بود به خاطر آورده بر دفترچه کوچکی که در دست داشت یادداشت کند.
گاهی با یاد آوری مطلبی، در کنار پیاده رو و یا لبه جوی می نشست و به روی زانو شروع به نوشتن می کرد. هرچند لحظه یک بار انگشتان سرد و بی حس خود را که مداد میان آن بود به دهان نزدیک کرده، در آن می دمید.
آرامشی ناشی از تفکر و ژرف شکافی در وجودش لانه می گرفت. حس می کرد به تنهایی بیشتری نیازمند است.
نیاز به تنهایی او را به میان آن اتاق دنج و دور افتاده از اتاقهای دیگر عمارت خانه می کشید.
تصمیم داشت در تنهایی بیندیشد، به آنچه تا کنون میان او و شیخ گذشته.
می خواست حاصل گفت و گوهایی را که با آن عارف موحد نموده و در حافظه اش ضبط کرده بود، در تنهایی و خلوت بررسی و نتیجه گیری کند. با خود می گفت:
«از کجا که شیخ در اشتباه نیست و آن افکار و عقاید وی را نفریفته اند؟» لیکن بلافاصله چهره عارفانه شیخ را با آن لبخند راستین و روشنگر در برابر خود می دید و با اعتمادی راسخ اضافه می کرد:
«نه! هرگز ـ هرگز ممکن نیست بر لبهایی که آن لبخندها شکوفا می شود دروغ بنشیند ـ بی گمان آنجا جایگاه دروغ نیست، چرا که خورشید هیچ گاه جایگاه ظلمت نبوده.»
در محاصره این اندیشه ها به زیر آسمانی پوشیده از ابر به منزل رسید. قلبش به تندی می تپید و انگشتانش به نحوی محسوس می لرزید. به روی برگهای خشک که سراسر صحن وسیع حیاط را پوشانده بود، به اتاقی که آنجا نیز چون افکارش در هم و ژولیده بود وارد شد و در را بست.
شب، اتاق را در تاریکی و سکوت فرو برده بود.
صدایی که ساییدگی برگهای خشک توسط باد بر سطح حیاط پدید می آمد به راز شب و تنهایی وی می افزود.
برای شنیدن زمزمه برگ و باد ـ در را کمی گشود و با دقت در درگاهی اتاق به گوش نشست.
فکر کرد شاید صدایی که از در هم آمیختگی باد و برگ به گوشش می رسد برای او پیامی همراه داشته باشد. پیامی از جانب «او» در تیرگی شب.
شاید رمز لقا و دیدارش را، «او» در زمزمه این باد و برگ نهاده! خوب گوش فرا داد، خوبتر، اما تنها پیامی که از زمزمه شان به گوش می نشست این بود:
«ما این گونه بی جان و زرد و آواره نبوده ایم و به خود باز جاندار و سرسبز و ساکن نخواهیم شد. دیدار«اوست» که سبز و زرد و زنده و بی جانمان می کند.»
جوان با نیرو و عزمی فوق العاده که یکباره از گرمی این الهام و پیام در وجودش ایجاد شده بود با شتاب از جای برخاسته، در اتاق را گشود و در تیرگی متراکم حیاط فریاد کرد:
«آه، آه، ای خدا همه چیز ـ همه چیز جز من تو را می بیند، حتی برگ و باد.»
فریاد درد بارش فضای سنگین حیاط را شکافت و در لابلای کاج های سر به آسمان کشیده دور عمارت خانه محو گردید.
برای لحظه ای یکی دو پنجره از پنجره های متعدد عمارت در تاریکی هوا روشن شد و بعد دوباره عمارت در تاریکی فرو رفت. مستأجرین جوان با این فریادهای شبانه سالهاست که آشنا هستند. برای آنها حتی کرکننده تر از این نعره ها نیز تازگی ندارد.
باد همچنان پرده بلندی را که مقابل در بزرگ حیاط آویخته بود، شلاق پیچ کرده، سایه ساقه های برهنه درختان را به طرز اسرار آمیزی بر دیوارهای بلند و طولانی، در هم و جابجا می کرد، و با نفس سردش بر سطح گسترده و لبریز حوض، امواج ظریف و زیبایی کشیده، به هم می زد.
جوان آنچنان که گویی در فکر حل معمایی است، با لبهایی به هم فشرده و چشمانی تنگ، بر سنگفرشهای سرد و سیاه لبه حوض نسشت و به آن امواج که در جدال و کشمکش بودند چشم دوخت. نگاهش چنان ثابت بود که انگار میخواهد در باریکی آن خطوط لرزان و پیچاپیچ راه خویش را بیابد. راهی که به دیدار و لقای الهی منتهی می شد. با وجود سردی هوا از کثرت تفکر، احساس گرمی می کرد و از روی میل و رغبت به افکار خود میدان می داد. نفسش به شماره افتاده بود. حس می کرد که هر چه بیشتر فکر می کند قوایش بیشتر تحلیل می رود. گرفتار تب و ضعف عجیبی شده بود که هر لحظه درمانده ترش می کرد. بر حال خود هیچ تسلط نداشت. صورتش را با دستها پنهان کرده، سرش به سنگینی گویی سربی می نمود. عشق به پروردگار و اینکه می توان به سعادت دیدارش رسید چون پتکی پی در پی بر فرقش صدا می کرد: «می توان! می توان! می توان!»
در چنان حالی اشک اندک اندک از شکاف انگشتانش سرباز کرد و صدای گریه اش به گوش سپیده که اینک در راه بود، رسید. برای لحظه ای کوتاه نیرویی تکان دهنده و نامرئی فضای سینه اش را در نوردید و وجودش را سراسر لرزاند. ناگاه آرنج از زانو گرفته، از لبه حوض جدا شد و شتابان به طرف اتاق دوید. اینک او تصمیم قطعی خود را گرفته و مصمم شده بود که با توسل به عبودیت و عرفان، عبودیتی کامل، کامل آنچنانکه شیخ گفته بود، مطلوب و گمگشته خویش را یافته، از سر شکستگی و ناآرامی نجات یابد.
در آن حال و موقعیت همه چیز جز کلام آن مصاحب عارف، در عمق پندار و افکارش ناپدید شده، با اراده ای محکم و خالی از خلل می رفت تا با اتکا به عبودیتی کامل، یعنی با پیوند «شریعت» و «طریقت» به «حقیقت» لقای الهی نائل شود و چون شیخ در دایره ای بالاتر از آنچه یگران زندگی می کنند، بگذراند.