آنجا که خدا را می توان یافت

نویسنده : عبدالعظیم صاعدی

بخش: 2

جوان سراسر روز ـ شیخ را با همان لبخند ملکوتی و اطمینان بخش در برابر خود می دید. همان لبخندی که نوید می داد و جذبه می آفرید.
لبخندی که تا کنون نظیرش را بر چهره ای ندیده بود.
با خود می گفت:
«براستی که در این لبخند رازی نهفته است ـ رازی جانخواه ـ رازی شیرازه سوز و بهشتی. این لبخندی است که از قلبی روشن و آگاه سرچشمه گرفته. قلبی که رمز اکسیر آرامش و ایقان در آن یافت می شود. همان اکسیری که سالهاست برای یافتنش دهلیز اندیشه بسیاری از کیمیاگران روح را جست و جو کرده و در تکاپوی آن ملامتها شنیده و رنجها برده ام.
به راستی شیخ چطور و چگونه فرمول اکسیر را به دست آورده؟
آیا در پناه زهد و ریاضت، روحش صیقلی گشته و اینچنین آرام گرفته و یا در سایه علم و فلسفه ضمیرش آگاه و این طور مطمئن گشته است؟
به راستی آیا این آرامش و اطمینان را در مکتب عشق و عرفان تحصیل نکرده؟
این معمایی بود که تمام لحظه های روز، جوان را در خود کشیده و سرانجام شب هنگام، وی را به خلوت شبستان در کنار محراب و شیخ کشاند.
در سبز رنگ و سنگین شبستان، با ناله ای که از شکستن ترکه ای پدید آید، بر پاشنه چرخید و جوان از کریاس در، چون شبحی سبکخیز به داخل شبستان پا نهاد. جز لاله های دو سوی محراب و چلچراغ بلورین و کوچک سقفش که نور عسلی آن جلایی آسمانی به فضای محراب می بخشید، سایر چراغهایی شبستان خاموش بود.
کاشیهای رنگارنگ و پر نقش و نگار محراب در زیر انوار چلچراغ متجلی و شفاف تر می نمود.
تابلویی که از نشستن شیخ ـ در کنار محراب تشکیل شده بود، در سایه روشن شبستان لطف مخصوصی داشت. شیخ با آن چهره منور، درست شمعی را می مانست که کنار محراب بی پروا و عاشقانه می سوزد.
گلبوته نرم قالیهای تازه ای که شب پیش بر سطح شبستان پهن نبود، با فشار مختصری تا نزدیک محراب زیر پای جوان له شد و شیخ پس از جواب سلامش وی را با اشاره دست کنار خود نشاند.
پرتویی خفیف از پشت در آهنی و بی شیشه مقبره ای که به صحن شبستان باز می شد، به گوشه ای از شبستان می تابند و به آنجا روشنایی می بخشید.
مردی چاق و خاکستری موی، سر به زیر در میان آن روشنایی به گفتن ذکر مشغول بود.
مهرکوچکی که در برابرش روی زمین قرار داشت و تسبیحی که آرام آرام گرد انگشت می چرخاند، پاک و تمیز و هر دو از یک جنس بود. به هنگام رفتن وقتی برای نهادن مهر و تسبیح به داخل مهردان به محراب نزدیک شد، جوان سایه مهر را کاملا در پیشانی بر آمده و گوشت آلودش دید و از این که می دید سیمای خورشیدوار شیخ با آن همه حسن و ملاحت، مرد چاق پینه در پیشانی را ـ حتی به اندازه سلامی جذب و نکرده، سراپا تعجب بود.
بجز رحلهای چوبی و سبز رنگ، دو ردیف قرآن در جلدهای صاف و پارچه ای کنار منبر به روی هم دیده می شد.
شیخ از زیر عبا دست پیش برد ـ یکی از قرآنها را برداشت، با ادب آن را بوسید و با احترامی خاص از جلدش خارج نمود و آن را در مقابل خود به روی رحلی گشود.
لحظاتی که شیخ به ورق زدن و مرور قرآن اشتغال داشت، در سکوت گذشت. آن گاه ـ نگاه از قرآن برگرفت و به چشمان پرسش آمیز مصاحب تازه خود خیره شد. جوان معنی آن نگاه نافذ و بس گویا را زود در یافته بود.
شیخ به او گفته بود که خوب گوش فرا دهد تا آنچه را که سالهاست با اشتیاق و مشقت می جوید از زبان قرآن بدو ارزانی کند.
هر دو آماده می شدند، آماده عطا و دریافت.
جوان بدون کوچک ترین حرکت ـ با نگاهی ثابت به شیخ می نگریست و آن پیر روشندل ـ با نگاهی ژرف آیات را می کاوید. سکوت دلپذیر و روحانی در فضای شبستان دامن گسترده بود. ناگاه در میان سکوتی آنچنان ـ صدایی ملایم و مطبوع، نخست در فضای محراب و بتدریج با آهنگی رساتر و عمیق، در زیر سقف مرتفع شبستان طنین انداخت. صدایی که زیر و بم آسمانی اش قلب و دل را می لرزاند و به آتش می کشید. کلمات ـ هر یک چون گویی آتشین بر قلب پر سوز جوان می نشست و بیش از پیش ملتهبش می ساخت. آیاتی که شیخ تلاوت می کرد با عطر مخصوصش، شبستان را به عرفه ای مینویی مبدل کرده، آنچنان سرشار از اخلاص و عظمت در فضا می پیچید که انعکاسش پرده وهم و خیال را می درید و حقیقت را بی پرده و آشکارا متجلی می ساخت. به نظر جوان این طور می رسید که آیات پس از خروج از حنجره شیخ و نفوذ به ذره ذره فضا ـ دوباره در برگشت با مفهومی گیج کننده و نو به جان پر خروشش می نشستند.
جوان همچون کسی که به تبی ناگهانی مبتلا شده باشد، می سوخت و می گداخت.
آیات با تمام ابعاد گسترده اش از روح شیخ بر می خاست و به صورت کلام از دهان آن داوود دیگر خارج می شد.
جوان احساس می کرد اشعه ای گدازنده و بران از چشمانش ساطع شده که با حرارت خارق العاده خود دیواری بلند و پولادین را از برابر دیدیگانش ذوب کرده، فرو می ریزد.
آه... در میان دودی غلیظ و تیره ـ آن سوی دیوار را براحتی مشاهده می کرد. شیخ همچنان با آن صورت و آهنگ ملکوتی آیات لقاء الله را می خواند و دیوارهای آهنین را با آن همه قشر و ضخامت یکی پس از دیگری از برابر دیدگان جوان می شکافت و جوان حیرت زده و مبهوت سیر می کرد. سیری در دیاری دیگر.
دیاری آن سوی خط ها ـ مرزها ـ و دیوارها.
آری در دیاری دیگر سیر می کرد ـ در دیار یگانگی و وحدت، و لحظه های متعالی.
در دیاری ما فوق واژه ها و لغت ها ـ در دیار عرفان.
آنجا سیر می کرد.
جوان احساس می کرد که در میان پنجه ای باز و بزرگ به آرامی از سطح شبستان به بالا می رود. نه ـ دیگر بر روی زمین قرار نداشت.
شیخ ـ پرنده بی بالی و پری را که تا چند لحظه پیش قدرت پاور چیدن نداشت با نیروی قرآنی و آیات لقاء الله به صورت شاهینی نیرومند و سبک سیر به پرواز در آورده بود.
جوان آرام آرام می سوخت و رفته رفته بی وزن و سبک می شد. آیات همچنان با پژواکی بهشتی ـ در فضا موج می زد و جوان با بالهای تازه و عرش آسا در دیاری آن سوی مرزهای آهنین، اشکال آفرینش را در مراتب مختلف یک به یک می دید و همه چیز در چشمش واضح و روشن می نمود.
زیبندگی را می دید ـ زیبندگی جامه هستی را بر قامت خداوندی.
سرشاری را می دید ـ سرشاری «او» را که نقطه ای خالی برای عرض اندام دیگری نگذاشته.
عقل را می دید که از دور مبهوت تماشای «اوست» و قانع به این تماشا، و دل را مشاهده می کرد که سر تا پا عشق، فانی در «او» ست.
جوان آنچنان می دید و در مرتبه پایین تر، بهشت در چشمش جان می گرفت. در راهروهایی از نور، پرواز ملایک را مشاهده می کرد و به گرد ستونهایی عظیم مرمرین، ساقه های بلند و ظریف نیلوفر را با آن برگهای سبز و گلهای آبی در نظر می گرفت. در لابلای آن ستونها بخور عطرآگین و الوانی را که پخش و در هم می شدند مشاهده و استشمام می کرد، و ردیف درختهایی که توری از شکوفه های ارغوانی به سر و بوته های سرخی از گلهای زنبق به پا داشتند، به چشم می دید.
حرکت دسته جمعی آن آهوان را با چشمهای مخمور و براق و خیزهای کوچک و بی صدا در دامنه آن تپه های سبز و مخمل پوش، به خوبی مشاهده می کرد.
درکنار آن تپه های مواج و در امتداد آن جاده های بی انتها سروها را می دید که بر اثر وزش نسیم، یکدیگر را عاشقانه در آغوش می گرفتند.
آن نسیم را ـ همان نسیم ملایمی که عطر گلهای یخ را به همراه داشت و شاخه های سرسبز و برگشته در نهرها را می لرزاند، بخوبی احساس می کرد و شیرین زبانی پرندگان هزار گونه و ظریف بال را می شنید. آن نور عظیم و خیره کننده را که چون کلافهای ابریشمی در هم شده به سویش می جوشید.
آن نهرهای کوچک و بزرگ که آبی همچون نقره مذاب در آنها روان، و در اطرافشان لاله های نورس می لرزید و آن عود سوز بزرگ را که بخاری نارنجی رنگ از دهانه مدورآن متصاعد بود و کودکان سپید جامه سیاه چشمی که با گلاب پاشهای زرین، هلهله کنان در اطراف عود سوز در گردش بودند ـ همه و همه را می دید و سیر می کرد و شیخ همچنان غرق در ملکوت، آیات لقای الهی در این عالم را با اشک و آه می خواند و صدایش چون سرودی که از کهکشانها به گوش رسد، پیکره محراب و ستونهای شبستان را می لرزاند.
«خداست آن ذات پاکی که آسمان را چنانکه می نگرید بی ستون بر افراشت، آن گاه با کمال قدرت عرش را در خلقت بیاراست و خورشید و ماه را مسخر اداره خود ساخت که هر کدام در وقت خاص و مدار معین به گردش آیند ـ امر عالم را با نظامی محکم و آیات قدرت را، با دلایلی مفصل، منظم ساخت. باشد که شما به «لقای پروردگار» خود یقین کنید.»
«آنان که «لقای خدا» را تکذیب کردند البته زیانکار شدند، پس آن گاه که ساعت قیامت ناگهان آنها را فرا رسد گویند وای بر ما که آسایش و سعادت این روز خود را از دست بدادیم، پس بار گناهان خویش را بر پشت گیرند ـ آری بد بارگرانی به دوش می گیرند.»
: «روزی که همه خلایق به عرصه محشر جمع آیند، گویا در دنیا ساعتی از روز ـ بیشتر درنگ نکرده اند ـ در آن روز یک دیگر را کاملاً می شناسند ـ آن روز آنان که «لقای خدا» را انکار کردند، بسیار زیانکارند و هرگز به سر منزل سعادت راه نمی یابند.»
: «پس آن گاه به موسی کتاب دادیم برای تکمیل هر نیکوکار ـ و برای تفصیل و بیان حکم هر چیز ـ و برای هدایت و رحمت ـ باشد که مردم به «لقای خدا» ایمان آورند.»
: «آیا در پیش خود تفکر نکردند که خدا آسمانها و زمین و هر چه در بین آنهاست، همه را جز به حق و به وقت و حد معین نیافریده است و بسیاری از مردم چون فکر در حکمت خلقت نمی کنند به «لقای خدا» بکلی کافرند.»
: «کسانی که به «لقای خدا» امید ندارند و به زندگی دنیا راضی و خشنودند و به آن دلبستگی و اطمینان دارند و کسانی که از آیات ما غفلت دارند، این کسان جایگاهشان به واسطه آنچه کسب کرده اند، آتش است.»
: «پس ما کسانی را که امید به ملاقات ما ندارند در طغیانشان فرو رونده باقی می گذاریم.»
: «... هر کس که امید به ملاقات پروردگارش دارد پس باید عمل صالح انجام دهد و در عبادت خدایش احدی را شریک قرار ندهد.»
هنگامی که شیخ با ختم آخرین آیه از آیات صریح لقای الهی در این عالم از تلاوت بازمانده، مؤدبانه قرآن را بر هم نهاد و با چشمانی روشن و مژگانی مرطوب و به هم چسبیده از اشک، نظری به شنونده متحیر خویش انداخت و برق لبخندی قدوسی همراه با این کلمات لبانش را از هم گشود.
«کجا بودی؟»
جوان به خود آمد و لرزان گفت:
«در اوج آرزوها ـ در نهایت امیدها ـ در آنجا که هر چه بود، راه بود ـ راه بود و ـ رفتن بود و راه
در آنجا که همه ـ همه رهایی بود و ذره ای به نکبت بن بست آلوده نبود.
در پیش خدا بودم. در پیش خدا و فانی در آن بی کرانگی ـ بی کران بودم. بی کران.»
آنشب ساعتها سر به زیر در برابر هم نشستند و در سکوت دلپسند شبستان گفت و گو کردند.
جوان جام جانبخش سخنان شیخ را یکی پس از دیگری با اشتیاق می نوشید و آن ساقی معرفت سخاوتمندانه ظرف جانش را از پیمانه دیگر لبریز می کرد. «... در دل این جهان بی پایان، کمال بی انتها نهفته است که خداوند انسان را برای دستیابی و یکی شدن با آن کمال خلق کرده و به این خاکدان نازل نموده»
شیخ اینچنین می گفت و عارفانه می افزود:
«آری ـ همه چیز از «اوست» و جز «او» چیزی، نیست.
فکر یافتن خوب گم کرده ای بی تابت کرده.»
تمامی سخنان آن پیر روشن روان در «او» خلاصه می شد. فقط «او».
آن طور می نمود که شیخ جز ضمیر «او» هیچ ضمیر دیگری را نمی شناسد. وقتی شبستان را ترک می کردند، جوان سربلند کرد و نگاهی به فضای اطراف خویش افکند، اندکی گوش فرا داد، آن گاه آشکارا شنید و بخوبی دید که آیات تلاوت شده شیخ، چون گلبرگهای با طراوت و معطر بهاری به دست نسیم حقیقت در گوشه و کنار فضای بالای شبستان مواج و رقصانند و فرشتگان کوچک و سپید بالی را دید که در زیر سقف شبستان آن گلبرگها را گرفته، متبسم و هلهله کنان، بال می کشند.
وقتی جوان از سکر این صحنه به خود آمد، شیخ آنجا نبود. به تندی از پلکانی که شبستان را از حیاط مسجد جدا می کرد بالا رفته، به میان پیاده رو دوید. چشمها را تنگ و تنگ تر کرد و بر نوک انگشتان پا قد کشید.
خیابان خواب و خلوت بود و جز سپیدی محو عمامه محکم و کوچک شیخ چیزی در تاریکی پیاده رو دیده نمی شد.
جوان برگشت و راه خانه پیش گرفت.
سوز سردی می وزید. دستها را در جیب برد و زیر لب فاتحانه زمزمه کرد:
«آرامش ـ آرامش در پناه ایمان.
ایمان به خدایی که دیدنی است.
خدایی که خود را ما را در این عالم به لقای خویش می خواند.
خدایی که ملاقاتش را هیچ شرطی جز عمل صالح نمی باشد.
اما براستی آن عمل صالح کدام است؟
کدامین عمل؟ شرط دیدار و ملاقات «او» در این عالم است؟
آه، آه ای قرآن ای گنجینه ناشناخته و اسرار آمیز، در دل تو، براستی که حقیقتی لطیف و عاشقانه نهان است. حقیقتی آشکار و انکار ناپذیر»

بخش: 3

فضای کوچه انباشته از شلوغکاری و سر و صدای گنجشکهایی بود که لابلای درختهای پیر و پر غبار این سو و آن سو می جهیدند.
شعاع طلایی آفتاب، سطح نازک و شفاف آب جوی را می شکافت و در دل آب می لرزید.
یکی از دو پسر بچه ارمنی که در وسط کوچه سگ خود را با توپ بزرگی به بازی گرفته بودند، با انگشت نازکش در کوچک و آبی رنگی را که در آخر آن کوچه خلوت و خاکی قرار داشت، به جوان نشان داد و گفت:
«آنجاست، همان دری که «بسم الله» بالای آن است.»
کسی که در خانه را به روی جوان گشود، پسرک سیاه چشم و لاغری بود که قبای سیاهش کشیدگی اندام او را بیشتر نمایان می کرد. تارهای نرم و نازکی که معمولاً در اولین سالهای بلوغ در چهره نمودار می شود، چون رشته های ابریشم سیاه در صورت گرد و سفیدش دویده بود.
پس از سلام با اشاره دست پله های آجری و نموری را که با پیچ ملایمی به طبقه دوم ساختمان متصل می شد و به تازه وارد نشان داد، سپس با چالاکی جلو دوید تا در رفتن به اتاق هدایتش کند.
قفسی بزرگ و فلزی به دیوار راهرو دیده می شد، میله های گرد گرفته اش حاکی از آن بود که پرنده خوشنوای آن سالهاست رها شده، شاید همان زمانی که شیخ از قفس تن خویش رها گشته بود.
روبروی این قفس، به دیوار دیگر راهرو و تابلو تقریباً بزرگی نصب شده بود که نام پنج تن با خطی خوانا و چشم نواز در آن جای داشت. از چمدان سفری و غبارآلودی که در حاشیه بی فرش اتاق دیده می شد معلوم بود طلبه ای که عبا و عمامه خود را بر کرسی نهاده و با نفس خوابهایی یکنواخت به خواب رفته، مهمان است.
از فاصله تیرهای چوبی سقف، لوزی های حصیری، زرد و براق به چشم می آمد.
سیم بلند لامپی که از سقف ـ در بالای کرسی آویخته بود، پر ترک و به جای حباب، شیشه پاکیزه و مدوری بر گرد لامپ دیده می شد.
آن طرف در بالای کرسی ـ دختر بچه ای در میان چادری سرمه ای و گلدار با دستهایی کوچک و کشیده از روی دفتری بزرگ و از هم پاشیده با بی حوصلگی تمرین خط درشت می کرد. موهای بور و بلندش بر صفحه دفتر رها شده و ضخامت قلم نی در میان لبها و انگشتان از مرکب سیاهش فاصله ایجاد کرده بود. بخوبی پیدا بود که از ادامه این ماموریت ناگریز آنقدرها راضی نیست، چون دائماً نوک قلم را با لجاجتی کودکانه درون دوات سنگی و کوچکی که داخل نعلبکی روی تشتک نهاده بود، فرو برده، خارج می کرد.
صدای منقطع قدمهای شیخ که در سکوت دهلیز وار راهرو از طبقه پایین به بالا می آمد در اتاق شنیده شد و پس از لحظه ای با همان صورت تابنده و وقار دلپذیر در آستانه در ظاهر گردید. قبایی مناسب با فصل به تن داشت و شالی نرم و سپید به سر پیچیده بود. آهسته، آن طور که مزاحم خواب مهمان نشده باشد، جوان را به اتاق دیگر خواند.
به اتفاق وارد اتاقی تاریک شدند. شیخ پس از ورود بلافاصله با گامهایی بلند عرض اتاق را طی کرد و پرده ضخیم و حنایی رنگی را که در جلوی دو پنجره بزرگ مشرف به حیاط آویخته شده بود، به کنار کشید.
نور عسلی خورشید از ورای شیشه های پاک و براق پنجره بر چهره هوشیار شیخ نشست و اطاق را کاملاً روشن و رنگین کرد.
اتاق با آن قفسه های بلند و پرکتاب از آن اتاقهای ساده و تمیزی بود که میل تنفس های عمیق را در آدمی زنده می کند. چند پتو با ملحفه های صاف و سفید در طول و عرض اتاق به روی قالی پهن شده بود و روی آنها فاصله به فاصله مخده هایی همرنگ پرده ها مشاهده می شد.
بر سر طاقچه گچکاری شده اتاق، جز گلاب پاشی نقره ای و عود سوزی سفالین چیزی به چشم نمی آمد.
به زیر طاقچه، کنار چند جاسیگاری ورشو، رحلی گشوده قرار داشت که روی آن قرآنی با جلد چرمی دیده می شد.
شیخ با لبخندی فرح انگیز و شکوهمند با سبکباری بر یکی از مخده های کنار دیوار تکیه کرد و روبروی پنجره بر زمین نشست.
خورشید نیزه های نوازشگر نور را بی دریغ به اتاق می ریخت. نسیمی آرام چند گنجشک را به روی شاخه ای که پشت شیشه های پنجره می خراشید، تاب می داد.
سکوتی که معمولاً در دقایق اول برخورد، میان آن دو می نشست، همچنان ادامه داشت. وقتی که آن صافی صاحبدل نگاهش را از ساختمان های بلند و کوتاهی که بعد از پس زدن پرده از پشت شیشه های پنجره نمایان شده بود باز گرفت، مستقیماً همان نگاه را به جوان که در کنار او دو زانو نشسته بود افکند.
نگاهی ژرف و شکافنده بود. نگاهی که تا اعماق روح جوان نفوذ کرد و جوان پنداشت که شیخ برای افکندن چنین نگاهی، در همان چند لحظه که به خورشید می نگریست، از همان جا گرمی و کمک گرفته و در اندیشه معنای آن نگاه تافذ بود که صدایی گرم و متین پرسید:
«از کجا می آیی؟»
همراه با ادای این دو کلمه دوباره همان لبخند مجذوب کننده و سحرآفرین بر لبهای شیخ شکوفا شد.
جوان در حال سکوت لحظه ای وی را نگریست و با آهنگی آرام و انباشته از عجز و صداقت گفت:
«نمی دانم! اما خوب خوب می دانم که به دنبال خدا به اینجا آمده ام. به دنبال حقیقت. حقیقتی که قلب نا آرامم را تسکین و فکر سرگشته و مشکوکم را، اطمینان بخشد. حقیقتی که تردید را در من بکشد و از چنگال هولبارش خلاصی ام دهد.»
و در حالی که می کوشید لرزش صدایش را پنهان کند با شیفتگی افزود:
«این چهره روشن و شادمانه، این لبخند رضایت آمیز و راستین، این استغنای طبع عجیب، این حرکات موقر و نگاه بی اضطراب، این عزت نفس و رهایی از خواست و خواهش، همه و همه اینها در شما حکایت از قلبی می کنند که در آن گنجی است و در آن گنج دو گوهر پر قدر و قیمت و اطمینان متجلی است.
من بخوبی میدانم که از تلألو و پشتوانه آن گهرهاست که وجودتان اینچنین وارسته و زندگی تان این طور پر بهره و پیامبرانه است.
من به گدایی این گهرها به اینجا آمده ام.»
شیخ انگشت تفکر از پیشانی بر جسته و بلند گرفت و خیره در چشمان جوان، با آهنگی محکم و لحنی پرسش آمیز گفت:
«می دانی همه چیز در دست قدرت «اوست».
«او» ـ همان که با رأی تابناک و قدیمش شالوده جهان هستی را بنا نهاده و آن را با این همه شگفتی و اسرار آمیخته ساخت.
می دانی که از پرتو وجود «اوست» که جهان روشن شده و نیروی لایزال «اوست» که بر ذرات هستی حکمفرماست.
اراده راسخ و بی خلل «اوست» که به نیکوترین شکل بر احوال جهانیان جاری است، از اکرام و التفات بی نهایت «اوست» که آدمی به زیور قلب و دل آراسته و ممتاز گشته و پرتویی از عشق بی پایان «اوست» که موجب روشنی دلها شده»
جوان، گفتار آن گوینده بصیر را به آرامی ـ با حرکت سر تأیید می کرد و شیخ همچنان از تکرار نام «او» شعف و هیجانی روحانی در خویش احساس می نمود و با چشمانی مهربان و سرشار از لطف به مصاحب خویش می نگریست و صادقانه می گفت:
«چون همه چیز از آن «اوست»، پس اگر از من چیزی گرفتی باید از «او» بدانی.»
هنگامی که شیخ کلمه «او» را بر زبان می راند، جوان می دید که بر چهره عارفانه و صمیمی اش خطوطی حاکی از عشق و اخلاص نقش می بندد و با خود می پنداشت که این مرد دریا دل براستی هم چیز را از «او» می داند... آنچه در خود و هر چه در پیرامون خویش می نگرد.
«خداوند قدرت دریافت هر چیز را در صفحه وجود ما به موهبت نهاده.»
شیخ این جمله را با آهنگی مطمئن و عاری از شبهه که خاص وی بود گفت و در دنباله کلام خود در حالی که سایه دستش را بر دیواری که بدان تکیه کرده بود جا به جا می کرد افزود:
«راستی تا کنون هیچ گاه به سایه ها اندیشیده ای؟
همان لغزنده های تیره و ناپایدار. همان بی زبانهای گویا.»
و سپس نگاهش را از پشت شیشه های شفاف و پنجره به دامنه کوهی بلند که در دور دست از پشت ساختمانهای بلند و کوتاه قد بر افراشته بود افکند و با اشاره انگشت گفت:
«نگاه کن! ببین سایه آن قطعه ابر بزرگ چطور بر سینه کوه نشسته و آن قسمت ازکوه را اشغال کرده.»
جوان به آرامی سر بلند کرد و در نقطه ای دور، در دل آسمان خیره شد.
پاره ابر بزرگی با درخشش دریاچه ای از مروارید، در زمینه لاجوردی آسمان دیده می شد که سایه اش سربی و سنگین بر دامنه کوه می لغزید.
آن طور می نمود که سفره ای سیاه بر سینه کوه گسترده اند. جوان نگاه از ابر و سایه گرفت و با لبهایی که کمی می لرزدید خفیف و متعجب گفت:
«بله در سایه ها دقت کرده ام. به لغزش لطیف و مرموز و حرکت تند و در همشان اندیشیده ام!»
شیخ با حرکت نرمی به روی زانو جا به جا شد و با آهنگی آهسته که گفتی سایه ای را مخاطب قرار داده، گفت:
«پس بی گمان می دانی که سایه ها دلیل بر موجودیت اشیا هستند ـ زیرا اگر شیئی موجود نبود، سایه ای ایجاد نمی گشت.
می دانی که سایه ها بیانگر و گویای سایه اندازند؟!»
جوان که منظور شیخ را از ذکر این مثال دریافته و رفته رفته از پرسشهای معمولی و توضیح واضحات او مضطرب و کسل می شد با چهره ای که بازگو کننده تشویش و تعجب وی بود بر آشفته و جسورانه گفت:
«بله بخوبی واقفم که سایه ها تا چه اندازه بی ثبات و ناپایدارند، تا چه حد گذرا و ناگریزند. این اصلی است بدیهی که به هیچ وجه نمی توان انکار کرد. سایه ها محتاج و نیازمندند! محتاج به سایه انداز و نیازمند به سایه ساز».
و لحظه ای بعد که از ناشکیبایی و جسارت خود پشیمان شده بود، کمی آرام گرفت و به ملایمت افزود:
«آری مسلماً ما و آنچه در چشم انداز ماست سایه هائی بیش نیستم. سایه هایی از خورشید بی زوال وجودی خداوندی. سایه هایی که از آفتاب جمال «او» تشکیل شده و صورتی از هستی گرفته ایم. بله حیات و هستی ای که ما به خود نسبت می دهیم امانت و عاریتی بیش نیست. امانت بی نظیر و پر ارزشی که «او» با دست لطف خویش به نیکوترین وجه به ما سپرده و سرانجام روزی از ما خواهد گرفت، زیرا دوام و ثبات، لباسی است که تنها زیبنده «اوست» و بس بله بدیهی است که جهان سایه ای از انوار خیره کننده وجود «او» و «او» پاینده ای جاوید و بی نیاز است.
داناست ـ بیناست ـ تواناست ـ مهربان و بخشنده، کریم و بنده نواز است.
کدام کور دل بی بصیرتی است که «او» را بدین اوصاف نشناسد.
این امر، یعنی اقرار و اعتراف به وجود او، فریاد فطرت ماست. فریاد فطرت ما و هر سایه دیگری که در پیرامون ماست.
اما به من بگویید که «او» کیست ـ چیست و در کجاست؟»
شیخ که با ذکر مثال سایه، نظرش صرفاً تایید و تحرک جوان در قدمهای اول راه و در نتیجه آماده ساختن او برای برداشتن قدمهای بعدی بود، سخنش را به تندی قطع کرد و با نگاهی ثابت و لحنی رندانه گفت:
«به من بگو در کجا نیست؟ در کجا؟»
شنیدن جوابی کاملاً مغایر آنچه تا کنون از این و آن شنیده، به سیمای بر افروخته جوان، رنگی از بهت و حیرت زده، شکسته وار و ملتمسانه افزود:
«پس جوابم دهید»
«او» را چگونه باید یافت؟
چطور می باید حس و ادراکش کرد؟
چگونه و با چه چشمی می توان «او» را دید و آرامش گرفت؟
شما را به همان خدا سوگند مرا از این گرداب پرلای و لجن جهل و تردید که تا گردن در آن غوطه ورم نجات دهید، دستم را بگیرید، یاری ام کنید. نخواهید که امواج سر سخت و خروشان این گرداب هولناک، بازمانده پیکر نحیفم را در کام آلوده خود گیرند.
مگذارید در آتش این سرگشتگی شراره وار نابود شوم. من می خواهم «او» را بیابم فقط «او»را.
«او» را جدا از تمام نشانه ها و مظاهرش.
«او» را آن گونه که «اوست» نه آن طورکه می گویند. او را بی هیچ پرده و بی هیچ حجاب.»
جوان فریاد می کرد و اشک سیل آسا در خطوط در هم صورتش می دوید و با چنان حالتی از شیخ استمداد می طلبید.
اکنون در چهار دیواری اتاق هیچ اثری از آفتاب عسلی و سیمگون چند ساعت قبل نبود.
خورشید ساکت و بی خبر در پشت ساختمان های بلند و کوتاه، غروب کرده، ماه ترسان و پریده رنگ در صحنه بی انتهای آسمان ظاهر می شد.
شفق در دور دست رنگ مخصوصی داشت. خونین بود اما نه به سرخی چشمهای خونبار جوان.
چند ستاره در افق آشکارا مشاهده می شد. قطعه ابر بزرگ را غروب خاکستری رنگ کرده، هیچ اثری از سایه اش بر سینه ستبر کوه بر جاری نبود.
در دور دید آنان چراغ اتاقها یکی پس از دیگری پنجره ها را روشن می کرد. سوز موذی و سردی درختهای کهنسال و کم برگ حیاط را شلاق می زد و از درزهای در بداخل اتاق راه می جست.
جوان و شیخ ـ هر دو غرق در دریای تفکر، ساکت و خاموش مقابل هم نشسته، با نگاههایی پرسش آمیز یکدیگر را می نگریستند و از هیچ یک حرکتی دیده نمی شد. پنداشتی با رفتن خورشید گرما از وجود آنها نیز رخت کشیده، و سخنها بر لبهایشان منجمد شده، اکنون هنگام تکلم نگاهها بود.
از طبقه هم کف ساختمان صدای کودکانه و لرزانی بدست سوز و باد به داخل اتاق می ریخت.
«الله اکبر» ـ «الله اکبر»
این صدای نازک مرتعش متعلق به پسر کوچک شیخ بود که در سکوت و سرمای حیاط دستهای ریز و عروسکی اش را تا نزدیک گوش برده، از صمیم قلب اذان می گفت.

بخش: 4

جوان با خود می اندیشید که چطور توانستم در زیر آن نگاههای شکافنده و گریز ناپذیر تحمل آورده، بدون سر گشتگی و اشتباه تمام سوالات شیخ را درست پاسخ بگویم.
شب بود، شبی سرد و ساکت. از خانه شیخ بر می گشت و محصور در افکاری متعدد به سوی منزل می رفت. لبش را به نرمی به دندان می گزید و خطوط در هم و ریزی که نشانه به یاد آوردن مطلبی مهم است، در گوشه پلکهای کشیده اش ظاهر و محو می شد. می کوشید تا تمام پرسشهائی که از او شده و جوابهایی که بدانها گفته بود، به خاطر آورد.
تبسم کوتاه و زود گذری که بر لبانش نشست بدون شک دلیلی جز رضایت از قوه حافظه را نداشت. بتدریج همه چیز در ذهنش روشن می شد.
شیخ بلافاصله پس از گشودن در به روی او، صمیمانه دستی بر شانه اش نهاده، پرسیده بودکه چطور است.
و او سلیس و صاف گفته بود، در امید و انتظار، آن گاه میزبان روشن دل در حالی که به او می نگریسته، لبخندی نوشین و توان بخش نثارش کرده بود.
در جواب اینکه چند سال و چه شغلی دارد، با بی تفاوتی طفره رفته و از تمکن بسیار و پشتوانه های کلان مالی که تنها وارث آنها بود، چیزی به شیخ نگفته بود.
اما در پاسخ اینکه از چه آوایی لذت می برد، مشتاقانه گفته بود:
نوای محزون و نغمه شاد هر دو به جانش می نشیند و افزوده بود که از فراوانی صدای خواننده لذت نمی برد، بلکه سوز و حالت و مهم تر از آن نفس صداست که او را در خود برده، به هیجان می آورد.
وقتی پس از چند سال کوچک راجع به زیارت و اوقات خواب و نوع غذا، آن ممتحن روح و روان از وی پرسیده بود که عصبانی است یا خیر؟ جواب داده بود که عصبانیت را نوعی گناه و از سلامت جسم و جان به دور می داند.
به شیخ پاسخ داده بود که از عبادات، نماز را بیش از همه دوست می دارد و زمانیکه دچار دژخیم تردید نیست، آنچنان از این باده وصال الهی مست می شود که پس از نوشیدن آن ساعتها سبکبال و خشنود است.
در جواب اینکه به چه چیز طبیعت بیشتر علاقه مند است؟ مسرت آمیز گفته بود: گاهی دقایقی طولانی بدون کمترین حرکتی ایستاده، مات و مجذوب، غروب خورشید را می نگرد و برای این دیدار، بعضی اوقات ساعتها قبل از غروب آفتاب راه بیابان پیش می گیرد.
گفته بود که شوق زده و مفتون در حریر وار آبی آسمان، گاهی آرزو می کند که ای کاش می توانست تکه ای از آسمان را کنده و بجود. پاسخ گفته بود که از تماشای جوانه های تازه که چون قطرات عسل به هنگام بهار بر شاخسارها می درخشند غرق در اعجاب و شگفتی می شود و این شگفتی و اعجاب زمانی به حدی است که بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر کرده، او را به هق هق می اندازد.
در اینجا همان گونه که جوان فکر می کرد و پیش می رفت، لحظه کوتاهی بدون اراده در کنار جوی کم آب و بی زمزمه خیابان از حرکت ایستاد و سعی کرد تا دیگر سوالات شیخ را نیز به خاطر بیاورد، لیکن هر چه می کوشید کمتر به یاد می آورد، با سستی و سنگینی از کنارجوی به راه خود ادامه داده، در زیر نور کمرنگ چراغهایی که حد فاصل بین درختهای خزان دیده حاشیه خیابان بود، به خانه می رسید. لیکن اصرار داشت قبل از رسیدن به منزل تمام پرسشهای شیخ را در ذهن آشفته خویش مرور کند.
خود را به اختیار افکار خویش سپرده، خسته و اندیشناک به طرف منزل می رفت.
دانه های ریز و سرد باران که تازه شروع به بارش کرده و بر سر و صورتش می نشست، به او کمک کرد تا آخرین سوال شیخ را که درباره اقوام و اجداد وی بود زودتر به خاطر آورد.
در پاسخ این پرسش با خشنودی زایدالوصفی گفته بود که جدش یکی از پیروان دین موسی و در آن مذهب پیشوایی بزرگ و عالیقدر بوده، لیکن پس از پژوهشهای بسیار و تحقیقات دامنه داری که درباره ریشه و اصالت ادیان نموده، از حقانیت دیانت اسلام مطلع و با هشتاد تن از شاگردان خویش مفتخر به قبول این مذهب کریم و کامل شده است.
جوان به یاد آورد هنگامی که نام جدش را بر زبان می رانده، شیخ بلافاصله با لحنی تحسین آمیز نام چند اثر از تألیفات وی را شمرده و اضافه نموده بود که هم اکنون نیز مشغول مطالعه یکی از آثار اوست.
با شنیدن نام آن کتاب، جوان، شیخ را مخاطب ساخته و گفته بود که جدش با تألیف کتاب مذکور به اخذ تقدیر نامه ای از پیشوای وقت نائل شده که آن تقدیر نامه سند افتخاری برای خانواده قدیمی و سرشناس آنهاست.
در تسخیر پرسشها و پاسخهای گوناگون، ناگهان به یاد تنها سوالی افتاد که هنگام خروج از منزل، شیخ از وی کرده بود. به یادش آمد که خالصانه از شیخ پرسیده بود: در این راه یعنی راه عرفان شما چه دیدید که این طور مطمئن شدید؟ و شیخ با فرشته خویی خاصش پاسخ گفته بود: در این راه اطمینان ـ علت دیدار است ـ نه آنکه دیدار، علت اطمینان.
اول باید به راه و اینکه برای لقای الهی جز سلوک و عرفان ـ هیچ ـ هیچ راه دیگری نیست مطمئن شد، و سپس دید.
دید آنچه را که خدا می بیند.
شنید آنچه را که خدا می شنود.
گرداند آنچه را که خدا می گرداند.
گفت آنچه را که خدا می گوید.
و کرد آنچه را که خدا می کند.
آن شب هنگامی که جوان به منزل رسید، با یاد آوری آنچه گفته و شنیده بود از شور و شوق در پوست نمی گنجید. در آنچنان التهابی بود که به همه چیز رنگی دیگر می داد، مانند کسی که در تدارک جشنی بزرگ و تاریخی است، یکراست به سوی طاقچه و ردیف لاله های قدیمی و پایه بلندی که مدتها بود گرمی شعله به خود ندیده بودند، رفت و با کشیدن کبریت همه را روشن کرد و در آن روشنایی با سروری کودکانه شروع به مرتب کردن اثاث ژولیده اتاق نمود. این شور و شوقی که قلبش را سراسر گرم کرده، در چشمش سوسو می زد، ناشی از بذر نویدی که آن عارف بالله با سخن خویش در مزرع دلش افشانده بود.
شیخ که تا کنون وی را می آموزده، این بار، با صراحت بدو نوید داده بود که با امداد سلوک، دریافتن گمگشته و مطلوب خویش موفق خواهد شد.
به او اطمینان داده بود که آرامش و سکون خواهد یافت. آرامش و سکونی که ره آورد یافتن، دیدار و لقای خداوندی است.
اطمینان و آرامشی که فقط و فقط هدیه سلوک ... و ارمغان عرفان است.