آنجا که خدا را می توان یافت

نویسنده : عبدالعظیم صاعدی

بخش: 1

شیخ با زحمت و بی ریا دست خود را از دست مراجعینی که به قصد مصافحه در برابرش می نشستند، بیرون می کشید و به هنگام انجام این کاردر پیشانی بلند و درخشانش چینهای موازی و ریزی ظاهر می شد.
«فی امان الله»: در این کلام شیخ که در جواب خداحافظی یک یک نماز گزاران می گفت، دریایی از انس و عاطفه موج می زد.
پس از متفرق شدن مصافحه کنندگان و خلوت شدن اطراف شیخ، جوانی باریک اندام و شیک پوش که در خلوت آن سوی شبستان مترصد یافتن چنین فرصتی بود، به تندی و چابکی، نزدیک محراب، به کنار شیخ خزید و با احساس امنی مقدس، آنچنانکه که به پدری شریف و دلسوز می نگرد، نگاهی به چهره عارفانه و مهتابی رنگ شیخ انداخته، بدون مقدمه و سریع گفت:
«او» را باید در مظاهرش جست و جو کرد.
هیچ کس «او» را ندیده و نخواهد دید.
«او» از تصور ذهنی ما خارج است.
تفکر در ذات «او» موجب هلاکت و گمراهی است.
شما غیر از این پاسخ ها در جواب سؤالم پاسخی دارید؟»
شیخ لحظه ای در سکوت او را نگریست، نگاه پرسش آمیز و نافذش با این جمله توأم بود:
«چه می خواهی؟»
شیخ این دو را به نرمی و با لطفی خاص ادا کرد و آهنگ صدایش سینه جوان را از گرمی امید لرزاند.
جوان که با شنیدن چندین وعظ و خطابه از شیخ، پس از ماهها دقت و ملاحظه در حالات و افکار وی با او به گفتگو نشسته بود، سر به زیر انداخت و عاجزانه گفت: «در پی حقیقت و آرامش به اینجا آمده ام. همان کیمیایی که از هر کس جویای آن شده ام، پس از لبخندی بزرگ منشانه و پر کنایه، در پاسخم به حاشیه پرداخته و سرانجام به غرور و خود پسندی محکوم کرده است، حتی برخی از هم لباسان شما این سوال را نوعی اهانت به ساحت والای خود دانسته و با آزردگی، از دریچه نصیحت و خیرخواهی از کنجکاوی در این مورد مرا منع کرده اند، ولی من به خوبی بوی نقص و نارسایی را از تمام پاسخهایشان استشمام می کنم ـ من یقین دارم، یقین دارم که خدا، چون خداست، دیدنی است و اگر عیبی هست، از کوچکی چشمهای ماست. من برای معالجه و بهبود چشمم به اینجا آمده ام. عشق به داشتن چشمهایی بزرگ و بزرگ بین، مرا به اینجا کشانده است. عشق به داشتن چشمهایی چون چشمهای شما».
شیخ با توجهی عمیق و عاشقان، همچنان سرا پاگوش بود و جوان که بر اثر این توجه صدایش رفته رفته از لرزش می افتاد، گفت: «به هر حال این گمگشته ای است که در جست و جوی آن با پاهای درد کشیده به بسیار شهرهای دور و نزدیک و کشورهای کوچک و بزرگ بار سفر بسته، چیزها خوانده ام. ساعتهای بی شماری با درماندگی و تشویق در خود فرو رفته و از بسیاری افراد به ظاهر آگاه و مطلع خواستارش شده ام. اما هنوز جز همان چند جمله معمولی که در ابتدای سخنم شنیدید، چیزی نیافته ام.
بله، آنچه از این گذرگه، یعنی از بیابان پر سنگلاخ جست و جو، به دستم آمده، جز مشتی پاسخ های عذاب آور و تو خالی، چیزی نیست.
پاسخهایی، که روح رهایی پسند را به گنداب بن بست می کشد.
پاسخ هایی که هر کدام برای پرنده عرش آسای روح، یک قفس است.
پاسخ هایی پوچ و کاملاً تهی.
چرا که من می دانم، می دانم که خدا چون خداست، دیدنی است»
جوان همچنان می گفت و صدای محزونش که به گوش شیخ آمیخته با دردی راستین و آشنا بود، در محراب منقش و فیروزه ای رنگ مسجد طنین می انداخت:
«ببینید اندوخته های ذهنی من که حاصل سالها مطالعه و نتیجه هزارها ساعت تفکر و تنهایی است، هرگز به من اجازه نفی و انکار وجود خالق را نمی دهند. من می دانم که جهان آفرینش به گونه ای خلق شده که هر چیزی به دقیق ترین و ظریف ترین شکل، درست در جای خود قرار دارد و واقعاً معتقدم که این همه نظام حیرت آور مولود تصادف یا طبیعت و ماده نیست، زیرا می دانم که نظام عالم بر مدار قوانینی مرموز و مخصوص در گردش است که عقل راحتی مبهوت و دیوانه می کند.
می دانم که یک ذره کوچک در این عالم، کاملاً به اندازه منظومه ای عظیم و شگرف، جاندار و جامع است و اینها نه آنکه گفته من، که حاصل تجربه و علوم مترقی امروزی است.
بله من اینها و صدها اعجاز دیگر از عالم آفرینش را که زبان علم بدان گویاست، می دانم اما با این همه، تمام این دانسته ها فقط حیرت و خشمم را اضافه می کند. نه اطمینان و آرامشم را.»
شیخ ساکت و فکور به چرخاندن انگشترعمیق کوچکش به دور انگشت ادامه می داد و جوان با همان لحن بی ریا و حیرت آلود اضافه می کرد:
«وقت شب هنگام، ستارگان زرین و بی شماره را در صحنه گسترده و لاجوردی رنگ آسمان می نگرم ـ وقتی که در جذبه رنگ یک سیب و یا یک گیلاس دستم به دهان نرسیده خشک می شود ـ هنگامی که بهار می رسد و گلها و گیاهان را آن طور شور آفرین و طرب انگیز می بینم ـ وقتی خورشید را می بینم که چون قطره اشکی خونین از چشم آسمان سحر به دامن صبح می چکد و یا چون یاقوتی براق در دریای غروب، آرام آرام غوطه خورده، غرق می شود ـ وقتی تابستان سوزان و ملتهب می رسد ـ و زمانی که یغمای پائیز، این فصل عریانی و اندوه را تماشا میکنم ـ آن هنگامی که پولکهای سفید برف، درختان را بلور آجین می کند و مخملی نرم و سفید به اندام کوهها می کشد ـ و هر لحظه و آنی که به حرکت درونی و سیر تکاملی و پوشیده از چشم موجودات تعمق می کنم ـ پیوسته در فکر آن دستی هستم که با توانایی خارق العاده و شگفت آورش کارگردان تمامی این دگرگونی هاست.
وقتی که زمزمه آرام بخش چمنزارها و هلهله رویایی پرندگان را گوش می دهم ـ آن زمان که تنفس زمین و هوا را می شنوم ـ هنگامی که آوازهای غمناک و شادمانه درختان سر به هم آورده را در گوش می گیرم ـ از انبوه این صداها، نغمه جاودانه و سرود پر طنین و پی گیر وجودی را می شنوم که نوازنده تمامی این آهنگهاست!
وقتی که به ساختمان عظیم و اعجاب آور یک سلول و یک اتم توجه می کنم ـ آن گاه که به شکوه و ارتفاع کوهها و عظمت و عمق اقیانوسها می اندیشم ـ وقتی که به گردش منظم روز و شب و ره آورد این دو که نور است و ظلمت، فکر می کنم ـ و هنگامی که کیفیت عجیب و حیرت انگیز اعضای بدنم مرا وادار به تفکر و تعمق می کند ـ تمامی اینها را دال بر قدرت صانع بی نیازی می یابم که انکار وجودش نه تنها امری ابلهانه و عبث، بلکه اسارتی دائم است در نکبت بن بست.»
سخنان جوان که از فطرتی سخت کوش و جوینده و روحی بکر و نیالوده سرچشمه می گرفت با مکثهای کوتاهی قطع می شد و سپس آرامتر و با آهنگی گرفته ادامه می داد:
«من خوب می دانم که در روشنایی روز و تیرگی شب، «اوست» که با ما گفت و گو می کند.
در روییدن علفی هرزه و یا تولد پرنده ای کوچک، «اوست» که با من سخن می گوید.
در حرکت دانه تا شکوفه و شکوفه تا نارنجستان، «اوست» که با ما حرف می زند.
در وزش ملایم نسیم و سیر بی صدایی ابرها، «اوست» که ما را مخاطب می سازد.
نه ـ هرگز! هرگز! نمی توان وجود لطیف و عظمت این دست قدرتمند و هنر آفرین را که این چنین هنرنمایی کرده و می کند، منکر بود.»
جوان جملات آخر را با صراحتی کامل ادا نمود و سپس با لحنی ملتمسانه و صدایی بلندتر از پیش در دنباله کلام خود افزود:
«اما شما را به همان خدا سوگند می دهم که به من بگویید «او» کیست؟
در کجا می توان «او» را یافت؟
چگونه می توان لمس و ادراکش نمود؟
«او» را جز در مظاهرش کجا باید جست و جو کرد؟
چرا نباید با ذرات جسم و جان با «او»در تماس و رابطه بود؟»
خطوطی حاکی از تجسس، چهره منور و عارفانه شیخ را در هم برده بود. چشم و گوشش متوجه جوان، اما روح و فکرش در دیاری دیگر مشغول بود. آن طور به نظر می رسید که در دریای ضمیر خویش به جست و جوی جوابی روشن و ارزشمند است، روشن و ارزشمند، چون مطلوب و گمگشته مصاحب جوان و تازه اش.
جوان وقتی که از سخن بازماند تا اثر پرسشهای خویش را در سیمای آینه مانند شیخ بنگرد، در تمام صحن مسجد جز شیخ و پیر مردی که موهای پشت سرش را نقره ای می نمود و در گوشه شبستان به سجده ای طولانی رفته بود، کسی را ندید.
انعکاس نور رنگین چراغ هایی که به ستون های آجری و متعدد شبستان نصب شده بود، همراه با سکوتی روح پرور، و قاری قدوسی به صحن شبستان بخشیده بود که آسمان سحر و صفای ملکوت را به خاطر می آورد.
شیخ در حالی که عبای خود را شانه می کشید تا برخیزد، با چشمانی که چون روحش آرام و آگاه بود، نگاهی امید آفرین و اطمینان بخش به جوان افکند و با صدایی صاف و رسا از سویدای دل، چنین زمزمه کرد:
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد ناپدید هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان، غم مخور
جوان همراه شیخ با خستگی و رخوتی سعادت بار از کنار محراب برخاست و با نفسی سینه را از هوای محراب انباشت. رایحه فرح انگیز سخن شیخ، فضای محراب را معطرکرده بود و جوان این شمیم غیبی را با بند بند وجود خود احساس می کرد. همچنانکه به انحنای کاشیکاری شده و شفاف محراب می نگریست، لبخندی رضایت آمیز و زودگذر بر لب آورد و در دل گفت:
«پایان پرسش ها و پویه ها... و آغاز آرامش ها.
پس سرانجام به پایان راه خواهم رسید.»
نزدیک کفشکن ـ شیخ به طرف جوان که هنوز مست از اثر نویدش در تفکر بود، رو نمود و گفت:
«پایان هر راهی، «اوست» ـ فقط «او».
تمامی راهها به یک جا ـ فقط به «او» منتهی می شود.
به آن که راه آفرین و ره گشاست.
به آن که وجودش رمز و راز رهایی است.
رهایی از تمام اسارتها.»
این جملات را شیخ ـ آن چنان بلند و با اراده گفت که انعکاس آهنگش چون صدایی که در کوهسار پیچید، در فضای پر حشمت و روحانی شبستان شنیده شد.
وقتی در تیرگی شب، شیخ از کنار پیاده رو به سوی خانه می رفت، جوان آن قدر در او نگریست تا در خم خیابان از نظرش ناپدید شد.
شیخ رفته بود... اما آتشی که با سخن خویش در قلب نا آرام جوان افکنده بود، رفته رفته در وجودش شعله ور می شد. آتشی که حتی تند بادهای شبانه پاییزی نیز با آن همه سردی و شدت، قادر به خاموشی اش نبود.
جوان در زیر آن تند باد که شاخه های درختان تنومند خیابان را خم و راست می کرد، می گداخت و سرگشته به سوی منزل می رفت. در خود نوعی هیجان و گرمی احساس می کرد. هیجانی که از یافتن شیئی گرانبها و غیره منتظره انسان را دست می دهد. متبسم و اندیشناک با خود می گفت:
«سرانجام یافتم، یافتم آنچه را سالها با تلاش و بی تابی در جست و جویش بودم.
آری من بزودی خواهم توانست آن دست، همان دست جهان آرای هنر آفرین را ببینم و از نزدیک سلام و بوسه نثارش کنم.
من خدا را خواهم یافت. همان آفریننده حکیمی را که با قدرت بی پایان خویش هستی را بنا نهاد.
آه... ای خدای بزرگ از این پس مجبور نخواهم بود که تو را ـ تو را با تمام شکوه و عظمتت نایافته و کورکورانه عبادت کنم...»
تجسم آینده، حالتی فاتحانه به چهره، و رنگی وجد آمیز به حرکات جوان بخشیده بود و او با شوقی بیش از حد می اندیشید و مسرورانه به افکار خویش میدان می داد:
«آری، من با کمک شیخ تو را خواهم یافت و از نزدیک، خیلی نزدیک با تو سخن خواهم گفت.
سخنانی که تنها در گوش تو می توان زمزمه کرد.
سخنانی که آنها را تنها با تو می توان به نجوا نشست.
مگر شیخ نمی گفت که تو با ما ـ ولی ما از تو دوریم! من این فاصله را از میان خواهم برد و به تو نزدیک گشته، خاکسار در برابرت، برای خلق این همه مواهب و نعم تشکر خواهم کرد. مشتاق، چون قطره ای خود را در اقیانوس بیکران هستی ات افکنده و همه چیز را جز تو از یاد خواهم برد. همه چیز تو ... و تو مرا بدانجا خواهی برد که در خلوت حریم نورانی اش جز حقیقت و تشرف چیزی نیست.
بدانجا که فرشتگان پاک در حکومت و خدمت روحهای بزرگند.
جایی در فراسوی شکها و تردیدها ... و در بطن باورها و یقین ها.
به جایی که گذشت زمان ـ و ثقل و سنگینی مکان محسوس و مطرح نیست. آنجا ـ در میان امواج زلال تجلی!
به آنجا که همه چیز به وضوح، روشن است و پرده و حجابی در میان نیست. آنجا در دیار جاودانگی و خلود ـ و در بلاد توحید و یگانگی.»
غوطه ور در این افکار و شوریده از سخن شیخ ـ به خانه رسید. در تاریکی اتاق خواست تا با زدن کلید، چراغ روشن کند، اما خیلی زود تغییر رأی داد و با خود اندیشید که:
«تاریکی جای بهتری برای تفکر است. مگر تاریکی نیز چون روشنایی نشانی از «او» نیست؟ پس در تاریکی هم می توان او را جست و جود کرد.
مهتاب شیرگون و کم رنگی از پنجره مشرف به حیاط، گوشه ای از اتاق را روشن کرده بود.
جوان در میان گلهای مهتاب اندود قالی به زمین نشسته، معصومانه زانوها را در بغل گرفت و سر بر آنها نهاد.
لحظه ای در تاریکی زاویه اتاق خیره خیره تر شد. آنگاه همچون شبهای پیش لشکر سوالات همیشگی ـ میدان وجودش را محاصره کردند و او بی دفاع، دوباره خود را به دست اندیشه های گوناگون گذشته سپرد:
خدایا کیسیتی؟ چیستی؟
تو را در کجا باید یافت؟
چگونه می توان تو را دید و آرام گرفت؟
ای آفریننده تمامی زیباییها.
ای تمامی خوبیها.
ای آرایشگر هستی آفرین.
ای صانع قادر و توانا. ای همه هستی از تو و... ای همه هستی!
من نو را می خواهم! تنها تو را ـ تو را منهای مظاهر بسیار و پدیده های گوناگونت ـ تو را منهای هر چیز دیگر، جز تو.
در سیاهی و سکوت اتاق ـ جوان این جملات را با لحنی صادقانه و اندوه بار تکرار می کرد و چون هر شب چشمه های جوشان اشک از چشمان درشت و بی تابش روان بود.
برق مخصوصی از بلور دانه های اشکش در تاریکی اتاق می درخشید. دانه های اشکی که شوری آن را بخوبی میان لبهای خشکش احساس می کرد. اشکی از اعماق دلش می جوشید و نشانگر عشق واقعی و آتش درون او بود. آتشی که سالها بود وی را می گداخت و ذوب می کرد.
با چشمانی خونبار به اثاث اتاق می نگریست که در تاریکی اتاق محو بودند. به نظرش می رسید که هر از وسایل اتاق جدا جدا از وجود صانع خود در گوشش زمزمه می کنند و قهرمانان تمام آن کتابهایی که در کتابدان ته اتاق جا داشتند از پس پرده قرون و امواج متلاطم زمان بیرون آمده و گرداگردش در تاریکی اجتماع کرده اند.
خود را در دنیایی از صداها و زمزمه ها می یافت.
صداهایی خیلی دور و خیلی نزدیک. اما در حقیقت یکسان و یکزبان، در معرفی وجود خالق خویش که: باری، تصور وجود ما بدون خالق و صانع، تصوری غیر ممکن و باطل است.
حدود نیمه شب ـ گرابنار از افکار و مجهولات بسیار، همچون شبهای پیش در میان اشک و اندوه، و حیرت و شیفتگی به خراب رفت. لیکن با امیدی نو. امیدی که جوابهای عارفانه و لبخند آرام بخش شیخ نصیبش کرده بود.

بخش: 2

جوان سراسر روز ـ شیخ را با همان لبخند ملکوتی و اطمینان بخش در برابر خود می دید. همان لبخندی که نوید می داد و جذبه می آفرید.
لبخندی که تا کنون نظیرش را بر چهره ای ندیده بود.
با خود می گفت:
«براستی که در این لبخند رازی نهفته است ـ رازی جانخواه ـ رازی شیرازه سوز و بهشتی. این لبخندی است که از قلبی روشن و آگاه سرچشمه گرفته. قلبی که رمز اکسیر آرامش و ایقان در آن یافت می شود. همان اکسیری که سالهاست برای یافتنش دهلیز اندیشه بسیاری از کیمیاگران روح را جست و جو کرده و در تکاپوی آن ملامتها شنیده و رنجها برده ام.
به راستی شیخ چطور و چگونه فرمول اکسیر را به دست آورده؟
آیا در پناه زهد و ریاضت، روحش صیقلی گشته و اینچنین آرام گرفته و یا در سایه علم و فلسفه ضمیرش آگاه و این طور مطمئن گشته است؟
به راستی آیا این آرامش و اطمینان را در مکتب عشق و عرفان تحصیل نکرده؟
این معمایی بود که تمام لحظه های روز، جوان را در خود کشیده و سرانجام شب هنگام، وی را به خلوت شبستان در کنار محراب و شیخ کشاند.
در سبز رنگ و سنگین شبستان، با ناله ای که از شکستن ترکه ای پدید آید، بر پاشنه چرخید و جوان از کریاس در، چون شبحی سبکخیز به داخل شبستان پا نهاد. جز لاله های دو سوی محراب و چلچراغ بلورین و کوچک سقفش که نور عسلی آن جلایی آسمانی به فضای محراب می بخشید، سایر چراغهایی شبستان خاموش بود.
کاشیهای رنگارنگ و پر نقش و نگار محراب در زیر انوار چلچراغ متجلی و شفاف تر می نمود.
تابلویی که از نشستن شیخ ـ در کنار محراب تشکیل شده بود، در سایه روشن شبستان لطف مخصوصی داشت. شیخ با آن چهره منور، درست شمعی را می مانست که کنار محراب بی پروا و عاشقانه می سوزد.
گلبوته نرم قالیهای تازه ای که شب پیش بر سطح شبستان پهن نبود، با فشار مختصری تا نزدیک محراب زیر پای جوان له شد و شیخ پس از جواب سلامش وی را با اشاره دست کنار خود نشاند.
پرتویی خفیف از پشت در آهنی و بی شیشه مقبره ای که به صحن شبستان باز می شد، به گوشه ای از شبستان می تابند و به آنجا روشنایی می بخشید.
مردی چاق و خاکستری موی، سر به زیر در میان آن روشنایی به گفتن ذکر مشغول بود.
مهرکوچکی که در برابرش روی زمین قرار داشت و تسبیحی که آرام آرام گرد انگشت می چرخاند، پاک و تمیز و هر دو از یک جنس بود. به هنگام رفتن وقتی برای نهادن مهر و تسبیح به داخل مهردان به محراب نزدیک شد، جوان سایه مهر را کاملا در پیشانی بر آمده و گوشت آلودش دید و از این که می دید سیمای خورشیدوار شیخ با آن همه حسن و ملاحت، مرد چاق پینه در پیشانی را ـ حتی به اندازه سلامی جذب و نکرده، سراپا تعجب بود.
بجز رحلهای چوبی و سبز رنگ، دو ردیف قرآن در جلدهای صاف و پارچه ای کنار منبر به روی هم دیده می شد.
شیخ از زیر عبا دست پیش برد ـ یکی از قرآنها را برداشت، با ادب آن را بوسید و با احترامی خاص از جلدش خارج نمود و آن را در مقابل خود به روی رحلی گشود.
لحظاتی که شیخ به ورق زدن و مرور قرآن اشتغال داشت، در سکوت گذشت. آن گاه ـ نگاه از قرآن برگرفت و به چشمان پرسش آمیز مصاحب تازه خود خیره شد. جوان معنی آن نگاه نافذ و بس گویا را زود در یافته بود.
شیخ به او گفته بود که خوب گوش فرا دهد تا آنچه را که سالهاست با اشتیاق و مشقت می جوید از زبان قرآن بدو ارزانی کند.
هر دو آماده می شدند، آماده عطا و دریافت.
جوان بدون کوچک ترین حرکت ـ با نگاهی ثابت به شیخ می نگریست و آن پیر روشندل ـ با نگاهی ژرف آیات را می کاوید. سکوت دلپذیر و روحانی در فضای شبستان دامن گسترده بود. ناگاه در میان سکوتی آنچنان ـ صدایی ملایم و مطبوع، نخست در فضای محراب و بتدریج با آهنگی رساتر و عمیق، در زیر سقف مرتفع شبستان طنین انداخت. صدایی که زیر و بم آسمانی اش قلب و دل را می لرزاند و به آتش می کشید. کلمات ـ هر یک چون گویی آتشین بر قلب پر سوز جوان می نشست و بیش از پیش ملتهبش می ساخت. آیاتی که شیخ تلاوت می کرد با عطر مخصوصش، شبستان را به عرفه ای مینویی مبدل کرده، آنچنان سرشار از اخلاص و عظمت در فضا می پیچید که انعکاسش پرده وهم و خیال را می درید و حقیقت را بی پرده و آشکارا متجلی می ساخت. به نظر جوان این طور می رسید که آیات پس از خروج از حنجره شیخ و نفوذ به ذره ذره فضا ـ دوباره در برگشت با مفهومی گیج کننده و نو به جان پر خروشش می نشستند.
جوان همچون کسی که به تبی ناگهانی مبتلا شده باشد، می سوخت و می گداخت.
آیات با تمام ابعاد گسترده اش از روح شیخ بر می خاست و به صورت کلام از دهان آن داوود دیگر خارج می شد.
جوان احساس می کرد اشعه ای گدازنده و بران از چشمانش ساطع شده که با حرارت خارق العاده خود دیواری بلند و پولادین را از برابر دیدیگانش ذوب کرده، فرو می ریزد.
آه... در میان دودی غلیظ و تیره ـ آن سوی دیوار را براحتی مشاهده می کرد. شیخ همچنان با آن صورت و آهنگ ملکوتی آیات لقاء الله را می خواند و دیوارهای آهنین را با آن همه قشر و ضخامت یکی پس از دیگری از برابر دیدگان جوان می شکافت و جوان حیرت زده و مبهوت سیر می کرد. سیری در دیاری دیگر.
دیاری آن سوی خط ها ـ مرزها ـ و دیوارها.
آری در دیاری دیگر سیر می کرد ـ در دیار یگانگی و وحدت، و لحظه های متعالی.
در دیاری ما فوق واژه ها و لغت ها ـ در دیار عرفان.
آنجا سیر می کرد.
جوان احساس می کرد که در میان پنجه ای باز و بزرگ به آرامی از سطح شبستان به بالا می رود. نه ـ دیگر بر روی زمین قرار نداشت.
شیخ ـ پرنده بی بالی و پری را که تا چند لحظه پیش قدرت پاور چیدن نداشت با نیروی قرآنی و آیات لقاء الله به صورت شاهینی نیرومند و سبک سیر به پرواز در آورده بود.
جوان آرام آرام می سوخت و رفته رفته بی وزن و سبک می شد. آیات همچنان با پژواکی بهشتی ـ در فضا موج می زد و جوان با بالهای تازه و عرش آسا در دیاری آن سوی مرزهای آهنین، اشکال آفرینش را در مراتب مختلف یک به یک می دید و همه چیز در چشمش واضح و روشن می نمود.
زیبندگی را می دید ـ زیبندگی جامه هستی را بر قامت خداوندی.
سرشاری را می دید ـ سرشاری «او» را که نقطه ای خالی برای عرض اندام دیگری نگذاشته.
عقل را می دید که از دور مبهوت تماشای «اوست» و قانع به این تماشا، و دل را مشاهده می کرد که سر تا پا عشق، فانی در «او» ست.
جوان آنچنان می دید و در مرتبه پایین تر، بهشت در چشمش جان می گرفت. در راهروهایی از نور، پرواز ملایک را مشاهده می کرد و به گرد ستونهایی عظیم مرمرین، ساقه های بلند و ظریف نیلوفر را با آن برگهای سبز و گلهای آبی در نظر می گرفت. در لابلای آن ستونها بخور عطرآگین و الوانی را که پخش و در هم می شدند مشاهده و استشمام می کرد، و ردیف درختهایی که توری از شکوفه های ارغوانی به سر و بوته های سرخی از گلهای زنبق به پا داشتند، به چشم می دید.
حرکت دسته جمعی آن آهوان را با چشمهای مخمور و براق و خیزهای کوچک و بی صدا در دامنه آن تپه های سبز و مخمل پوش، به خوبی مشاهده می کرد.
درکنار آن تپه های مواج و در امتداد آن جاده های بی انتها سروها را می دید که بر اثر وزش نسیم، یکدیگر را عاشقانه در آغوش می گرفتند.
آن نسیم را ـ همان نسیم ملایمی که عطر گلهای یخ را به همراه داشت و شاخه های سرسبز و برگشته در نهرها را می لرزاند، بخوبی احساس می کرد و شیرین زبانی پرندگان هزار گونه و ظریف بال را می شنید. آن نور عظیم و خیره کننده را که چون کلافهای ابریشمی در هم شده به سویش می جوشید.
آن نهرهای کوچک و بزرگ که آبی همچون نقره مذاب در آنها روان، و در اطرافشان لاله های نورس می لرزید و آن عود سوز بزرگ را که بخاری نارنجی رنگ از دهانه مدورآن متصاعد بود و کودکان سپید جامه سیاه چشمی که با گلاب پاشهای زرین، هلهله کنان در اطراف عود سوز در گردش بودند ـ همه و همه را می دید و سیر می کرد و شیخ همچنان غرق در ملکوت، آیات لقای الهی در این عالم را با اشک و آه می خواند و صدایش چون سرودی که از کهکشانها به گوش رسد، پیکره محراب و ستونهای شبستان را می لرزاند.
«خداست آن ذات پاکی که آسمان را چنانکه می نگرید بی ستون بر افراشت، آن گاه با کمال قدرت عرش را در خلقت بیاراست و خورشید و ماه را مسخر اداره خود ساخت که هر کدام در وقت خاص و مدار معین به گردش آیند ـ امر عالم را با نظامی محکم و آیات قدرت را، با دلایلی مفصل، منظم ساخت. باشد که شما به «لقای پروردگار» خود یقین کنید.»
«آنان که «لقای خدا» را تکذیب کردند البته زیانکار شدند، پس آن گاه که ساعت قیامت ناگهان آنها را فرا رسد گویند وای بر ما که آسایش و سعادت این روز خود را از دست بدادیم، پس بار گناهان خویش را بر پشت گیرند ـ آری بد بارگرانی به دوش می گیرند.»
: «روزی که همه خلایق به عرصه محشر جمع آیند، گویا در دنیا ساعتی از روز ـ بیشتر درنگ نکرده اند ـ در آن روز یک دیگر را کاملاً می شناسند ـ آن روز آنان که «لقای خدا» را انکار کردند، بسیار زیانکارند و هرگز به سر منزل سعادت راه نمی یابند.»
: «پس آن گاه به موسی کتاب دادیم برای تکمیل هر نیکوکار ـ و برای تفصیل و بیان حکم هر چیز ـ و برای هدایت و رحمت ـ باشد که مردم به «لقای خدا» ایمان آورند.»
: «آیا در پیش خود تفکر نکردند که خدا آسمانها و زمین و هر چه در بین آنهاست، همه را جز به حق و به وقت و حد معین نیافریده است و بسیاری از مردم چون فکر در حکمت خلقت نمی کنند به «لقای خدا» بکلی کافرند.»
: «کسانی که به «لقای خدا» امید ندارند و به زندگی دنیا راضی و خشنودند و به آن دلبستگی و اطمینان دارند و کسانی که از آیات ما غفلت دارند، این کسان جایگاهشان به واسطه آنچه کسب کرده اند، آتش است.»
: «پس ما کسانی را که امید به ملاقات ما ندارند در طغیانشان فرو رونده باقی می گذاریم.»
: «... هر کس که امید به ملاقات پروردگارش دارد پس باید عمل صالح انجام دهد و در عبادت خدایش احدی را شریک قرار ندهد.»
هنگامی که شیخ با ختم آخرین آیه از آیات صریح لقای الهی در این عالم از تلاوت بازمانده، مؤدبانه قرآن را بر هم نهاد و با چشمانی روشن و مژگانی مرطوب و به هم چسبیده از اشک، نظری به شنونده متحیر خویش انداخت و برق لبخندی قدوسی همراه با این کلمات لبانش را از هم گشود.
«کجا بودی؟»
جوان به خود آمد و لرزان گفت:
«در اوج آرزوها ـ در نهایت امیدها ـ در آنجا که هر چه بود، راه بود ـ راه بود و ـ رفتن بود و راه
در آنجا که همه ـ همه رهایی بود و ذره ای به نکبت بن بست آلوده نبود.
در پیش خدا بودم. در پیش خدا و فانی در آن بی کرانگی ـ بی کران بودم. بی کران.»
آنشب ساعتها سر به زیر در برابر هم نشستند و در سکوت دلپسند شبستان گفت و گو کردند.
جوان جام جانبخش سخنان شیخ را یکی پس از دیگری با اشتیاق می نوشید و آن ساقی معرفت سخاوتمندانه ظرف جانش را از پیمانه دیگر لبریز می کرد. «... در دل این جهان بی پایان، کمال بی انتها نهفته است که خداوند انسان را برای دستیابی و یکی شدن با آن کمال خلق کرده و به این خاکدان نازل نموده»
شیخ اینچنین می گفت و عارفانه می افزود:
«آری ـ همه چیز از «اوست» و جز «او» چیزی، نیست.
فکر یافتن خوب گم کرده ای بی تابت کرده.»
تمامی سخنان آن پیر روشن روان در «او» خلاصه می شد. فقط «او».
آن طور می نمود که شیخ جز ضمیر «او» هیچ ضمیر دیگری را نمی شناسد. وقتی شبستان را ترک می کردند، جوان سربلند کرد و نگاهی به فضای اطراف خویش افکند، اندکی گوش فرا داد، آن گاه آشکارا شنید و بخوبی دید که آیات تلاوت شده شیخ، چون گلبرگهای با طراوت و معطر بهاری به دست نسیم حقیقت در گوشه و کنار فضای بالای شبستان مواج و رقصانند و فرشتگان کوچک و سپید بالی را دید که در زیر سقف شبستان آن گلبرگها را گرفته، متبسم و هلهله کنان، بال می کشند.
وقتی جوان از سکر این صحنه به خود آمد، شیخ آنجا نبود. به تندی از پلکانی که شبستان را از حیاط مسجد جدا می کرد بالا رفته، به میان پیاده رو دوید. چشمها را تنگ و تنگ تر کرد و بر نوک انگشتان پا قد کشید.
خیابان خواب و خلوت بود و جز سپیدی محو عمامه محکم و کوچک شیخ چیزی در تاریکی پیاده رو دیده نمی شد.
جوان برگشت و راه خانه پیش گرفت.
سوز سردی می وزید. دستها را در جیب برد و زیر لب فاتحانه زمزمه کرد:
«آرامش ـ آرامش در پناه ایمان.
ایمان به خدایی که دیدنی است.
خدایی که خود را ما را در این عالم به لقای خویش می خواند.
خدایی که ملاقاتش را هیچ شرطی جز عمل صالح نمی باشد.
اما براستی آن عمل صالح کدام است؟
کدامین عمل؟ شرط دیدار و ملاقات «او» در این عالم است؟
آه، آه ای قرآن ای گنجینه ناشناخته و اسرار آمیز، در دل تو، براستی که حقیقتی لطیف و عاشقانه نهان است. حقیقتی آشکار و انکار ناپذیر»

بخش: 3

فضای کوچه انباشته از شلوغکاری و سر و صدای گنجشکهایی بود که لابلای درختهای پیر و پر غبار این سو و آن سو می جهیدند.
شعاع طلایی آفتاب، سطح نازک و شفاف آب جوی را می شکافت و در دل آب می لرزید.
یکی از دو پسر بچه ارمنی که در وسط کوچه سگ خود را با توپ بزرگی به بازی گرفته بودند، با انگشت نازکش در کوچک و آبی رنگی را که در آخر آن کوچه خلوت و خاکی قرار داشت، به جوان نشان داد و گفت:
«آنجاست، همان دری که «بسم الله» بالای آن است.»
کسی که در خانه را به روی جوان گشود، پسرک سیاه چشم و لاغری بود که قبای سیاهش کشیدگی اندام او را بیشتر نمایان می کرد. تارهای نرم و نازکی که معمولاً در اولین سالهای بلوغ در چهره نمودار می شود، چون رشته های ابریشم سیاه در صورت گرد و سفیدش دویده بود.
پس از سلام با اشاره دست پله های آجری و نموری را که با پیچ ملایمی به طبقه دوم ساختمان متصل می شد و به تازه وارد نشان داد، سپس با چالاکی جلو دوید تا در رفتن به اتاق هدایتش کند.
قفسی بزرگ و فلزی به دیوار راهرو دیده می شد، میله های گرد گرفته اش حاکی از آن بود که پرنده خوشنوای آن سالهاست رها شده، شاید همان زمانی که شیخ از قفس تن خویش رها گشته بود.
روبروی این قفس، به دیوار دیگر راهرو و تابلو تقریباً بزرگی نصب شده بود که نام پنج تن با خطی خوانا و چشم نواز در آن جای داشت. از چمدان سفری و غبارآلودی که در حاشیه بی فرش اتاق دیده می شد معلوم بود طلبه ای که عبا و عمامه خود را بر کرسی نهاده و با نفس خوابهایی یکنواخت به خواب رفته، مهمان است.
از فاصله تیرهای چوبی سقف، لوزی های حصیری، زرد و براق به چشم می آمد.
سیم بلند لامپی که از سقف ـ در بالای کرسی آویخته بود، پر ترک و به جای حباب، شیشه پاکیزه و مدوری بر گرد لامپ دیده می شد.
آن طرف در بالای کرسی ـ دختر بچه ای در میان چادری سرمه ای و گلدار با دستهایی کوچک و کشیده از روی دفتری بزرگ و از هم پاشیده با بی حوصلگی تمرین خط درشت می کرد. موهای بور و بلندش بر صفحه دفتر رها شده و ضخامت قلم نی در میان لبها و انگشتان از مرکب سیاهش فاصله ایجاد کرده بود. بخوبی پیدا بود که از ادامه این ماموریت ناگریز آنقدرها راضی نیست، چون دائماً نوک قلم را با لجاجتی کودکانه درون دوات سنگی و کوچکی که داخل نعلبکی روی تشتک نهاده بود، فرو برده، خارج می کرد.
صدای منقطع قدمهای شیخ که در سکوت دهلیز وار راهرو از طبقه پایین به بالا می آمد در اتاق شنیده شد و پس از لحظه ای با همان صورت تابنده و وقار دلپذیر در آستانه در ظاهر گردید. قبایی مناسب با فصل به تن داشت و شالی نرم و سپید به سر پیچیده بود. آهسته، آن طور که مزاحم خواب مهمان نشده باشد، جوان را به اتاق دیگر خواند.
به اتفاق وارد اتاقی تاریک شدند. شیخ پس از ورود بلافاصله با گامهایی بلند عرض اتاق را طی کرد و پرده ضخیم و حنایی رنگی را که در جلوی دو پنجره بزرگ مشرف به حیاط آویخته شده بود، به کنار کشید.
نور عسلی خورشید از ورای شیشه های پاک و براق پنجره بر چهره هوشیار شیخ نشست و اطاق را کاملاً روشن و رنگین کرد.
اتاق با آن قفسه های بلند و پرکتاب از آن اتاقهای ساده و تمیزی بود که میل تنفس های عمیق را در آدمی زنده می کند. چند پتو با ملحفه های صاف و سفید در طول و عرض اتاق به روی قالی پهن شده بود و روی آنها فاصله به فاصله مخده هایی همرنگ پرده ها مشاهده می شد.
بر سر طاقچه گچکاری شده اتاق، جز گلاب پاشی نقره ای و عود سوزی سفالین چیزی به چشم نمی آمد.
به زیر طاقچه، کنار چند جاسیگاری ورشو، رحلی گشوده قرار داشت که روی آن قرآنی با جلد چرمی دیده می شد.
شیخ با لبخندی فرح انگیز و شکوهمند با سبکباری بر یکی از مخده های کنار دیوار تکیه کرد و روبروی پنجره بر زمین نشست.
خورشید نیزه های نوازشگر نور را بی دریغ به اتاق می ریخت. نسیمی آرام چند گنجشک را به روی شاخه ای که پشت شیشه های پنجره می خراشید، تاب می داد.
سکوتی که معمولاً در دقایق اول برخورد، میان آن دو می نشست، همچنان ادامه داشت. وقتی که آن صافی صاحبدل نگاهش را از ساختمان های بلند و کوتاهی که بعد از پس زدن پرده از پشت شیشه های پنجره نمایان شده بود باز گرفت، مستقیماً همان نگاه را به جوان که در کنار او دو زانو نشسته بود افکند.
نگاهی ژرف و شکافنده بود. نگاهی که تا اعماق روح جوان نفوذ کرد و جوان پنداشت که شیخ برای افکندن چنین نگاهی، در همان چند لحظه که به خورشید می نگریست، از همان جا گرمی و کمک گرفته و در اندیشه معنای آن نگاه تافذ بود که صدایی گرم و متین پرسید:
«از کجا می آیی؟»
همراه با ادای این دو کلمه دوباره همان لبخند مجذوب کننده و سحرآفرین بر لبهای شیخ شکوفا شد.
جوان در حال سکوت لحظه ای وی را نگریست و با آهنگی آرام و انباشته از عجز و صداقت گفت:
«نمی دانم! اما خوب خوب می دانم که به دنبال خدا به اینجا آمده ام. به دنبال حقیقت. حقیقتی که قلب نا آرامم را تسکین و فکر سرگشته و مشکوکم را، اطمینان بخشد. حقیقتی که تردید را در من بکشد و از چنگال هولبارش خلاصی ام دهد.»
و در حالی که می کوشید لرزش صدایش را پنهان کند با شیفتگی افزود:
«این چهره روشن و شادمانه، این لبخند رضایت آمیز و راستین، این استغنای طبع عجیب، این حرکات موقر و نگاه بی اضطراب، این عزت نفس و رهایی از خواست و خواهش، همه و همه اینها در شما حکایت از قلبی می کنند که در آن گنجی است و در آن گنج دو گوهر پر قدر و قیمت و اطمینان متجلی است.
من بخوبی میدانم که از تلألو و پشتوانه آن گهرهاست که وجودتان اینچنین وارسته و زندگی تان این طور پر بهره و پیامبرانه است.
من به گدایی این گهرها به اینجا آمده ام.»
شیخ انگشت تفکر از پیشانی بر جسته و بلند گرفت و خیره در چشمان جوان، با آهنگی محکم و لحنی پرسش آمیز گفت:
«می دانی همه چیز در دست قدرت «اوست».
«او» ـ همان که با رأی تابناک و قدیمش شالوده جهان هستی را بنا نهاده و آن را با این همه شگفتی و اسرار آمیخته ساخت.
می دانی که از پرتو وجود «اوست» که جهان روشن شده و نیروی لایزال «اوست» که بر ذرات هستی حکمفرماست.
اراده راسخ و بی خلل «اوست» که به نیکوترین شکل بر احوال جهانیان جاری است، از اکرام و التفات بی نهایت «اوست» که آدمی به زیور قلب و دل آراسته و ممتاز گشته و پرتویی از عشق بی پایان «اوست» که موجب روشنی دلها شده»
جوان، گفتار آن گوینده بصیر را به آرامی ـ با حرکت سر تأیید می کرد و شیخ همچنان از تکرار نام «او» شعف و هیجانی روحانی در خویش احساس می نمود و با چشمانی مهربان و سرشار از لطف به مصاحب خویش می نگریست و صادقانه می گفت:
«چون همه چیز از آن «اوست»، پس اگر از من چیزی گرفتی باید از «او» بدانی.»
هنگامی که شیخ کلمه «او» را بر زبان می راند، جوان می دید که بر چهره عارفانه و صمیمی اش خطوطی حاکی از عشق و اخلاص نقش می بندد و با خود می پنداشت که این مرد دریا دل براستی هم چیز را از «او» می داند... آنچه در خود و هر چه در پیرامون خویش می نگرد.
«خداوند قدرت دریافت هر چیز را در صفحه وجود ما به موهبت نهاده.»
شیخ این جمله را با آهنگی مطمئن و عاری از شبهه که خاص وی بود گفت و در دنباله کلام خود در حالی که سایه دستش را بر دیواری که بدان تکیه کرده بود جا به جا می کرد افزود:
«راستی تا کنون هیچ گاه به سایه ها اندیشیده ای؟
همان لغزنده های تیره و ناپایدار. همان بی زبانهای گویا.»
و سپس نگاهش را از پشت شیشه های شفاف و پنجره به دامنه کوهی بلند که در دور دست از پشت ساختمانهای بلند و کوتاه قد بر افراشته بود افکند و با اشاره انگشت گفت:
«نگاه کن! ببین سایه آن قطعه ابر بزرگ چطور بر سینه کوه نشسته و آن قسمت ازکوه را اشغال کرده.»
جوان به آرامی سر بلند کرد و در نقطه ای دور، در دل آسمان خیره شد.
پاره ابر بزرگی با درخشش دریاچه ای از مروارید، در زمینه لاجوردی آسمان دیده می شد که سایه اش سربی و سنگین بر دامنه کوه می لغزید.
آن طور می نمود که سفره ای سیاه بر سینه کوه گسترده اند. جوان نگاه از ابر و سایه گرفت و با لبهایی که کمی می لرزدید خفیف و متعجب گفت:
«بله در سایه ها دقت کرده ام. به لغزش لطیف و مرموز و حرکت تند و در همشان اندیشیده ام!»
شیخ با حرکت نرمی به روی زانو جا به جا شد و با آهنگی آهسته که گفتی سایه ای را مخاطب قرار داده، گفت:
«پس بی گمان می دانی که سایه ها دلیل بر موجودیت اشیا هستند ـ زیرا اگر شیئی موجود نبود، سایه ای ایجاد نمی گشت.
می دانی که سایه ها بیانگر و گویای سایه اندازند؟!»
جوان که منظور شیخ را از ذکر این مثال دریافته و رفته رفته از پرسشهای معمولی و توضیح واضحات او مضطرب و کسل می شد با چهره ای که بازگو کننده تشویش و تعجب وی بود بر آشفته و جسورانه گفت:
«بله بخوبی واقفم که سایه ها تا چه اندازه بی ثبات و ناپایدارند، تا چه حد گذرا و ناگریزند. این اصلی است بدیهی که به هیچ وجه نمی توان انکار کرد. سایه ها محتاج و نیازمندند! محتاج به سایه انداز و نیازمند به سایه ساز».
و لحظه ای بعد که از ناشکیبایی و جسارت خود پشیمان شده بود، کمی آرام گرفت و به ملایمت افزود:
«آری مسلماً ما و آنچه در چشم انداز ماست سایه هائی بیش نیستم. سایه هایی از خورشید بی زوال وجودی خداوندی. سایه هایی که از آفتاب جمال «او» تشکیل شده و صورتی از هستی گرفته ایم. بله حیات و هستی ای که ما به خود نسبت می دهیم امانت و عاریتی بیش نیست. امانت بی نظیر و پر ارزشی که «او» با دست لطف خویش به نیکوترین وجه به ما سپرده و سرانجام روزی از ما خواهد گرفت، زیرا دوام و ثبات، لباسی است که تنها زیبنده «اوست» و بس بله بدیهی است که جهان سایه ای از انوار خیره کننده وجود «او» و «او» پاینده ای جاوید و بی نیاز است.
داناست ـ بیناست ـ تواناست ـ مهربان و بخشنده، کریم و بنده نواز است.
کدام کور دل بی بصیرتی است که «او» را بدین اوصاف نشناسد.
این امر، یعنی اقرار و اعتراف به وجود او، فریاد فطرت ماست. فریاد فطرت ما و هر سایه دیگری که در پیرامون ماست.
اما به من بگویید که «او» کیست ـ چیست و در کجاست؟»
شیخ که با ذکر مثال سایه، نظرش صرفاً تایید و تحرک جوان در قدمهای اول راه و در نتیجه آماده ساختن او برای برداشتن قدمهای بعدی بود، سخنش را به تندی قطع کرد و با نگاهی ثابت و لحنی رندانه گفت:
«به من بگو در کجا نیست؟ در کجا؟»
شنیدن جوابی کاملاً مغایر آنچه تا کنون از این و آن شنیده، به سیمای بر افروخته جوان، رنگی از بهت و حیرت زده، شکسته وار و ملتمسانه افزود:
«پس جوابم دهید»
«او» را چگونه باید یافت؟
چطور می باید حس و ادراکش کرد؟
چگونه و با چه چشمی می توان «او» را دید و آرامش گرفت؟
شما را به همان خدا سوگند مرا از این گرداب پرلای و لجن جهل و تردید که تا گردن در آن غوطه ورم نجات دهید، دستم را بگیرید، یاری ام کنید. نخواهید که امواج سر سخت و خروشان این گرداب هولناک، بازمانده پیکر نحیفم را در کام آلوده خود گیرند.
مگذارید در آتش این سرگشتگی شراره وار نابود شوم. من می خواهم «او» را بیابم فقط «او»را.
«او» را جدا از تمام نشانه ها و مظاهرش.
«او» را آن گونه که «اوست» نه آن طورکه می گویند. او را بی هیچ پرده و بی هیچ حجاب.»
جوان فریاد می کرد و اشک سیل آسا در خطوط در هم صورتش می دوید و با چنان حالتی از شیخ استمداد می طلبید.
اکنون در چهار دیواری اتاق هیچ اثری از آفتاب عسلی و سیمگون چند ساعت قبل نبود.
خورشید ساکت و بی خبر در پشت ساختمان های بلند و کوتاه، غروب کرده، ماه ترسان و پریده رنگ در صحنه بی انتهای آسمان ظاهر می شد.
شفق در دور دست رنگ مخصوصی داشت. خونین بود اما نه به سرخی چشمهای خونبار جوان.
چند ستاره در افق آشکارا مشاهده می شد. قطعه ابر بزرگ را غروب خاکستری رنگ کرده، هیچ اثری از سایه اش بر سینه ستبر کوه بر جاری نبود.
در دور دید آنان چراغ اتاقها یکی پس از دیگری پنجره ها را روشن می کرد. سوز موذی و سردی درختهای کهنسال و کم برگ حیاط را شلاق می زد و از درزهای در بداخل اتاق راه می جست.
جوان و شیخ ـ هر دو غرق در دریای تفکر، ساکت و خاموش مقابل هم نشسته، با نگاههایی پرسش آمیز یکدیگر را می نگریستند و از هیچ یک حرکتی دیده نمی شد. پنداشتی با رفتن خورشید گرما از وجود آنها نیز رخت کشیده، و سخنها بر لبهایشان منجمد شده، اکنون هنگام تکلم نگاهها بود.
از طبقه هم کف ساختمان صدای کودکانه و لرزانی بدست سوز و باد به داخل اتاق می ریخت.
«الله اکبر» ـ «الله اکبر»
این صدای نازک مرتعش متعلق به پسر کوچک شیخ بود که در سکوت و سرمای حیاط دستهای ریز و عروسکی اش را تا نزدیک گوش برده، از صمیم قلب اذان می گفت.