آنجا که خدا را می توان یافت

نویسنده : عبدالعظیم صاعدی

بخش: 4

جوان با خود می اندیشید که چطور توانستم در زیر آن نگاههای شکافنده و گریز ناپذیر تحمل آورده، بدون سر گشتگی و اشتباه تمام سوالات شیخ را درست پاسخ بگویم.
شب بود، شبی سرد و ساکت. از خانه شیخ بر می گشت و محصور در افکاری متعدد به سوی منزل می رفت. لبش را به نرمی به دندان می گزید و خطوط در هم و ریزی که نشانه به یاد آوردن مطلبی مهم است، در گوشه پلکهای کشیده اش ظاهر و محو می شد. می کوشید تا تمام پرسشهائی که از او شده و جوابهایی که بدانها گفته بود، به خاطر آورد.
تبسم کوتاه و زود گذری که بر لبانش نشست بدون شک دلیلی جز رضایت از قوه حافظه را نداشت. بتدریج همه چیز در ذهنش روشن می شد.
شیخ بلافاصله پس از گشودن در به روی او، صمیمانه دستی بر شانه اش نهاده، پرسیده بودکه چطور است.
و او سلیس و صاف گفته بود، در امید و انتظار، آن گاه میزبان روشن دل در حالی که به او می نگریسته، لبخندی نوشین و توان بخش نثارش کرده بود.
در جواب اینکه چند سال و چه شغلی دارد، با بی تفاوتی طفره رفته و از تمکن بسیار و پشتوانه های کلان مالی که تنها وارث آنها بود، چیزی به شیخ نگفته بود.
اما در پاسخ اینکه از چه آوایی لذت می برد، مشتاقانه گفته بود:
نوای محزون و نغمه شاد هر دو به جانش می نشیند و افزوده بود که از فراوانی صدای خواننده لذت نمی برد، بلکه سوز و حالت و مهم تر از آن نفس صداست که او را در خود برده، به هیجان می آورد.
وقتی پس از چند سال کوچک راجع به زیارت و اوقات خواب و نوع غذا، آن ممتحن روح و روان از وی پرسیده بود که عصبانی است یا خیر؟ جواب داده بود که عصبانیت را نوعی گناه و از سلامت جسم و جان به دور می داند.
به شیخ پاسخ داده بود که از عبادات، نماز را بیش از همه دوست می دارد و زمانیکه دچار دژخیم تردید نیست، آنچنان از این باده وصال الهی مست می شود که پس از نوشیدن آن ساعتها سبکبال و خشنود است.
در جواب اینکه به چه چیز طبیعت بیشتر علاقه مند است؟ مسرت آمیز گفته بود: گاهی دقایقی طولانی بدون کمترین حرکتی ایستاده، مات و مجذوب، غروب خورشید را می نگرد و برای این دیدار، بعضی اوقات ساعتها قبل از غروب آفتاب راه بیابان پیش می گیرد.
گفته بود که شوق زده و مفتون در حریر وار آبی آسمان، گاهی آرزو می کند که ای کاش می توانست تکه ای از آسمان را کنده و بجود. پاسخ گفته بود که از تماشای جوانه های تازه که چون قطرات عسل به هنگام بهار بر شاخسارها می درخشند غرق در اعجاب و شگفتی می شود و این شگفتی و اعجاب زمانی به حدی است که بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر کرده، او را به هق هق می اندازد.
در اینجا همان گونه که جوان فکر می کرد و پیش می رفت، لحظه کوتاهی بدون اراده در کنار جوی کم آب و بی زمزمه خیابان از حرکت ایستاد و سعی کرد تا دیگر سوالات شیخ را نیز به خاطر بیاورد، لیکن هر چه می کوشید کمتر به یاد می آورد، با سستی و سنگینی از کنارجوی به راه خود ادامه داده، در زیر نور کمرنگ چراغهایی که حد فاصل بین درختهای خزان دیده حاشیه خیابان بود، به خانه می رسید. لیکن اصرار داشت قبل از رسیدن به منزل تمام پرسشهای شیخ را در ذهن آشفته خویش مرور کند.
خود را به اختیار افکار خویش سپرده، خسته و اندیشناک به طرف منزل می رفت.
دانه های ریز و سرد باران که تازه شروع به بارش کرده و بر سر و صورتش می نشست، به او کمک کرد تا آخرین سوال شیخ را که درباره اقوام و اجداد وی بود زودتر به خاطر آورد.
در پاسخ این پرسش با خشنودی زایدالوصفی گفته بود که جدش یکی از پیروان دین موسی و در آن مذهب پیشوایی بزرگ و عالیقدر بوده، لیکن پس از پژوهشهای بسیار و تحقیقات دامنه داری که درباره ریشه و اصالت ادیان نموده، از حقانیت دیانت اسلام مطلع و با هشتاد تن از شاگردان خویش مفتخر به قبول این مذهب کریم و کامل شده است.
جوان به یاد آورد هنگامی که نام جدش را بر زبان می رانده، شیخ بلافاصله با لحنی تحسین آمیز نام چند اثر از تألیفات وی را شمرده و اضافه نموده بود که هم اکنون نیز مشغول مطالعه یکی از آثار اوست.
با شنیدن نام آن کتاب، جوان، شیخ را مخاطب ساخته و گفته بود که جدش با تألیف کتاب مذکور به اخذ تقدیر نامه ای از پیشوای وقت نائل شده که آن تقدیر نامه سند افتخاری برای خانواده قدیمی و سرشناس آنهاست.
در تسخیر پرسشها و پاسخهای گوناگون، ناگهان به یاد تنها سوالی افتاد که هنگام خروج از منزل، شیخ از وی کرده بود. به یادش آمد که خالصانه از شیخ پرسیده بود: در این راه یعنی راه عرفان شما چه دیدید که این طور مطمئن شدید؟ و شیخ با فرشته خویی خاصش پاسخ گفته بود: در این راه اطمینان ـ علت دیدار است ـ نه آنکه دیدار، علت اطمینان.
اول باید به راه و اینکه برای لقای الهی جز سلوک و عرفان ـ هیچ ـ هیچ راه دیگری نیست مطمئن شد، و سپس دید.
دید آنچه را که خدا می بیند.
شنید آنچه را که خدا می شنود.
گرداند آنچه را که خدا می گرداند.
گفت آنچه را که خدا می گوید.
و کرد آنچه را که خدا می کند.
آن شب هنگامی که جوان به منزل رسید، با یاد آوری آنچه گفته و شنیده بود از شور و شوق در پوست نمی گنجید. در آنچنان التهابی بود که به همه چیز رنگی دیگر می داد، مانند کسی که در تدارک جشنی بزرگ و تاریخی است، یکراست به سوی طاقچه و ردیف لاله های قدیمی و پایه بلندی که مدتها بود گرمی شعله به خود ندیده بودند، رفت و با کشیدن کبریت همه را روشن کرد و در آن روشنایی با سروری کودکانه شروع به مرتب کردن اثاث ژولیده اتاق نمود. این شور و شوقی که قلبش را سراسر گرم کرده، در چشمش سوسو می زد، ناشی از بذر نویدی که آن عارف بالله با سخن خویش در مزرع دلش افشانده بود.
شیخ که تا کنون وی را می آموزده، این بار، با صراحت بدو نوید داده بود که با امداد سلوک، دریافتن گمگشته و مطلوب خویش موفق خواهد شد.
به او اطمینان داده بود که آرامش و سکون خواهد یافت. آرامش و سکونی که ره آورد یافتن، دیدار و لقای خداوندی است.
اطمینان و آرامشی که فقط و فقط هدیه سلوک ... و ارمغان عرفان است.

بخش: 5

آن شب جوان، دلگرم و سبک، به سبکی یک رویا به خواب رفت، به خوابی نوشین و نیرو بخش، به خوابی که در مدت جست و جوی پیکر پنج ساله اش هرگز طعم آن را نچشیده بود. هنگامی که سحر با صدای موج دار اذان که از فاصله ای نزدیک در وسعت حیاط می ریخت از خواب برخاست، بر سر تاقچه، لاله ها را همچنان شعله ور دید. اندیشه کنان از خود پرسید: کی و چطور به خواب رفته ام؟ چرا لاله ها را خاموش نکرده ام؟
اما بزودی رشته های چشم نواز مهتاب که از خلال شیشه های پنج دری به درون اتاق می تابید نظرش را جلب نمود. برای رؤیت ماه در اتاق را گشود و در سرمای مطلوب سحری در آستانه در ایستاد و از همان جا به آسمان نگریست. جلوه طلایی ستارگان و پرتو فوق العاده درخشان ماه در آسمان بیکران و فیروزه ای رنگ بی تاب کننده بود.
ماه با سیمایی پرفروغ ـ خود را در پهنه آسمان افکنده، بی دریغ نور افشانی می کرد. به نظر می رسید که ستارگان پس از شبهای دراز ـ از همه سوی آسمان برای ملاقات ماه گرد او اجتماع کرده و با لبهایی زراندود به گفت و گو نشسته اند. گه گاه اشاره کنان به هم نزدیکتر شده، با لطفی خاص از هم دور می شدند.
باران دیشب بوته های کیپ و پرشاخ و برگ شمشادهای اطراف باغچه را شسته، آنچنان می نمود که از برگهای سبز و در همشان نور می تراود.
هوا آن گونه تازه بود که با آرامترین تنفس، مشام از عطر و بوی مست کننده باغچه های مشجر پر می شد.
صدای دو خروس که در جواب یکدیگر می خواندند از فاصله ای دور ـ در فضای ساکت و نمناک حیاط به گوش می رسید.
جوان خیره در درخشندگی شمشادها که توری از مهتاب به سر داشتند با حیرت از خود پرسید:
«راستی مگر زمین خاکی ما را برای ادامه حیات همان ماه و خورشید کافی نیست؟ پس پراکندگی این بی شمار اختران الماسگون و فروزنده در اطراف زمین برای چیست؟»
نسیمی زودگذر رو آرام از لابلای بوته شمشادها گذشت و برگها سر در گوش هم آورده، به نجوا گفتند:
«جز لطف پراکنده و بی پایان و جز رحمت واسع و بی نهایت آن صانع کریم چه علتی بر بی شماری مظاهرش می توان شمرد.»
جوان، متحیر و خاموش، هنوز در مستی این پاسخ بود که لشکر افکار همیشگی چون سیلابی بر او خروشیده، احاطه اش کردند.
«خدایا کیستی؟ در کجا تو را باید یافت، دیدار و لقای تو چگونه میسر است؟ آیا در شکاف آن ابرهای مروارید رنگ و گذران یا در ورای آن ستاره تنها و دور مسکن گزیده ای؟
به زیر زمین، یا در اعماق اقیانوسهای ژرف خانه گرفته ای؟
راستی چون عطر و بوی گل در گلبرگها پنهان نیستی؟ آیا بر قله های عظیم و بر فپوش و یا بر پر و بال ظریف پرندگان جای داری؟
در خروش رودخانه پنهانی و یا در خلوت دره های مخلمین و سرسبز؟
منزلگهت آیا در سینه سوزان و تفتیده کویر و یا در قطره های بلورباران نیست؟
آیا در حجم سبز جنگل خانه نکرده ای؟
در کجایی، کجایی ای خدا؟
من تو را ـ فقط تو را می خواهم ـ تو را عریان ـ عریان از هر چیز جز تو ـ عریان از مظاهر بسیار و پدیده های بی پایانت.
نسیم نوازشگر سحری به گونه اش می سایید و به افکارش میدان می داد.
یادآوری نوید شیخ این بار خیلی زود مغز و قلب تشنه و درمانده اش را از چنگ زجر آلود و شکنجه گر چنان افکاری رهایی بخشید.
آرام و اندیشناک از درگاهی اتاق به حیاط قدم گذاشت و بر آجر فرش نمور سطح حیات به زانو نشست و با سیمایی امیدوار دوباره به آسمان نگریست.
جوان همیشه از دیدن ماه در آسمان سحر قلبش می لرزید و این لرزش مرموز را با تمام وجود دوست می داشت، لیکن اکنون احساس دیگری قلبش را می فشرد، احساسی که توأم با حالتی ناشی از قدر شناسی بود.
اما این قدر شناسی نسبت به که بود؟
آیا پروردگار توانا که ماه و ستارگان اینچنین درخشان و آسمان نیلوفرانه را آفریده، سبب ایجاد این احساس در او شده بود؟
یا نور نویدی که آن عارف کامل الایمان در شب قبل به قلب و دلش افکنده بود این احساس ـ احساس قدر شناسی را در او زنده می کرد؟
جوان در زیر ریشه های نقره ای مهتاب شگفت زده می اندیشید و مضطرب و خاضع به هر سو می نگریست.
در گوشه حیاط آن درخت برهنه مو، با ساقه های گسترده و در هم پیچیده، طلای ناب برگهای ریخته در باغچه ها، شرم دلپسند پاییز با آن چهره کبود و داغدیده، سکه های باران دیشب، آن نسیم ملایم و گذران.
تاج مهتاب بر سر کاج های فواره مانند، حلقه بی برگ و کز کرده بوته های گل سرخ به دور حوض بزرگ و سنگی، سایه لغزنده و مرموز درختهای سالدار بروی دیوار.
سر و صدای کرکننده سارها و زمزمه روحانی شمشادها در سایه روشن فضای خانه.
آن ستاره، همان که سوسو زنان از کنار آسمان می گذشت.
اینها و دهها آهنگ و تصویر دور و نزدیک همگی چشم اندازی بودند که جوان را افسون و خیره ساخته، با بیانی ساده از وجود خالقی خبیر و دادگستر با او سخن می گفتند و او در این میان آشفته و سرگردان به جست و جوی یک چیز بود، فقط آرامش.
آرامش در سایه یافتن و لقای پروردگار.
با دگرگونی و تاثیری که از سخاوت سحر نصیبش شده بود از زمین برخاست و با قدمهایی سبک به طرف اتاق برگشت. هوای سحری به طرز دلپذیری پوست بدنش را منقبض کرده بود، لیکن او بخوبی می دانست که در زیر این پوست سرد قلبی گرم و آتشین می تپد. گرم از امید و آتشین از عشق دیدار خداوند.
در اتاق با برداشتن یکی از لاله های شعله ور بالای تاقچه بر گلبوته های نرم و افشان میان قالی نشست و با نگاهی ثابت به شعله زعفرانی و لرزان چراغ خیره شد، آنقدر خیره که گویی می خواهند در میان پاکیهای آتش «او» را بیابد.
آنجا که از آلودگیها اثری نیست. آنجا که همه سوختن است و سوختن!
همچنان که به شعله چراغ چشم دوخته بود در میان سرخی مدورآن، اتاق شیخ در نزدش مجسم شد. آن پیر صاحبدل را دید که در گوشه دنج و بی آلایش اتاق، رحل و قرآن در مقابل گشوده و در سکوتی قدوسی مشغول عشق و عبادت است.
قبایش همرنگ برف و چشمان هوشیارش به روشنی آفتاب بود.
از عود سوز سفالینی که بر سر تاقچه در بالا سرش قرار داشت امواج باریک و در همی متصاعد می شد و عطر عود فضای اتاق را اشغال کرده بود.
به نظرش آمد که شیخ برای لحظه ای چشمها را بر هم نهاد، به آرامی سرش را به دیوار تکیه داد، هاله ای روحانی سر و صورت آن روشن روان غرق در نور کرده بود. جوان همچنان، فرشتگانی را می دید که با سبکبالی گرداگرد وجود شیخ را در نجوا و پروازند و هر یک مسرورانه با انگشتهای ظریف و بلورین لبخندی بر لبهای او ترسیم کرده، بی صدا بال می کشند.
سایه بال فرشتگان، با نور مهتاب مخلوط می شد و اشکال لغزان و زیبایی بر دیوار اتاق می ساخت.
جوان خیره در شعله لرزان و مدور چراغ، این صحنه را، ناظر و خویش را از یاد برده بود.
تندی بادی در اتاق را از هم گشود و به درون راه جسته، به آسانی شعله چراغ را ربود.
جوان به قصد بستن در، از کنار چراغ برخاست و به سوی در رفت.
بر سطح وسیع حیاط برگهای زرد ریخته، مواج وار به دست باد در هم و آشفته می شد.
در را بست و در خلوت اتاق زمزمه کرد.
«درست قلب مرا می مانند، بی سامان و شوریده، ناآرام و مغشوش.»

بخش: 6

غروب یک روز جمعه بود. آن سوی آسمان که هلال نقره ای ماه به تدریج در آن ظاهر می شد، در زیر پرده هایی رنگین و نازک به شفافیت زرورقهای الوان مستور بود.
آسمان آرام آرام رنگ می باخت و ابرها به تدریج چادری زعفرانی به سر می کشیدند.
غروب، شوق انگیزترین رنگها را به آسمان بخشیده بود و هر گوشه ای از آسمان با آن رنگهای بدیع و گوناگون، ذرات وجود را به سخن می گرفت.
باد سرد پائیزی آخرین برگ درختان را به جویها و سنگفرش پیاده رو می تکاند و شاخه ها را برهنه و نالان می کرد.
صدای آخرین پرواز فوجی از پرندگان که بر فراز درختها و ساختمانهای خیابان چرخ زنان به سوی لانه اوج می گرفتند در کبودی و خلوت غروب به گوش می رسید.
دو فروشنده دوره گرد، چهار چرخه های دستی خود را در امتداد خیابان به طرف سه راه حرکت می دادند و بدون توجه به خالی بودن خیابان با صدای بلند مردم را دعوت به خرید می کردند.
در میان میوه های تازه و زیادی که بر چهار چرخه های خود ریخته بودند، دو چراغ زنبوری با هاله ای زرد و صدایی یکنواخت می سوخت.
پیرزنی حاجتمند با صورتی پر چروک و دستهایی لرزان در سقاخانه جنب مسجد شمع می افروخت.
وقتی پنج شمع را در شمعدان چرب و حلبی روشن کرد، از پشت در چوبی و محجر سقاخانه نگاهی حسرت بار به فضای دودزده اش انداخته، بلافاصله انگشتان لاغرش را در سوراخهای مربع شکل در سقاخانه گره کرد و بر سر آنها نهاد. اندکی با چنان حالت تأمل نمود و سپس آهسته چیزی خطاب به سقاخانه زمزمه کرد و با شتاب از آنجا دور شد. قفلهای متعددی که در گوشه و کنار در سقاخانه به دست حاجتمندان کلید شده بود بر اثر فشار دستهای پر رگ و ریشه پیر زن با صدا به تکان آمدند.
جز زنی چادری که باد میان چادرش می پیچید و دست پسر بچه ای را در دست داشت و پیر مردی خمیده که عصار زنان به سمت می رفت، تقریباً عابر دیگری در آن محوطه دیده نمی شد. صدای برخورد عصای آهنی پیرمرد بر سنگفرش پیاده رو طنینی غمبار داشت.
جوان در اواسط خیابان با شیخ که افراشته قامت و استوار، اما آرام و فکور به سوی مسجد می رفت، مواجه شد.
شیخ نعلینهایی زرد و براق به پا و کتانی در زیر عبا به دست داشت. پس از اتمام نماز و متفرق شدن نمازگزاران، جوان باز برای یافتن «او» با آن مصاحب صادق سخن به خلوت محراب نشست.
لحظات که اینک با سکوت شیخ، به درازای ساعات متوالی برای جوان بود، دیرپا و سخت می گذشت. جوان محجوبانه چشم بر دهان شیخ دوخته، با امید و اضطراب انتظار داشت که شیخ سخن را بر طبق و عده ای که پس از آزمودنش به وی داده بود، آغاز کند.
فضای ساکت شبستان را روحانیت و قداست سبک کرده بود. شیخ مانند اکثر اوقاتی که در حال نشستن به تفکر مشغول می شد، پلکهای سفید و کم مژه اش را بر هم نهاده، دو انگشت دستش را به آرامی در لابلای ریش های سیاه و سپید گونه اش حرکت می داد.
جوان آرزومند و مشتاق به شیخ خیره شده بود و آنچنان او را می نگریست که پنداشتی می خواهد در تغییر شکل خطوط چهره آن آینه سیما، افکارش را بخواند. قلبش چون پرنده ای بی تاب در قفس تنگ سینه اش می لرزید.
از خود می پرسید:
«شیخ چه می خواهد بگوید؟
از کجا مصمم است شروع کند؟
چطور می خواهد فرمول آن اکسیر را بدو بدهد؟
چگونه تصمیم دارد خدای را به وی بنماید؟
چسان می خواهد آرامش و اطمینانش بخشد؟
از چه راهی می خواهد او را به دیدار و لقای پروردگار نائل سازد؟
از راه عقل و استدلال، یا مسیر زهد و ریاضت و یا از طریق عشق و اشراق و عبودیت و عرفان؟»
در ازدحام پرسشهای متعددی قرار گرفته بود و نگاه از چهره عارفانه و اندیشمند آن روشن روان بر نمی گرفت. همچنانکه حرمت آمیز به شیخ می نگریست با خود می پنداشت:
«به یقین مصمم است نخست دلایلی محکم و منطقی بر رد عقاید مادیون، شکاکان و اتفاقیون آورده، آن گاه «ایسم» ها و مکتب های پوچ و توخالی جدید را که این روزها چون خارهای هرزه از کویر اندیشه گران شرق و غرب روییده و فوراً شاخ و برگ می گیرد، تخطئه کند.»
و سپس دنباله افکار خود را چنین ادامه می داد:
«اما اینکه موضوع و مطلب تازه ای نیست، زیرا تمام آنها که سری در کتاب و حساب دارند بخوبی می دانند که آن مکتب ها تراوش اذهانی علیل و الکلی و ساخته تخیلات آلوده و افلیج مشتی آدم نمای سیاستگر و افکاری پوشالی و غیر معقول است.
افکاری است صادراتی که ریشه در گنداب خصومتها و خود پرستی ها دارد.
نه! هرگز ـ هرگز انسان هر قدر هم ساده لوح و بی تجربه باشد به این اوهام معتقد نخواهد شد.
... پس شاید تصمیم دارد اول برتری و مزایای مختص دین اسلام را بر سایر ادیان اثبات کرده، بگوید که آن مذاهب الهی نیز بازیچه دست عده ای از افراد سودجو و نفع پرست بی حقیقت است که بر طبق منافع خویش در احکام آن دست درازی می کنند و پس از این مقدمه با برهان کافی و علمی ثابت کند که اسلام یگانه مذهب سالم و رساترین ادیان است. و مجوعاً نتیجه بگیرد که:
در این کره خاکی کلیه قوانین مگر قانون اسلام، کوتاه و ناقص و تنها احکام آسمانی اسلام است که به سر حد اتمام و اکمال می باشد.
اما ... بلا تردید این را هم نخواهد گفت، زیرا این مطلبی است که امروزه تمام محققان بی غرض و با بصیرت از آن آگاه و بدان مقرند. همه آنان که بویی از معرفت و انصاف برده اند امروز آشکارا می نگرند که تمامی دستورهای این مذهب بر پایه فطرت انسان و کلیه احکامش بر مبنای آدمیت و بشر دوستی است. دینی است که بشر سرگشته این قرن، بشر درمانده این جنگل فلز در پناهش قادر است به آسانی انسانی زیست کند. مذهبی است نو و پیشرو با زیر بنای فلسفی عمیق که در هر صفحه از کتاب مقدسش یعنی قرآن مجید، آدمی دعوت به تفکر، تعقل، تحقیق، برهان، بصیرت، علم و تفقه می شود، آیینی است قابل تطبیق با موازین و ریزه بینی های علم روز.
مکتبی است غنی که نیازمندیهای انسان را در همه زمینه ها، چه مادی و چه معنوی، در واج تأمین می کند و به تمام احتیاجات واقعی بشر پاسخ می دهد.
گذشته از اینها اسلام عزیز مذهب اصیل و تابناکی است که بر پایه علم و اراده خداوند بنا شده و بر وسعت و عظمت صبر و اخلاق محمد (ص)، عشق و اخلاص علی (ع) و جانبازی و از خود گذشتگی فرزند شهیدش حسین (ع) استوار گردیده است.»
شیخ همچنان در کنار محراب انگشت تفکر بر پیشانی بلند و برجسته داشت و جوان غرق در دریای افکار خود بود. او فکر می کرد و حدس می زد. حدس درباره اینکه آن عارف آزاده چه می خواهد بگوید؟ چگونه مصمم است خدای را بدو بنماید و آرامشش بخشد؟
پایه های لرزان حدس، یکی پس از دیگری در مغزش فرو ریخت و دوباره بنا می شد. حدس می زد که شیخ شاید می خواهد با کوبیدن ایده های منحط مادی شروع به سخن کند.
با این حدس به یاد مناظرات گذشته اش با دیگر همدوره های دانشجوی خود افتاد.
به یاد مناظرات پیگیری که با حرارت در آنها از جان مایه می گذاشت و در پایان نتیجه می گرفت که:
«راستی مادیگری به ما چه می دهد؟ هیچ ـ و از ما چه می گیرد؟ همه چیز. آیا مادیگری نیست که با نفی و انکار خدا، معاد را از ما می گیرد و با گرفتن معاد وجود ما را از پیشروی و دستیابی به عوالمی برتر باز می دارد و در نتیجه این عالم را زندان ابدی ما می سازد؟
آیا مادیگری نیست که ما را از مقام رفیع و شرافت ذاتی خود پایین آورده، همپایه حیوانات پست قرار می دهد و با پوچ و باطل شمردن فضائل انسانی ـ عاطفه، راستی، درستی، ایثار، عدالت، پاکی و صفا و بسیاری دیگر از امتیازات را در ما می کشد و نابود می سازد؟
آیا مادیگری نیست که با وادار نمودن ما به پشت پا زدن به مفاهیم اخلاقی ما را محکوم به مرگی زودرس و فنایی حیوانی می سازد؟
آیا مادیگری نیست که بیرحمانه ما را به گنداب حقارت می افکند و در چنان گندابی تمام سرمایه های انسانی را از ما سلب می کند؟
آیا مادیگری نیست که بال و پر ما را می چیند و ابعاد پرواز را در ما به هلاکت می کشد و ما را از ادامه حیات و حرکت به سوی افق های دیگر و ابدیت باز می دارد؟
آیا مادیگری نیست که ما را به یک جالباسی متحرک مبدل می کند و از ما موجوداتی یک بعدی می سازد؟
آیا مادیگری نیست که شخصیت انسانی ما را تا سطح حیوانی زبون و ذلیل، تنزل می دهد و از ما جانور عجیبی می سازد، با دو سوراخ که تمام هم و مأموریتش خدمت به این دو سوراخ است؟
آیا مادیگری نیست که ما را به نجاست بن بست می کشد و نیاز فطرتمان را که رهایی مطلق است در ما نیست می کند؟
آیا؟ آیا؟ آیا؟
اما وقتی من می گویم خدا، یعنی به حرکت حرمت گذاشتن.
یعنی راکد و جامد نبودن، یعنی یخ نبستن.
یعنی همیشه پا بودن، همیشه پر بودن.
یعنی رفتن، رها بودن، جستن، پریدن و پریدن.
یعنی در طلوع های مکرر چهره نمودن.
یعنی همه، معده و دهان نبودن، یعنی بیهودگی را طرد کردن.
یعنی نور را ضابطه و معیار قرار دادن.
یعنی از یأس و دلزدگی نپوسیدن.
یعنی از ننگ قطره رستن و به تنگ دریا پیوستن.
یعنی جاری بودن و بودن و بودن.
یعنی همیشه روییدن.»
جوان در مناظرات خود بارها و بارها، همیشه و همیشه خداشناسی و توحید را به دفاع نشسته و مادیگری را سرسختانه محکوم کرده بود.
جوان معتقد بود که مظاهر طبیعت، همه و همه ساخته و پرورده دست قادری حکیمند و آیات صانعی قدیر... کوهها، صخره ها، آسمانها، ستارگان، شب و روز، ماه و فصل، پرندگان و انسان، آب و برگ، رنگها، دشتها، ریگزارها، رودها، همه و همه را مظهر گویای پروردگار می دانست، لیکن اسلام را بارزترین تجلی الهی می انگاشت و می گفت:
«در اسلام تجلی و درخشش آفریدگار بیشتر از بیش نمایان است. او گاهی که می اندیشید مسلمان و پیرو دستورهای چنین دین کامل است، موجی از خشنودی و غرور سراسر وجودش را در می نوردید و برقی از شادمانی بیش از حد در چشمانش ظاهر می شد.»
مغرور و شادمان می شد، از اینکه مسلمان است. زیرا هیچ چیز بیش از تمسخر دیگران وی را نمی آزرد. و آن گاه که می دید با تکیه به عقل و ادراک فطری، پیرو دین و مسلکی نیست که سازندگان مزدور و پلید آن پس از دستیابی به مقاصد ننگین خویش از دل، به عاملین آن مرام پوزخند می زنند، فرح و انبساطش بیشتر شده، بیشتر احساس غرور و مسرت می کرد. غرور از اینکه پیرو آیین و مذهبی است که کتاب الهی و معتبرش را هیچ دستی یارای تصرف و تاراج نیست و این خشنودی و غرور که هیچ گاه قادر به پنهان ساختنش نبود، موجب آن می شد که بی اختیار دستها را به هم ساییده، شادمانه و سبکبال پایکوبی کند.
در باور داشت جوان که حاصل مطالعه و تحقیقات عمیق او بود، مذاهب دیگر خالی از لطف و ظرافت و عاری از صلابت و استحکام اسلام بودند. او اسلام را ژرف چون اقیانوس و روشن همچون آفتاب می دانست و با قلب مشکل پسندی که در سینه اش می تپید براستی و با تمام وجود عاشق و پرستنده اسلام بود. او معتقد بود که اسلام با جهان بینی خاصش تنها مکتبی است که آدمیان را از طاعون بی ترحم تعصبات و تبعیضات نجات می بخشد! تنها دینی است که حق را برپا و ظلم را از پای در می آورد.
اسلام را صمیم دنیا و دنیای صمیم می دانست و آن را شگفت انگیز ترین معجزه جهان هستی و پیامبر صبورش را وجود بی همانندی می دانست که این معجزه بر وی صورت گرفته است.
گاهی آن همه استعداد و لیاقت آن رسول، وی را در خود برده، در چنین اوقاتی جوان حیرت زده از خود می پرسید:
راستی چطور ممکن است قلب و دلی آنچنان مستعد و پرظرفیت باشد که بر آن قلب و دل کلمات جاوید و غیر قابل تغییری نازل شود که با آن کلمات نه تنها آن زمان، بلکه قرنها و قرنها و تا جهان، جهان است همچنان بتوان معجزه کرد و قلبها را لرزاند؟
و در تداوم چنین افکار و حالاتی، جوان بر کتیبه نیالوده دل، محمد صلوات الله علیه را با آن قامت رشید و رسا و آن چهره ملک وار و نازنین، بر صخره های گرم و ملتهب سرزمین عربستان می دید.
می دید که محمد (ص) با منطقی فصیح و محمدانه سخن روحنواز خدای را با آن نغمه ملکوتی و موثر تلاوت و از مشتی بت پرست بیابانگرد چدن صفت، انسان خلق می کند.
انسانی سرآمد و جاودانی.
می دید که بزرگ مرد عالم، تنها و بی یاور آزار و شکنجه می بیند، تهدید می شود، به شلاق تطمیع دیگران تن در می دهد، و با تمامی این احوال فقط به اتکای ایمان و امداد الهی صبور و صافی، تمدن و فرهنگ عظیم اسلامی را با آن شعاع گسترده و حیرت آور، بنیان می گذارد و با پیام برادری و برابری از محرومترین و عقب افتاده ترین ملتهای جهان که در آتش جهل و خرافات خاکستری می شدند، ملتی پرچمدار بزرگ ترین نهضتهای تاریخ می سازد و درخشانترین روزها را به آنان ارزانی می دارد.
می دید که محمد (ص) با پشتکار و اخلاقی محمدانه خط قرمز بر تمام اختلافات طبقاتی عالم کشیده، قشر محروم و زجر دیده را بیدار ساخته، عزت می بخشد.
محمد (ص) را می دید که با سیمایی ملیح و جذاب، با رفتاری زیبنده و محمدانه، با خلق و خویی عظیم و شریف، چنان چون هر پیامبر بر حق دیگر برای اصلاح جامعه می جنگد، شمشیر می کشد، و با تمام نیرو دفع مفسدات می کند و چون باغبانی برای آراستن باغ، علفهای هرزه را از بین می برد و همچون جراحی برای سلامت اندام جامعه، اعضای زاید و عفونت زا را بریده دور می ریزد.
آری جوان بر کتیبه دل، محمد (ص) را می دید که در لباس ساده ترین اعراب، امپراطوری پر تجمل روم را مغلوب می کند و ایران زمین را مفتون خود می سازد، سوریه را تسخیر و بین النهرین و مصر را فرمانبردار می گرداند و همچنان دامنه فتوحاتش را، تنها به نیروی ایمان و اتکا به امداد الهی از اقیانوس اطلس تا سواحل خزر بسط می دهد و پیروان زرتشت را تحلیل برده، دین پر انتشار بودا را از رونق می اندازد و ایالات بزرگ را از حیطه قدرت مسیحیت خارج می سازد، و در چنان اوجی باز هم بر حصیر می خوابد، مقروض می گردد، تک پیراهن وصله دار به فقیر می بخشد بر سفره تهی می نشیند، در کوچه و بازار، بر استر لخت می راند، و در منزلی محقر چون خانه معمولی ترین اعراب زندگی میگذراند. و در تمام احوال بسام و پرخروش، یک هدف بیشتر ندارد:
اشاعه دین فخر آفرین اسلام. دینی که عظمت و عصمتی ویژه دارد. دینی که رهایی بخش و نجات دهنده نوع بشر از هر بندگی، جز بندگی خداست. خدایی که بندگی اش محور و مایه تمام عزت هاست.
جوان در جهان اندیشه و پندار تمامی این صحنه ها و سازها را می دید و می شنید. لیکن قلب و دلش آرام و اطمینانی را که می خواست، نداشت.
بی شکیب و خستگی ناپذیر در جست و جوی راهی بود که پایانش به دیدار و لقای پروردگار منتهی می شود. همان راهی که مصاحب پاکدلش مصمم بود بدو بنماید.
آن شب حضور و سکوت شیخ با آن حالت قدوسی و پیامبرانه برای جوان سیر و سخن بود.
سیر در گذشته های پر برکت و سخن از آینده ای حاصل ور. وقتی به خود آمد تا آن سکوت طولانی و چند ساعته را با کلامی بشکند، محراب را از شیخ خالی دید.
آن روحانی دل آگاه بی آنکه خلوت و خسته تداعی گر او را در هم بریزد، شبستان چرخ زد. جز نورالوان چراغهای شبستان و رایحه دلنواز عطر شیخ چیز بر جای نبود، عطری که بر ذرات وجود شیخ عجین و آمیخته بود و بدون شک از روح معطرش بر می خاست.