خاطرات امیر شهید سپهبد صیاد شیرازی (خاطرات قبل از انقلاب)

نویسنده : مرکز اسناد انقلاب اسلامی

جلسه پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم در ادامه ضبط خاطرات تیمسار صیاد شیرازی مجدداً در 29/11/1377 توفیقی حاصل شد تا در خدمت ایشان باشیم.
در جلسه گذشته اشاره فرمودید به جریان های اصفهان و سرلشگر ناجی فرماندار نظامی اصفهان. در آن فضا بودید و تظاهرات مردم و برخوردهایی که با مردم می شد، جناب عالی آن زمان در شهرستان بودید، خاطراتتان را در این زمینه بفرمایید.
ـ بسم الله الرحمن الرحیم «رب ادخلنی مدخل صدق اخرجنی مخرج صدق و اجعل من ذلک سلطانا نصیرا.» «اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن العسگری صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمعته فیها طویلا.»
اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه
قبل از ورود به بحث، نکته مهمی را که بعداً از آن استفاده می کنم، یادآوری می کنم و آن این که در سیستم طاغوت، ارتش برای نیروهای مسلح در آن زمان عمدتاً شبکه ای ایجاد کرده بود به نام ضد اطلاعات که یکی از مجموعه های بسیار مفید، موثر و ضروری هر تشکیلات نظامی است. این تشکیلات کمک می کند که چه از بیرون و چه از داخل هیچ گونه مطالب سری و مرتبط به امنیت مملکت و نظام به دست غریبه نیفتد و پرسنل را هدایت می کند که دید داشته باشند که یک موقع اگر جاهایی رخنه کردند، آنها را تخلیه نکنند، ضمن این که اگر عوامل بخواهند به صورت گروهکی و تشکیلاتی به داخل سیستم ورود داشته باشند، اینها ردیابی و کنترل می کنند.
پس این مجموعه اصالتاً مفید است. ولی آنها چون عمدتاً تمام تلاششان را در جهت حفظ و نگهداری تاج و تخت به کار می بردند و در ارتش هم این طوری شکل پیدا کرده بود که نقش ضد اطلاعات کنترل افکار عمومی است که به اصطلاح آن زمان به فکرهای ضدشاهی آلوده نشود و کسانی را که انگیزه بیش تری در شاه دوستی دارند شناسایی کنند تا از این طریق امتیاز بیش تری بگیرند؛ در نتیجه شامل همهه افراد می شد. روی همه کار می کردند و حرف آنها هم خیلی خریدار داشت. اگر یک نظریه منفی برای بنده می آمد که در ارتش نباشم، سریع من را جواب می کردند و از ارتش اخراجم می کردند یا عذرم را می خواستند. اینها برای این که بتوانند خوب رسوخ کنند بین افکار و اعتقادات، چون بیش تر از فکرهای مذهبی می ترسیدند، آمده بودند از بین خود ما برای خودمان عامل گذاشته بودند و عامل ها به تناسب اطلاعاتی که می رساندند نمره می گرفتند که برای درجه و آینده شان موثر بود.
من متوجه بودم که یک عده من را می پاییدند، چون بعضی از همین عوامل از دوستان خودمان بودند و می آمدند پنهانی می گفتند: تو را به خدا به کسی نگویی، به ما گفته شده تو را بپاییم؛ در نتیجه متوجه بودم که من به شدت زیر نظر هستم. یکی از دوستانی که به طور خانوادگی رفت و آمد داشتیم، عامل بود او حتی کتاب های مرا هم کنترل می کرد؛ در موقع خود خواهم گفت که به چه ترتیب این مطلب عریان شد و به چه ترتیب خود این شخص توبه کرد از به این کار خود. خوش بختانه قبل از به ثمر رسیدن انقلاب او توبه کرده بود و ما سابقه توبه ایشان را در پرونده ایشان پیدا کردیم. خیلی مطالب علیه ما داده بود.
حالا می پردازم به نکته جدید یعنی کراهت هایی که از حکومت نظامی برای مردم پیش آمده بود. خوب، مردم قیام کرده بودند و همه در معیت و تأسی به رهنمودهای حضرت امام (ره) به پا خاسته بودند و داشتند بستر کار را برای پیروزی انقلاب آماده می کردند؛ برای مردم خیلی سنگین بود که یک موقع ارتشی ها را ببینند در مقابل خود در خیابان ها که جمعیت ها را کنترل می کنند تا با هم شکل نگیرند.
اوایل خیلی شدت این کراهت بالا بود، ما هم از این مطلب رنج می بردیم و رنجمان از این بود که از داخل می دانستیم چه خبر است و وضع روحیه ها و افکار عمومی در ارتش آن قدر وابستگی به شاه ندارد؛ از یک طرف هم زمینه برای آگاهی اینها کم است چون ارتباط این ها با مردم کم است. خوب بخشی از ارتشی ها داخل خانه های سازمانی بودند و اصلاً بین مردم نبودند، بخشی هم که بین مردم بودند این قدر کار و گرفتاری برای آنها می تراشیدند که خسته و مانده می رفتند داخل خانه و حال این را نداشتند که به اخبار و اوضاع بپردازند؛ این کراهت را ما بعد دیدیم چه قدر خداوند در آن حکمت قرار داده بود، یعنی همین کراهتی که ارتشیان در مقابل مردم باشند، یکی از منفذها و یا بگوییم کانال های بسیار وسیع ارتباط بین حقیقتی که در بین مردم میگذشت و ارتشی ها همین حکومت نظامی بود. حالا در ظاهر اینها آمده بودند در مقابل آنها. وقتی می آمدند و مردم را در مقابل خود می دیدند که فریاد می زنند و چه خواستی دارند، خوب اینها به صورت زنده و بدون واسطه لمس می کردند؛ به جز یک تعداد قلیلی که چشم و قلب و فکرشان کور بود برای درک این جور حقایق. به صورت همه داشتند بیدار می شدند، یعنی به تناسب تعداد حضور ارتشی ها در بین مردم برای مقابله با مردم در حکومت نظامی این اطلاعات به صورت زنده به ارتشی ها منتقل می شد. در صورتی که داخل سربازخانه ها کسی جرأت نداشت از این حرف ها بزند. هر کس فکر می کرد که دیگری می رود و به کس دیگر می گوید. بحث نمی توانستیم بکنیم، یعنی مردم جلوی ما فریاد می زدند مرگ بر شاه و این یک سوال برای ارتشی ها مطرح می کرد.
در اصفهان که بنده قبل از انقلاب آنجا بودم مردم از یک طرف پای کار بودند و رفته بودند تا نقطه اوج آمادگی برای پیروزی انقلاب؛ مرکزیت ارتش هم چون به توپخانه و افسران توپخانه بود و چهره های توپخانه کلاً چهره های روشنی بودند و اهل کتاب، مطالعه، تحقیق، روزنامه و مطبوعات بودند و کنجکاو بودند، در خیلی از مسائل اجتماعی تفکر این دو به هم می خورد. نیرو هوایی های ما پایگاه هشتم شکاری و هوانیروزهای ما مثل تهران، چهره های روشن و آگاهی بودند و زمینه برای پیوستن به مردم را داشتند.
حکومت نظامی در اصفهان چه معنی داشت؟ معنی آن این بود که تنها سران ارتش که در اصفهان بودند ـ فقط همان فرمانده سرلشگر ناجی و چند نفری هم در ستادش ـ فرمان را مستقیم از تهران می گرفتند مبنی بر قاطعیت در مقابله با مردم، ولی وقتی فرمان می آمد در آن قرارگاه حکومت نظامی، و می خواست تبدیل شود به دستور و بعد اجرا شود، دیگر در انجام آن می ماندند؛ چرا که کسی مجری نبود.
خاطرم هست که یک روز مردم همه هماهنگ شدند برای این که در دروازه دولت یا مرکزیت اصفهان در چهار باغ جمع شوند برای تجمع؛ حکومت نظامی سریع آمد و خیابان ها را بست، طوری که وقتی من با لباس شخصی به آنجا رسیدم دیدم به جای مردم پلیس ها ایستاده اند؛ ارتشی ها هم یک قسمت دیگر مستقر شده اند. هیچ راه عبور نمی دادند. شادی کم تر از سی دقیقه بعد دیدم هر کس به هر کس می رسد می گوید وعده ما در مصلا. با چه سرعتی این اطلاعات بین مردم خط داد که محل تغییر کرده است. در عرض نیم ساع، من دوان دوان رفتم به طرف مصلا؛ وقتی می سیدم، دیدم کثیری از مردم حدود پنجاه، شصت هزار نفر تجمع کرده اند، تا چند دقیقه بعد، این رقم رسید به دویست یا سیصد هزار نفر.
نیروهای نظامی و پلیس که خواستند بیایند به طرف آنجا، با این که سیستم داشتند وسایل ارتباطی داشتند بیایند و امکانات وسیع تری هم داشتند، با تأخیر زیاد با سی، چهل دقیقه تآخیر توانستند بیایند و خودشان براسنند آنجا.
در همان سی، چهل دقیقه مردم با آن سازماندهی خوبی که کرده بودند این بلندگوها را طوری تعبیه کرده بودند که دورتا دور مصلا عمدتاً بلندگو به طرف نظامی ها بود و وقتی صحبت می کردند تمام جاها یک نواخت پخش می شد.
یک روحانی سید بوده به نام حسینی (نمی دانم الان ایشان کجاست) ایشان رفت پشت تریبون. شش هفت ماه مانده بود به پیروزی انقلاب این روحانی رف5ت پشت تریبون و محور صحبت او مفسد فی الارض دانستند شاه و محکومیت او به اعدام بود، منتهی من یادم هست که 22 تا آیه قرآنی را ملاک قرار داد و هر کدام را که می خواند تفسیرش را به آنجا می رساند که این مطالب گره خورده بودند طوری که بعد از هر آیه شریفه که ایشان آن را تفسیر می کرد و شاه را به اعدام محکوم می کرد همه صحیح است صحیح است را فریاد می زدند. من نزدیک ارتشی ها بودم و با لباس شخصی نگاه می کردم. تا مردم فریاد می زدند دیدم که این ارتشی ها هم «صحیح است» را با سر و با تبسم با مردم تکرار می کردند. همانجا من احساس کردم که اصلاً حکومت نظامی خاصیتی ندارد؛ ولی طاغوت نمی دانست که چه اتفاقی دارد می افتد. در نجف آباد یک مقداری تیراندازی شده بود یک تعدادی شهید شده بودند، شاید بالای بیست نهفر. مردم مومن و متعهد نجف آباد نمایشگاهی درست کرده بودند برای نشان دادن این جنایات.
به ما رساندند که چنین برناه هایی هست؛ به خانواده گفتیم جمعه برویم؛ یک بچه کوچک هم داشتیم، رفتیم نجف آباد. نجف آباد که رسیدیم دیدیم در خیابان ها یک سری کتاب ها را چیده اند و می فروشند. 90 درصد کتاب ها انقلابی بود؛ البته آن موقع بعضی کتاب ها هنوز آزاد نشده بود. حاج خانم ما همین طور که رد می شدیم به من گفت: اینها مگر نمی ترسند که این کتاب ها را می فروشند؟ اینها را نمی گیرند؟ دیدیم یک صدای رسا پشت سر ما گفت: فقط باید از خدا ترسید. من برگشتم دیدم این را من می شناسم. خوب، حضور ذهن من خیلی قوی بود و این مال هفت، هشت سال قبل بود که بنده تازه از دانشکده افسری آمده بودم، ستوان دوم شده بودم و رفته بودم کرمانشاه. در محلی که من موقع مجردی اسکان پیدا کرده بودم، مادرم را آورده بودم، کنارم بود. یکی از این همسایه ها که متوجه شده بود که ما اهل نماز هستیم در زد و ما را به خانه اش دعوت کرد (کارمند شرکت نفت بود). تمام حرف او از اسلام بود. بعد من دیدم این همان است. بازنشسته شده بود آمده بود نجف آباد، چون اصالتاً نجف آبادی بود. من گفتم شما آقای فلان کس نیستید؟ گفت چرا! گفتم من همسایه شما بودم در کرمانشاه. گفت: کرمانشاه را یادم هست ولی شما را به یاد نمی آورم. به او نشانی دادم، مرا شناخت. گفت: باید شما را ناهار دعوت کنیم، اما چون خانه ما فاصله دارد و در روستا هستیم، همین جا در نجف آباد شما را می برم در یک رستورانی به شما ناهار می دهم. هر چه اصرار کردیم، گفت نه امکان ندارد! ما را برد آنجا و بعد برد همان نمایشگاه و همه را نشان داد و وضعت را تشریح کرد.
تقریباً آثار درگیری ارتشی ها با مردم را ندیدیم، البته دستور اجرا می شد و حکومت نظامی برقرار بود ولی هیچ کنترلی نبود. آمده بودند از این ترفند استفاده کرده بودند و یک سری از این مردم را که فکر ضد انقلابی داشتند و تعدادشان قلیل بود و بعضی از آنها نیازمند بودند، ساواک با پول سازماندهی کرده بود (به نام چماق به دستان). این ها در مسیر خیابان ها می گذاشتند و در پوشش پلیس در مقابل تظاهرات مردم می ایستادند.
در اصفهان در خیابان بزرگمهر می نشستیم؛ داشتم می آمدم، یک ژیان هم داشتم. نمی دانم کجا می خواستم بروم. لباس شخصی بودم. یک دفعه دیدم چماق به دست ها جلوی همه را می گیرند. در دستشان چماق بود. می گفتند باید یک عکس شاه بچسبانی پشت شیشه ماشین یا اگر نداری یک اسکناس بچسبان که عکس شاه هم در آن باشد. من که رسیدم نه عکس شاه داشتم نه چیزی مایل بودم بچسبانم. فکر کردم که من می چسبانم، ولی حرکت کردم. با چماق زد به شیشه ماشین من، که البته شکست. تا زد عصبانی شدم و آنچه که درد درونم بود یک دفعه عریان شد. از شدت خشم ماشین را نگه داشتم و با پرخاش شدیدی پیاده شدم و رفتم به طرفش. نمی دانم حالت من را چگونه دید که ترسید. خوب این جور جاها کسی مقابله نمی کرد با اینها. من دنبالش کردم، دیدم به طرف یک پلیس در رفت. او یک ستوان جوان بود. رفت پشت سر او که در پناه پلیس باشد. من آمدم شروع کردم به پرخاش کردن و به آن پلیس گفتم تو اینجا ایستاده ای و این احمق ها دارند با مردم این طور رفتار می کنند؟ احساس کردم آن پلیس خیلی رغبت ندارند که از اینها حمایت کند و همین طوری با لبخند به من گفت که شما ببخشید، رضایت بدهید، اشکال ندارد.
آقای پرورش مخصوصاً آن موقع سخنرانی های بسیار داغی می کرد. طرف های میدان امام استادیوم ورزش آموزش و پرورش بود و او در آن جا سخنرانی می کرد. موازی چهار باغ بود؛ خیابانی بود به نام استانداری؛ درست مقابل عالی قاپو بلوار «هفت بهشت»، آنجا مردم جمع می شدند.
یک بار جمع شدیم آنجا، ارتشی ها هم همیشه با لباس شخصی در تظاهرات می آمدند. دیدیم یک دفعه آقای پرورش شروع کرد به سخنرانی داغ. یک دفعه گفتند حضرت آیت الله ربانی شیرازی از تهران به شیراز می رفتند و وارد اصفهان شدند و آمدند آنجا. همه مدرم برای ایشان ابراز محبت کردند، بعد سر و صدای مردم دوباره بلند شد. نگو استاندار وقت هم آمده و نشسته است در جلسه. مردم داد زدند این نماینده طاغوت باید برود بیرون. هر چه آقای پرورش گفت بابا بنشینید، بگذارید گوش کنند، اشکال ندارد. گفتند نه باید برود. آخر دیدند که مردم آرام نمی شوند. حضرت آیت الله ربانی شیرازی رفت پشت تریبون. با صدای جالب و گیرا که به دل همه می نشست شروع کرد به درود فرستادن به مردم: درود به شما مردم غیور و درود بر شما مردم سلحشور درود بر شما مردم اسلام دوست. بعد گفت عزیزان توجه کنید، ما بایستی صدای مستقیم خودمان را به یک طریقی به گوش طاغوت برسانیم، چه اشکالی دارد؟ ایشان خوب نماینده طاغوت است. آمده، بگذار خودش بداند و بفهمد چه می گوییم و برود به آنها که شعور ندارند بفهماند. شاید هم برای خودش خیر شود و هم برای شما خیر شود هم به طاغوت اثر کند. ما بالاخره باید صدای خودمانن را برسانیم. این حرف های ایشان تأثیر کرد و مردم ساکت شدند و گذاشتند که او تا آخر بماند.
تیمسار! مقداری هم از وضعیت داخلی ارتش بگویید.
برویم در دل پادگان ها؛ من استاد چند تا درس بودم و تدری می کردم و این محمل خیری شده بود که خود به خود دانشجوها در تماس باشم. موقع شروع هر درس، بالای تخته می نوشتم: به نام خداوند بخشنده مهربان. مثل الان معمول نبود که بسم الله الرحمن الرحیم بگوییم، آن را می نوشتم آن بالا. بیش تر به حال خودم بودم ولی هدف تبلیغ هم داشتم تا بدانند که من با نام خدا شروع می کنم و باید همیشه همین طوری باشند. یا به زبان انگلیسی که تدریس می کردم به همان زبان انگلیسی می گفتم in the name of allah ، اینها بر خیلی ها اثر کرده بود و متوجه ذهنیت من شده بودند که چگونه وصل به اسلام هستم. در اصفهان، هفته ای هفت شب جلسه داشتم؛ بعضی را درس می خواندم و بعضی را درس می دادم. و بیش ترش هم در محضر اساتید و معلمین درس می خواندیم. یک جلسه داشتیم فقط برای تفسیر قرآن. به زبان انگلیسی با هم تشریک مساعی می کردیم و روی ترجمه قرآن کار می کردیم. این ما را خوب حال داده بود. وقتی می آمدم سر خدمت سرشار از این حال بودم.
یک روز راحت باش بود؛ دانشجویان هم همه دانشجویان دوران عالی بودند. یکی از سروان ها آمده داخل راهرو و به من گفت: فلانی من به نظرم می رسد که تو به یک جاهایی وصلی و یک تشکیلاتی، یک برنامه هایی داری؛ ما می خواهیم خواهش کنیم که ما را هم وصل کنی. با ذهنیتی که شبکه ضد اطلاعات برای ما درست کرده بود، به او گفتم نه بابا، ما همان نمازمان را می خوانیم و خودمان هم یک مطالعاتی داریم؛ حالا دنبال چه می گردی؟ آمدم او را سر بدوانم، دیدم نه این دست بردار نیست. نام او سید حسام هاشمی بود.، الان سرتیپ دوم و جانباز هم هست. او از دوستان بسیار نزدیک من است و هنوز هم در لباس ارتشی است و دارد خدمت می کند. چهره خیلی فداکار و مخلص بود و بچه مازندران هم بود. دیدم که نه این خیلی اصرار می کند. گفتم حالا که این طور است من می آیم خانه شما. گفت باشد در خدمتتان هستم. گفت اجازه می دهید که برادر خانم من هم باشد؟ او هم دانشجو و سروانی بود به نام صادقی بویا و الان تیمسار است. رفتم خانه شان، دیدم اینها خانم های محجبه ای دارند و خیلی وضعشان اسلامی است. من همان جا به آنها مهر پیدا کردم و خیلی اطمینان پیدا کردم که اینها [مومن] هستند.
اینها شدند اولین هسته تشکیلاتی ما، یعنی با همین مراجعه فهمیدم باید سازماندهی بکنیم، این طوری فایده ای ندارد ما هفته ای یک شب با اینها جلسه می گذاشتیم و یک مقدار روی قرآن کار می کردیم؛ یک مقدار هم می رفتیم در بحث های سیاسی که اوضاع بیرون را منتقل بکنیم منتهی من به او هیچ چیزی نمی گفتم که با چه کسانی در ارتباط هستم؛ ارتباطم هم با تهران بود. در تهران از یک طرف با شهید کلاهدوز، در شیراز هم با سرتیپ شهید حسن اقارب پرست (ره). وقتی که روی اینها کار کردیم دیدیم که نه احمدالله اهل و جدی هستند، گفتیم پس حالا که این طور است یادتان باشد که دوره شما دارد تمام می شود. به هر پادگانی می روید در آن پادگان سازمان را تشکیل بدهید که بعد ما با هم مرتبط باشیم. رفتند و بعد از مدتی به من خبر دادند که ما به لشکر 77 مشهد منتقل شدیم و توانستیم افرادی را شناسایی کنیم، ستوانی در قوچان داریم که خیلی انقلابی و خوب است ولی خود شما اگر می توانید او را ببینید. گفتم باشد، چون مسیر من دره گز است با خانواده می روم و به او سر می زنم؛ می روم پادگان قوچان و او را می بینم. البته به او ندا بده که آمادگی داشته باشد که کسی شکی نبرد. این سازمان و تشکیلات بعد همین طور سه نفر سه نفر متکی به من می شدند. آن سه نفر همدیگر را نمی شناختند، یعنی یسه نفر مستقل با خودم ارتباط برقرار می کردند. به این ترتیب مسائل را کشاندیم به درون خانه ها؛ خیلی زمینه ها فراهم بود.
اقارب پرست یک روز از من دعوت کرد که بروم شیراز. ما هم با خانواده رفتیم و مهمان خانوادگی ایشان شدیم. تا رسیدیم آنجا گفت فلان کس امشب من جلسه دارم ولی شما اگر رسیدی برو شاهچراغ، آنجا آیت الله دستغیب سخنرانی دارد و به نظر من خیلی برایت مفید است. ما رفتیم شاهچراغ.
حاج خانم من با شیراز آشنا نبود، اما من آشنا بودم. گفت که یک جا بنشینیم که کنار هم باشیم. در مسجد جامع هم مراسم سخنرانی بود، خانم ها جدا بودند و آقایان نشستیم که کنار هم باشیم که همدیگر را گم نکنیم ـ خدا رحمت کند ـ آیت الله دستغیب را، جداً آن شب حالی پیدا کردیم. ایشان در تخطئه کردن جشن هنر شیراز چنان مطالب را عریان و باز می گفت و لعنت به طاغوت می فرستاد و مردم را بیدار می کرد که مردم فریاد می زند. ایشان دید که خیلی التهاب بالاست و دورتادور هم در محاصره پلیس و کامیون های پر از نیروهای مسلح ارتشی بود. (موقع آمدن این را دیدیم) خیلی حساس بودند. فریاد مردم بلند شده بود در تخطئه کردن جشن هنر، که نمی گذاریم برگزار شود و باید تعطیل شود. آخر صحبتش بود که با همان لحن شیرین شیرازی به مردم هشدار داد: مردم عزیز شما توجه بکنید منتظر فرصت هستند، منتظر بهانه هستند. بهانه به دست آنها ندهید. وقتی مراسم تمام شد با آرامش اینجا را ترک کنید و بروید که اینها بهانه جویی نکنند و ایجاد حادثه نشود. هنوز به دعا نرسیده بود که نارنجک های اشک آور این ناکسها انداختند بین مردم. گاز اشک اذیت می کرد و در ضمن انفجار آن هم صدا داشت. چند تا گاز اشک آور انداختند و انفجار باعث شد که مردم ریختند به هم. نمی دانم شما مسجد جامع را دیده اید یا نه، مسجد جامع شیراز متصل است به خود شاهچراغ و شبستان را بسته بودند و فقط یک در بازارچه سرپوشیده باز بود آن هم بسیار تنگ و باریک. پلیس هم به آنها حمله می کرد. زنها و مردها قاطی شدند و خانم ها زیر دست و پا افتادند. کفش ها یک طرف و چادرها یک طرف؛ اوضاع عجیبی بود، من هم خانمم را گم کردم و بچه هم در دست ما مانده بود. خدایا! رفتم به یک طرف. همین طور که می رفتم نگاه می کردم که چه کسی غش کرده و نکند خانم ما جزو اینها باشد. افتاده بودند روی زمین و کلاً چادر کشیده بودند روی آنها. چه قدر آزار و اذیت شدند و دست و پا شکست، خدا می داند. من کمی رفتم داخل، خانم را ندیدم و برگشتم به خط اول که جوان های شیراز داشتند با پلیس ها زد و خورد می کردند اینها می زدند، آنها می زدند، ما آمدیم اول خط و گفتیم از آنجا شروع کنیم به جست و جو برای پیدا کردن همسر. جوانها آمدند به طرف من و با خیر خواهی گفتند تو بچه همراه داری، اینجا چه کار می کنی؟ گفتم من خانمم را می خواهم. گفتند اینجا خانمی نیست، عقب ترها را بگرد. اینجا باشی بچه آسیب می بیند. من هم رفتم به طرف خیابان جلوی شاهچراغ و همسرم را از دور شناختم و دیدم که الحمد الله سالم بود.
التهاب اجتماعی از آنجا شروع شد، و پشت سر این حادثه، جشن هنر شیراز آن سال تعطیل شد و اصلاً اجرا نشد و من از این صحنه الهام گرفتم.
باز بر می گردم به پادگان، برنامه های ما به طرف جلو می رفت تا جایی که احساس کردیم باید زمینه مسلح شدن را پیدا کنیم. من اینجا یادی می کنم از جمعی که به نام انجمن حجتیه بعد ها مورد سرزنش قرار گرفتند. اولین بستری که در اصفهان ما برای شناخت اسلام داشتیم، جلسات اینها بود. بستری بود برای تعلیم و یادگیری و آشنایی با معارف اسلام. در ضمن، همه اینها را ضد شاه نداشتند. ولی از یک سال قبل از انقلاب ـ من همه را سند دارم ـ که تقریباً در سال 56 که تظاهرات شروع شد، تحولی در این انجمن روی داد. خود من هم متوجه شدم که دیگر نیازی به این بستر ندارم؛ چون بستر انقلاب آماده بود و امام خط دهی می کرد. اعلامیه های امام، به اندازه کافی ما را سیراب می کرد. آمدم از آنها فاصله بگیرم، دیدم یک تعداد از آنها گفتند که ما هم با امام هستیم؛ در نتیجه دیدیم قدم به قدم از ما تأسی می کنند. یک سی مهندس بودند و چهره هایی معلم بودند و ما هم دیدیم که اینها دوستان مومن ما هستند و انقلابی هم هستند.
خاطرم هست که آن موقع با این برنامه هایی که انجام می گرفت، همین ها به من گفتند شما اگر اسلحه می خواهی، با این که خودت نظامی هستی و دسترسی به آن داری، ولی ما از بیرون می توانیم برای شما اسلحه پیدا کنیم.
از شبکه هایی که ما داشتیم یک شبکه هم در هوانیروز بود و از افسرهای هوانیروز اصفهان بودند.
تیمسار سید محمود آذین، که بعد از انقلاب معاون وزیر دفاع شد، خلبان کبرا بود. او افسر بسیار متدینی بود، پدر ایشان هم سرهنگ بود ولی خودش را سال ها پیش از دانشکده افسری می شناختم. اهل نماز و حفظ قرآن بود و خیلی هم با سواد و با معلومات بود. در این تماس هایی که با بچه های هوانیروز داشتیم یکی از بچه های هوانیروز (بعد ها او کمی ذهنش خراب شد و از ارتش بیرون رفت) که خلبان بود، به من گفت کحه فلانی من یک آرزو دارم که برای انقلاب خدمت کنم و می خواهم یک جوری این خسروداد را بکشم.
با اطلاعاتی که از تهران به دست آوردیم متوجه شدیم که خسروداد مغز متفکر اقدامات چریکی است. او فرمانده مخصوص بود. فرمانده هوانیروز هم بود، یعنی دو تا فرماندهی به او داده بودند و با این دو تا فرماندهی برای مقابله با مردم تهران خوب طراحی می کرد. هفده شهریوری که از آن به عنوان جمعه سیاه یاد می کنیم، شاید بخش عمده اش طراحی او بود که حمله از بالا با هلیکوپتر و از پایین با نیروی زمینی باشد. آدم بسیار قویی بود در کار چریکی و جنگ های نامنظم و بین امرای ارتش با نفوذ بود و پیش شاه هم نفوذ داشت. گفت من می خواهم او را بکشم. گفتم اتفاقا ما هم او را جزو جرثومه های فاسد می شناسیم. تا آنجا رسید که یک تفنگ ژسه توسط دوستانمان گیر آوردیم که ایشان را آماده کنیم که سفری برود به تهران. آن موقع پادگان حر را می گفتند پادگان باغ شاه. او در اینجا بیش تر رفت و آمد داشت که برود و به عنوان افسری از هوانیروز در هلیکوپتر یک دفعه این را بکشد و به رگبار ببندد، که البته کار به این جاها نکشید.
یکی از افسرهای جوان که آن موقع ستوان بود و الان سرتیپ دو است به نام محمد کبریتی دائما با من بود و مثل مشاور نزدیک همیشه کنارم بود. او مجرد بود. من هم خانواده را کم کم فرستاده بودم به شهرستان که بتوانیم بهتر فعالیت بکنیم و اگر یک موقع ما را گرفتند و برنگشتیم، خانواده به علت غربت برایشان مشکلی پیش نیاید. ما دیگر دوتایی با هم بودیم و وسایل خانه را جمع کرده بودیم و خانه یکی از مهندسین دوستان گذاشته بودیم و دائما به این جلسات می رسیدیم.
یک شب آقای کبریتی آمد. دیدم خیلی در حالت بحران روحی است، آن هم از شدت ایمانش بود. گفت: صیاد! از یک طرف اعلامیه امام آمده و فرموده اند که فرار کنید، ولی شما می گویید بمانیم. برای این که باید در پادگان ها باشیم. ما بالاخره روزی باید دست به اسلحه شویم. بعد گفت من برای مبارزه مسلحانه طرحی دارم و آن این است که وقتی می خواهم افسر نگهبان پاسدارخانه بشوم تعدادی از این سربازهایی که آنها را می شناسم و خیلی مومن هستند انتخاب بکنیم و با اینها نگهبان بشویم و یک جمع ده، بیست نفره آماده کنیم و همه هم مسلح هستیم و همه پاسدارخانه هم در اختیار ماست و همان موقع با همان اسلحه ها بیرون می ریزیم. گفتم این دو تا اشکال دارد، یکی این که کجا بروی؟ چون باید خودت را مخفی کنی. پس باید محلی به نام مخفیگاه باشد. دوم این که حالا وقتی به مخفیگاه رسیدی باید چه کار بکنی؟ او هم ناراحت بود یک مرتبه دیدم اوضاع خودم هم به هم ریخته؛ کم کم من در یک التهاب خاصی هستم.
در همین اوضاع اقارب پرست از شیراز منتقل شد به تهران. خوب، او فامیل شهید کلاهدوز بود. خواهر کلاهدوز همسر اقارب پرست بود و یکی از بستگان اقارب پرست همسر شهید کلاهدوز بود.
ما رفت و آمد خانوادگی پیدا کرده بودیم با شهید اقارب پرست. به او گفتم به کلاهدوز بگو بیاید اصفهان؛ خبر دادند که می گوییم. اینها هر دو با خانواده هایشان آمدند، البته یکی، دو نفر دیگر هم همراه آنها بود. آمدند خانه ما. خانم ها رفتند یک طرف و ما هم رفتیم اتاقی که من کتابخانه داشتم و شروع کردیم به بحث صحبت. من همین مطلب را با تندی گفتم که وضعیت ما چه می شود؟ تکلیف ما چه می شود؟ مگر امام نگفته از پادگان فرار کنید؟ ما چه زمانی باید فرار کنیم؟
آنجا یکی دو نفر بودند که شهید کلاهدوز صلاح نمی دانست جلو آنها حرف بزند و با یک طریقی با اشاره به من رساند که من بعداً می آیم و صحبت می کنیم. همین طور هم شد. اینها رفتند و بعد از ظهر بود یا شب بود که کلاهدوز آمد خانه و قشنگ از تشکیلات تهران صحبت کرد که ما در تهران یک مرکزیتی تشکیل داده ایم و تشکیل بسیار خوبی پیدا کرده ایم و گارد شاهنشاهی در کنترل ماست چون ایشان مسئول تشکیلات گارد بود، یعنی سخت ترین جایی که می شد در آن حرکت انقلابی کرد، و ادامه داد که خیلی ها اعلام آمادگی کرده اند و ما همه آنها را نپذیرفته ایم و داریم اوضاع را کنترل سسسسمی کنیم و با امام ارتباط داریم و از امام به ما پیام می رسد و طبق آن عمل می کنیم. بنابراین آنچه به شما می گویم دقت کنید: ما همه باید تا آخرین لحظه در محل کار خود باشیم چرا که اگر حادثه ای بخواهد رخ دهد از چند نظر ما بایستی آماده باشیم و انجام وظیفه کنیم، و اگر بخواهیم فرار کنیم نمی شود. من قانع شدم. او گفت من یک نفر از بستگانم را که در اصفهان است رابط شما قرار می دهم تا همه اعلامیه ها و نوارهای امام و هر چه هست را به شما برساند.
آن شخص را به نام آقای فصیحی معرفی کرد. بعد من نمی دانستم که این اسم حقیقی او نیست و بعداً فهمیدیم که این آقا، آقای ادیب است که اتفاقاً من چند لحظه قبل از مراسم ختم مرحوم پدر شهید کلاهدوز آمدم آنجا و او را دیدم که با روحیه ای قوی می آمد. جوان قد بلند و خوش هیکل و خیلی تیزی بود و پشت سر هم برای ما اعلامیه می آورد و ما باید اینها را توزیع می کردیم بین پادگان ها؛ همچنین هر روز اطلاعات دسته اول را برای ما می آورد و خیال ما راحت شده بود.
شهید کلاهدوز از این مجموعه هسته که در تهران تشکیل داده بود اطلاعاتی به شما نداد؟
خیر، من خودم کراهت داشتم از او زیاد بپرسم چون نقش خودم را در اصفهان می فهمیدم. من آن شبکه های سه تایی را که درست کرده بودم، اگر یکی می پرسید به او نمی گفتم که با چه کسانی هستیم. ما فقط یک طوری برای اینها اطمینان ایجاد کرده بودیم که ما با امام با واسطه ارتباط داریم. بنابراین از ایشان هم من نمی پرسیدم که شما در تهران با چه کسانی هستید. مطمئنم بعد ها تیمسار رضا رحیمی، که الان در مشاورت فرماندهی کل قوا هستند، در آن هسته بود. شهید اقارب پرست و شهید نامجو هم در آن هسته بودند.
بنابراین ما در اصفهان در بخش مرکز توپخانه اصفهان در بخش گروه 44 و 55 توپخانه تشکیلات مخفی داشتیم ولی در نیروی انتظامی نه. بعداً سر نخ نیروی انتظامی را هم پیدا کردیم. افسری پیدا کردیم به نام یزدانی؛ الان فکر می کنم درجه ایشان سرتیپ دو باشد. ایشان چهره بسیار متدینی بود؛ اصفهانی هم بود. خانه او رفت و آمد می کردیم ما در داخل نیروی انتظامی یعنی شهربانی بود.
در ژاندارمری یک هم دوره داشتم به نام رادمرد، فرمانده گروهان احمد آباد ـ احمد آباد جسبیده به اصفهان است ـ از آن چهره های جوانمر بود. ایشان کسی بود که وقتی یک سری از بچه های مومن را در تظاهرات بازداشت کرده بودند و من فهمیدم در بازداشت ایشان است، زنگ زدم به ایشان و رفتم خانه او. او را ارزیابی کردم، دیدم کاملاً با انقلاب است، منتهی در حدی که زیاد نباید او را نباید او را با رفت و آمدها حساس کرد. به او گفتم شما یک سری بازداشتی داری که از نیروهای مومن ما هستند. گفت کجا!؟ گفتم در بازداشتگاه شما. گفت جدی می گویی؟ گفتم بله! گفت با هم برویم؛ جلوی خود ما آن استوار مسئول بازداشتگاه را آورد و گفت: اینها چه کار کرده اند؟ گفت قربان اینها با تظاهرات اخلال کرده اند. رادمرد رو کرد به او و گفت این کثیف ها را چرا بی خودی نگه داشتی؟، بعد با یک حالت نمایشی گفت: چرا اینها را بی خودی گرفتی؟ باید به آنها غذا بدهیم! آنها را بیرون کن بروند. استوار گفت: قربان از ما ایراد نگیرند؟ گفت: من خودم مسئول هستم، و خیلی راحت همه را آزاد کرد و رفتند. وضع این طوری بود.
ساواک تیران بین نجف آباد و اصفهان تعدادی چماق به دست را سازمان داده بود که راه را بر مردم می بستند. آنجا هم یک سری از تظاهرکنندگان را گرفته بودند برده بودند. یکشب رفتم پیش هم دوره خودم و او هم اقدام مثبت را انجام داد، منتهی به سبک ایشان انجام نداد
از هر جا که می رفتیم متوجه می شدیم که پایگاه انقلاب قوی می شود.
من ان شاء الله در جلسه آینده راجع به آخرین ترفندهای طاغوت در پادگان ها صحبت می کنم. از سخنرانی یک سپهبد که از طرف شاه آمده بود به پادگان های اصفهان، باید صحبت کنم و از طرح بمباران تأسیسات حیاتی کشور که برای آن از ما در کمیته نقشه برداری مختصات خواسته بودند؛ و می گویم که چه کار کردیم.
از وضعیت مان که طوری بود که در سازمان دهی افسر ارشد نداشتیم می گویم که چگونه دنبال افسر ارشد بودیم که سرگرد به بالا هم باشد تا اگر یک موقع بخواهیم پادگان را تصرف کنیم، او بتواند فرماندهی کند چون ما در ذهنمان نمی گنجید که مثل زمان انقلاب ـ یک سروان هم بتواند فرماندهی کند ولی آن موقع این طوری نبود. می گشتیم بین سرهنگ ها که یک سرهنگی را یا حتی تیمساری را آماده کنیم برای کار، راجع به این ها را باید صحبت کنم. بعد دنباله اش را، اگر رسیدیم.
کلاً ما بایستی عمر مجاهدات تشکیلاتی مان را دقیق تر مشخص کنیم. نحوه شکل گرفتن آن را، این که از کجا منشأ گرفت، و از جرقه ای که از شهادت آقا مصطفی پیش آمد؛ جرقه ای که داشت به نور تبدیل می شد. (2)
حاج آقا با تشکر از این که محبت کردید و حوصله به خرج دادید و وقتتان را در اختیار مرکز اسناد انقلاب اسلامی قرار دادید، ان شاء الله در هر جا هستید تندرست و موفق و سلامت باشید.
والسلام علیکم و رحمه ا... و برکاته

پاورقی ها

1. سوره فرقان آیه 74.
2 . اما افسوس که دست اهریمنان این امیر مخلص اسلام را از ما گرفت و ناگفته های او، که پرده از راز و رمز ارتشی که موسی وار در دامان فرعون بزرگ می شد، باقی ماند. باشد که همرزمان او دین خود را به تاریخ انقلاب اسلامی ادا کنند.