آنجا که خدا را می توان یافت

نویسنده : عبدالعظیم صاعدی

بخش: 3

فضای کوچه انباشته از شلوغکاری و سر و صدای گنجشکهایی بود که لابلای درختهای پیر و پر غبار این سو و آن سو می جهیدند.
شعاع طلایی آفتاب، سطح نازک و شفاف آب جوی را می شکافت و در دل آب می لرزید.
یکی از دو پسر بچه ارمنی که در وسط کوچه سگ خود را با توپ بزرگی به بازی گرفته بودند، با انگشت نازکش در کوچک و آبی رنگی را که در آخر آن کوچه خلوت و خاکی قرار داشت، به جوان نشان داد و گفت:
«آنجاست، همان دری که «بسم الله» بالای آن است.»
کسی که در خانه را به روی جوان گشود، پسرک سیاه چشم و لاغری بود که قبای سیاهش کشیدگی اندام او را بیشتر نمایان می کرد. تارهای نرم و نازکی که معمولاً در اولین سالهای بلوغ در چهره نمودار می شود، چون رشته های ابریشم سیاه در صورت گرد و سفیدش دویده بود.
پس از سلام با اشاره دست پله های آجری و نموری را که با پیچ ملایمی به طبقه دوم ساختمان متصل می شد و به تازه وارد نشان داد، سپس با چالاکی جلو دوید تا در رفتن به اتاق هدایتش کند.
قفسی بزرگ و فلزی به دیوار راهرو دیده می شد، میله های گرد گرفته اش حاکی از آن بود که پرنده خوشنوای آن سالهاست رها شده، شاید همان زمانی که شیخ از قفس تن خویش رها گشته بود.
روبروی این قفس، به دیوار دیگر راهرو و تابلو تقریباً بزرگی نصب شده بود که نام پنج تن با خطی خوانا و چشم نواز در آن جای داشت. از چمدان سفری و غبارآلودی که در حاشیه بی فرش اتاق دیده می شد معلوم بود طلبه ای که عبا و عمامه خود را بر کرسی نهاده و با نفس خوابهایی یکنواخت به خواب رفته، مهمان است.
از فاصله تیرهای چوبی سقف، لوزی های حصیری، زرد و براق به چشم می آمد.
سیم بلند لامپی که از سقف ـ در بالای کرسی آویخته بود، پر ترک و به جای حباب، شیشه پاکیزه و مدوری بر گرد لامپ دیده می شد.
آن طرف در بالای کرسی ـ دختر بچه ای در میان چادری سرمه ای و گلدار با دستهایی کوچک و کشیده از روی دفتری بزرگ و از هم پاشیده با بی حوصلگی تمرین خط درشت می کرد. موهای بور و بلندش بر صفحه دفتر رها شده و ضخامت قلم نی در میان لبها و انگشتان از مرکب سیاهش فاصله ایجاد کرده بود. بخوبی پیدا بود که از ادامه این ماموریت ناگریز آنقدرها راضی نیست، چون دائماً نوک قلم را با لجاجتی کودکانه درون دوات سنگی و کوچکی که داخل نعلبکی روی تشتک نهاده بود، فرو برده، خارج می کرد.
صدای منقطع قدمهای شیخ که در سکوت دهلیز وار راهرو از طبقه پایین به بالا می آمد در اتاق شنیده شد و پس از لحظه ای با همان صورت تابنده و وقار دلپذیر در آستانه در ظاهر گردید. قبایی مناسب با فصل به تن داشت و شالی نرم و سپید به سر پیچیده بود. آهسته، آن طور که مزاحم خواب مهمان نشده باشد، جوان را به اتاق دیگر خواند.
به اتفاق وارد اتاقی تاریک شدند. شیخ پس از ورود بلافاصله با گامهایی بلند عرض اتاق را طی کرد و پرده ضخیم و حنایی رنگی را که در جلوی دو پنجره بزرگ مشرف به حیاط آویخته شده بود، به کنار کشید.
نور عسلی خورشید از ورای شیشه های پاک و براق پنجره بر چهره هوشیار شیخ نشست و اطاق را کاملاً روشن و رنگین کرد.
اتاق با آن قفسه های بلند و پرکتاب از آن اتاقهای ساده و تمیزی بود که میل تنفس های عمیق را در آدمی زنده می کند. چند پتو با ملحفه های صاف و سفید در طول و عرض اتاق به روی قالی پهن شده بود و روی آنها فاصله به فاصله مخده هایی همرنگ پرده ها مشاهده می شد.
بر سر طاقچه گچکاری شده اتاق، جز گلاب پاشی نقره ای و عود سوزی سفالین چیزی به چشم نمی آمد.
به زیر طاقچه، کنار چند جاسیگاری ورشو، رحلی گشوده قرار داشت که روی آن قرآنی با جلد چرمی دیده می شد.
شیخ با لبخندی فرح انگیز و شکوهمند با سبکباری بر یکی از مخده های کنار دیوار تکیه کرد و روبروی پنجره بر زمین نشست.
خورشید نیزه های نوازشگر نور را بی دریغ به اتاق می ریخت. نسیمی آرام چند گنجشک را به روی شاخه ای که پشت شیشه های پنجره می خراشید، تاب می داد.
سکوتی که معمولاً در دقایق اول برخورد، میان آن دو می نشست، همچنان ادامه داشت. وقتی که آن صافی صاحبدل نگاهش را از ساختمان های بلند و کوتاهی که بعد از پس زدن پرده از پشت شیشه های پنجره نمایان شده بود باز گرفت، مستقیماً همان نگاه را به جوان که در کنار او دو زانو نشسته بود افکند.
نگاهی ژرف و شکافنده بود. نگاهی که تا اعماق روح جوان نفوذ کرد و جوان پنداشت که شیخ برای افکندن چنین نگاهی، در همان چند لحظه که به خورشید می نگریست، از همان جا گرمی و کمک گرفته و در اندیشه معنای آن نگاه تافذ بود که صدایی گرم و متین پرسید:
«از کجا می آیی؟»
همراه با ادای این دو کلمه دوباره همان لبخند مجذوب کننده و سحرآفرین بر لبهای شیخ شکوفا شد.
جوان در حال سکوت لحظه ای وی را نگریست و با آهنگی آرام و انباشته از عجز و صداقت گفت:
«نمی دانم! اما خوب خوب می دانم که به دنبال خدا به اینجا آمده ام. به دنبال حقیقت. حقیقتی که قلب نا آرامم را تسکین و فکر سرگشته و مشکوکم را، اطمینان بخشد. حقیقتی که تردید را در من بکشد و از چنگال هولبارش خلاصی ام دهد.»
و در حالی که می کوشید لرزش صدایش را پنهان کند با شیفتگی افزود:
«این چهره روشن و شادمانه، این لبخند رضایت آمیز و راستین، این استغنای طبع عجیب، این حرکات موقر و نگاه بی اضطراب، این عزت نفس و رهایی از خواست و خواهش، همه و همه اینها در شما حکایت از قلبی می کنند که در آن گنجی است و در آن گنج دو گوهر پر قدر و قیمت و اطمینان متجلی است.
من بخوبی میدانم که از تلألو و پشتوانه آن گهرهاست که وجودتان اینچنین وارسته و زندگی تان این طور پر بهره و پیامبرانه است.
من به گدایی این گهرها به اینجا آمده ام.»
شیخ انگشت تفکر از پیشانی بر جسته و بلند گرفت و خیره در چشمان جوان، با آهنگی محکم و لحنی پرسش آمیز گفت:
«می دانی همه چیز در دست قدرت «اوست».
«او» ـ همان که با رأی تابناک و قدیمش شالوده جهان هستی را بنا نهاده و آن را با این همه شگفتی و اسرار آمیخته ساخت.
می دانی که از پرتو وجود «اوست» که جهان روشن شده و نیروی لایزال «اوست» که بر ذرات هستی حکمفرماست.
اراده راسخ و بی خلل «اوست» که به نیکوترین شکل بر احوال جهانیان جاری است، از اکرام و التفات بی نهایت «اوست» که آدمی به زیور قلب و دل آراسته و ممتاز گشته و پرتویی از عشق بی پایان «اوست» که موجب روشنی دلها شده»
جوان، گفتار آن گوینده بصیر را به آرامی ـ با حرکت سر تأیید می کرد و شیخ همچنان از تکرار نام «او» شعف و هیجانی روحانی در خویش احساس می نمود و با چشمانی مهربان و سرشار از لطف به مصاحب خویش می نگریست و صادقانه می گفت:
«چون همه چیز از آن «اوست»، پس اگر از من چیزی گرفتی باید از «او» بدانی.»
هنگامی که شیخ کلمه «او» را بر زبان می راند، جوان می دید که بر چهره عارفانه و صمیمی اش خطوطی حاکی از عشق و اخلاص نقش می بندد و با خود می پنداشت که این مرد دریا دل براستی هم چیز را از «او» می داند... آنچه در خود و هر چه در پیرامون خویش می نگرد.
«خداوند قدرت دریافت هر چیز را در صفحه وجود ما به موهبت نهاده.»
شیخ این جمله را با آهنگی مطمئن و عاری از شبهه که خاص وی بود گفت و در دنباله کلام خود در حالی که سایه دستش را بر دیواری که بدان تکیه کرده بود جا به جا می کرد افزود:
«راستی تا کنون هیچ گاه به سایه ها اندیشیده ای؟
همان لغزنده های تیره و ناپایدار. همان بی زبانهای گویا.»
و سپس نگاهش را از پشت شیشه های شفاف و پنجره به دامنه کوهی بلند که در دور دست از پشت ساختمانهای بلند و کوتاه قد بر افراشته بود افکند و با اشاره انگشت گفت:
«نگاه کن! ببین سایه آن قطعه ابر بزرگ چطور بر سینه کوه نشسته و آن قسمت ازکوه را اشغال کرده.»
جوان به آرامی سر بلند کرد و در نقطه ای دور، در دل آسمان خیره شد.
پاره ابر بزرگی با درخشش دریاچه ای از مروارید، در زمینه لاجوردی آسمان دیده می شد که سایه اش سربی و سنگین بر دامنه کوه می لغزید.
آن طور می نمود که سفره ای سیاه بر سینه کوه گسترده اند. جوان نگاه از ابر و سایه گرفت و با لبهایی که کمی می لرزدید خفیف و متعجب گفت:
«بله در سایه ها دقت کرده ام. به لغزش لطیف و مرموز و حرکت تند و در همشان اندیشیده ام!»
شیخ با حرکت نرمی به روی زانو جا به جا شد و با آهنگی آهسته که گفتی سایه ای را مخاطب قرار داده، گفت:
«پس بی گمان می دانی که سایه ها دلیل بر موجودیت اشیا هستند ـ زیرا اگر شیئی موجود نبود، سایه ای ایجاد نمی گشت.
می دانی که سایه ها بیانگر و گویای سایه اندازند؟!»
جوان که منظور شیخ را از ذکر این مثال دریافته و رفته رفته از پرسشهای معمولی و توضیح واضحات او مضطرب و کسل می شد با چهره ای که بازگو کننده تشویش و تعجب وی بود بر آشفته و جسورانه گفت:
«بله بخوبی واقفم که سایه ها تا چه اندازه بی ثبات و ناپایدارند، تا چه حد گذرا و ناگریزند. این اصلی است بدیهی که به هیچ وجه نمی توان انکار کرد. سایه ها محتاج و نیازمندند! محتاج به سایه انداز و نیازمند به سایه ساز».
و لحظه ای بعد که از ناشکیبایی و جسارت خود پشیمان شده بود، کمی آرام گرفت و به ملایمت افزود:
«آری مسلماً ما و آنچه در چشم انداز ماست سایه هائی بیش نیستم. سایه هایی از خورشید بی زوال وجودی خداوندی. سایه هایی که از آفتاب جمال «او» تشکیل شده و صورتی از هستی گرفته ایم. بله حیات و هستی ای که ما به خود نسبت می دهیم امانت و عاریتی بیش نیست. امانت بی نظیر و پر ارزشی که «او» با دست لطف خویش به نیکوترین وجه به ما سپرده و سرانجام روزی از ما خواهد گرفت، زیرا دوام و ثبات، لباسی است که تنها زیبنده «اوست» و بس بله بدیهی است که جهان سایه ای از انوار خیره کننده وجود «او» و «او» پاینده ای جاوید و بی نیاز است.
داناست ـ بیناست ـ تواناست ـ مهربان و بخشنده، کریم و بنده نواز است.
کدام کور دل بی بصیرتی است که «او» را بدین اوصاف نشناسد.
این امر، یعنی اقرار و اعتراف به وجود او، فریاد فطرت ماست. فریاد فطرت ما و هر سایه دیگری که در پیرامون ماست.
اما به من بگویید که «او» کیست ـ چیست و در کجاست؟»
شیخ که با ذکر مثال سایه، نظرش صرفاً تایید و تحرک جوان در قدمهای اول راه و در نتیجه آماده ساختن او برای برداشتن قدمهای بعدی بود، سخنش را به تندی قطع کرد و با نگاهی ثابت و لحنی رندانه گفت:
«به من بگو در کجا نیست؟ در کجا؟»
شنیدن جوابی کاملاً مغایر آنچه تا کنون از این و آن شنیده، به سیمای بر افروخته جوان، رنگی از بهت و حیرت زده، شکسته وار و ملتمسانه افزود:
«پس جوابم دهید»
«او» را چگونه باید یافت؟
چطور می باید حس و ادراکش کرد؟
چگونه و با چه چشمی می توان «او» را دید و آرامش گرفت؟
شما را به همان خدا سوگند مرا از این گرداب پرلای و لجن جهل و تردید که تا گردن در آن غوطه ورم نجات دهید، دستم را بگیرید، یاری ام کنید. نخواهید که امواج سر سخت و خروشان این گرداب هولناک، بازمانده پیکر نحیفم را در کام آلوده خود گیرند.
مگذارید در آتش این سرگشتگی شراره وار نابود شوم. من می خواهم «او» را بیابم فقط «او»را.
«او» را جدا از تمام نشانه ها و مظاهرش.
«او» را آن گونه که «اوست» نه آن طورکه می گویند. او را بی هیچ پرده و بی هیچ حجاب.»
جوان فریاد می کرد و اشک سیل آسا در خطوط در هم صورتش می دوید و با چنان حالتی از شیخ استمداد می طلبید.
اکنون در چهار دیواری اتاق هیچ اثری از آفتاب عسلی و سیمگون چند ساعت قبل نبود.
خورشید ساکت و بی خبر در پشت ساختمان های بلند و کوتاه، غروب کرده، ماه ترسان و پریده رنگ در صحنه بی انتهای آسمان ظاهر می شد.
شفق در دور دست رنگ مخصوصی داشت. خونین بود اما نه به سرخی چشمهای خونبار جوان.
چند ستاره در افق آشکارا مشاهده می شد. قطعه ابر بزرگ را غروب خاکستری رنگ کرده، هیچ اثری از سایه اش بر سینه ستبر کوه بر جاری نبود.
در دور دید آنان چراغ اتاقها یکی پس از دیگری پنجره ها را روشن می کرد. سوز موذی و سردی درختهای کهنسال و کم برگ حیاط را شلاق می زد و از درزهای در بداخل اتاق راه می جست.
جوان و شیخ ـ هر دو غرق در دریای تفکر، ساکت و خاموش مقابل هم نشسته، با نگاههایی پرسش آمیز یکدیگر را می نگریستند و از هیچ یک حرکتی دیده نمی شد. پنداشتی با رفتن خورشید گرما از وجود آنها نیز رخت کشیده، و سخنها بر لبهایشان منجمد شده، اکنون هنگام تکلم نگاهها بود.
از طبقه هم کف ساختمان صدای کودکانه و لرزانی بدست سوز و باد به داخل اتاق می ریخت.
«الله اکبر» ـ «الله اکبر»
این صدای نازک مرتعش متعلق به پسر کوچک شیخ بود که در سکوت و سرمای حیاط دستهای ریز و عروسکی اش را تا نزدیک گوش برده، از صمیم قلب اذان می گفت.

بخش: 4

جوان با خود می اندیشید که چطور توانستم در زیر آن نگاههای شکافنده و گریز ناپذیر تحمل آورده، بدون سر گشتگی و اشتباه تمام سوالات شیخ را درست پاسخ بگویم.
شب بود، شبی سرد و ساکت. از خانه شیخ بر می گشت و محصور در افکاری متعدد به سوی منزل می رفت. لبش را به نرمی به دندان می گزید و خطوط در هم و ریزی که نشانه به یاد آوردن مطلبی مهم است، در گوشه پلکهای کشیده اش ظاهر و محو می شد. می کوشید تا تمام پرسشهائی که از او شده و جوابهایی که بدانها گفته بود، به خاطر آورد.
تبسم کوتاه و زود گذری که بر لبانش نشست بدون شک دلیلی جز رضایت از قوه حافظه را نداشت. بتدریج همه چیز در ذهنش روشن می شد.
شیخ بلافاصله پس از گشودن در به روی او، صمیمانه دستی بر شانه اش نهاده، پرسیده بودکه چطور است.
و او سلیس و صاف گفته بود، در امید و انتظار، آن گاه میزبان روشن دل در حالی که به او می نگریسته، لبخندی نوشین و توان بخش نثارش کرده بود.
در جواب اینکه چند سال و چه شغلی دارد، با بی تفاوتی طفره رفته و از تمکن بسیار و پشتوانه های کلان مالی که تنها وارث آنها بود، چیزی به شیخ نگفته بود.
اما در پاسخ اینکه از چه آوایی لذت می برد، مشتاقانه گفته بود:
نوای محزون و نغمه شاد هر دو به جانش می نشیند و افزوده بود که از فراوانی صدای خواننده لذت نمی برد، بلکه سوز و حالت و مهم تر از آن نفس صداست که او را در خود برده، به هیجان می آورد.
وقتی پس از چند سال کوچک راجع به زیارت و اوقات خواب و نوع غذا، آن ممتحن روح و روان از وی پرسیده بود که عصبانی است یا خیر؟ جواب داده بود که عصبانیت را نوعی گناه و از سلامت جسم و جان به دور می داند.
به شیخ پاسخ داده بود که از عبادات، نماز را بیش از همه دوست می دارد و زمانیکه دچار دژخیم تردید نیست، آنچنان از این باده وصال الهی مست می شود که پس از نوشیدن آن ساعتها سبکبال و خشنود است.
در جواب اینکه به چه چیز طبیعت بیشتر علاقه مند است؟ مسرت آمیز گفته بود: گاهی دقایقی طولانی بدون کمترین حرکتی ایستاده، مات و مجذوب، غروب خورشید را می نگرد و برای این دیدار، بعضی اوقات ساعتها قبل از غروب آفتاب راه بیابان پیش می گیرد.
گفته بود که شوق زده و مفتون در حریر وار آبی آسمان، گاهی آرزو می کند که ای کاش می توانست تکه ای از آسمان را کنده و بجود. پاسخ گفته بود که از تماشای جوانه های تازه که چون قطرات عسل به هنگام بهار بر شاخسارها می درخشند غرق در اعجاب و شگفتی می شود و این شگفتی و اعجاب زمانی به حدی است که بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر کرده، او را به هق هق می اندازد.
در اینجا همان گونه که جوان فکر می کرد و پیش می رفت، لحظه کوتاهی بدون اراده در کنار جوی کم آب و بی زمزمه خیابان از حرکت ایستاد و سعی کرد تا دیگر سوالات شیخ را نیز به خاطر بیاورد، لیکن هر چه می کوشید کمتر به یاد می آورد، با سستی و سنگینی از کنارجوی به راه خود ادامه داده، در زیر نور کمرنگ چراغهایی که حد فاصل بین درختهای خزان دیده حاشیه خیابان بود، به خانه می رسید. لیکن اصرار داشت قبل از رسیدن به منزل تمام پرسشهای شیخ را در ذهن آشفته خویش مرور کند.
خود را به اختیار افکار خویش سپرده، خسته و اندیشناک به طرف منزل می رفت.
دانه های ریز و سرد باران که تازه شروع به بارش کرده و بر سر و صورتش می نشست، به او کمک کرد تا آخرین سوال شیخ را که درباره اقوام و اجداد وی بود زودتر به خاطر آورد.
در پاسخ این پرسش با خشنودی زایدالوصفی گفته بود که جدش یکی از پیروان دین موسی و در آن مذهب پیشوایی بزرگ و عالیقدر بوده، لیکن پس از پژوهشهای بسیار و تحقیقات دامنه داری که درباره ریشه و اصالت ادیان نموده، از حقانیت دیانت اسلام مطلع و با هشتاد تن از شاگردان خویش مفتخر به قبول این مذهب کریم و کامل شده است.
جوان به یاد آورد هنگامی که نام جدش را بر زبان می رانده، شیخ بلافاصله با لحنی تحسین آمیز نام چند اثر از تألیفات وی را شمرده و اضافه نموده بود که هم اکنون نیز مشغول مطالعه یکی از آثار اوست.
با شنیدن نام آن کتاب، جوان، شیخ را مخاطب ساخته و گفته بود که جدش با تألیف کتاب مذکور به اخذ تقدیر نامه ای از پیشوای وقت نائل شده که آن تقدیر نامه سند افتخاری برای خانواده قدیمی و سرشناس آنهاست.
در تسخیر پرسشها و پاسخهای گوناگون، ناگهان به یاد تنها سوالی افتاد که هنگام خروج از منزل، شیخ از وی کرده بود. به یادش آمد که خالصانه از شیخ پرسیده بود: در این راه یعنی راه عرفان شما چه دیدید که این طور مطمئن شدید؟ و شیخ با فرشته خویی خاصش پاسخ گفته بود: در این راه اطمینان ـ علت دیدار است ـ نه آنکه دیدار، علت اطمینان.
اول باید به راه و اینکه برای لقای الهی جز سلوک و عرفان ـ هیچ ـ هیچ راه دیگری نیست مطمئن شد، و سپس دید.
دید آنچه را که خدا می بیند.
شنید آنچه را که خدا می شنود.
گرداند آنچه را که خدا می گرداند.
گفت آنچه را که خدا می گوید.
و کرد آنچه را که خدا می کند.
آن شب هنگامی که جوان به منزل رسید، با یاد آوری آنچه گفته و شنیده بود از شور و شوق در پوست نمی گنجید. در آنچنان التهابی بود که به همه چیز رنگی دیگر می داد، مانند کسی که در تدارک جشنی بزرگ و تاریخی است، یکراست به سوی طاقچه و ردیف لاله های قدیمی و پایه بلندی که مدتها بود گرمی شعله به خود ندیده بودند، رفت و با کشیدن کبریت همه را روشن کرد و در آن روشنایی با سروری کودکانه شروع به مرتب کردن اثاث ژولیده اتاق نمود. این شور و شوقی که قلبش را سراسر گرم کرده، در چشمش سوسو می زد، ناشی از بذر نویدی که آن عارف بالله با سخن خویش در مزرع دلش افشانده بود.
شیخ که تا کنون وی را می آموزده، این بار، با صراحت بدو نوید داده بود که با امداد سلوک، دریافتن گمگشته و مطلوب خویش موفق خواهد شد.
به او اطمینان داده بود که آرامش و سکون خواهد یافت. آرامش و سکونی که ره آورد یافتن، دیدار و لقای خداوندی است.
اطمینان و آرامشی که فقط و فقط هدیه سلوک ... و ارمغان عرفان است.

بخش: 5

آن شب جوان، دلگرم و سبک، به سبکی یک رویا به خواب رفت، به خوابی نوشین و نیرو بخش، به خوابی که در مدت جست و جوی پیکر پنج ساله اش هرگز طعم آن را نچشیده بود. هنگامی که سحر با صدای موج دار اذان که از فاصله ای نزدیک در وسعت حیاط می ریخت از خواب برخاست، بر سر تاقچه، لاله ها را همچنان شعله ور دید. اندیشه کنان از خود پرسید: کی و چطور به خواب رفته ام؟ چرا لاله ها را خاموش نکرده ام؟
اما بزودی رشته های چشم نواز مهتاب که از خلال شیشه های پنج دری به درون اتاق می تابید نظرش را جلب نمود. برای رؤیت ماه در اتاق را گشود و در سرمای مطلوب سحری در آستانه در ایستاد و از همان جا به آسمان نگریست. جلوه طلایی ستارگان و پرتو فوق العاده درخشان ماه در آسمان بیکران و فیروزه ای رنگ بی تاب کننده بود.
ماه با سیمایی پرفروغ ـ خود را در پهنه آسمان افکنده، بی دریغ نور افشانی می کرد. به نظر می رسید که ستارگان پس از شبهای دراز ـ از همه سوی آسمان برای ملاقات ماه گرد او اجتماع کرده و با لبهایی زراندود به گفت و گو نشسته اند. گه گاه اشاره کنان به هم نزدیکتر شده، با لطفی خاص از هم دور می شدند.
باران دیشب بوته های کیپ و پرشاخ و برگ شمشادهای اطراف باغچه را شسته، آنچنان می نمود که از برگهای سبز و در همشان نور می تراود.
هوا آن گونه تازه بود که با آرامترین تنفس، مشام از عطر و بوی مست کننده باغچه های مشجر پر می شد.
صدای دو خروس که در جواب یکدیگر می خواندند از فاصله ای دور ـ در فضای ساکت و نمناک حیاط به گوش می رسید.
جوان خیره در درخشندگی شمشادها که توری از مهتاب به سر داشتند با حیرت از خود پرسید:
«راستی مگر زمین خاکی ما را برای ادامه حیات همان ماه و خورشید کافی نیست؟ پس پراکندگی این بی شمار اختران الماسگون و فروزنده در اطراف زمین برای چیست؟»
نسیمی زودگذر رو آرام از لابلای بوته شمشادها گذشت و برگها سر در گوش هم آورده، به نجوا گفتند:
«جز لطف پراکنده و بی پایان و جز رحمت واسع و بی نهایت آن صانع کریم چه علتی بر بی شماری مظاهرش می توان شمرد.»
جوان، متحیر و خاموش، هنوز در مستی این پاسخ بود که لشکر افکار همیشگی چون سیلابی بر او خروشیده، احاطه اش کردند.
«خدایا کیستی؟ در کجا تو را باید یافت، دیدار و لقای تو چگونه میسر است؟ آیا در شکاف آن ابرهای مروارید رنگ و گذران یا در ورای آن ستاره تنها و دور مسکن گزیده ای؟
به زیر زمین، یا در اعماق اقیانوسهای ژرف خانه گرفته ای؟
راستی چون عطر و بوی گل در گلبرگها پنهان نیستی؟ آیا بر قله های عظیم و بر فپوش و یا بر پر و بال ظریف پرندگان جای داری؟
در خروش رودخانه پنهانی و یا در خلوت دره های مخلمین و سرسبز؟
منزلگهت آیا در سینه سوزان و تفتیده کویر و یا در قطره های بلورباران نیست؟
آیا در حجم سبز جنگل خانه نکرده ای؟
در کجایی، کجایی ای خدا؟
من تو را ـ فقط تو را می خواهم ـ تو را عریان ـ عریان از هر چیز جز تو ـ عریان از مظاهر بسیار و پدیده های بی پایانت.
نسیم نوازشگر سحری به گونه اش می سایید و به افکارش میدان می داد.
یادآوری نوید شیخ این بار خیلی زود مغز و قلب تشنه و درمانده اش را از چنگ زجر آلود و شکنجه گر چنان افکاری رهایی بخشید.
آرام و اندیشناک از درگاهی اتاق به حیاط قدم گذاشت و بر آجر فرش نمور سطح حیات به زانو نشست و با سیمایی امیدوار دوباره به آسمان نگریست.
جوان همیشه از دیدن ماه در آسمان سحر قلبش می لرزید و این لرزش مرموز را با تمام وجود دوست می داشت، لیکن اکنون احساس دیگری قلبش را می فشرد، احساسی که توأم با حالتی ناشی از قدر شناسی بود.
اما این قدر شناسی نسبت به که بود؟
آیا پروردگار توانا که ماه و ستارگان اینچنین درخشان و آسمان نیلوفرانه را آفریده، سبب ایجاد این احساس در او شده بود؟
یا نور نویدی که آن عارف کامل الایمان در شب قبل به قلب و دلش افکنده بود این احساس ـ احساس قدر شناسی را در او زنده می کرد؟
جوان در زیر ریشه های نقره ای مهتاب شگفت زده می اندیشید و مضطرب و خاضع به هر سو می نگریست.
در گوشه حیاط آن درخت برهنه مو، با ساقه های گسترده و در هم پیچیده، طلای ناب برگهای ریخته در باغچه ها، شرم دلپسند پاییز با آن چهره کبود و داغدیده، سکه های باران دیشب، آن نسیم ملایم و گذران.
تاج مهتاب بر سر کاج های فواره مانند، حلقه بی برگ و کز کرده بوته های گل سرخ به دور حوض بزرگ و سنگی، سایه لغزنده و مرموز درختهای سالدار بروی دیوار.
سر و صدای کرکننده سارها و زمزمه روحانی شمشادها در سایه روشن فضای خانه.
آن ستاره، همان که سوسو زنان از کنار آسمان می گذشت.
اینها و دهها آهنگ و تصویر دور و نزدیک همگی چشم اندازی بودند که جوان را افسون و خیره ساخته، با بیانی ساده از وجود خالقی خبیر و دادگستر با او سخن می گفتند و او در این میان آشفته و سرگردان به جست و جوی یک چیز بود، فقط آرامش.
آرامش در سایه یافتن و لقای پروردگار.
با دگرگونی و تاثیری که از سخاوت سحر نصیبش شده بود از زمین برخاست و با قدمهایی سبک به طرف اتاق برگشت. هوای سحری به طرز دلپذیری پوست بدنش را منقبض کرده بود، لیکن او بخوبی می دانست که در زیر این پوست سرد قلبی گرم و آتشین می تپد. گرم از امید و آتشین از عشق دیدار خداوند.
در اتاق با برداشتن یکی از لاله های شعله ور بالای تاقچه بر گلبوته های نرم و افشان میان قالی نشست و با نگاهی ثابت به شعله زعفرانی و لرزان چراغ خیره شد، آنقدر خیره که گویی می خواهند در میان پاکیهای آتش «او» را بیابد.
آنجا که از آلودگیها اثری نیست. آنجا که همه سوختن است و سوختن!
همچنان که به شعله چراغ چشم دوخته بود در میان سرخی مدورآن، اتاق شیخ در نزدش مجسم شد. آن پیر صاحبدل را دید که در گوشه دنج و بی آلایش اتاق، رحل و قرآن در مقابل گشوده و در سکوتی قدوسی مشغول عشق و عبادت است.
قبایش همرنگ برف و چشمان هوشیارش به روشنی آفتاب بود.
از عود سوز سفالینی که بر سر تاقچه در بالا سرش قرار داشت امواج باریک و در همی متصاعد می شد و عطر عود فضای اتاق را اشغال کرده بود.
به نظرش آمد که شیخ برای لحظه ای چشمها را بر هم نهاد، به آرامی سرش را به دیوار تکیه داد، هاله ای روحانی سر و صورت آن روشن روان غرق در نور کرده بود. جوان همچنان، فرشتگانی را می دید که با سبکبالی گرداگرد وجود شیخ را در نجوا و پروازند و هر یک مسرورانه با انگشتهای ظریف و بلورین لبخندی بر لبهای او ترسیم کرده، بی صدا بال می کشند.
سایه بال فرشتگان، با نور مهتاب مخلوط می شد و اشکال لغزان و زیبایی بر دیوار اتاق می ساخت.
جوان خیره در شعله لرزان و مدور چراغ، این صحنه را، ناظر و خویش را از یاد برده بود.
تندی بادی در اتاق را از هم گشود و به درون راه جسته، به آسانی شعله چراغ را ربود.
جوان به قصد بستن در، از کنار چراغ برخاست و به سوی در رفت.
بر سطح وسیع حیاط برگهای زرد ریخته، مواج وار به دست باد در هم و آشفته می شد.
در را بست و در خلوت اتاق زمزمه کرد.
«درست قلب مرا می مانند، بی سامان و شوریده، ناآرام و مغشوش.»