خاطرات امیر شهید سپهبد صیاد شیرازی (خاطرات قبل از انقلاب)

نویسنده : مرکز اسناد انقلاب اسلامی

جلسه سوم

بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه ضبط خاطرات تیمسار صیاد شیرازی، در 10/10/1377 توفیقی حاصل شد تا در خدمت ایشان باشیم. ضمن قبولی عبادات و طاعات خدمت جنابعالی، جلسه گذشته اشاره فرمودید به سفر به کرمانشاه و این که در این سفر و این سال ها نقطه عطفی در زندگی سیاسی و خدمتی شما ایجاد شد. خواهش می کنم درباره آن تحول و آن تحول و آن نقطه عطف و عوامل آن توضبحاتی بفرمایید.
ـ بسم الله الرحمن الرحیم، رب ادخلنی مدخل صدق اخرجنی مخرج صدق و اجعل من ذلک سلطانا نصیرا اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن العسگری صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا.
الهم اجعلنی من انصاره و اعوانه.
فکر می کنم نزدیک های عید سال 50 بود؛ به من ابلاغ شد که باید به مأموریتی در مرز بروید. من کمی روحیه ماجراجویی داشتم و دلم می خواست که به یک تحرک هایی برسم و از هر نظر، هم جسمی و هم روحی، خیلی آماده بودم؛ مخصوصاً جاهایی هم که خطر بود بیش تر استقبال می کردم، چون می خواستم یک مقدار در روحیه رزمی عملاً پیش بروم. روز دوم، سوم عید بود که ما را احضار کردند و گفتند که در مرز بین کرمانشاه و ایلام، بعد از نفت شهر، یک پاسگاه ژاندارمری در نزدیکی پاسگاه هلاله به نام پاسگاه نی خزر داریم که مورد تاخت نیروهای عراقی قرار گرفته؛ به من مأموریت دادند که تو باید بروی آنجا، می گویند سه تا خمپاره از عراق به طرف ما شلیک شده و افتاده داخل خاک ما؛ باید برای یک برخورد سیاسی این سند را در بیاوریم و به وزارت امور خارجه اطلاع بدهیم.
من در نقشه برداری تبحر خوبی داشتم چون رسته ام توپخانه بود و یکی از واحدها درسی ما نقشه برداری است که معمولاً برای جابه جایی توپ ها و استفاده از نقطه مختصات دقیق که بتوانیم تیراندازی ها را بر مبنای مختصات انجام بدهیم به کار می آید؛ اینها هم جزو واحد های درسی ما بود و من هم آنها را خوب گذرانده بودم و علاقه داشتم به کار نقشه برداری، و حالا نقشه برداری توأم با رزم شده بود. گفتند برای این که آنجا کمک بگیری و اسکورتی داشته باشی فلان یگان نظامی در سومار مستقر است؛ بروید و به آنها مراجعه کنید. اسم فرمانده آن را هم گفتند که از آنجا نیروی کمکی بگیر و برو. فاصله سومار تا هلاله خیلی زیاد است، نزدیک میمک، حدود چهل کیلومتری می شود من، آمدم فرمانده را در موضوع تاکتیکی لب مرز دیدم او خیلی آدم بد ذهنی بود، سرگرد بود یا ستوان؛ یک دفعه گفت که برای چه می خواهی خود را به کشتن بدهی؟ کجا می خواهی بروی؟ ـ با لهجه تهرانی هم می گفت ـ گفتم که: مأموریتی به من داده اند و می خواهم انجام بدهم. گفت من به شما نیرو نمی دهم، اگر تو می خواهی خود را به کشتن بدهی، من نیروهایم را نمی دهم. یک افسر توپخانه که آن بغل بود نشسته بود، به من اشاره ای کرد؛ مرا می شناخت. پنهانی گفت: من به تو نیرو می دهم. بعد از توپخانه هفت، هشت، نه نفر نیرو انتخاب کرد و دو تا ماشین جیپ هم داد. من هم خودم یک ماشین جیپ روسی داشتم؛ حرکت کردیم به طرف مرز. تمام نقطه مرزی بعد از منطقه سومار تقریباً کشیده می شود به لب مرز و منطقه خیلی خلوت است و رفت و آمد کم است و یک مقدار هم نگران کننده؛ من دیدم این دو تا جیپ ها که پشت سر من می آمدند ترسیدند و یک جایی ایستادند؛ من فکر کردم ماشین آنها خراب شده، ولی بعد از مدتی آمدند و گفتند که: شما داری ما را به کجا می بری؟ می خواهی ما را به خطر بیاندازی؟ من گفتم که دستور این است و باید بیایید، مگر نمی بینید که من جلوی شما دارم می روم؟ اگر خطر هم باشد، اول متوجه من می شود؛ گفتند که حتماً تو خطر را زیاد تحویل نمی گیری! در آخر من عصبانی شدم و گفتم: شما خیلی بزدل هستید، بفرمایید بروید، من خودم می روم، شما برگردید؛ و حرکت کردم. کمی که رفتیم جلو مثل این که در رودربایستی ماندند و لنگان لنگان خود را کشاندند و آمدند.
رسیدیم به پاسگاه هلاله و بعد به پاسگاه مورد نظر؛ آنجا یک یگان ژاندارمری بود و یک پاسگاهی با حدود صد، صد و پنجاه نفر «جوانمرد». عشایر را معمولاً ژاندامری استخدام می کرد و روزانه به آنها مزد می داد. یک تعداد مسلح را تقویت می کرد که اگر یک موقع مسئله ای پیش بیاید از اینها کمک بگیرد. اینها هم هیچ انضباطی، سازمانی، تشکیلاتی و اطاعت زیادی نداشتند و چون همه عشایر بودند هر کس حال و روز خود را داشت. تفنگ را دوست می داشتند و حقوق ماهیانه را.
ما رسیدیم آنجا؛ به رئیس پاسگاه گفتیم که من چنین مأموریتی دارم، حکمم را هم نشان دادم. گفت محل این سه تا خمپاره در خاک ما نیست. به طرف ما انداختند، ولی داخل خاک ما نیفتاده و یک کمی آن طرف تر از مرز افتاده بنابراین لزومی به نقشه برداری نیست. گفتم: خوب بالاخره من باید سندی ببرم که آن طرف مرز است و باید نقشه برداری کنم و در نقشه مشخص کنم. گفت: حالا می خواهی چه کار کنی؟ گفتم: شما فقط به من نیروی تأمینی بده و من خودم می روم جلو؛ اینها را نگه دار در مرز، اگر یک موقع خطری برای من پی آمد، اینها بیایند کمک من؛ گفت بسیار خوب. چند نفر از همان جوانمردهای عشایر را به ما داد. آنها اصلاً زبان ما را نمی فهمیدند که چه می گوییم. من کمی برایشان صحبت کردم و گفتم بچه ها گوش کنید، من می خواهم آن طرف مرز بروم، سینه خیز هم می روم، شما طرفین تأمین کننده من باشید و حرکت نکنید. در همین سنگرها و داخل شیارها باشید و اگر اتفاقی من باید دستور بدهم که شما تیراندازی کنید؛ من نمی خواستم در مرز درگیری ایجاد کنم.
عراقی ها بالای تپه ای مقابل آنجا بودند و احتمالاً ما را با دوربین برانداز می کردند. شاید چهار، پنج کیلومتر با ما فاصله داشتند. اینها من را می دیدند که دارم با آرایش می آیم. آنها را متوقف کردم، بعد خودم راه افتادم؛ به صورت خزیده لای بوته ها و نی ها و ... به طرف مرز می رفتم، بعد رفتم درخاک عراق. هنوز به محل خمپاره ها نرسیده بودم. یک مقدار داخل مرز عراق شدم، به خاطر این که می خواستم محل خمپاره ها را یک شاخص بزنم بعد بیایم نقشه برداری کنم.
عراقی ها طبیعتاً به طرف ما تیراندازی کردند ـ البته دقیق نبود ـ یک گلوله انداختند، و تا آمدم به اینها بگویم که تیراندازی نکنید و اگر آنها تیر هم زدند مهم نیست، یک دفعه دیدم که آتش باز شد. دیگر به حرف من گوش نکردند و آتش شدیدی روی عراقی ها ریختند. ما دیدیم نخیر، ما از پس اینها بر نمی آییم که به اینها آتش بس بدهیم. تصمیم گرفتم حالا که اینها دارند آتش می کنند، من هم زیر آتش بروم و کارم را انجام بدهم؛ همین کار را هم کردم و برگشتم. حدود یکی دو ساعت طول کشید تا ما نقشه برداری را هم انجام دادیم. از اینها دیگر خداحافظی کردم و مسئله ای هم پیش نیامد، فقط یک تیراندازی بین طرفین انجام شد و کسی هم آسیب ندید.
آمدیم رسیدیم به محل اردوگاه و شاید تا بعد از نیمه شب نشستم آن کاری را که کرده بودم به صورت فنی روی نقشه پیاده کردم و همه چیز آماده شد و بعد تحقیقات محلی هم کردم و در اطراف از افراد محلی هم پرسید و یک گزارش کامل و خوب تهیه کردم و مأموریت خوب و کامل انجام شد. خوشحال برگشتم به کرمانشاه؛ فرمانده لشگر گفته بود این ستوان وقتی برگشت بیاید مستقیم گزارشش را به خود من بدهد. فرمانده لشگر هم سرلشگری بود به نام مهدی خزائی. خزائی ها معروف بودند و خیلی در رژیم نفوذ داشتند. یک برادر فرمانده هم همان موقع فرمانده دانشکده افسری بود؛ منتهی اینها اختلاف روحیه زیادی داشتند. او که دانشکده افسری بود خیلی علمی بود و حالت دانشمندی داشت ولی این کمی بی چاک و دهان بود و به عبارت دیگر در برخوردها بی ادب بود. اما من زیاد به این فکر نمی کردم.
گفته بودند باید بیایی آنجا. روز تعطیل یعنی روز سوم عید بود. رفتم دفتر ایشان؛ دفتر فرمانده لشگر 81 زرهی. گفتم تیمسار گفته که می خواهد مرا ببیند، گفتند بله، باشید به ایشان می گوییم. شاید من از ساعت 9 و 10 صبح تا 12 ایستادم و 12 دیدم ایشان رفت. گفتم چه طور شد؟ گفتند حالا فردا. باز دوباره فردا آمدیم ایستادیم و باز دوباره تا 12 طول کشید و سر ساعت 12 آمد خسته، گفت بیاور ببینیم ستوان چه کار کردی؟ ... اینجا آن نقطه عطف شروع می شود. من نقشه را باز کردم، خوشحال از این که یک کار خوب انجام داده ام و مورد تقدیر قرار می گیرم.
او نگاه کرد. یک نگاهی به نقشه ایران می کرد، یک نگاهی هم به من می کرد. من هم نمی فهمیدم او چرا این طوری نگاه می کند. حالت تعجب داشت. یک دفعه گفت که ستوان! ایران در کجای عراق است یا عراق در کجای ایران است؟ گفتم در غرب ایران است. من حواسم نبود که نقشه به چه شکلی افتاده؛ او تخصصی نداشت و آگاهی به نقشه نداشت، به نقشه با مقیاس بزرگ. مقیاس بزرگ یعنی پیش رفتگی ها و فرورفتگی های داخلی خاک عراق گاه مسیر عمومی را بهم می زند، یعنی آنجایی که من نقشه گرفته بودم ـ پاسگاه نی خزر در پیش رفتگی خاک ایران است. بنابراین آنجایی که من مرز گذاشته بودم، خاک ایران می افتاد شمال، چون مقیاس بزرگ بود. مرتب می گفت که چرا اینجا عراق افتاده جنوب؟ من تا آمدم توضیح بدهم که از نظر فنی علت این مسئله چیست که این طوری شده است، شروع کرد به ما بدوبیراه گفتن و از این قبیل حرف ها که تو سر من را می خواهی شیره بمالی؟ سر من می خواهی کلاه بگذاری؟ من کسی هستم که در ستوان دومی رودخانه هیرمن را وقتی افغانی ها بسته بودند باز کردم. اسم من الان در وزارت امور خارجه ثبت است. می گویم فوق العاده مأموریتت را ندهند تا تو باشی که این طوری عمل نکنی.
خدا می داند احساس کردم که من را در کوره گذاشته اند. از فشار عصبی و ناراحتی احساس حرارت می کردم! فاصله سنی و درجه مان خیلی زیاد بود؛ من ستوان یک یا دو بودم، ایشان سرلشگر بود. ولی من این مرزها را زیاد قبول نداشتم، یعنی روحیه ام یک حالتی بود که زیاد از این چیزها وحشت و ترس نداشتم؛ ولی نمی دانستم از کجا باید شروع کنم و چگونه عکس العمل نشان بدهم و این توهین هایی که به من می کرد را به او پاسخ بگویم. من در حال دیگری بودم و اصلاً در این مایه ها نبودم که بخواهم فوق العاده بگیرم؛ دلم خوش بود که در یک مورد خوب انجام وظیفه کرده ام. دیدم یک راه بیش تر نیست و آن این که دست ببرم و درجه خودم را بکنم و بیندازم زیر پایم و دیگر در این لباس نمانم، زیرا اگر می خواستم این طوری خدمت بکنم اصلاً شخصیتی برای من نمی ماند. بعد فرمانده یک مرتبه گذاشت و رفت. سرگرد رئیس رکن دو اطلاعات هم آنجا بود و داشت گوش می کرد. من خیلی ناراحت بودم و حالت انفجار داشتم، اگر چیزی دم دستم می رسید آن را تکه و پاره می کردم، یک چنین حالتی داشتم!
برگشتم یک جمله به این سرگرد گفتم. سرگرد هم صدایش در نیامد و هیچ حرفی نزد. گفتم که جناب سرگرد تو اقلاً حرف من را گوش کن. این که خیلی بد با من برخورد کرد و نفهمید اصلاً من چه کار کرده ام. تو گوش کن که من به تو بگویم و تو بعداً برای او بیان کن. او هم برگشت و گفت که خوبه خوبه! اگر تو می توانستی خود او را قانع می کردی! تا این را گفت، با این که درجه اش هم از من بالاتر بود، گفتم که من رسیدم به اینجا که هیچ کدام شما اندازه خر هم نمی فهمید! دیگر آماده هر چیزی بودم. او جا خورده و گفت: مگر ستوان به سرگرد می گوید خر!؟ گفتم: حالا که این طور شد به فرمانده هم گفتم! من منتظر عکس العمل بودم و دیگر حالتم، حالت عادی نبود ولی نمی دانستم چه تقدیری در انتظار من است. او هم دید که دور و برمان کسی نیست و توهینی که کرده ام را کسی نفهمیده، و از آن گذشت. احساس هم کرد که من خیلی عصبانی هستم یعنی با حالتی ایستاده بودم که اگر او می خواست کاری کند زورم به او می رسید لذا هیچی نگفت. من هم اتاق را ترک کردم و از در لشگر در آمدم. کرمانشاه نمی دانم رفته اید یا نه؟ به آنجا که ما بودیم می گفتند میدان لشگر. خیابان های کرمانشاه به دلیل این که تقریباً منطقه کوهستانی است، کمی سراشیب است. خیابان هایش گاه می رود بالا و باز می آید پایین. حالت سرازیری و سربالایی است. از میدان لشگر تا میدان فردوسی، تقریباً قسمت لردنشین شهر است، مسیر من خیابان خیام بود که فاصله اش یاد بود و باید تاکسی سوار می شدم و می رفتم. دیگر حال این که با این حالت با تاکسی به خانه بروم را نداشتم. هنوز هم ازدواج نکرده بودم و در شرف ازدواج بودم؛ شاید همان موقع بود که می خواستم بروم برای ازدواج.
با خودم گفتم چون خیلی حالم ناجور است پیاده می روم تا کمی فکر کنم. این قدر شدت تأثر من بالا بود که الان که یادم می آید همان تأثر باز برای من زنده می شود. اشک های من در آمد، منتهی خیلی غرور داشتم و نمی خواستم یک موقع عابری که از آنجا رد می شود ببیند اشک هایم دارد می ریزد و این اشک ها را نگه داشتم. آنجا نسیم بهاری می وزید، احساس کردم که تا حد اشباع این اشک ها چشم هایم را گرفت ولی نریخت. من در حال یک تحول درونی بودم و با خودم زمزمه می کردم. سرازیر شده بودم از خیابان و می آمدم بروم بالا که در همین نسیم این اشک ها خشک شد ولی من در یک زمزمه و حال عجیبی بودم. من که نماز خوان بودم و توفیق یاد خدا را داشتم و با همین نماز تا آنجا سلامتی ام را حفظ کرده بودم با مراقب های خاص، داشتم با خدا صحبت می کردم که خدایا من منتظر تشویق بودم این چرا با من این طور برخورد کرد؟ دورنمای زندگی من چه خواهد شد؟! به قول معروف از همین جا بود که دو زاری من جا افتاد؛ تصمیم گرفتم که ماجرا را به رئیس ستاد لشگر که چنین مأموریتی را از وری شناخت به من داده بود بگویم. او ما را فرستاده بود مأموریت و خودش هم رفته بود مرخصی. بعد که برگشت، به او پیغام دادم که مرد حسابی، ما گناه کردیم که قبلاً خودمان را نشان دادیم و از ما مهارت و تخصصی دیدی؟ باید این طوری پشت ما را خالی کنی؟ این چرا این طوری با ما برخورد کرد؟ او خودش آدم با سوادی بود، سرهنگی بود که بعداً سرتیپ هم شد فهمید که خیلی اشتباه شده و برای فرمانده لشگر جا انداخت که اولاً این ستوان ممتازی است، ثانیاً کارش را درست انجام داده و نقشه را درست تهیه کرده و بعد هم تو نگذاشتی برایت توضیح دهد؛ آن موقع هم آن قدر غرورها زیاد بود که حالت استکباری در فرماندهان عالی ارتش وجود داشت و به این سادگی اهل این که بگویند معذرت می خواهم نبودند، اما به لطف خدای متعال با همین تحولی که در درونم به وجود آمد فهمیدم که خیلی بیراهه فکر می کرده ام، خوب خدمت می کرده ام، خوب وظیفه شناسی می کرده ام در کار نظامی ولی کارم هدفدار نبوده است. فهمیدم که این یکی از آنهاست، از این بالاترهایش هم همه هستند. وقتی این که با ما تماس دارد و در صحنه است این طور است، معلوم است آن بالاتر هایش تا برسد به شاه هم همه همین طور هستند. یک زمزمه هایی بیخ گوش ما شده بود منتهی ما داشتیم روی آن کار می کردیم و هنوز برایم جا نیافتاده بود.
فرمانده لشگر برای این که برخوردش با من را جبران کند من را انتخاب کرد برای گزارش به یک فرمانده بالایی که می خواست بیاید و برای ارتش گزارش تهیه کند. او این طور خواست از دل ما در بیاورد و تشویق کند ما را و همینطور هم شد.
حادثه دیگری که پیش آمد این بود که ما جنگ سرنیزه می کردیم و در جنگ سرنیزه من مهارتم خیلی بالا بود و گردان را طوری آماده کردم که در مراسم نظامی که جلوی مردم انجام داده بودیم امتیاز بالا آوردیم. فرمانده سپاه آنجا که یک سپهبد بود به نام فرخ نیا، دستور تشویق داده بود برای فرمانده توپخانه لشگری ما که یک سرتیپ بود و برای فرمانده گردان ما که یک سرگرد بود و برای خود من. همه خیلی خوشحال بودند و اسم من آن روزها سر زبان ها افتاده بود.
خدای متعال در زندگی دستم را خیلی گرفت. در بعد ازدواج، من در شهرستان های مختلف هم بودم، دنبال ازدواج هم بودم، ولی هر کس معرفی می شد همان وضع ظاهرش را که می دیدم احساس می کردم نمی توانم با او زندگی کنم. این از جاهایی بود که نماز در زندگی من نقش ایفا می کرد چون فقط نماز را داشتم و آگاهی ام محدود بود و معرفتم کم بود. این نماز همه جا مرا عجیب مراقبت می کرد؛ همین جا هم همین طور. یادم افتاد که در شهرستان خودمان پدرم یک موقعی پیشنهادی کرده بود که آن موقع نپذیرفته بودم، گفتم می روم سراغ همان.
رفتم مشهد. مادر و پدرم خوشحال شده بودند، چون آنها هر چه پیشنهاد می کردند من رد می کردم. حالا خودم گفته بودم که آمادگی دارم و می خواهم برویم خواستگاری. رفته بودند، زمینه هم فراهم بود برای ازدواج. همسر من هم آن موقع یک سال مانده بود که دبیرستان را تمام بکند و فقط تحصیل ایشان باید تمام می شد. تقریباً صحبت ها را کردیم و قرار شد تحصیل او تمام بشود و بعد از آن ما عروسی کنیم.
او از بستگان خودم، یعنی دختر عمویم بود. چون آنجا که می رفتم آنچه که در ظاهر می دیدم حجاب بود ـ حجاب در خانواده آنها برقرار بود ـ احساس کردم اعتماد من به یک چنین همسری می تواند جلب بشود این بود که با خیال راحت انتخابم را بر همین مبنا نهادم.
موقع عروسی رسید و ما می خواستیم برویم ازدواج کنیم. آمدم از فرمانده گردانمان اجازه بگیرم. گردان ما به علت این که یک سالی در مرز خیلی زحمت کشیده بود، از نیروی زمینی ابلاغ کرده بودند که به مدت سه ماه فقط کار نگهداری بکند و دیگر استراحت کند؛ کار برایش بس است و کمی هم به خودش برسد. این سه ماه را من مسئول بودم. چون هنوز مجرد بودم، مرتب فرماندهان گروهان می رفتند مرخصی و من می رفتم سر گروهان آنها. دو گروهان اداره می کردم تا اینها همه مرخصی بروند. حالا نوبت خودم رسیده بود. باید بیست روز مرخصی تشویقی می دادند برای من. بیست روز هم کم بود. چون باید به مشهد می رفتم و ازدواج می کردم طول می کشید. پنج روز اضافه می خواستم اوضاع ارتش در بعضی جاها خراب بود، مثلاً فرمانده گردان اهل رشوه بود. به او گفتم که فلانی من می خواهم پنج روز مرخصی بگیرم اضافه به من بدهید. یک سروان آنجا نشسته بود و دیدم یک دفعه شروع کرد به من و من کردن و یک جوری می خواست بگوید نمی شود. بعد چون قلق او دست آن سروان بود گفت البته جناب سروان شیرازی از مشهد که می آید برای شما سجاده هم می آورد. تا این را گفت، سرگرد گفت آقا ما اصلاً چاکر علی آقاخان هم هستیم و اسم کوچک ما را هم برد. ما رفتیم ازدواج کردیم و بعد موقع برگشتن از مشهد روزهای آخر بود که به پدرم گفتم، پدر جان من موقعی که می آمدم یک چنین صحبتی صحبتی شد و فرمانده ما مثل این که انتظار دارد ما یک چیزی برایش بگیر و ببر، پدرم از سر خیر خواهی گفت: پسر جان مسئله ای نیست یک چیزی برایش بگیر و ببر، گفتم: نه من مخصوصاً نمی گیرم به دلیل این که از همین جا می خواهم کسانی که روحیه رشوه گیری دارند را تقویت نکنم.
پدرم گفت: این طوری پیشرفت نمی کنی و اذیتت می کنند؛ گفتم: باشد هر کاری می خواهند بکنند. بعد ازدواج برگشتم به کرمانشاه و دیدم مثل این که انتظار داشته چیزی برایش ببرم و نبرده بودم. آن سروان که واسطه شده بود گفت فلان کس این مرتب از من می پرسد پس چه شد؟ قرار بود چیزی بیاورد! من یک دفعه گفتم تو مگر مرا نمی شناسی؟ مگر من اهل این حرف ها هستم؟ اصلاً من به ذهنم می آید که این با روحیه طلبکاری می خواهد چیزی بگیرد و این خیلی برایم زننده است. گفت: به هر صورت دارد به من فشار می آورد. تا این که بالاخره با سرگرد سر یک مطلب درگیر شدم. او من را از گردان بیرون کرد و گفت: برو پیش فرمانده توپخانه لشگر یک که سرتیپ است. برو خودت را معرفی کن؛ من دیگر تو را نمی خواهم. البته یک خورده هم من با تندی با او صحبت کردم اما در واقع حق با من بود. او منتظر بود که من عکس العمل تندی بکنم و عکس العمل تند من این بود که به او احترام نگذاشتم. این خیلی برای سرگردی که فرمانده گردان هم بود سنگین بود، ولی روی اصل فشاری که به من آورد، دیگر حالم برگشه بود و حالت عادی نداشتم. رفتم پیش سرتیپ؛ لحظه به لحظه وضع من داشت بهتر می شد. آن سرتیپ مرا احضار کرد. این سرتیپ همان بود که به خاطر من تشویق هم داده بود و به خاطر آن رزم سرنیزه که کرده بودم، طعم تشویقی هم از ما چشیده بود و خاطره ای خوب داشت. گفت جناب سروان شیرازی چه شده که فرمانده ات به تو غضب کرده؟ چه خبر است؟ گفتم اتفاقاً من آمده ام به شما بگویم که چون الان سن من بیست و هفت، هشت سال بیش تر نیست، تمام معلومات علمی من سر جایش است (چون تدریس هم می کردم). یک مقدار کار می کنم و می روم دوباره در کنکور شرکت می کنم و رشته ام را عوض می کنم، دیگر مایل نیستم در این لباس باشم. آمده ام تکلیفم را روشن کنم. اگر قرار است این طوری با من برخورد کنید من دیگر نیستم و قبل از اینکه ضایع بشوم می روم. گفت: بابا این حرف ها چیست؟ ـ ببینید این حرفی که این سرتیپ می زد چه قدر روی من اثر داشت ـ گفت: شیرازی فرمانده را باید خر کرد و سوارش شد، یعنی باید چاپلوسی بکنی.
با این حرف مثل این که آب سردی رویم ریختند و پیش خود گفتم این سرتیپ، آینده من است و من فردا می خواهم مثل این بشوم و جوان ها را مثل این هدایت کنم! نمی آید رسیدگی کند که مشکل کجاست، چه کسی گناهکار است و چه کسی تقصیر کار است. اگر من تقصیر کارم راهنمایی کند و اگر نیستم او را از این حالت ها در بیاورد. گفت: من اصلاً نگذاشته ام پرونده برایت تشکیل بشود، فقط هم یک اختلاف کوچکی بود که گردانت را عوض کردم، برو آنجا. خدایا این چه می گوید؟ خلاصه به ما اصرار کرد بیا برو و ما هم رفتیم گردان دیگر.
در گردان جدید بعد از سه ماه حادثه ای دیگر اتفاق افتاد. چون آتشبار را به من تحویل داده بودند و آماده باش بود، باید شب و روز می ماندیم. همه افسرهایم را بعضی شب ها استراحت می دادم و آنها می رفتند. شب آخر خواستم استراحت کنم و رفتم. ایشان آمده بود بازدید کرده بود و دیده بود که نیستم. معاون من هم کمی دروغ گفته بود که سر این توپ است، سر آن توپ است و فرمانده فکر کرده بود که سرش را کلاه می گذاریم و من کلک زده ام. فردا که آمدم، گفت: کجا بودی؟ گفتم: من دیشب رفته بودم استراحت؛ سه شب اینجا بودم و دیشب رفته بودم استراحت. گفت: در موقع آماده باش؟ همه باید باید آماده باشند، تو چه طور رفتی؟ باید تسلیم دادگاه بشوی. بعد گفت: آتشبار را ببر تحویل بده و شروع کرد به برخورد کردن با من عرصه بر من تنگ شد و رفتم دو، سه صفحه ـ افسوس که این نامه ها را نگه نداشتم ـ تند برای او نوشتم. گفتم که من وارد ارتش مزدوری شده ام. مگر ما مزدور هستیم که با من این جور برخورد می کنید؟ یکی نیامده به من بگوید تو که ستوان جوانی هستی چه باید بکنی و چه طور باید فرماندهی بکنی؛ چگونه باید مدیریت بکنی. همه مثل این که از من طلب دارند، این چه وضعی است؟
این خیلی در او اثر کرد، آدم فهیمی بود، یعنی مثل دیگران نبود. به من گفت: شیرازی جان من تو را دوست دارم ناراحت نشو. گفتم: یعنی چه؟ من اول جوانی دارم فرماندهی می کنم با این قاطعیت با این دقت؛ اما یکی می گوید عوضش کن، یکی می گوید او را برکنار کن، فردا و آینده ما چه می شود؟ گفت: حالا دیگر گذشته هر مسئولیتی در گردان می خواهی انتخاب کن من تو را دارم، نگران نباش (اگر خدا خواهد عدو سبب خیر شود) ما آمدیم.
نقطه ضعف گردان را می دانستم؛ مسئولیتی را انتخاب کردم و گفتم من این وضع را سامان می دهم، به گردان خبر دهید که من اینجا را درست می کنم.
در این وضعیتی که پیش آمده بود زمینه دار هم شده بودم، برای این که خط و هدف پیدا کنم و واقعاً اگر با خدا هستم، این با خدا بودن فقط محدود به نماز نشود. یک روز دو نفر دیپلم وظیفه در محلی که فرمانده آنها بودم از من وقت گرفتند.
در کرمانشاه، قبل از آمدن و در زمانی که هنوز یگان را تحویل نداده بودم اینها از من وقت گرفته بودند که با شما می خواهیم ملاقات کنیم. آمدند به ملاقات ما. هر دوی آنها هم کرمانشاه بودند. گفتند که فلان کس ما متوجه شده ایم که شما تدینی دارید و خیلی به اسلام علاقه دارید و نماز می خوانید. اجازه می دهید که ما شبها برای این سربازها و درجه دارها یک ساعتی جلسه معارف اسلامی بگذاریم؟ ما مطالعاتی داریم. گفتم: خوب است؛ منتهی اگر ضد اطلاعات بفهمد حساب ما را می دهد! زیاد نگویید و فقط داخل گروهان باشید. در عرض یک ماه که اینها کار کردند تمام آتشبار نماز خوان شدند. جاهایی که می گویند جرقه ایمان و اسلام می گیرد چه قدر اثر دارد؟ مجاهدت و امر به معروف و نهی از منکر چه قدر موثر می شود! این را من اصلاً تجربه نکرده بودم.
یک روز دیدم زنگ خانه ما ـ این قبل از ورود به امریکا و قبل از ورود به کلاس زبان است. قبل از [نامفهوم] حادثه ها رخ داده و حالا دارد بهره برداری می شود و اثر گذاری روی مسیر تغییر کرده ـ را زدند. دیدم همان جوان با یک جوان دیگر که او را نمی شناختم، گفتند: اجازه می دهید ما مزاحمتان بشویم و آمدند گفتند ما از شما خیلی تدین دیده ام. یکی از آنها هجده ساله بود و یکی هم سرباز بود و حدوداً بیست ساله بود، یعنی با من هفت هشت سال اختلاف سن داشت. گفتند می خواستیم استدعا کنیم از شما که در جلسات مذهبی ما اینجا شب ها جمعه و ... بیایید شرکت بکنید. من اینها را که با صراحت می گویم به خاطر وضعیت های طبیعی آن زمان است. عکس شاه در خانه ما چسبیده بود آن بالا. این وقتی دید که ما زمینه داریم برگشت گفت خیلی عذر می خواهم، این چیست آن بالا!؟ گفتم عکس شاه است. گفت چه لزومی دارد که این آنجا باشد؟ من دیدم خیلی تند برخورد کردند و تندی آن ها خیلی برایم کراهت داشت. خوب، جوان پاک و بی آلایش و مکتبی ای بود و برایش هیچ زنگاری درون قلبش قابل قبول نبود. منتهی ضمن این که من اینها را قبول داشتم، از تندی او کمی کراهت به من دست داد و گفتم من قبول ندارم، ولی احساس می کردم آن آنجا باشد امنیت ما بیش تر است تا بعداً و یک فکری برای آن بکنم. این طوری جوابش را دادیم و رفت.
این جوان سعید جعفری نام داشت و سیره او را می شود در کرمانشاه پیدا کرد. به عنوان یکی از جوانان شاخص حزب الله که حتی برای خودش هم یک ترکیبی قبل از انقلاب به وجود آورد و به ثمر رساند. در انقلاب هم فداکاری کرد و درست همان اوایل جنگ بود، وقتی ضد انقلاب ترور می کرد، شهید شد و به فیض شهادت رسید؛ خدا رحمتش کند. خیلی از کرمانشاهی های قدیمی او را به اسم می شناختند. من هم چند بار به مزار این شهید رفتم هر وقت فرصت می کردم می رفتم و زیارت می کردم. قشنگ صحبت می کرد و قرآن را هم کمی حفظ بود. با بعضی از آیات و روایات صحبت می کرد و اصلاً سخنرانی می کرد. در هجده سالگی سخنرانی می کرد.
البته این را هم بگویم که این بستری که پیش آمده بود انجمن بود ولی این بستر برای من پناهگاه نشد، چون من نیاز داشتم که یک جایی تقویت اسلام بشوم. آن موقع نمی دانستم دورنمای حرکت اینها نسبت به انقلاب یک مقدار ضعیف است و همسو با خط امام نیست، ولی از بستر استفاده می کردم، چون من نیاز داشتم کمی در بعد مکتب و اسلام تغذیه بشوم.
شب های جمعه رفتم و دیدم آقایی صحبت می کند. آقای صامتی بود که در کرمانشاه هم یک مقداری سر و صدایش پیچیده بود و آن موقع دو تا فوق لیسانس داشت؛ فوق لیسانس فلسفه داشت. صامتی وقتی صحبت می کرد همه می ترسیدند. آنهایی که نشسته بودند می ترسیدند از شدت ضد رژیم بودن حرفهای او منتهی او حرف هایش را در کلام خدا می برد و صحبت او بسیار نافذ بود بین جوان ها. آنجا هم البته همه نمی آمدند. بعضی می آمدند جمع می شدند. اینها من را خیلی تحت تأثیر قرار داد. بنابراین این من یک پناهگاهی برای مکتب پیدا کردم. بعد از مدتی دیدم آزمایش کنکور سراسری زبان از افسرها اعلام شد که کسی انتخاب شود. زبان انگلیسی من خوب بود منتهی چند سالی بود که من با کتاب ارتباط نداشتم و سر همان مرز بودم و جاهای دیگر نخوانده بودم. یک رشته باریکه ای کتاب کنار می گذاشتم، یک نگاهی می انداختم ولی بالاخره از ذهنم پریده بود. آزمایش دادم و خوش بختانه قبول شدم. مثل این که خداوند به من پاداش داده باشد، بلافاصله برای دوره به تهران آمدم. یک دوره بسیار فشرده و خوب با سیستم لابراتوری، که خود امریکایی ها درس می دادند. آنجا هم در کلاس اول شدم. از شدت فشارهایی که به ما آمده بود تمرکز فکری ما قوی شده بود. کنکور اعزام به خارج گرفتند و آن را هم قبول شدم، در یک رشته تخصصی هواسنجی بالستیکی. و برای سه ماه باید می رفتیم امریکا.
در همان کلاس دیدم یکی به من علاقه مند شده و وقتی دید که من از اسلام صحبت می کنم: گفت تو وقت داری که شب های جمعه بیایی به یک جلسه ای؟ من با ماشین می آیم دنبال شما، با خانواده بیا. ما هم دلمان می خواست؛ آمدند ما را بردند در مسجدی طرف های خیابان آذربایجان. دیدم اینجا خیلی گسترده تر از کرمانشاه است. جلسه حالت یک آمفی تئاتر بزرگ داشت، و سخنرانان آخر سخنرانی داغ خود را می چسباندند به ضد بهاییت و این برنامه ها. ولی موضوع اصلی آن اسلام و اخلاق و خط دادن ظریف به آزادگی بود و خیلی راحت می شد فهمید که اینها ضد رژیم هستند.
ما به اینجا معتاد شده بودیم و دیگر هر شب جمعه می رفتیم، اما دوره زبانمان تمام شد. موقع رفتن به کرمانشاه. به دوستان تهرانی گفتم من می خواهم بروم کرمانشاه، آیا آنجا جایی نیست که من را معرفی کنید؟ گفتند: نه ما نداریم، آمدم کرمانشاه وارد پادگان شدم که خودم را معرفی کنم، در اتاق انتظامات دیدم یک افسر وظیفه ای یک کتاب بزرگی جلویش باز است و دارد می خواند؛ دیدم کتاب اسلامی است. گفتم که فلانی این کتاب چیست؟ کمی با من صحبت کرد و بعد گفت: جناب سروان مثل این که شما به اسلام علاقه مند هستی و او هم ما را به جلسه دعوت کرد. اصلاً سیر قطع نمی شد یک جا هم که قطع می شد بلافاصله از جایی دیگر دوباره وصل می شد؛ در نتیجه ما در بعد مطالعات اسلامی طوری شکل گرفتیم که بعضی مدارک به زبان انگلیسی که در قم منتشر می شد به سهولت دست پیدا کردیم و من یک خرده رفتم در وادی اصطلاحات مذهبی، که اگر بخواهم یک موقع با یک خارجی حرف بزنم به زبان انگلیسی با واژه های مذهبی حرف بزنم.
بعد رفتم امریکا و آموزش دیدم و یک سری از این مدارک را هم با خود داشتم.
چه سالی بود که امریکا رفتند؟
سال پنجاه و یک بود.
چند نفر بودید؟
امریکا که رفتیم؟ دو نفر بودیم.
شما با چه کسی؟
من با یک برادری که الان بازنشسته شده دو نفری با هم بودیم و یک دوره را دیدم چون باید می رفتم مرکز توپخانه ارتش، مرکز توپخانه ارتش امریکا هم یک مرکزی است که در دنیا بی نظیر است از نظر امکانات و تکنولوژی و همه چیز. در ایالت و اوکلاهما بود در شهر فرت سیل.
ما رفتیم آنجا؛ حالا من که رفته بودم، برای این که مجهز باشم، قرآن با خودم برده بودم، ترجمه مرحوم الهی قمشه ای، و از این جزوات مکتب اسلام که به زبان انگلیسی بود و روی مکتب حرف می زد.
رفتیم امریکا؛ خدا می داند پیوندمات با قرآن از یک طرف و زمینه ایجاد شدن و بحث امریکایی ها روی مذهب و اسلام از طرف دیگر اصلاً ما احساس امنیت کرده بودیم از نظر وضع خودمان. البته من خانواده را مشهد گذاشته بودم و نبرده بودم چون سه ماه کوتاه بود و نه بودجه مان می رسید نه این که صلاح بود. سه ماه کوتاه بود و من باید به درسم می پرداختم.
با همین حالی که داشتم روزی یک صفحه قرآن، عربی، ترجمه می خواندم. مثل این بود که قرآن با ما دارد حرف می زند و لحظه لحظه اسلام بیش تر برایم معنی پیدا می کرد و خودم را شارژ می کردم. از طرفی دیگر تقدیر الهی بود که ماه مبارک رمضان افتاده بود وسط دوره من، چون ما آنجا ساکن بودیم قصد می کردیم و روزه می گرفتیم. افق را رفتیم از روزنامه امریکایی سان راز و سان ست در آوردیم و بر اساس آن اذان را حساب می کردم. خودم افق را تعیین می کردم، چون با مساجد امریکا نتوانستم تماس برقرار کنم. هفت، هشت تا ایرانی بودیم در دوره های مختلف. در بین این هفت، هشت نفر یکی آمادگی بیش تری داشت و آمد با ما هم سحری و هم افطاری شدیم و غذا درست می کردیم.
اسم ایشان چیست؟
تیمسار کوششی. همین الان هم سر کار است. ایشان باجناق بزرگ تر سردار صفوی است. چهره بسیار عالم و خوبی بود و من هم به ایشان علاقه مند شده بودم؛ ایشان هم می گفت: من حاضر هستم با هم باشیم. پیش ما می آمد و در اتاقی که داشتیم سحری درست می کردیم، افطاری آماده می کردیم، بیش تر شیر و لبنیات بود. عجیب صفای معنوی ای داشت. صفای روزه از این طرف، از طرف دیگر هم بحث با امریکایی ها.
امریکایی ها ظهر ها وقتی ناهار ما را سر میز نمی دیدند می گفتند شما چه؟ می گفتیم: ما روزه هستیم، تا می گفتیم روزه، کنجکاو می شدند که روزه چیست؟ برای ما توضیح بدهید ما هم وارد بحث می شدیم، طوری که همه تحریک شده بودند به اسلام ما. یکی، دو تا خاطره اینجا پیش آمد که بد نیست بگویم. امریکایی ها در کارها زیرکانه برخورد می کنند و وقتی که خارجی ها می روند به دوره های آنها برای آنها اسپنسر پیش بینی می کنند یعنی میزبان مراقب. چنین کسی در نقش میزبان مراقبت می کند که مهمان هم از نظر اخلاقی، روحی ناراحت نباشد هم یک خط اطلاعاتی دارند که از این طریق اطلاعات می کشند از فردی که از کشور خود آمده و سعی می کنند ببینند آن جا چه خبر است؛ خلاصه خیلی ظریف برخورد می کنند. دو تا اسپنسر هم می گذاشتند یکی شخصی، یک نظامی؛ همه هم داوطلب این کار بودند، یعنی کار عجیبی بود. داوطلب بودند که این کار را افتخاری بکنند و اسم می دادند به آن مرکز توپخانه. جاهای دیگر هم همین طور بود و اینها هم روی اسم نوبتشان می شد.
از شانس من، هم اسپنسر نظامی آمد سراغم، هم اسپنسر شخصی؛ اسپنسر شخصی زودتر آمد. یک خانمی با من تماس گرفت. خوب. کسانی که با من آمده بودند همه جوان بودند و ازدواج نکرده بودند، اصلاً دنبال یک چیزهایی هم بودند، این بود که اینها چیزی هم پیدا نمی کردند که کاری بکنند. یک دفعه آمدم به اتاقم دیدم یک یادداشت گذاشته اند به انگلیسی و روی آن نوشته بود که: من خانم فلان هستم زنگ زدم شما نبودید لطفاً به این شماره زنگ بزنید. اینها همه از من می خواستند که تو که اهل این حرف ها نیستی این را بده ما تماس بگیرم. بعد من گفتم بفرمایید تماس بگیرید. اینها تماس گرفتند و او خیلی زود فهیمد که سن این طرف خط بالای پنجاه سال است. گفت که: نه، با خودش کار داریم. ما صحبت کردیم و گفتیم: شما چه می گویید؟ سلام و احوالپرسی کرد و گفت که من با شوهرم آمدیم اینجا شما نبودید و می خواهم شما را ببینیم یک وقت ملاقات به ما بدهید؛ و من وقت ملاقات دادم دیدم یک امریکایی هیکلی، لباس شخصی و پیپ به دهان و یک خانم هم در کنار او ـ خانم در حدود پنجاه و پنج سال داشت ولی خیلی مرتب و منظم بود ـ آمدند به همان محل سالن انتظار؛ منتظر بودند که من از همان محل هتل بیاییم پایین. آمدم احوالپرسی و ... آن خانم معلوم بود که انگلیسی الاصل نیست؛ بعد گفت که من ایتالیایی هستم و با این ازدواج کرده ام. بعد معلوم شد این هم خودش نظامی بوده و عضو نیروی دریایی ارتش بوده و بازنشست شده. اینها عجیب به من محبت می کردند و مرا دعوت می کردند. من هم عجیب محو تبلیغ شده بودم طوری که اینها تحت تأثیر قرار گرفته بودند و بعد یک روزی دعوت نامه دادند به من. رفتم دیدم یکی را هم دعوت کرده اند، دکتری با نامزدش آمده بودند؛ دکتر جوانی بود. نگو این تحریک کرده اند که از مسیحیت صحبت کند و من از اسلام. شروع کرد به صحبت که: فلان کس شنیده ام خیلی در مذهب [پای بند] هستید ـ حتی مرا به عنوان مرد مذهبی صدا می کردند. من تا دیدم دارد مرا به عنوان مرد مذهبی معرفی می کند، به او اعتراض کردم و گفتم: شما هستید که در مذهبتان این طوری شده که می گویید «مرد مذهبی». ما این را قبول نداریم، و گفتم: هر مسلمانی مذهبی است، حالا اگر هر مسیحی ای مذهبی نیست ما کار نداریم. بین ما هر مسلمانی مذهبی است بنابراین این نیست که فقط من مذهبی هستم در کشور ما همه مسلمان هستند، همه اهل اسالم هستند. گفت: درست است که محمد (ص) خدای شماست؟ من یک دفعه برگشتم و با تندی به زبان انگلیسی گفتم: من برای شما خیلی متأسفم. شما که تحصیل کرده هستید و دکترا دارید هنوز اطلاعی در مورد آخرین دین رسمی خدا ندارید. بعد او شروع کرد به معذرت خواستن. گفتم، آخر شما چرا این قدر بی اطلاع هستید؟ اولاً مگر می شود یک آدم بشود خدا و بعد هم آن آدم الان در دنیا نباشد و مرده باشد؟ این چه حرفی است که شما می زنید؟ کمی روی این فکر کن؛ ما همه تحصیل کرده هستیم؛ کشور ما این طور نیست. درست است که الان به سرش زده اند و جزو استعمار وابسته شماست. ما همه تحصیل کرده هستیم، روشن هستیم. دین اسلام دین روز است. امروز شما هم باید مسلمان بشوید، منتهی باید تحقیق کنید.
یک فقره دیگر هم بگویم و از بحث خارج شود. از تقدیر و لطف خدا این اسپنسر نظامی هم یک سروان بود و آمد از ما اطلاعات بکشد اما ما از او اطلاعات کشیدیم. اینها مدارکی را که ما دوره اش را دیده بودیم نمی دادند. خوب، ایران یک خرده ثروتمندانه برخورد می کرد و اصلاً ما که می رفتیم آنجا دوره ما را خریده بودند. دلارهای ما را هم از قبل می دادند یعنی ما آنجا هیچ چیز کم نداشتیم، در نتیجه امریکایی ها ما را تحویل می گرفتند، یعنی می رفتیم آنجا حتی با ادعا می پرسیدیم که چرا این مدارک را به ما ندادید؟ چرا این اسلاید را به ما ندادید؟ ما می خواهیم برویم اینها را آموزش بدهیم.
اینجا هم من به او گفتم ـ چون در دانشکده کار می کرد ـ گفتم ما این مدارک را لازم داریم؛ دیدم یک کارتن مدارکی را که به هیچ کس نمی دهند و مال استادهاست همه را آورد برای ما و من آنها را با کشتی فرستادم ایران. چون خیلی سنگین بود، با هواپیما نمی شد آورد. او وقتی که پی برد که من خیلی اسلام را دارم معرفی می کنم، یک روز ما را به شام دعوت کرد. من در صحبت هایی که برایش کرده بودم، گفته بودم ما دینی داریم که برای هر کاری بسم الله دارد؛ هر کاری را می خواهیم شروع کنیم می گوییم بسم الله؛ می خواهیم حرف بزنیم می گوییم بسم الله. این را من در یک کتاب خوانده بودم، نمی دانم شریعتی بود یا بازرگان که اینها را گفته بود و من از آنها استفاده کردم. او این طرح را ریخته بود که شام به ما بدهد و در حین شام بگوید که من در مسیحیت قبل از شام دعا می کنیم. سفره را انداختند. همه آنها، خودش و بچه هایش و زنش، با هم شروع کردند به دعا خواندن؛ من گفتم این را داشته باش تا به تو بگویم! شام که تمام شد گفتم حالا بعد از شام شما چه می گویید؟ ناگهان جا خورد! گفتم: ما دیگر چیزی نداریم. گفتم بله، ما به درگاه خدا شکرگذاری داریم و خدا خدا را از نعمت هایی که داده شکر می کنیم. او باز هم کم آورد.
بعد یک امریکایی دیگر بود که خانمش دکتر حقوق بود، خیلی هم زیرک بود و اهل هند بود؛ گفت: شما را ما یک افطار دعوت می کنیم، غذای ایرانی هم برایتان می پزیم. باقالی پلو با گوشت را از کتاب آشپزی یاد گرفته بود و، چون خودش هم شرقی بود رفته بود برای ما درست کرده بود. من نمی دانستم موضوع چیست، نگو دو سه تا امریکایی دیگر را هم دعوت کرده بود. ما هم دو سه تا ایرانی، رفتیم آنجا و همان خانم از اول شروع کرد به سوال کردن و پرسید: درست است که شیعه را ایرانی ها درست کرده اند؟ حالا کار خدا، من کتاب مکتب اسلام را خوانده بودم و در یکی از این جزوه ها نوشته بود شیعیزم به زبان انگلیسی. من تا آن موقع که آن را نخوانده بودم نفهمیده بودم که در زبان شیعه یعنی پیرو. چون خیلی مصطلح بود، به معنی آن فکر نکرده بودم ولی در آن کتاب معرفی کرده بود شیعه چیست، کیست و از چه کسی پیروی می کند.
خوب من یک خورده تعصبم بالا رفت. ولی بدون تعصب باید جواب داد؛ یک دفعه یاد آن کتاب افتادم، شاید دو سه صفحه آن را بیش تر نخوانده بودم، ولی در همان صفحه اول پاسخ این بود؛ صفحه اول نوشته بود:
Shieh mesns follower شیعه معنی می دهد فالور، پیرو. To follow how پیرو چه کسی؟ خیلی تمیز هم آن را چسبانده بود به اطاعت از دستور پیامبر اکرم (ص) یعنی بلافاصله بعد از پیامبر شیعه را معرفی کرده بود. وقتی من برایش با همین آرامش توضیح دادم، او قشنگ مطلب را گرفت و فهمید که از مطلب خیلی پرت بوده. گفتم: حالا کجای ایران آثار آن هست که بگوییم ایرانی ها شیعه را درست کرده اند؟ ولی گفتم: ایرانی ها معرفت داشتند و بهتر از هر کسی می فهمیدند که این دین را انتخاب کردند، فهمیدند و آن را رها نکردند؛ این است که به ایرانی ها می گویند شیعه و مرام شیعه این است، که درست بلافاصله بعد از پیامبر گمراه نشدند و خط را درست گرفتند. من حال خودم را نمی فهمیدم ولی معلوم بود که خدای متعال، به من حالی داده توأم با بصیرت؛ سیم وصل است و دارم دفاع از دین می کنم. در آن ... دنیا با معرفت کم و اطلاعات ضعیف ولی به هر صورت باید دفاع می کردم و حالم برای دفاع آماده بود؛ عجیب حرف ها سلیس می شد به زبان انگلیسی؛ در حالی که من یک چنین تسلطی نداشتم. بعد سوال دیگری مطرح کرد و گفت: می گویند شما امامی دارید که هزار و چند سال زندگی کرده و می گویید به زودی هم ظاهر می شود؛ امام زمان (ع). بین ما سه نفر یک نفر داشتیم که سروان بود و زبان انگلیسی را مثل زبان مادری صحبت می کرد، طوری که امریکایی ها لذت می بردند از این که این قدر روان، با لهجه امریکایی صحبت می کند. تعصب او برانگیخته شد؛ می خواست سوال دوم را جواب بدهد، اما چون اطلاعات نداشت گریز زد به قیامت. گفت، اگر قیامت شود چنین چیزی ظهور می کند؛ من یک دفعه وسط صحبت او گفتم چه داری می گویی چرا این طوری جواب می دهی! او فهید که خیلی پرت و پلا گفته و گفت خود این بهتر توضیح می دهد.
من یک دفعه متوجه شدم که دو ساعت است ما داریم در مورد اسلام صحبت می کنیم و همه هم کنجکاو و بگوش! مطلب هم دارد می رسد. می رسید و خودمان حفظ می شدیم؛ احساساتمان نسبت به دین و مکتب برانگیخته می شد. بیش تر اصلاً برایمان معنی داشت. کار رسید به جایی که پشت سر هم معجزات قرآن برایم ظاهر می شد، قرآن که می خواندم سوره فرقان را هم تلاوت کردم و بعد هم فارسی آن را خواندم.
امریکایی ها مرتب از من سوال می کردند که are you married? (آیا شما ازدواج کرده اید؟) می گفتم: بله. می گفتند بچه داری؟ می گفتم خیر در راه است؛ با همان اصطلاح خودشان (on the way). بعد می گفتند: “blue” do you want blue or pink (آبی) مظهر پسر بود و pink (صورتی) هم مظهر دختر؛ بعد من هم بلافاصله می گفتم: hell see in the body and spirt یعنی سلامتی جسم و روح برایش می خواهم، برای من مهم نیست که پسر باشد یا دختر. زیادتر از این نمی گفتم. بعد سوره فرقان را خواندم. در آخر سوره بودم و آیه شریفه اعوذ بالله من الشیطان الرجیم؛ و الذین یقولون ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قره اعین و اجعلنا للمتقین اماما (1) و این آیه آن قدر در من اثر کرد که همانجا گفتم خدایا عجب آیه ای! عجب کلماتی! اینها همین که از من سوال می کردند بای این را پاسخ می دادم که از فرزند چه انتظاری داری؟ آنی که خدا می خواهد، خدا به زبان می آورد که از او چه بخواهیم که مایه چشم روشنی ما باشد و ما را هدایت پیشوا قرار دهد.
من این آیه را از آن موقع دعای کف دستم کردم، البته این تقویت شد و من آن را صبح خواندم. بعد از ظهر که می آمدم به طرف هتل، در مسیری که می آمدیم نگه داشتیم؛ در محلی که باجه های پستی ما بود و صندوق ها را به اسم ما گذاشته بودند کلید آن را هم داده بودند؛ هر وقت می رفتیم نگاه می کردیم که از ایران نامه آمده یا نه! هر روز یک سری می زدیم؛ از شیشه نگاه کردم دیدم یک نامه هست؛ نامه را برداشتم دیدم نامه از پدرم است. دیدم از بالای نامه به من تبریک گفته: پسرم فرزندت متولد شد، دختر بود اسم او را گذاشتیم مریم، حال آنها خوب است.
بعد بلافاصله ذهنم اتفاق ها را تطبیق داد و گفتم خدایا ببین چه قدر تقدیر تو زیباست، امروز سوره فرقان را می آوری و ما به این آیه شریفه می رسیم و همین روز هم فرزندار می شویم؛ من این را به فاق نیک می گیرم که معلوم شد که همین جا از تو چه بخواهم، ما همین را دعا کردیم و الحق و الانصاف الان فرزند بزرگم، همین دختر، ازدواج هم کرده و دو تا نوه هم دارم از ایشان و واقعاً مایه افتخارم است. وقتی که احساس می کنم این دختر چقدر تدین را در وجودش و در سلول هایش آمیخته است و چه قدر مایه افتخار و آبروی من است که چنین شایستگی و منش و حجب و حیایی در شخصیت دارد، آن را فقط سیر قرآنی می دانم و نتیجه آن دعای قرآن. وقتی آمدم ایران نوار قرآن از عبدالباسط را گرفته بودم. آن موقع ضبط صوت ها حلقه ای بود. ضبط صورت را روی سر گهواره اش گذاشته بودم و روشن می کردم. با قرآن می خوابید؛ با قرآن گهواره اش را تکان می دادیم، و این اثر کرد. معجزه الهی به آنجا رسید که در کلاس نفر اول شدیم. در کلاسی که در آن هجده تا امریکایی بود و ما دو تا ایرانی بودیم، من به صورت معجزه اول شدم. البته درس هم می خواندم و تمرکز فکری ام خوب بود، حتی شاگرد امریکایی هم داشتم. چون یکی از اینها خیلی خنگ بود و هر چه می گفتم مطلب را نمی گرفت، به من پیشنهاد کرد که بعد از کلاس بیایم اتاقش و یکی دو ساعت با هم کار کنیم. همه با او سر به سر می گذاشتند و خلاصه ما قوی تر از آب در آمده بودیم.
ده تا آزمایش داده بودیم و کاملاً معلوم بود که نفر تاپ و بالا با معدل از 100 روی 96 بعد این آخری که ovenal بود کل آزمایش بود. به علت این که سرعت من در خواندن و جواب دادن از نظر انگلیسی امریکایی در حد عالی نبود احساس کردم که کم آورده ام و دیگر ناامید شده بودم که رتبه من حفظ شود بعد دیدم نه بابا خود امریکایی ها هم خراب کرده اند. باز معدل ما روی 94 شد و بعد در جلسه مراسم پایان فارغ التحصیلی دیدم اعلام کردند که ستوان صیاد شیرازی به عنوان نفر ممتاز دوره معرفی می شود. یک قاب هم به ما دادند و نمی دانستم تقدیر این دیگر چیست؟
تمام روزنامه های مرکز این را پخش کردند که نفر ممتاز دوره هواسنجی بالستیک فلان کس از کشور ایران بود. این نقطه اوج موفقیت بود و من رمز این موفقیت و یاری خدای متعال را در سرنوشت کاری ام نمی دانستم که ان شاءالله در جلسه بعد توضیح خواهم داد.
تشکر می کنم از این که محبت کردید و حوصله به خرج دادید و با این خاطرات زیبایتان ما را خوشحال کردید. موفق باشید.
والسلام علیکم و رحمه الله

جلسه چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه ضبط خاطرات تیمسار شیرازی در 8/11/1377 توفیقی حاصل شد تا در خدمت ایشان باشیم. تیمسار! اشاره کردید به دوره ای که در امریکا بودید و موفقیت هایی که کسب کردید، لطفاً برنامه های بعدی، خاطراتتان، فعالیت های مذهبی یا فعالیت های علمی خود را توضیح بدهید.
ـ بسم الله الرحمن الرحیم، رب ادخلنی مدخل صدق اخرجنی مخرج صدق و اجعل من ذلک سلطانا نصیرا
«اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن العسگری صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا»
اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه»
بازگشت ما از امریکا و این دوره ای که دیدیم تحول عجییبی در زندگی و برنامه ما ایجاد کرد به این ترتیب که من وقتی برگشتم، در توپخانه لشگر 81 رزمی کرمانشاه در گردان 317 توپخانه که محل خدمتم بود و قبل از حرکت به امریکا فرمانده آتشبار آن بودم، به من ابلاغ کردند که شما منتقل شده اید به اسلام آباد غرب، که آن موقع به آن شاه آباد غرب می گفتند.
یک تیپ از لشگر 81 انجا بود و من منتقل شدم به گردانی که آنجا بود. اگر اشتباه نکنم، گردان 396 توپخانه بود. آمدیم منتقل بشویم، از آتشبار هم اطلاع دادند که پرسنل برای شما مجلس تودیع گذاشته اند. برای من یک مقداری غیر منتظره بود، چون انتظار نداشتم که همچنینه اقدامی بکنند. از همه مهم تر این که وقتی وارد این جلسه شدم فضای معنوی عجیبی احساس کردم. یکی از سربازان دیپلمه کارگردان این برنامه بود که بچه مومن و نماز خوانی بود. این تقریباً یک نوع سپاس بود از اقداماتی که من قبلاً کرده بودم و اجازه داده بودم به دو نفر دیپلمه وظیفه که فعالیت های مذهبی انجام دهند. همین شخصی الان کارمند بازنشسته شرکت نفت است و هنوز ارتباطم با او برقرار است.
ایشان بعد از این که مقدماتی انجام شد، هدیه ای به من دادند و من دیدم هدیه یک جلد قرآن کریم است. آن زمان خیلی معنا داشت که محوریت چنین مجلسی را هدیه ای همچون قرآن کریم قرار دهند. مفهوم آن این بود که با زبان بی زبانی همه می گفتند ما مسلمانیم، ما اسلام را دوست داریم و هر کس در ایجاد فضای معنوی در محیط ما تلاش بکند ما از او سپاسگزاریم، این خیلی برای من معنی داشت. یعنی این نبود که فقط خود انسان بخواهد مجاهدت کند در راه اسلام و بخواهد به یاد خدا باشد و به اسلام پایبند باشد؛ مفهوم این بود که اگر انسان بخواهد در مسیر خداوند قدم بردارد، یک قدم برمی دارد ولی چندین قدم را خداوند برایش همواره می کند؛ تشویق می شود، ترغیب می شود، و می رود جلو. از این فراز ها بسیار داشتم. ما به اسلام آباد غرب رفتیم و خودمان را معرفی کردیم.درست عین زمستان بود و بچه هم تازه متولد شده بود؛ یعنی چند ماهه بود و شیرخواره. خانواده را نمی توانستم ببرم و آنها مجبور بودند که در همان کرمانشاه بمانند صبح ها ساعت 5/3 بلند می شدم. یک مینی بوس از میدان خروجی شهر کرمانشاه به مقصد اسلام آباد، آنجا آماده بود. همانجا سوار می شدم، می رفتم و تا قبل از صبحگاه می رسیدیم. چون زمستان هم بود کند می رفت؛ یخبندان بود؛ می رفتم و عصرها برمی گشتیم. به این منوال ما داشتیم می گذراندیم و این خیلی زیاد طول نکشید و شاید یکی دو ماه بیش تر من به این ترتیب نگذارندم.
نامه ای ابلاغ شد به همان تیپی که در اسلام آباد غرب بود که ستوان صیاد شیرازی که اخیراً در دوره هواسنجی بالستیکی توپخانه در امریکا نفر ممتاز شناخته شده بیاید تهران برای ملاقات با فرمانده نیروی زمینی. این جا معنای حوادث قبلی روشن می شود. فرمانده نیروی زمینی غلامعلی اویسی معدوم بود.
من به تهران آمدم. دو، سه روز شاید طول کشید برای چند دقیقه ملاقات کوتاه. ما آمدیم به لویزان، مقر فرماندهی نیروی زمینی ( بعدها خودم در آنجا فرمانده نیروی زمینی بودم) و می رفتم و می دیدم که در تنظیم وقت خیلی سهل انگاری می کنند. روز سوم عصبانی شدم. عصبانیت من عمدتاً ریشه درونی داشت، یعنی دیگر هیچ دید مثبتی نسبت به اینها نداشتم. بعد از آن واقعه ای که رخ داد و با فرمانده لشگر 81 درگیر شدم و آن مسائل پیش آمد، دیگر وضع ما تغییر کرده بود یعنی در یک جهت روشنی که عمدتاً بدبینی به نظام و تشکیلات بود. مخصوصاً بدبینی به رده های بالایی که احساس می کردیم به رژیم سرسپردگی بیش تری دارند. چون وضعیت من خیلی فرق کرده بود، بنابراین هرگونه عکس العمل که نشان می دادم ریشه اش در همان بدبینی بود و تحمل آنان را نداشتم. گفتم این چگونه است که فرمانده نیروی زمینی من را دعوت می کند بیایم او را ببینم و ملاقاتش کنم، اما بعد از سه روز من باید اینجا علاف بشوم که ایشان بالاخره وقت می دهد یا نمی دهد؛ این چه وضعی است؟ یک سرلشگری آنجا نشسته بود که او هم نوبت داشت که به داخل برود، فهمید و گفت که جناب سروان شما باید افتخار کنی که می خواهی فرمانده نیروی زمینی را ببینی. گفتم ولله افتخارش دارد ضایع می شود با این برخوردی که با من می شود. این چه افتخاری است آخر که سه روز آدم را بیاورند در این شهر علاف کنند من نه جایی دارم، نه مکانی و هر روز باید از میدان توپخانه سوار بشوم و با اتوبوس چند کورس بیایم تا اینجا و دوباره بازگردم. سری تکان داد و رفت. بعد نوبتش رسید و رفت داخل. من نشسته بودم. بلافاصله او وضعیت یک سروان عصبانی را منتقل کرد به فرمانده نیروی زمینی؛ دیدم گفتند بیا داخل. در حالی که آن سرلشگر هم داخل بود، رفتم داخل و جمعاً ملاقات ما 4، 5 دقیقه بیش تر طول نکشید، آن هم سرپا. دیدم نامه ای را دارد مطالعه می کند. معلوم است همان بود که از ارتش امریکا آمده بود و در مورد من نوشته بودند و ترجمه اش کرده بوند که اویسی داشت می خواند. مدام از زیر عینک من را نگاه می کرد و می گفت که جناب سروان شما برای ما خیلی افتخار آفریدی و بعد به اصطلاح تشکر می کرد. گفت خوب شما الان باید بروی درس بدهی. واقعاً می گویم، لحظه لحظه معلوم بود که مقدرات الهی، حساب و کتابش معلوم است. حرفی که من به او زدم ببینید همین حرف چه قدر در سرنوشت من اثر داشت، چون من از قبل هم نمی دانستم چه باید بگویم.
گفتم که آموزش چنین موضوعی اصلاً آنجا که من هستم امکان پذیر نیست، گفت چه طور؟ مگر کجا هستی؟ گفتم اسلام آباد غرب هستم و این آموزش متکی به تکنولوژی مدرنی است که فقط در مرکز توپخانه اصفهان وجود دارد. سری تکان داد و آمد جلو تشکر و تقدیر کرد و با ما دست داد و ما خداحافظی کردیم و آمدیم. شاید چند روز نگذشته بود که دیدم یک تلگراف آمد از لشگر به تیپ ما ـ تیپ اسلام آباد غرب ـ مضمون آن این بود که ستوان صیاد شیرازی سریعاً خودش را به اصفهان، مرکز آموزش توپخانه، دانشکده توپخانه برای تدریس معرفی کند. این تحول بسیار عجیبی بود، هم برای این که وضع زندگی ما را آنجا سامان داد چون ما هر روز باید در زمستان می رفتیم کرمانشاه و بر می گشتیم، و بچه تازه متولد شده هم داستبم، غریب هم بودیم، و کسی را نداشتیم، از طرف دیگر هم اصفهان برای من مهد تمام تلاش هایی بود که به آن نیاز داشتم.
ما به اصفهان آمدیم و از همان روز ورودمان به اصفهان، برکات ظاهر شد. در کدام محل مستقر شدید؟
خیابانی به نام حکیم نظامی. بعد می رفتیم به خاقانی. خاقانی محل خوبی بود، البته ارامنه هم آن نزدیکی ها می نشینند ولی خوب، خود بچه مسلمان های کرمانشاه که من را می شناختند تماس گرفته بودند با اصفهان، و هنوز به آنجا نرفته بودم که برای من پیش بینی خانه کرده بودند، یعنی ارتباطمان با مومنین در جامعه آن قدر برکت داشت که پیش بینی ورود ما را هم می کردند. آپارتمان بسیار خوبی را برای ما با قیمت نسبتاً نازلی، که یادم هست 600 تومان بود، پیدا کرده بودند. آپارتمان کاملاً مستقل و خوب بود. رفتیم آنجا مستقر شدیم.
بعد در دو جهت فعالیت ما آغاز شد یکی در جهت خدمتی در داخل همان دانشکده توپخانه که آن قدر تراکم استاد بود که معلوم بود خیلی سر و دست می شکستند که بیایند در آنجا سامان پیدا کنند و جایی برای من ستوان نبود. همه توجهشان بالا بود ولی تا فهمیدند ما آمدیم ـ سابقه من را ـ یک عده آنجا می دانستند سر و دست شکستند و مرا باز بردند به یک گردان توی گروه 44 توپخانه. من گفتم آقا مرا برای استادی اورده اید چرا دوباره آوردید در یگان [نامفهوم] گفتند اینجا باشید بهتر است.
به هر صورت فعالیت خدمتی ما آنجا شروع شد، از آن طرف هم فعالیت در جامعه. در جامعه بعد از مدت کوتاهی من در هفته، حداقل هشت جلسه داشتم، و یکی، دو جلسه اش در حوزه علمیه حاج آقا حسن امامی ـ که فکر می کنم هنوز هم در قید حیات باشند ـ بود و آموزش می دادم.
سوال: آموزش چی می دادید؟
آموزش زبان انگلیسی برای تبلیغ به طلبه ها. طلبه های جوانی آنجا بودند. پسر آیت ا... مرحوم خادمی هم در آنجا بود. ارتباط برقرار بود و ما آموزش می دادیم، با دوستانی که برای معارف اسلامی کار می کردند جلسات عربی هم داشتیم. در این جلسات بیش تر آموزش می دیدم: تفسیر قرآن. قرآن به زبان انگلیسی را چند نفر بودیم که با همدیگر داشتیم دوره می کردیم تا آن کتابی را که به عنوان ترجمه انگلیسی قرآن بود، مثلاً ببینیم چه قدر تطبیق دارد. یکی بود که مسلط به عربی بود و انگلیسی؛ فوق لیسانس انگلیسی و به عربی هم خیلی مسلط بود، با همه همین طور مشورت می کرد. البته یکی، دو، سه نظامی بودیم که هنوز هم آن ها از چهره های خوب هستند و الان هم هستند
سوال: اینها چه کسانی بودند؟
از نظامی ها یکی تیمسار کوششی است.
محمد کوششی باجناق آقا رحیم؟
یکی تیمسار سید محمود آذین که معاون وزیر دفاع است و فکر می کنم در حد مشاورت دارد کارش را می کند. احتمال دارد باز نشسته شده باشد. جلسه خیلی خوبی بود؛ آقای مهندسی بود، که الان شاید سفیر باشد، آخرین بار که او را دیدم سفیر ایران در هند بود، اسمش را یادم رفته، مدتی هم استاندار آذربایجان غربیو آنجاها بود.
به هر صورت ما در اصفهان خیلی فعالیتمان سنگین شد. حالا چند تا حادثه در این جا و از نقاط دیگری به ما مدام جهت می دهد که من حالا عرض می کنم.
اولین حادثه در همین یگان رزمی توپخانه اتفاق افتاد؛ یک روز صبحگاه گفتند یک ابلاغیه آمده که می خوانیم. ابلاغیه فقط برای من بود. ابلاغیه آمده بود که به ستوان صیاد شیرازی ابلاغ گردد که ظرف 48 ساعت خودش را به کردستان در سنندج به سپهبد یوسفی فرمانده عملیات آنجا معرفی کند. ایشان فرمانده لشگر ما در لشگر 2 تبریز بود، که بعداً لشگر 37 شده بود؛ بعد رفته بودند شیراز؛ آنجا قرارگاه دو دوره سپاه داشت و بعد مثل اینکه به او مأموریت داده بودند که برو در منطقه کردستان یک قرارگاه تاکتیکی درست کن؛ یکی، دو، سه تا لشگر هم به او داده بودند که در کنترلش باشد. یک تحرکاتی در مرز عراق شده بود، و این باید جوابگو می بود.
بعدها متوجه شدیم که ایشان وقتی که رفته آنجا، گفته که من قرارگاهم را باید به وسیله افسرانی که لازم دارم، و آنها را می شناسم، تشکیل بدهم در نتیجه ابلاغ کرده بود از طریق ستاد ارتش آن زمان به تمام ایران که این افسرها بیایند به سنندج و خودشان را به ایشان معرفی کنند؛ ما هم رفتیم. البته من تا آن موقع که رفتم نمی دانستم موضوع چیست و بعداً فهمیدم.
من رفتم به سنندج و در سنندج هم ایشان را دیدم و احوالپرسی کردیم و بعد گفت برویم مریوان. محل قرارگاه مریوان بود، لب مرز. رفتیم و صبحگاهی تشکیل شد و کلیه یگان ها آمدند و فرماندهان هم آمدند و آمدیم در این ترکیبی که کنار ایشان ایستاده در جایگاه. خوب ما خیلی درجه مان فرق می کرد؛ من ستوان 1 بودم، اما اینها دیگر از سرگرد پایین تر نداشتند و بقیه سرگرد و سرهنگ و سرتیپ بودند. من هم آخر ایستاده بودم، چون درجه ام کم بود. بعد او شروع کرد به معرفی کردن که این رئیس ستاد من است مثلاً رئیس رکن 3 من است، این مثلاً رئیس رکن 4 من است. در قرارگاه گفتم خدایا ما را چه می خواهد بگوید؛ به ما که رسید مکثی کرد و گفت اما این ستوان را من گفتم بیاید پیش من؛ چون نماز می خواند من به او اعتماد دارم که به من دروغ نمی گوید؛ حالا ببینید این چه قدر معنی دارد. جلوی جمع، عین زمان طاغوت، در صبحگاه رسمی، یک امیری، سپهبدی که ما الان در ارتش خودمان نداریم، سپهبد یعنی یک درجه به آخرین درجه که ارتشبدی است، چنین می گوید.
این ببینید چه قدر آدم را تقویت می کند در ایمان و اعتقاد و درستی راه. ما ضمن این که نیازی به اینها نداشتیم ولی این مسئله خیلی معنی داشت.
خوب بگذریم، حدود چهل روز مأموریت من طول کشید.
سمت شما چه بود؟
مرا به عنوان آجودان عملیاتی که دائماً با او بودم منصوب کرد. دائماً در حرکت بودم و من نمی دانستم که یک روزی فرمانده غرب کشور خواهم شد! برای مبارزه با ضد انقلاب آگاهی داشتن از آن منطقه آن هم در سطح قرار گاه رده بالا خیلی مسئله مهمی است. اینها همه نکته هایی ظریف است. تقدیر خدا است. واقعاً احساس رسالت می کنم که به آن ها اشاره بکنم.
فقط 40 روز طول کشید و ما 40 روز در غرب کشور بودیم. ویژگی این سپهبد این بود که اولاً بسیار پاک و مبرا بود از آلودگی ها و اصلاً ناپاکی نداشت، چه در ابعاد مسائل اخلاقی و چه مسائل مادی و اصلاً نیازی به حقوق ارتش هم نداشت چون از متمول هایی بود که کلی املاک در همدان داشت. دوم آن که مدیریت بسیار جدی ای داشت و شبانه روزی در تلاش بود و به من داشت دیکته می کرد که مثلاً در آینده تو می خواهی در ارتش یا در نیروهای مسلح مدیریت انجام بدهی؛ شبانه روزی در همه جا می دوید و به همه جا می رفت و بر اوضاع تسلط پیدا کرد. خیلی شجاع بود. در همین کوهستان و همه جا خوب بالاخره خطر بود، یک دفعه سپهبد خیلی راحت بود و من فقط مسلح ودم، آن هم احساس مسئولیت می کردم که اسلحه دستم باشد، یک دفعه مسئله ای پیش آمد. در گردنه هایی که می گرفتیم، همین گردنه دزدی و اوراماناتو و جاده های بسیار صعب العبور، همه با یک جیپ آهو بودیم و او اصلاً اهل تشریفات نبود. بعد موقع ماه مبارک رسید. در همان 40 روز بعد ما دیگر از فردا خدمت شما نیستیم، آنجا یک جوری بود که می شد قصد کرد برای روزه گرفتن؛ البته بعد ها من احساس کردم که یک مقداری اشکال داشت روزه گرفتن ما، ولی تقریباً اعاده کردیم چون بعدها، مخصوصاً بعد از انقلاب، برگشتم عقب که ببینیم کجاها مشکل داشته ایم؛ ولی در هر صورت ما برای روزه گرفتن قیام کردیم. گفتم از فردا من دیگر در خدمتتان نیستم برای غذا خوردن؛ یک دفعه برگشت به حالت جدی و گفت مگر ما بد روزه می گیریم؟ ما هم روزه می گیریم. او سحر علاقه نداشت که بلند بشود و سحری بخورد می گفت من را فقط بیدار کن که یک فنجان چای می ساخت. احساس می کردم که خیلی شاید به او فشار بیاید ولی مقاومت می کرد و خیلی در طهارت دقت می کرد. پشت سر هم دوش می گرفت و لباس هایش را عوض می کرد تا تمیز باشد، بعد نماز می خواند؛ البته نماز او را من همان موقع ها دیدم قبلاً اصلاً ندیده بوم. موقع همان ماه مبارک نماز را شروع کرد و می خواند و بعد از پایان مأموریت من، وقتی چهل روز تمام شد، دیگر با او خداحافظی کردیم و آمدیم.
به اصفهان برگشتیم. سازمان مخوفی در دل ارتش وجود داشت به نام ضد اطلاعات (الان در نیروهای مسلح مان به عنوان حفاظت اطلاعات از آن نام می بریم). خوف ضد اطلاعات در این بود که سرکرده هایش به شدت به شاه نزدیک بودند و به شدت افکار را داخل ارتش کنترل می کردند و خطرناک ترین و مسئول ترین تفکر در ارتش گرایش ساسی بود؛ یعنی اگر هزار جور آلودگی داشتی زیادکاری باهات نداشتند، فوقش یک مقداری مواخذه می کردند ولی در موارد سیاسی بسیار حساس بودند که مبادا نظامی ها سیاسی بشوند.
یک دفعه، یکی از این افسرانی که دانشجو من بود آمد و گفت فلان کس، خیلی عذر می خواهم که این را به تو می گویم، خودت مواظب باش! یک موقع ناراحت هم نشوی، این حقیقتی است؛ ولی به کسی دیگر هم لطفاً نگو چون برای ما مشکل ایجاد می کند، گفتم چیه؟ گفت راستش ضد اطلاعات من را خواسته بود، گفتند که در مورد شما تحقیق کنم و مراقب شما باشم که با چه کسی تماس داری؟ چه کار می کنی؟ و من دارم به تو می گویم، چون من به تو اعتقاد دارم، اطمینان دارم. ما به اینها جواب نخواهیم داد، فقط خواستم به تو بگویم حواست باشد؛ حال ممکن است به دیگران هم گفته باشند، که مراقب تو باشند.
حقیقتش یک مقداری تکان خوردم، فهمیدم که دارند من را مراقبت می کنند و معلوم است که فعالیت های من یک مقداری زیر نظارت است، بنابر این خیلی خودم را جمع کردم، و حالا نمی دانستم در بین کسانی که با من رفت و آمد خانوادگی داشتند هم یکی از آنها باز مأمور است.
از انگلستان یک ژنرالی مثل این که می خواست بیاید؛ آنهایی که به انگلیسی مسلط بودند را تعیین می کردند که مثلاً همراه این ژنرال های مهمان، که می آمدند اصفهان بازدیدی از اماکن تاریخی و اینها بکنند، باشند. یک روز نوبت من رسید و من را تعیین کردند. آن ژنرال، که به نظرم فرمانده نیروی دریایی انگلستان بود، خیلی از من خوشش آمد و موقع رفتن یک فندک به عنوان یادگاری به من داد. من هم که سیگاری نبودم، همین طور آن را کناری انداختم یک دفعه دیدم ضد اطلاعات، مثل این که بهانه گیر آورده باشد، سریع به من خبر داد که فلان کس بیاید. من رفتم آنجا و فرمانده آنجا که یک سرهنگ بود، گفت در تماسی که با آن خارجی داشتید، به شما هدیه ای دادند؟ گفتم بله، یک فندکی به من داد. گفت: می خواستیم خواهش کنیم آن را به ما بدهید ببینیم چیه! گفتم بفرمایید. یک مقداری هم شروع کردم به انتقاد کردن از ایشان و گفتم مثلاً چیه که شما این طوری ما را می پایید؟ صحیح است که یک افسر را اینجوری به زحمت می اندازید، مترجم بشود؟ گفت شما نه، نه. شما ببخشید، ما منظوری نداریم. خیلی مودبانه برخورد می کرد. ولی معلوم بود مطلب دارند.
جلسه دوم مرا خواست و گفت که شما به چه چیزی فکر می کنید؟ یک مقداری می خواهیم با هم صحبت کنیم. گفتم بفرمایید صحبت کنید. شروع کرد یک مقداری مقدمه چیدن. حالا البته در این چیزها خیلی احمق بودند که این طوری صحبت می کردند، شروع کرد از شاه صحبت کردن، گفت به ایشان (عکس شاه را نشان می داد) من حقیقتش اولش بیش تر از 30 درصد اعتقاد نداشتم بعد تحقیق کردم، بررسی کردم به 40 درصد، 50 درصد رسید؛ رساند تا مرز 70 درصد، الان هنوز هم من خوب شناخت پیدا نکرده ام چون به کسانی که آدم می خواهد مرید بشود باید شناخت داشته باشد، نظر شما چیه؟ گفتم من در این مورد هیچ فکر نکرده ام، من بیش تر مطالعاتم درباره دین است؛ دین های مختلف را مطالعه می کنم و روی تمام ادیان هم دارم مطالعه می کنم. او همین طور ماند! گفت مگر تو مسلمان نیستی؟
گفتم چرا ولی چه اشکال دارد آدم دین های دیگر را هم مطالعه کند؟ خلاصه او را گیج کردم، طوری که اصلاً احساس می کرد من زیاد پایبند دین اسلام نیستم. یک مدتی بعد، روزه گرفته بودم و او فهمیده بود که من روزه هستم؛ مرا احضار کرد و گفت من سردر نمی آورم، تو ما را دیوانه کرده ای! این موقع که فصل روزه نیست! چرا روزه می گیری؟ گفتم به هر صورت ما یک محاسباتی روی آن داریم؛ داریم کار می کنیم. خلاصه یک جوری مغلطه می کردم که این قاطی کرده بود و نمی دانست که چه بگوید. مدام بحث می کرد و من هم جوابش را می دادم و بعد او را به ابهاماتی می انداختم ولی متوجه بودم که خیلی من را می پاید.
در آن زمان دوره عالی را می گذراندم؛ در حین گذراندن دوره عالی استاد هم بودم و زبان انگلیسی درس می دادم. همان هواسنجی بالستیکی را درس می دادم. دوره که تمام شد آمدند از دانشجوهای ممتاز برای گارد انتخاب کنند؛ من می ترسیدم یک موقع من را انتخاب بکنند و بفرستند تهران توی گارد شاهنشاهی، اصلاً وضع من به هم می ریزد، یا این که جوری من را به طرف پرتگاه می کشانند. در سالنی که برای انتخاب جا نشسته بودیم، یک دفعه دیدیم فرمانده مرکز توپخانه سرلشگر بود، آمد پشت تریبون و گفت سروان صیاد شیرازی و یک سروان دیگر، او را هم نام برد، این دو نفر هیچ جایی را انتخاب نکنند. ما بر حسب نمره ای که داشتیم می توانستیم شهرستان های مختلف را انتخاب کنیم. هر منطقه ای سهمیه داشت، و اعلام می کردند که سهمیه مشهد، آذربایجان غربی، کرمانشاه، سنندج، شیراز و هر کدام شهرستان ها چه قدر است. به من اعلام کردند که باید اینجا به عنوان استاد بمانی. من یک مقدار از اصفهان زده شده بودم به یک دلایل داخلی خدمت و می خواستم بروم. اینجوری که گفتند ماندم، مجبور شدم بمانم. اسم من هم برای گارد نیامد. دیدم نفر دوم آمد و گفت فلان کس مواظب خودت باش، خیلی تحت تعقیب هستی؛ خیلی تو را زیر نظر دارند. من دیگر در دانشکده توپخانه به عنوان استاد ماندم؛ این هم یک دوره.
سیر کار جلو می رود و به جایی می رسد که کم کم زمینه های قیام فراهم می شود؛ در این وضعیت ها تقریباً، در این 4، 5 سالی که من قبل از انقلاب در اصفهان بودم، نکات ریزی بود که همه آنها جزیی هستند و من از آنها می گذرم؛ نکات مهم آن به یکسال، یکسال و نیم قبل از پیروزی انقلاب برمی گردد. خوب، زمزمه ها دارد آغاز می شود؛ مخصوصاً از زمان شهادت مرحوم حاج آقا مصطفی زمزمه ها شروع شد و تنش هایش در اصفهان خیلی بالا بود. در مردم اصفهان و در مجامع و خود به خود در داخل خود ارتش و پادگان هم زمزمه هایش آمد. اینها گذشت و به جایی رسید که سرلشگر ناجی فرمانده مرکز توپخانه شد من در اولین نگهبانی ای که داشتم، توی پاسدار خانه، ایشان را دیدم که چگونه دارد خدمت می کند. از 24 ساعت شبانه روز با اطمینان می شود گفت که حدود 20 ساعت را ایشان در حال تلاش بود.
همه اش در حال تحرک بود. سه تا پادگان بود، مرکز توپخانه، گروه 44 و گروه 55؛ بین اینها می رفت و می آمد. ما نگهبان شدیم که این خیلی می رود و می آید از در، هر نیم ساعت، یکساعتی یا 5 دقیقه ای می رود و می آید. ما هم به ازای هر رفتن و آمدنش بایستی این پاسدارها را آماده باش بدهیم بیایند بیرون. خبردار می دادیم، دوباره می آمدند داخل پاسگاه.
نماز مغرب رسید. ما می خواستیم نماز بخوانیم، دیدیم با این وضعیت نمی شود نماز خواند یعنی می رفت و می آمد و ما باید تا ساعت 9، 30/9 صبر می کردیم، با تشویش و نگرانی که نمازمان مانده. ساعت 30/9 به داخل رفت، به آن استوار پاسدارخانه گفتم که فلان کس تو حواست باشد، ما دیگر رفتیم، الان کار داریم، اگر آمد تو دیگر خودت پاسدارها را بیرون بفرست، من نمی آیم. گفت خیلی خوب. من آمدم پوتینم را در آوردم و جوراب و فرنجم را و اسلحه ام را و اینها را گذاشتم روی تخت و رفتم وضو بگیرم. تا رفتم توی دستشویی وضو بگیرم دیدم آمد، همیشه با ماشین رد می شد. این بار مثل این که استنباط کرد که من نیستم بلافاصله پیاده شد و آمد داخل پاسدارخانه، من دیدم که وضع خیلی بد شده دوباره آمدم جوراب و پوتین را پوشیدم و فرنج و اسلحه ام را هم بستم و آمد توی راهرو، به او احترام گذاشتم. با یک حالت تحقیر آمیز می گفت تو چه کسی هستی؟ گفتم من افسر نگهبان هستم. افسر نگهبانی! گفتم بله. دوباره با یک حالت تعجب گفت تو افسر نگهبانی!؟ گفتم بله مگر چیه؟ گفت تو فرنجت را در نیاورده بودی؟ فکر کرده بود که من رفته ام خوابیده ام، چون معمولاً آنهایی که نگهبان می شوند با همان فرنج و اسلحه و پوتین روی تخت دراز می کشند تا بتوانند زود بلند شوند. گفتم بله فرنجم را در آورده بودم. گفت خیلی خوب که فرنجت را در آوردی؟ بعد با حالت تحقیر آمیز گفت فردا به تو می گویم.
در آن زمان، یک سرلشگری برای آدم همچنین خط و نشانی بکشد که «فردا به تو می گویم»، با تهدید، آدم فکر می کند که خدایا چه می خواهد بگوید؟ مگر ما چه کار کرده ایم؟ ساعت 8 صبح بود. یک دفعه دیدم سروان قضایی که می شناختمش و با هم دوست بودیم آمد داخل اتاق افسر نگهبانی و گفت که ـ اسم کوچک ما را هم می آورد ـ علی جان می بخشی من را فرستاده اند که پرونده برایت تشکیل بدهم برای دادگاه. گفتم برای چه؟ مگر چه کار کرده ام؟ گفت برای این که دیشب فرنجت را در آورده بودی. من یک دفعه ناراحت شدم و گفتم بنویس، نگران هم نباش! بنویس نه تنها فرنج را در آوردم بلکه پوتینم را هم در آوردم، جورابم را هم در آوردم، چون می خواستم نماز بخوانم؛ همین. و بعد هم دوباره پوشیدم. این را به او داده بودند خوانده بود. من در دانشکده توپخانه استاد بودم و هر روز با خودم می گفتم خدایا امروز ببینیم نتیجه قضایی این دادگاه چه می شود. حدود یک ماه گذشت. بعد از یک ماه، می خواستم بروم سرویس سوار شوم و برویم که یک نفر از این مسئولان آجودانی، پرسنلی مان را دیدم. گفتم این پرونده ما چه شد؟ گفت مگر به تو نگفتند؟ گفتم نه مگر چه بوده؟ گفت پس تو را به خدا این را که من به تو می گویم به کسی نگو. شما چون نوشته بودی نماز می خوانم، ایشان اولاً گفته بود که این حقه بازی است و او دارد کلک می زند، بعد گفته بود 48 ساعت ایشان را بازداشت کنید. ما دیدیم تو سه روز می روی آموزش، سه روز شبانه روزی در دادگاه هستی، آن سه روز را جزو بازداشت تو حساب کردیم. حیف بود که چون شما را می شناسند بگویند بازداشت شده است (به حساب ملاحظه ما را کرده بود)، بنابر این خواهش می کنم که نگویید. گفتم شما بیخود این کار را کردید، شما باید ابلاغ می کردید. گفت: چه طور؟ ما برای خوبی تو این کار را کردیم. گفتم چه خوبی!؟ چرا دستور بازداشت داده؟ من اعتراض دارم. چون به من ابلا نکرده اید من الان نمی توانم اعتراض کنم. هی خواهش و تمنا می کرد که نگو، گفتم نگران نباش من ملاحظه تو را می کنم. ولی بیخودی به من حکم بازداشت داده، مگر می تواند من را بازداشت کند؟ رفتم خانه تلفنی با دفترش تماس گرفتم. گفت کی هستی؟ گفتم سروان صیاد شیرازی هستم. گفت: چه کار داری؟ گفتم وقت ملاقات از سرلشگر ناجی می خواهم. داشت من را یک جوری می پیچاند که حرفم را تلفنی بگویم و از ملاقات بگذریم. گفتم نه من باید شما را ببینیم، حتماً لازم است. گفت روز جمعه بیا. مثلاً فکر کرد من روز جمعه نمی روم و جمعه تعطیل است. ساعت را مشخص کرد. سر ساعت مقرر رفتیم. این یک ساعت ملاقاتی که من 10 صبح روز جمعه با سرلشگر ناجی داشتم بسیار قابل مطالعه است و از آن تفکر ژنرال های آن زمان و امیران آن زمان را می توان فهمید که چه طوری اینها را می پروراندند. همین ها بودند که واسطه بودند بین شاه و بدنه، در حالی که بدنه کیفیت دیگری داشت ولی اینها یک حالت سر سپردگی و نوکر صفتی داشتند. البته لابلای اینها آدم های خوبی هم بودند، مثلاً همان طوری که خدمتتان گفتم، سپهبد یوسفی اصلاً قابل توصیف نبود.
من به فرازهایی از این یک ساعت اشاره می کنم تا تفکر اینها را بشناسید و نیز این را که اگر کسی می خواست مجاهدت کند داخل ارتش و حداقل به اتکای دینش می خواست عمل بکند چه قدر می توانست ثابت قدم باشد؛ و همین رمز بود که دین نهفته ای که در داخل ارتش بود ارتش را پایدار نگه داشت. هیچ کس نمی دانست که رنگ دین در دل ارتش قوی است، منتها این باید فضایی پیدا بشود تا خودش را نشان بدهد. سوال را من شروع کردم که من از شما می خواهم بفرمایید چرا من را 48 ساعت بازداشت کردید؟ (حالا بازداشت نشده بودم) گفت من تو را باید تسلیم دادگاه می کردم، توی سر نگهبانی فرنج در آورده بودی. گفتم چه اشکالی دارد؟ مگر نباید نماز بخوانیم؟ روزی که من وارد ارتش شدم، پرسش نامه اش هست، گفتند دین تو چیه؟ گفتم اسلام اثنی عشری. آیا من که دین دارم و مسلمان هستم، نباید نماز بخوانم؟ چه موقع باید نماز بخوانم؟ در نماز هم که باید فرنج را در بیاوری، تا بتوانی نماز بخوانی. گفت تو مگر نمی دانی این صبحگاه و شبگاهی که ما داریم خودش عبادت است؟ ـ خداوند چنان به من تسلط داده بود که او را بازیچه دست قرار داده بودم و پشت سر هم سوال می کردم ـ گفتم خیلی عذر می خواهم شما مسلمان هستید؟ گفت بله. گفتم شیعه هم هستید؟ گفت بله. خیلی جالب بود اگر این صحنه فیلم برداری می شد. شاید یکی از زیباترین و طبیعی ترین چیزها بود. گفتم شما مقلد کی هستید؟ کدام رساله هست که توی آن نوشته باشد صبحگاه و شامگاه در داخل ارتش خودش عبادت است و دیگری نیازی به نماز نیست؟ بگویید، من هم قبول می کنم. تا این را گفتم، برید. برید و گفت که من خبرتان را می خواهم. اگر همان موقع که تو نماز می خواندی چریک ها حمله می کردند به آن پاسدارخانه و خلع سلاح می کردند تو چه کار می کردی؟ آبرو و حیثیت خودمان و همه را می بردی؟ دیدم خدایا در ذهنم یک دفعه یک چیز دیگر آمد، گفتم خیلی عذر می خواهم جناب عالی می دانید که در دانشکده افسری، یکی از واحدهای درسی ما احتمال و آمار ریاضی است. در احتمالات ما خوانده ایم که در مدیریت، بایستی محاسبه کرد احتمال وقوع حادثه چه قدر است و احتمال عدم وقوع آن چقدر است؟ احتمال این که در حین نماز من در پاسدارخانه چریک ها حمله کنند چه قدر است؟ در این ده، دوازده، سیزده سالی که من در ارتش خدمت می کنم تا حالا نشنیده ام اصلاً کسی به پاسدارخانه حمله بکند، حالا موقع نماز من حمله می کنند؟ خوب نماز بر من واجب است و باید انجام بدهم. این را که گفتم، دیدم خیلی جا خورد. گفتم من احتمال یک میلیونیم هم نمی دهم و نمی توانم به خاطر یک میلیونیم احتمال وقوع حادثه نماز واجبم را کنار بگذارم. اگر نمازم را ترک کنم جوابش را چه کسی می دهد؟ مثال دیگری برای او آوردم و گفتم از نظر تکنولوژی، خلبان هلیکوپتر می گوید که در این پروازها که با هلیکوپترهات می کنیم اگر یک موقع موتورشان برود علم فیزیک می گوید: چرخش ملخ بعد از خارج شدن موتور تا مدتی برقرار است، از این استفاده می کنند و خودشان را یک جوری به زمین می نشانند. برای مهارت در این کار رفتند شروع کردند به تمرین. بعد در یک سال محاسبه کردند و دیدند که در یک سال سوانحی که دارند 95 درصدش به خاطر تمرین است، 5 درصد آن حقیقی است که موتور می رود، بعد گفتم به خاطر 5 درصد چرا 95 درصد برای خودمان عارضه ایجاد کنیم؟ حالا دیگر تمرین نمی کنند و فقط از نظر علمی به خلبان یاد می دهند. خلبان کافی است شجاع باشد و خودش را نبازد و موقعی که موتور می رود بداند طبق آن برنامه اید چه کار بکند. این را که گفتم یک دفعه در آمد و گفت تو افسر فاضلی هستی! و بعد شروع کرد به نصیحت کردن و اصلاً مسئله یک چیز دیگری شد.
بعد از یک ساعت که در این بحث ها داغ شده بودم، خداوند تسلطی به من داده بود که با درجه سروانی با یک سرلشگر، با این حالت تسلط، وارد بحث شوم. اینها نشان دهنده تفکر آنها بود.
این از چهره هایی بود که واقعاً «خسرالدنیا و آلاخره» شد. همین ناجی، این بدبخت، 20 ساعت کار می کرد. آدم سالمی بود. مشهور بود که نماز می خواند. از 24 ساعت، 20 ساعت کار می کرد، 4 ساعت را هم به جای این که به خانه اش برود، که همان نزدیکی ها بود، در دفتر کارش می خوابید، شاید هم خانه راهش نمی دادند. این زندگی اش بود.
من در یکی از آکادمی های آنجا، آکادمی زبان های خارجه، در خیابان شاه عباس خاکی، چهارراه نقاشی تدریس می کردم. بعد از مدتی متوجه شدند که اگر من ترم های بالا را درس بدهم بهتر است، تا ترم های پایین را، چون برایشان پول ساز بود. ترم های بالا عمدتاً یا دانش آموزان سال آخر دبیرستان بودند یا دانشجو. آن موقع دانشجو ها مختلط بودند. من اینها را دسته بندی کرده بودم و خانم ها یک طرف می نشستند، آقایان طرف دیگر. زمانی که داشت قیام در کشور گسترش پیدا می کرد و تلاش ها بیش تر می شد، من آثار انقلاب را در این کلاس ها می دیدم، ضمن این که بیرون هم متوجه بودیم که در مدارس و اینها چه قدر تحولات به وجود آمده. ما می دیدیم دانشجوها دیگر در مایه های درس یادگرفتن نیستند. انشاهایی که من به آنها می گفتم و به قول آن زمان «لکچر» (سخنرانی) برایشان می گذاشتم، یک سخنرانی 5، 6 دقیقه ای، در آن همه محورهای صحبت در رابطه با انقلاب بود. راجع به انقلاب صحبت می کردند. خیلی جالب بود و برای من مفید بود.
اصفهان بعد از تهران اولین جایی بود که برای حکومت ایجاد حساسیت کرد. در نتیجه حکومت نظامی در آن برقرار شد. حکومت نظامی معنی اش این بود که با هسته یگان های ارتش می آمدند در شهر مستقر می شدند و جلوی تجمع تظاهرات را می گرفتند. چند جلسه ای این کار را کردند ولی دیدند حریف خود نظامی ها نمی شوند چون نظامی ها یک جوری نرمش می کردند، یعنی تمایل نبود در فرماندهان که جلوی مردم را بگیرند و بخواهند دستور تیراندازی بدهند؛ البته چند فقره استثنایی به وجود آمد که در کل حکومت نظامی تعدادی در سطح اصفهان و نجف آباد به شهادت رسیدند و این تعداد با مقدار زیاد گلوله هایی که شلیک شد، و با این همه حکومت نظامی و ساعات حکومت نظامی، اصلاً قابل قیاس نبود.
ناجی هم کسی بود که کورکورانه دستور اجرا می کرد، خشک. حتی خودش می آمد این توپ های خود کششی را که مثل تانک است در خیابان های اصفهان راه می انداخت و با بلندگو اعلام می کرد که مردم به شما هشدار می دهم به خانه هایتان بروید، من با قاطعیت برخورد می کنم؛ دستور دارم. شرح این کارها را می گذاریم تا خاطرات حکومت نظامی، در روزهای بعد.
تیمسار! تشکر می کنم از این که محبت کردید و مجدداً حوصله به خرج دادید و وقتتان را در اختیار مرکز اسناد انقلاب اسلامی قرار دادید.
ان شاء الله همه تلاش ها و مجاهدت های شما مورد قبول خداوند متعال قرار گرفته باشد. برایتان آرزو تندرستی و سلامتی و موفقیت از خداوند متعال داریم.
تشکر می کنم.

جلسه پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم در ادامه ضبط خاطرات تیمسار صیاد شیرازی مجدداً در 29/11/1377 توفیقی حاصل شد تا در خدمت ایشان باشیم.
در جلسه گذشته اشاره فرمودید به جریان های اصفهان و سرلشگر ناجی فرماندار نظامی اصفهان. در آن فضا بودید و تظاهرات مردم و برخوردهایی که با مردم می شد، جناب عالی آن زمان در شهرستان بودید، خاطراتتان را در این زمینه بفرمایید.
ـ بسم الله الرحمن الرحیم «رب ادخلنی مدخل صدق اخرجنی مخرج صدق و اجعل من ذلک سلطانا نصیرا.» «اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن العسگری صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمعته فیها طویلا.»
اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه
قبل از ورود به بحث، نکته مهمی را که بعداً از آن استفاده می کنم، یادآوری می کنم و آن این که در سیستم طاغوت، ارتش برای نیروهای مسلح در آن زمان عمدتاً شبکه ای ایجاد کرده بود به نام ضد اطلاعات که یکی از مجموعه های بسیار مفید، موثر و ضروری هر تشکیلات نظامی است. این تشکیلات کمک می کند که چه از بیرون و چه از داخل هیچ گونه مطالب سری و مرتبط به امنیت مملکت و نظام به دست غریبه نیفتد و پرسنل را هدایت می کند که دید داشته باشند که یک موقع اگر جاهایی رخنه کردند، آنها را تخلیه نکنند، ضمن این که اگر عوامل بخواهند به صورت گروهکی و تشکیلاتی به داخل سیستم ورود داشته باشند، اینها ردیابی و کنترل می کنند.
پس این مجموعه اصالتاً مفید است. ولی آنها چون عمدتاً تمام تلاششان را در جهت حفظ و نگهداری تاج و تخت به کار می بردند و در ارتش هم این طوری شکل پیدا کرده بود که نقش ضد اطلاعات کنترل افکار عمومی است که به اصطلاح آن زمان به فکرهای ضدشاهی آلوده نشود و کسانی را که انگیزه بیش تری در شاه دوستی دارند شناسایی کنند تا از این طریق امتیاز بیش تری بگیرند؛ در نتیجه شامل همهه افراد می شد. روی همه کار می کردند و حرف آنها هم خیلی خریدار داشت. اگر یک نظریه منفی برای بنده می آمد که در ارتش نباشم، سریع من را جواب می کردند و از ارتش اخراجم می کردند یا عذرم را می خواستند. اینها برای این که بتوانند خوب رسوخ کنند بین افکار و اعتقادات، چون بیش تر از فکرهای مذهبی می ترسیدند، آمده بودند از بین خود ما برای خودمان عامل گذاشته بودند و عامل ها به تناسب اطلاعاتی که می رساندند نمره می گرفتند که برای درجه و آینده شان موثر بود.
من متوجه بودم که یک عده من را می پاییدند، چون بعضی از همین عوامل از دوستان خودمان بودند و می آمدند پنهانی می گفتند: تو را به خدا به کسی نگویی، به ما گفته شده تو را بپاییم؛ در نتیجه متوجه بودم که من به شدت زیر نظر هستم. یکی از دوستانی که به طور خانوادگی رفت و آمد داشتیم، عامل بود او حتی کتاب های مرا هم کنترل می کرد؛ در موقع خود خواهم گفت که به چه ترتیب این مطلب عریان شد و به چه ترتیب خود این شخص توبه کرد از به این کار خود. خوش بختانه قبل از به ثمر رسیدن انقلاب او توبه کرده بود و ما سابقه توبه ایشان را در پرونده ایشان پیدا کردیم. خیلی مطالب علیه ما داده بود.
حالا می پردازم به نکته جدید یعنی کراهت هایی که از حکومت نظامی برای مردم پیش آمده بود. خوب، مردم قیام کرده بودند و همه در معیت و تأسی به رهنمودهای حضرت امام (ره) به پا خاسته بودند و داشتند بستر کار را برای پیروزی انقلاب آماده می کردند؛ برای مردم خیلی سنگین بود که یک موقع ارتشی ها را ببینند در مقابل خود در خیابان ها که جمعیت ها را کنترل می کنند تا با هم شکل نگیرند.
اوایل خیلی شدت این کراهت بالا بود، ما هم از این مطلب رنج می بردیم و رنجمان از این بود که از داخل می دانستیم چه خبر است و وضع روحیه ها و افکار عمومی در ارتش آن قدر وابستگی به شاه ندارد؛ از یک طرف هم زمینه برای آگاهی اینها کم است چون ارتباط این ها با مردم کم است. خوب بخشی از ارتشی ها داخل خانه های سازمانی بودند و اصلاً بین مردم نبودند، بخشی هم که بین مردم بودند این قدر کار و گرفتاری برای آنها می تراشیدند که خسته و مانده می رفتند داخل خانه و حال این را نداشتند که به اخبار و اوضاع بپردازند؛ این کراهت را ما بعد دیدیم چه قدر خداوند در آن حکمت قرار داده بود، یعنی همین کراهتی که ارتشیان در مقابل مردم باشند، یکی از منفذها و یا بگوییم کانال های بسیار وسیع ارتباط بین حقیقتی که در بین مردم میگذشت و ارتشی ها همین حکومت نظامی بود. حالا در ظاهر اینها آمده بودند در مقابل آنها. وقتی می آمدند و مردم را در مقابل خود می دیدند که فریاد می زنند و چه خواستی دارند، خوب اینها به صورت زنده و بدون واسطه لمس می کردند؛ به جز یک تعداد قلیلی که چشم و قلب و فکرشان کور بود برای درک این جور حقایق. به صورت همه داشتند بیدار می شدند، یعنی به تناسب تعداد حضور ارتشی ها در بین مردم برای مقابله با مردم در حکومت نظامی این اطلاعات به صورت زنده به ارتشی ها منتقل می شد. در صورتی که داخل سربازخانه ها کسی جرأت نداشت از این حرف ها بزند. هر کس فکر می کرد که دیگری می رود و به کس دیگر می گوید. بحث نمی توانستیم بکنیم، یعنی مردم جلوی ما فریاد می زدند مرگ بر شاه و این یک سوال برای ارتشی ها مطرح می کرد.
در اصفهان که بنده قبل از انقلاب آنجا بودم مردم از یک طرف پای کار بودند و رفته بودند تا نقطه اوج آمادگی برای پیروزی انقلاب؛ مرکزیت ارتش هم چون به توپخانه و افسران توپخانه بود و چهره های توپخانه کلاً چهره های روشنی بودند و اهل کتاب، مطالعه، تحقیق، روزنامه و مطبوعات بودند و کنجکاو بودند، در خیلی از مسائل اجتماعی تفکر این دو به هم می خورد. نیرو هوایی های ما پایگاه هشتم شکاری و هوانیروزهای ما مثل تهران، چهره های روشن و آگاهی بودند و زمینه برای پیوستن به مردم را داشتند.
حکومت نظامی در اصفهان چه معنی داشت؟ معنی آن این بود که تنها سران ارتش که در اصفهان بودند ـ فقط همان فرمانده سرلشگر ناجی و چند نفری هم در ستادش ـ فرمان را مستقیم از تهران می گرفتند مبنی بر قاطعیت در مقابله با مردم، ولی وقتی فرمان می آمد در آن قرارگاه حکومت نظامی، و می خواست تبدیل شود به دستور و بعد اجرا شود، دیگر در انجام آن می ماندند؛ چرا که کسی مجری نبود.
خاطرم هست که یک روز مردم همه هماهنگ شدند برای این که در دروازه دولت یا مرکزیت اصفهان در چهار باغ جمع شوند برای تجمع؛ حکومت نظامی سریع آمد و خیابان ها را بست، طوری که وقتی من با لباس شخصی به آنجا رسیدم دیدم به جای مردم پلیس ها ایستاده اند؛ ارتشی ها هم یک قسمت دیگر مستقر شده اند. هیچ راه عبور نمی دادند. شادی کم تر از سی دقیقه بعد دیدم هر کس به هر کس می رسد می گوید وعده ما در مصلا. با چه سرعتی این اطلاعات بین مردم خط داد که محل تغییر کرده است. در عرض نیم ساع، من دوان دوان رفتم به طرف مصلا؛ وقتی می سیدم، دیدم کثیری از مردم حدود پنجاه، شصت هزار نفر تجمع کرده اند، تا چند دقیقه بعد، این رقم رسید به دویست یا سیصد هزار نفر.
نیروهای نظامی و پلیس که خواستند بیایند به طرف آنجا، با این که سیستم داشتند وسایل ارتباطی داشتند بیایند و امکانات وسیع تری هم داشتند، با تأخیر زیاد با سی، چهل دقیقه تآخیر توانستند بیایند و خودشان براسنند آنجا.
در همان سی، چهل دقیقه مردم با آن سازماندهی خوبی که کرده بودند این بلندگوها را طوری تعبیه کرده بودند که دورتا دور مصلا عمدتاً بلندگو به طرف نظامی ها بود و وقتی صحبت می کردند تمام جاها یک نواخت پخش می شد.
یک روحانی سید بوده به نام حسینی (نمی دانم الان ایشان کجاست) ایشان رفت پشت تریبون. شش هفت ماه مانده بود به پیروزی انقلاب این روحانی رف5ت پشت تریبون و محور صحبت او مفسد فی الارض دانستند شاه و محکومیت او به اعدام بود، منتهی من یادم هست که 22 تا آیه قرآنی را ملاک قرار داد و هر کدام را که می خواند تفسیرش را به آنجا می رساند که این مطالب گره خورده بودند طوری که بعد از هر آیه شریفه که ایشان آن را تفسیر می کرد و شاه را به اعدام محکوم می کرد همه صحیح است صحیح است را فریاد می زدند. من نزدیک ارتشی ها بودم و با لباس شخصی نگاه می کردم. تا مردم فریاد می زدند دیدم که این ارتشی ها هم «صحیح است» را با سر و با تبسم با مردم تکرار می کردند. همانجا من احساس کردم که اصلاً حکومت نظامی خاصیتی ندارد؛ ولی طاغوت نمی دانست که چه اتفاقی دارد می افتد. در نجف آباد یک مقداری تیراندازی شده بود یک تعدادی شهید شده بودند، شاید بالای بیست نهفر. مردم مومن و متعهد نجف آباد نمایشگاهی درست کرده بودند برای نشان دادن این جنایات.
به ما رساندند که چنین برناه هایی هست؛ به خانواده گفتیم جمعه برویم؛ یک بچه کوچک هم داشتیم، رفتیم نجف آباد. نجف آباد که رسیدیم دیدیم در خیابان ها یک سری کتاب ها را چیده اند و می فروشند. 90 درصد کتاب ها انقلابی بود؛ البته آن موقع بعضی کتاب ها هنوز آزاد نشده بود. حاج خانم ما همین طور که رد می شدیم به من گفت: اینها مگر نمی ترسند که این کتاب ها را می فروشند؟ اینها را نمی گیرند؟ دیدیم یک صدای رسا پشت سر ما گفت: فقط باید از خدا ترسید. من برگشتم دیدم این را من می شناسم. خوب، حضور ذهن من خیلی قوی بود و این مال هفت، هشت سال قبل بود که بنده تازه از دانشکده افسری آمده بودم، ستوان دوم شده بودم و رفته بودم کرمانشاه. در محلی که من موقع مجردی اسکان پیدا کرده بودم، مادرم را آورده بودم، کنارم بود. یکی از این همسایه ها که متوجه شده بود که ما اهل نماز هستیم در زد و ما را به خانه اش دعوت کرد (کارمند شرکت نفت بود). تمام حرف او از اسلام بود. بعد من دیدم این همان است. بازنشسته شده بود آمده بود نجف آباد، چون اصالتاً نجف آبادی بود. من گفتم شما آقای فلان کس نیستید؟ گفت چرا! گفتم من همسایه شما بودم در کرمانشاه. گفت: کرمانشاه را یادم هست ولی شما را به یاد نمی آورم. به او نشانی دادم، مرا شناخت. گفت: باید شما را ناهار دعوت کنیم، اما چون خانه ما فاصله دارد و در روستا هستیم، همین جا در نجف آباد شما را می برم در یک رستورانی به شما ناهار می دهم. هر چه اصرار کردیم، گفت نه امکان ندارد! ما را برد آنجا و بعد برد همان نمایشگاه و همه را نشان داد و وضعت را تشریح کرد.
تقریباً آثار درگیری ارتشی ها با مردم را ندیدیم، البته دستور اجرا می شد و حکومت نظامی برقرار بود ولی هیچ کنترلی نبود. آمده بودند از این ترفند استفاده کرده بودند و یک سری از این مردم را که فکر ضد انقلابی داشتند و تعدادشان قلیل بود و بعضی از آنها نیازمند بودند، ساواک با پول سازماندهی کرده بود (به نام چماق به دستان). این ها در مسیر خیابان ها می گذاشتند و در پوشش پلیس در مقابل تظاهرات مردم می ایستادند.
در اصفهان در خیابان بزرگمهر می نشستیم؛ داشتم می آمدم، یک ژیان هم داشتم. نمی دانم کجا می خواستم بروم. لباس شخصی بودم. یک دفعه دیدم چماق به دست ها جلوی همه را می گیرند. در دستشان چماق بود. می گفتند باید یک عکس شاه بچسبانی پشت شیشه ماشین یا اگر نداری یک اسکناس بچسبان که عکس شاه هم در آن باشد. من که رسیدم نه عکس شاه داشتم نه چیزی مایل بودم بچسبانم. فکر کردم که من می چسبانم، ولی حرکت کردم. با چماق زد به شیشه ماشین من، که البته شکست. تا زد عصبانی شدم و آنچه که درد درونم بود یک دفعه عریان شد. از شدت خشم ماشین را نگه داشتم و با پرخاش شدیدی پیاده شدم و رفتم به طرفش. نمی دانم حالت من را چگونه دید که ترسید. خوب این جور جاها کسی مقابله نمی کرد با اینها. من دنبالش کردم، دیدم به طرف یک پلیس در رفت. او یک ستوان جوان بود. رفت پشت سر او که در پناه پلیس باشد. من آمدم شروع کردم به پرخاش کردن و به آن پلیس گفتم تو اینجا ایستاده ای و این احمق ها دارند با مردم این طور رفتار می کنند؟ احساس کردم آن پلیس خیلی رغبت ندارند که از اینها حمایت کند و همین طوری با لبخند به من گفت که شما ببخشید، رضایت بدهید، اشکال ندارد.
آقای پرورش مخصوصاً آن موقع سخنرانی های بسیار داغی می کرد. طرف های میدان امام استادیوم ورزش آموزش و پرورش بود و او در آن جا سخنرانی می کرد. موازی چهار باغ بود؛ خیابانی بود به نام استانداری؛ درست مقابل عالی قاپو بلوار «هفت بهشت»، آنجا مردم جمع می شدند.
یک بار جمع شدیم آنجا، ارتشی ها هم همیشه با لباس شخصی در تظاهرات می آمدند. دیدیم یک دفعه آقای پرورش شروع کرد به سخنرانی داغ. یک دفعه گفتند حضرت آیت الله ربانی شیرازی از تهران به شیراز می رفتند و وارد اصفهان شدند و آمدند آنجا. همه مدرم برای ایشان ابراز محبت کردند، بعد سر و صدای مردم دوباره بلند شد. نگو استاندار وقت هم آمده و نشسته است در جلسه. مردم داد زدند این نماینده طاغوت باید برود بیرون. هر چه آقای پرورش گفت بابا بنشینید، بگذارید گوش کنند، اشکال ندارد. گفتند نه باید برود. آخر دیدند که مردم آرام نمی شوند. حضرت آیت الله ربانی شیرازی رفت پشت تریبون. با صدای جالب و گیرا که به دل همه می نشست شروع کرد به درود فرستادن به مردم: درود به شما مردم غیور و درود بر شما مردم سلحشور درود بر شما مردم اسلام دوست. بعد گفت عزیزان توجه کنید، ما بایستی صدای مستقیم خودمان را به یک طریقی به گوش طاغوت برسانیم، چه اشکالی دارد؟ ایشان خوب نماینده طاغوت است. آمده، بگذار خودش بداند و بفهمد چه می گوییم و برود به آنها که شعور ندارند بفهماند. شاید هم برای خودش خیر شود و هم برای شما خیر شود هم به طاغوت اثر کند. ما بالاخره باید صدای خودمانن را برسانیم. این حرف های ایشان تأثیر کرد و مردم ساکت شدند و گذاشتند که او تا آخر بماند.
تیمسار! مقداری هم از وضعیت داخلی ارتش بگویید.
برویم در دل پادگان ها؛ من استاد چند تا درس بودم و تدری می کردم و این محمل خیری شده بود که خود به خود دانشجوها در تماس باشم. موقع شروع هر درس، بالای تخته می نوشتم: به نام خداوند بخشنده مهربان. مثل الان معمول نبود که بسم الله الرحمن الرحیم بگوییم، آن را می نوشتم آن بالا. بیش تر به حال خودم بودم ولی هدف تبلیغ هم داشتم تا بدانند که من با نام خدا شروع می کنم و باید همیشه همین طوری باشند. یا به زبان انگلیسی که تدریس می کردم به همان زبان انگلیسی می گفتم in the name of allah ، اینها بر خیلی ها اثر کرده بود و متوجه ذهنیت من شده بودند که چگونه وصل به اسلام هستم. در اصفهان، هفته ای هفت شب جلسه داشتم؛ بعضی را درس می خواندم و بعضی را درس می دادم. و بیش ترش هم در محضر اساتید و معلمین درس می خواندیم. یک جلسه داشتیم فقط برای تفسیر قرآن. به زبان انگلیسی با هم تشریک مساعی می کردیم و روی ترجمه قرآن کار می کردیم. این ما را خوب حال داده بود. وقتی می آمدم سر خدمت سرشار از این حال بودم.
یک روز راحت باش بود؛ دانشجویان هم همه دانشجویان دوران عالی بودند. یکی از سروان ها آمده داخل راهرو و به من گفت: فلانی من به نظرم می رسد که تو به یک جاهایی وصلی و یک تشکیلاتی، یک برنامه هایی داری؛ ما می خواهیم خواهش کنیم که ما را هم وصل کنی. با ذهنیتی که شبکه ضد اطلاعات برای ما درست کرده بود، به او گفتم نه بابا، ما همان نمازمان را می خوانیم و خودمان هم یک مطالعاتی داریم؛ حالا دنبال چه می گردی؟ آمدم او را سر بدوانم، دیدم نه این دست بردار نیست. نام او سید حسام هاشمی بود.، الان سرتیپ دوم و جانباز هم هست. او از دوستان بسیار نزدیک من است و هنوز هم در لباس ارتشی است و دارد خدمت می کند. چهره خیلی فداکار و مخلص بود و بچه مازندران هم بود. دیدم که نه این خیلی اصرار می کند. گفتم حالا که این طور است من می آیم خانه شما. گفت باشد در خدمتتان هستم. گفت اجازه می دهید که برادر خانم من هم باشد؟ او هم دانشجو و سروانی بود به نام صادقی بویا و الان تیمسار است. رفتم خانه شان، دیدم اینها خانم های محجبه ای دارند و خیلی وضعشان اسلامی است. من همان جا به آنها مهر پیدا کردم و خیلی اطمینان پیدا کردم که اینها [مومن] هستند.
اینها شدند اولین هسته تشکیلاتی ما، یعنی با همین مراجعه فهمیدم باید سازماندهی بکنیم، این طوری فایده ای ندارد ما هفته ای یک شب با اینها جلسه می گذاشتیم و یک مقدار روی قرآن کار می کردیم؛ یک مقدار هم می رفتیم در بحث های سیاسی که اوضاع بیرون را منتقل بکنیم منتهی من به او هیچ چیزی نمی گفتم که با چه کسانی در ارتباط هستم؛ ارتباطم هم با تهران بود. در تهران از یک طرف با شهید کلاهدوز، در شیراز هم با سرتیپ شهید حسن اقارب پرست (ره). وقتی که روی اینها کار کردیم دیدیم که نه احمدالله اهل و جدی هستند، گفتیم پس حالا که این طور است یادتان باشد که دوره شما دارد تمام می شود. به هر پادگانی می روید در آن پادگان سازمان را تشکیل بدهید که بعد ما با هم مرتبط باشیم. رفتند و بعد از مدتی به من خبر دادند که ما به لشکر 77 مشهد منتقل شدیم و توانستیم افرادی را شناسایی کنیم، ستوانی در قوچان داریم که خیلی انقلابی و خوب است ولی خود شما اگر می توانید او را ببینید. گفتم باشد، چون مسیر من دره گز است با خانواده می روم و به او سر می زنم؛ می روم پادگان قوچان و او را می بینم. البته به او ندا بده که آمادگی داشته باشد که کسی شکی نبرد. این سازمان و تشکیلات بعد همین طور سه نفر سه نفر متکی به من می شدند. آن سه نفر همدیگر را نمی شناختند، یعنی یسه نفر مستقل با خودم ارتباط برقرار می کردند. به این ترتیب مسائل را کشاندیم به درون خانه ها؛ خیلی زمینه ها فراهم بود.
اقارب پرست یک روز از من دعوت کرد که بروم شیراز. ما هم با خانواده رفتیم و مهمان خانوادگی ایشان شدیم. تا رسیدیم آنجا گفت فلان کس امشب من جلسه دارم ولی شما اگر رسیدی برو شاهچراغ، آنجا آیت الله دستغیب سخنرانی دارد و به نظر من خیلی برایت مفید است. ما رفتیم شاهچراغ.
حاج خانم من با شیراز آشنا نبود، اما من آشنا بودم. گفت که یک جا بنشینیم که کنار هم باشیم. در مسجد جامع هم مراسم سخنرانی بود، خانم ها جدا بودند و آقایان نشستیم که کنار هم باشیم که همدیگر را گم نکنیم ـ خدا رحمت کند ـ آیت الله دستغیب را، جداً آن شب حالی پیدا کردیم. ایشان در تخطئه کردن جشن هنر شیراز چنان مطالب را عریان و باز می گفت و لعنت به طاغوت می فرستاد و مردم را بیدار می کرد که مردم فریاد می زند. ایشان دید که خیلی التهاب بالاست و دورتادور هم در محاصره پلیس و کامیون های پر از نیروهای مسلح ارتشی بود. (موقع آمدن این را دیدیم) خیلی حساس بودند. فریاد مردم بلند شده بود در تخطئه کردن جشن هنر، که نمی گذاریم برگزار شود و باید تعطیل شود. آخر صحبتش بود که با همان لحن شیرین شیرازی به مردم هشدار داد: مردم عزیز شما توجه بکنید منتظر فرصت هستند، منتظر بهانه هستند. بهانه به دست آنها ندهید. وقتی مراسم تمام شد با آرامش اینجا را ترک کنید و بروید که اینها بهانه جویی نکنند و ایجاد حادثه نشود. هنوز به دعا نرسیده بود که نارنجک های اشک آور این ناکسها انداختند بین مردم. گاز اشک اذیت می کرد و در ضمن انفجار آن هم صدا داشت. چند تا گاز اشک آور انداختند و انفجار باعث شد که مردم ریختند به هم. نمی دانم شما مسجد جامع را دیده اید یا نه، مسجد جامع شیراز متصل است به خود شاهچراغ و شبستان را بسته بودند و فقط یک در بازارچه سرپوشیده باز بود آن هم بسیار تنگ و باریک. پلیس هم به آنها حمله می کرد. زنها و مردها قاطی شدند و خانم ها زیر دست و پا افتادند. کفش ها یک طرف و چادرها یک طرف؛ اوضاع عجیبی بود، من هم خانمم را گم کردم و بچه هم در دست ما مانده بود. خدایا! رفتم به یک طرف. همین طور که می رفتم نگاه می کردم که چه کسی غش کرده و نکند خانم ما جزو اینها باشد. افتاده بودند روی زمین و کلاً چادر کشیده بودند روی آنها. چه قدر آزار و اذیت شدند و دست و پا شکست، خدا می داند. من کمی رفتم داخل، خانم را ندیدم و برگشتم به خط اول که جوان های شیراز داشتند با پلیس ها زد و خورد می کردند اینها می زدند، آنها می زدند، ما آمدیم اول خط و گفتیم از آنجا شروع کنیم به جست و جو برای پیدا کردن همسر. جوانها آمدند به طرف من و با خیر خواهی گفتند تو بچه همراه داری، اینجا چه کار می کنی؟ گفتم من خانمم را می خواهم. گفتند اینجا خانمی نیست، عقب ترها را بگرد. اینجا باشی بچه آسیب می بیند. من هم رفتم به طرف خیابان جلوی شاهچراغ و همسرم را از دور شناختم و دیدم که الحمد الله سالم بود.
التهاب اجتماعی از آنجا شروع شد، و پشت سر این حادثه، جشن هنر شیراز آن سال تعطیل شد و اصلاً اجرا نشد و من از این صحنه الهام گرفتم.
باز بر می گردم به پادگان، برنامه های ما به طرف جلو می رفت تا جایی که احساس کردیم باید زمینه مسلح شدن را پیدا کنیم. من اینجا یادی می کنم از جمعی که به نام انجمن حجتیه بعد ها مورد سرزنش قرار گرفتند. اولین بستری که در اصفهان ما برای شناخت اسلام داشتیم، جلسات اینها بود. بستری بود برای تعلیم و یادگیری و آشنایی با معارف اسلام. در ضمن، همه اینها را ضد شاه نداشتند. ولی از یک سال قبل از انقلاب ـ من همه را سند دارم ـ که تقریباً در سال 56 که تظاهرات شروع شد، تحولی در این انجمن روی داد. خود من هم متوجه شدم که دیگر نیازی به این بستر ندارم؛ چون بستر انقلاب آماده بود و امام خط دهی می کرد. اعلامیه های امام، به اندازه کافی ما را سیراب می کرد. آمدم از آنها فاصله بگیرم، دیدم یک تعداد از آنها گفتند که ما هم با امام هستیم؛ در نتیجه دیدیم قدم به قدم از ما تأسی می کنند. یک سی مهندس بودند و چهره هایی معلم بودند و ما هم دیدیم که اینها دوستان مومن ما هستند و انقلابی هم هستند.
خاطرم هست که آن موقع با این برنامه هایی که انجام می گرفت، همین ها به من گفتند شما اگر اسلحه می خواهی، با این که خودت نظامی هستی و دسترسی به آن داری، ولی ما از بیرون می توانیم برای شما اسلحه پیدا کنیم.
از شبکه هایی که ما داشتیم یک شبکه هم در هوانیروز بود و از افسرهای هوانیروز اصفهان بودند.
تیمسار سید محمود آذین، که بعد از انقلاب معاون وزیر دفاع شد، خلبان کبرا بود. او افسر بسیار متدینی بود، پدر ایشان هم سرهنگ بود ولی خودش را سال ها پیش از دانشکده افسری می شناختم. اهل نماز و حفظ قرآن بود و خیلی هم با سواد و با معلومات بود. در این تماس هایی که با بچه های هوانیروز داشتیم یکی از بچه های هوانیروز (بعد ها او کمی ذهنش خراب شد و از ارتش بیرون رفت) که خلبان بود، به من گفت کحه فلانی من یک آرزو دارم که برای انقلاب خدمت کنم و می خواهم یک جوری این خسروداد را بکشم.
با اطلاعاتی که از تهران به دست آوردیم متوجه شدیم که خسروداد مغز متفکر اقدامات چریکی است. او فرمانده مخصوص بود. فرمانده هوانیروز هم بود، یعنی دو تا فرماندهی به او داده بودند و با این دو تا فرماندهی برای مقابله با مردم تهران خوب طراحی می کرد. هفده شهریوری که از آن به عنوان جمعه سیاه یاد می کنیم، شاید بخش عمده اش طراحی او بود که حمله از بالا با هلیکوپتر و از پایین با نیروی زمینی باشد. آدم بسیار قویی بود در کار چریکی و جنگ های نامنظم و بین امرای ارتش با نفوذ بود و پیش شاه هم نفوذ داشت. گفت من می خواهم او را بکشم. گفتم اتفاقا ما هم او را جزو جرثومه های فاسد می شناسیم. تا آنجا رسید که یک تفنگ ژسه توسط دوستانمان گیر آوردیم که ایشان را آماده کنیم که سفری برود به تهران. آن موقع پادگان حر را می گفتند پادگان باغ شاه. او در اینجا بیش تر رفت و آمد داشت که برود و به عنوان افسری از هوانیروز در هلیکوپتر یک دفعه این را بکشد و به رگبار ببندد، که البته کار به این جاها نکشید.
یکی از افسرهای جوان که آن موقع ستوان بود و الان سرتیپ دو است به نام محمد کبریتی دائما با من بود و مثل مشاور نزدیک همیشه کنارم بود. او مجرد بود. من هم خانواده را کم کم فرستاده بودم به شهرستان که بتوانیم بهتر فعالیت بکنیم و اگر یک موقع ما را گرفتند و برنگشتیم، خانواده به علت غربت برایشان مشکلی پیش نیاید. ما دیگر دوتایی با هم بودیم و وسایل خانه را جمع کرده بودیم و خانه یکی از مهندسین دوستان گذاشته بودیم و دائما به این جلسات می رسیدیم.
یک شب آقای کبریتی آمد. دیدم خیلی در حالت بحران روحی است، آن هم از شدت ایمانش بود. گفت: صیاد! از یک طرف اعلامیه امام آمده و فرموده اند که فرار کنید، ولی شما می گویید بمانیم. برای این که باید در پادگان ها باشیم. ما بالاخره روزی باید دست به اسلحه شویم. بعد گفت من برای مبارزه مسلحانه طرحی دارم و آن این است که وقتی می خواهم افسر نگهبان پاسدارخانه بشوم تعدادی از این سربازهایی که آنها را می شناسم و خیلی مومن هستند انتخاب بکنیم و با اینها نگهبان بشویم و یک جمع ده، بیست نفره آماده کنیم و همه هم مسلح هستیم و همه پاسدارخانه هم در اختیار ماست و همان موقع با همان اسلحه ها بیرون می ریزیم. گفتم این دو تا اشکال دارد، یکی این که کجا بروی؟ چون باید خودت را مخفی کنی. پس باید محلی به نام مخفیگاه باشد. دوم این که حالا وقتی به مخفیگاه رسیدی باید چه کار بکنی؟ او هم ناراحت بود یک مرتبه دیدم اوضاع خودم هم به هم ریخته؛ کم کم من در یک التهاب خاصی هستم.
در همین اوضاع اقارب پرست از شیراز منتقل شد به تهران. خوب، او فامیل شهید کلاهدوز بود. خواهر کلاهدوز همسر اقارب پرست بود و یکی از بستگان اقارب پرست همسر شهید کلاهدوز بود.
ما رفت و آمد خانوادگی پیدا کرده بودیم با شهید اقارب پرست. به او گفتم به کلاهدوز بگو بیاید اصفهان؛ خبر دادند که می گوییم. اینها هر دو با خانواده هایشان آمدند، البته یکی، دو نفر دیگر هم همراه آنها بود. آمدند خانه ما. خانم ها رفتند یک طرف و ما هم رفتیم اتاقی که من کتابخانه داشتم و شروع کردیم به بحث صحبت. من همین مطلب را با تندی گفتم که وضعیت ما چه می شود؟ تکلیف ما چه می شود؟ مگر امام نگفته از پادگان فرار کنید؟ ما چه زمانی باید فرار کنیم؟
آنجا یکی دو نفر بودند که شهید کلاهدوز صلاح نمی دانست جلو آنها حرف بزند و با یک طریقی با اشاره به من رساند که من بعداً می آیم و صحبت می کنیم. همین طور هم شد. اینها رفتند و بعد از ظهر بود یا شب بود که کلاهدوز آمد خانه و قشنگ از تشکیلات تهران صحبت کرد که ما در تهران یک مرکزیتی تشکیل داده ایم و تشکیل بسیار خوبی پیدا کرده ایم و گارد شاهنشاهی در کنترل ماست چون ایشان مسئول تشکیلات گارد بود، یعنی سخت ترین جایی که می شد در آن حرکت انقلابی کرد، و ادامه داد که خیلی ها اعلام آمادگی کرده اند و ما همه آنها را نپذیرفته ایم و داریم اوضاع را کنترل سسسسمی کنیم و با امام ارتباط داریم و از امام به ما پیام می رسد و طبق آن عمل می کنیم. بنابراین آنچه به شما می گویم دقت کنید: ما همه باید تا آخرین لحظه در محل کار خود باشیم چرا که اگر حادثه ای بخواهد رخ دهد از چند نظر ما بایستی آماده باشیم و انجام وظیفه کنیم، و اگر بخواهیم فرار کنیم نمی شود. من قانع شدم. او گفت من یک نفر از بستگانم را که در اصفهان است رابط شما قرار می دهم تا همه اعلامیه ها و نوارهای امام و هر چه هست را به شما برساند.
آن شخص را به نام آقای فصیحی معرفی کرد. بعد من نمی دانستم که این اسم حقیقی او نیست و بعداً فهمیدیم که این آقا، آقای ادیب است که اتفاقاً من چند لحظه قبل از مراسم ختم مرحوم پدر شهید کلاهدوز آمدم آنجا و او را دیدم که با روحیه ای قوی می آمد. جوان قد بلند و خوش هیکل و خیلی تیزی بود و پشت سر هم برای ما اعلامیه می آورد و ما باید اینها را توزیع می کردیم بین پادگان ها؛ همچنین هر روز اطلاعات دسته اول را برای ما می آورد و خیال ما راحت شده بود.
شهید کلاهدوز از این مجموعه هسته که در تهران تشکیل داده بود اطلاعاتی به شما نداد؟
خیر، من خودم کراهت داشتم از او زیاد بپرسم چون نقش خودم را در اصفهان می فهمیدم. من آن شبکه های سه تایی را که درست کرده بودم، اگر یکی می پرسید به او نمی گفتم که با چه کسانی هستیم. ما فقط یک طوری برای اینها اطمینان ایجاد کرده بودیم که ما با امام با واسطه ارتباط داریم. بنابراین از ایشان هم من نمی پرسیدم که شما در تهران با چه کسانی هستید. مطمئنم بعد ها تیمسار رضا رحیمی، که الان در مشاورت فرماندهی کل قوا هستند، در آن هسته بود. شهید اقارب پرست و شهید نامجو هم در آن هسته بودند.
بنابراین ما در اصفهان در بخش مرکز توپخانه اصفهان در بخش گروه 44 و 55 توپخانه تشکیلات مخفی داشتیم ولی در نیروی انتظامی نه. بعداً سر نخ نیروی انتظامی را هم پیدا کردیم. افسری پیدا کردیم به نام یزدانی؛ الان فکر می کنم درجه ایشان سرتیپ دو باشد. ایشان چهره بسیار متدینی بود؛ اصفهانی هم بود. خانه او رفت و آمد می کردیم ما در داخل نیروی انتظامی یعنی شهربانی بود.
در ژاندارمری یک هم دوره داشتم به نام رادمرد، فرمانده گروهان احمد آباد ـ احمد آباد جسبیده به اصفهان است ـ از آن چهره های جوانمر بود. ایشان کسی بود که وقتی یک سری از بچه های مومن را در تظاهرات بازداشت کرده بودند و من فهمیدم در بازداشت ایشان است، زنگ زدم به ایشان و رفتم خانه او. او را ارزیابی کردم، دیدم کاملاً با انقلاب است، منتهی در حدی که زیاد نباید او را نباید او را با رفت و آمدها حساس کرد. به او گفتم شما یک سری بازداشتی داری که از نیروهای مومن ما هستند. گفت کجا!؟ گفتم در بازداشتگاه شما. گفت جدی می گویی؟ گفتم بله! گفت با هم برویم؛ جلوی خود ما آن استوار مسئول بازداشتگاه را آورد و گفت: اینها چه کار کرده اند؟ گفت قربان اینها با تظاهرات اخلال کرده اند. رادمرد رو کرد به او و گفت این کثیف ها را چرا بی خودی نگه داشتی؟، بعد با یک حالت نمایشی گفت: چرا اینها را بی خودی گرفتی؟ باید به آنها غذا بدهیم! آنها را بیرون کن بروند. استوار گفت: قربان از ما ایراد نگیرند؟ گفت: من خودم مسئول هستم، و خیلی راحت همه را آزاد کرد و رفتند. وضع این طوری بود.
ساواک تیران بین نجف آباد و اصفهان تعدادی چماق به دست را سازمان داده بود که راه را بر مردم می بستند. آنجا هم یک سری از تظاهرکنندگان را گرفته بودند برده بودند. یکشب رفتم پیش هم دوره خودم و او هم اقدام مثبت را انجام داد، منتهی به سبک ایشان انجام نداد
از هر جا که می رفتیم متوجه می شدیم که پایگاه انقلاب قوی می شود.
من ان شاء الله در جلسه آینده راجع به آخرین ترفندهای طاغوت در پادگان ها صحبت می کنم. از سخنرانی یک سپهبد که از طرف شاه آمده بود به پادگان های اصفهان، باید صحبت کنم و از طرح بمباران تأسیسات حیاتی کشور که برای آن از ما در کمیته نقشه برداری مختصات خواسته بودند؛ و می گویم که چه کار کردیم.
از وضعیت مان که طوری بود که در سازمان دهی افسر ارشد نداشتیم می گویم که چگونه دنبال افسر ارشد بودیم که سرگرد به بالا هم باشد تا اگر یک موقع بخواهیم پادگان را تصرف کنیم، او بتواند فرماندهی کند چون ما در ذهنمان نمی گنجید که مثل زمان انقلاب ـ یک سروان هم بتواند فرماندهی کند ولی آن موقع این طوری نبود. می گشتیم بین سرهنگ ها که یک سرهنگی را یا حتی تیمساری را آماده کنیم برای کار، راجع به این ها را باید صحبت کنم. بعد دنباله اش را، اگر رسیدیم.
کلاً ما بایستی عمر مجاهدات تشکیلاتی مان را دقیق تر مشخص کنیم. نحوه شکل گرفتن آن را، این که از کجا منشأ گرفت، و از جرقه ای که از شهادت آقا مصطفی پیش آمد؛ جرقه ای که داشت به نور تبدیل می شد. (2)
حاج آقا با تشکر از این که محبت کردید و حوصله به خرج دادید و وقتتان را در اختیار مرکز اسناد انقلاب اسلامی قرار دادید، ان شاء الله در هر جا هستید تندرست و موفق و سلامت باشید.
والسلام علیکم و رحمه ا... و برکاته