خاطرات امیر شهید سپهبد صیاد شیرازی (خاطرات قبل از انقلاب)

نویسنده : مرکز اسناد انقلاب اسلامی

جلسه اول

بسم الله الرحمن الرحیم
چهاردهم آبان ماه 1377 است و در خدمت تیمسار صیاد شیرازی هستیم. حاج آقا ضمن عرض خیر مقدم، از این که دعوت مرکز اسناد انقلاب اسلامی را پذیرفتید تا ان شاءالله با بازگو کردن مجموع خاطراتتان این مرکز را در راستای اهداف تدوین تاریخ انقلاب اسلامی مساعدت و کمک فرمایید تشکر می کنم. استدعا می کنم نام، نام خانوادگی و نام پدر خود را بفرمایید و نیز این که در چگونه خانواده ای متولد شدید، سپس از بدو ورود به دبستان تا تحصیلات عالیه خود را شرح دهید و بفرمایید در چه زمانی وارد ارتش شدید، همچنین شرح حالی هم از خود در بعد از انقلاب بفرمایید.
ـ بسم الله الرحمن الرحیم «رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعلنی من لدنک سلطانا نصیرا»
«اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا».
«اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه»
نام کوچک من علی است و نام خانوادگی ام صیاد شیرازی و نام پدرم زیاد با «ز» و «ی» و «ا» و «د»؛ البته چون ما از تیره عشایر هستیم، قبلاً به ایشان زیاد خان می گفتند نام پدر بزرگ ما صیاد خان بوده و اصالتاً تیره عشایر ما مربوط به تیره اخت افشار است که در سرزمینی بین فارس و کرمان از نی ریز تا سیرجان و بافت تا جیرفت امتداد دارد.
پدر من در 12 سالگی با بردرانش کوچ می کند به طرف استان خراسان؛ با همان مال و قاطر و چیزهایی که داشتند؛ بعد در شهرستان درگز مستقر می شوند و من در همانجا متولد می شوم. بعد از حدود یکسالی، چون پدر من، به قول آن زمان «امنیه» بوده و یا به اصطلاح بعدی ژاندارم بوده، مدام در آن مناطق در رفت و آمد بوده؛ تا سه، چهار سالگی من در مشهد بودیم و بعد از مشهد بر حسب نوع کار پدرم، که به ارتش انتقال پیدا کرد، ما را به مازنداران منتقل کردند و به شهر گرگان رفتیم؛ در شهرستان گرگان که تقریباً بستر اصلی رشد و نمو ماست تحصیلات را تا ابتدایی گذراندم و بعد به شاهرود منتقل شدیم، سپس از شاهرود به شهرستان آمل و مجدداً به طرف گنبد رفتیم، و از گنبد دوباره به خود گرگان برگشتیم.
نماز را در مکتب یاد گرفتم؛ در مکتب خانه ای که در تابستان سال اول دبستان می رفتم. چون پدر و مادرمان الحمدالله نمازخوان بودند، من هم تحت تربیت آنها نماز می خواندم. واقعاً مدیون آنها هستم و همیشه برایشان دعا می کنم. ارتباط ما با اسلام، از همان نمازی بود که در کانون خانواده به آن تشویق شدیم و در مکتب یاد گرفتیم، و تا یادم می آید این نماز قطع نشده در آن بچگی ها بوده که به من واجب شرعی نبوده است؛ مثلاً بعضی مواقع قبل از بلوغ ...
تیمسار خواهش می کنم بفرمایید در چه سالی متولد شدید؟
ـ من در سال 23 متولد شدم.
چند تا برادر و خواهر هستید؟
ـ ما دو خواهر و شش برادر بودیم که یک برادرمان در جوانی عمرش را به شما داد و فوت کرد و در مشهد دفن شد. بقیه برادرانم هم هستند و من بزرگ ترین آنها هستم. حالا، تقریباً همه آنها غیر از یکی ازدواج کرده اند. فقط آخرین برادر ما در منزل پدرم زندگی می کند و با این که ازدواج کرده یک مقدار نیاز به پرستاری دارد.
داستانی از دوران طفولیت به خاطر دارم که لازم است به عنوان یکی از مصادیق بارز مقدرات زیبای الهی، از آن یاد کنم، چون محل خوبی است تا در جامعه و فرهنگمان شناخت زیبایی تقدیر خدا و سرنوشتی که برای انسانهایش می خواهد مقدر بکند، بالا برود.
من همین زمینه اعتقادی را که خداوند نصیبم کرده در سن 9 ـ 8 سالگی داشتم. تابستان بود مادرم به من گفت که برو سراغ برادرت (او کوچک تر از من بود و یک مقداری هم شرور بود!). با بچه های دیگر رفته به باغ فلانی و صحیح نیست که به باغ مردم برود؛ برو او را بیاور. من به قصد این که بروم و برادرم را بیاورم به راه افتادم. در مازندران باغ ها معمولاً با پرچین محصور شده اند، و پرچین ها را از این چوب های نرم جنگلی می بافند و نصب می کنند.
من رفتم، و دیدم اینها رفته اند بالای درخت ها و دارند میوه می چینند؛ حقیقتش یک هوس شیطانی مرا وسوسه کرد تا من هم بروم و به اینها بپیوندم؛ منتها یک جنگی در درون من برپا شد که تو خودت آمده ای برادرت را ببری حال چطور شده که خودت می خواهی با آنها بروی؟ این جنگ طوری ادامه پیدا کرد که آن هوس تقریباً بر من و بر آن عقل منطقی که رنگ معنوی داشت حاکم شد. در نتیجه رفتم به طرف پرچین و از پرچین بالا رفتم که خودم را توی باغ بیندازم. به نوک پرچین که رسیدم یک دفعه دیدم یک مار درست جلوی صورت من، زبانش را تکان می دهد؛ و البته مارهای شمال زیاد خطر ندارند ولی خوب، قیافه مار برای من وحشتناک بود و من چنان تحت تأثیر قرار گرفتیم که از ترس خودم را پرت کردم پایین؛ دمپایی که به پایم بود از پایم در آمد و فرار کردم به طرف منزل؛ طوری هم می رفتم که انگار مار دنبالم می کند. شاید مثلاً 200، 300 متری که رفتم توقف کردم، نگاه کردم دیدم نه، چیزی نیست؛ ولی این توقف یادم است و هیچ وقت هم یادم نمی رود که خودم را محاکمه کردم و در این محاکمه داشتم می گفتم که مگر نبود اینکه مادرت تو را فرستاده بود که به آنجا بروی و این کار خطایی بود و کار خلاف شرعی بود که برادرت انجام می داد، تو هم حالا می خواستی بروی همان را انجام بدهی؟ دیدی سرنوشت چطور شد؟ مار نزدیک بود تو را نیش بزند. من زیبایی این تقدیر را بعدها بیش تر متوجه شدم؛ البته آنجا هم به ذهنم آمد که در نهایت خداوند نگذاشت که بروم و گرفتار آن کار خطا بشوم و این برایم درس شد و پایه ای شد و از این جنگ ها دیگر با خودم زیاد می کردم و از آن استفاده می کردم.
به هر صورت، تا کلاس ما قبل دیپلم، در رشته ریاضی تحصیلاتم را ادامه دادم، و هر چه جلو می رفتم بیش تر درس هایم شکل می گرفت و کیفیت آن بهتر می شد. جزو نفرات اول بودم، هیچ کمکی هم نداشتم، ولی خداوند مقدر کرد که من با یک روحیه خود جوشی به تحصیل ادامه بدهم. وقتی که به کلاس ما قبل دیپلم رسیدم وضعیت طوری شد که تشخیص دادم باید سال آخر را به تهران بیایم و مقدمات رفتن به دانشگاه را فراهم کنم.
سیر فکرم و ذهنم و ذوقم فقط نظامی شدن بود، و با یک عشقی به نظامی شدن فکر می کردم؛ هر چند که دیگران مرا نهی می کردند که تو درست خوب است، برو رشته های دیگر. آمدم تهران؛ دو نفر بودیم که آمدیم، و در همان محله عرب های تهران، طرف های امیرکبیر و آن جاها ساکن شدیم.
با آن دوست دیگر به دلیل انحراف اخلاقش رابطه ام قطع شد. تا اوایل بود، ولی اواخر سال های تحصیلی ما، سال آخر، منحرف و آلوده شد. من به لطف خدا به یک حالتی مجهز بودم و به معنای واقعی، نماز مرا از فحشا مبرا می کرد و خوب تشخیص می دادم که باید از او جدا بشوم و او در همان سال آخر دبیرستان با هفت، هشت تا تجدید متوقف شد و من با نمره خوبی قبول شدم و فارغ التحصیل شدم؛ منتها همین دوستی ضربه را به من زد و در کنکور عقب افتادم، ولی در همان ضربه هم باز خودم را پیدا کردم. وقتی آمدم تهران دیدم با توجه به توانایی درسی ام که در ریاضیات، بهتر است که به رشته مهندسی بروم، اما این ضربه ای که خوردم باعث شد که آمادگی لازم را برای ورود به دانشگاه، در آن سال پیدا نکنم. زبان انگلیسی و ادبیات اولین قسمت امتحان بود و ما برای این تست آماده نبودیم. من ریاضیاتم آماده بود، اما خودم را برای انگلیسی و ادبیات آماده نکرده بودم. در هر صورت در این مدتی که فرصت داشتم شروع کردم به تدریس در مازندران و آماده شدن برای کنکور.
وضعیت پدرم از نظر مالی بهم خورده بود. وقتی برای مأموریت آمده بوده به تهران دژبان ها سرش را تراشیده بودند؛ ضربه روحی بدی که به ایشان خورده بود، به همه دستگاه و شاه دشنام داده بود و خلاصه بلافاصله ایشان را اخراج و زندانی کرده بودند.
حدوداً چه سالی بود؟
سال 41 یا 40 ایشان را اخراج کردند. بعد از آن دیگر فشار خرج یک مقداری زیاد شده بود و طوری بود که من باید خودم را اداره می کردم؛ ولی خوب، همان تدریس یک ذخیره ای برای ما درست کرد و در همین فاصله من خودم را پیدا کردم و دوباره حال و روح و ذوق نظامی شدن پیدا کردم، آمدم در همین دانشگاه دولتی شرکت کردم و بعد هم رفتم دانشکده افسری. در دانشکده افسری به من زودتر نتیجه دادند و چون جزو نفرات اول بودم باید به مصاحبه می رفتم.
خودم را کاملاً مهیا کردم که نظامی بشوم و دنبال کار ورود به دانشکده افسری بودم که الحمدالله موفق هم شدم. در 19/5/43 وارد دانشکده افسری شدم، تا اینجا شرح حالی کلی من از نظر تحصیلات پایه ای [بود].
ورود به دانشکده، باز توأم بود با مقدرات زیبای خدا؛ به این ترتیب که مسائلی برایم به وجود می آمد و من را به استقامت در روحیه معنوی تشویق می کرد و هم این که جهشی هم می کردم و خیلی محکم می شدم.
روزی لباس پوشیدم و رفتم اقدسیه؛ هنوز راه رفتن نظامی را بلد نبودم. فرماندهی داشتیم که هیچ وقت خاطره اش از یادم نیم رود و واقعاٌ فکر می کنم به خاطر نقشی که از نظر تربیتی برای من داشت باید اجر بزرگی نصیب او شده باشد. من بعد از به ثمر رسیدن انقلاب، دنبال او هم گشتم ولی نتوانستم پیدایش کنم. نمی دانم به چه صورت رفت، ولی جزو آن گرفتارها نبود.
ایشان اصلاً معلوم بود که از نظر خانوادگی ساخته و پرداخته است برای نظام؛ بسیار بسیار اخلاقی بود؛ اخلاق مودبانه ای داشت؛ نظامی قوی ای بود؛ خیلی جدی و با انضباط و اینها، ولی سراپای وجودش ادب. من وقتی او را نگاه می کردم، از ادبش استفاده می کردم اصلاً چنین شخصیتی به دلم می چسبید. ایشان بلافاصله به گروهان ما گفتند که زیر چادر بنشینند؛ زیر درخت های همان اقدسیه. دفترچه هایی گفته بودند تهیه کنم، ما هم تهیه کرده بودیم گفت که دفترچه هایتان را در بیاورید و روی برگ اولیه اش این جمله را که می گویم بنویسید: «ما تابع مقررات هستیم، نوکر شخصی کسی نیستیم.» من آن موقع نمی فهمیدم این یعنی چه؛ بعد که جلو آمدیم فهمیدیم. اصلاً فرهنگ تملق و چاپلوسی را که در جامعه برقرار بود، در ارتش هم به یک ترتیبی فراگیر کرده بودند و اصلاً تربیت ها آمیخته بود به این مسائل و او ضمن این که این را به ما گفت خودش هم به آن عمل می کرد، مثلاً وقتی ما هنوز شخصی بودیم، اجازه نمی داد به دانشجویی که احترام می گذاشت یک مقداری، تعظیم بکنیم؛ می گفت که افسر بایستی همیشه سینه اش جلو باشد، ستبر باشد و به غرور سربازی اش افتخار بکند؛ که تعظیم اصلاً مال سرباز نیست. خیلی بدش می آمد و مودبانه هم برخورد می کرد؛ حتی وقتی عصبانی هم می شد از مسیر ادب خارج نمی شد.
آمدیم دانشکده، بعد از دو ماه تعلیمات که دیدیم، شاه باید می آمد و به ما درجه می داد؛ یک سردوشی می داد. به آن ها که فارغ التحصیل می شدند هم درجه می داد. به حسب اهمیت دانشکده افسری هر سال شاه می آمد. همان طور که الان هم آقا عنایت دارند و بیش تر از آن زمان احترام دانشگاه را حفظ می کنند البته آن زمان یک معنای دیگری داشت و آنها برای خودشان دست و پا می زدند ولی آقا از روی ارزش و اهمیتی که دانشکده افسری دارد، هر سال تشریف می آورند و فارغ التحصیلان را درجه می دهند، سخنرانی می کنند و سردوشی جدید می دهند.
عصر روزی که فردایش می خواستیم سردوشی بگیریم، کارهای ما تمام شده بود و می خواستیم برویم تو آسایشگاه گردان که به ما گفتند جلوی پله های یکی از ساختمان ها مستقر بشوید. چهار تا گروهان داشتم. فرمانده گردان ما یک سرگرد بود. این سرگرد رفت بالا و در صحبت هایی که کرد آخر آن یک حرفی زد که خیلی ما را دل سرد کرد. صحبت آخرش این بود که دانشجوها اگر می خواهند خانواده هایشان را بیاورند اشکال ندارد، دعوت کنند، منتها آنهایی که خواهرشان، مادرشان، چادری است آنها را دعوت نکنند. مثل این که آب سردی روی ما ریختند. من خیلی تحقیر شدم، البته خانواده ما در تهران نبودند ولی این حرفش برای من خیلی تحقیر آمیز بود و خیلی ناراحت شدم؛ آن قدر ناراحت شدم که احساس کردم بر سر دوراهی قرار گرفته ام. به عمق ایمانم ضربه خورد، چون مادر من چادری بود؛ خواهرم هنوز کوچک بود، ولی تا آنجایی که خانوادهام را می شناختم همه چادری بودند. این را که گفت، به عمق ایمان من ضربه خورد و این ضربه باعث شد که من بر سر دوراهی قرار بگیرم. زمزمهای می شنیدم که به من می گفت تو اشتباه کردی که به اینجا آمدی؛ اینجا جای تو نیست و این مرام این طوری است. زمزمه دیگری، که خیلی خطرناک هم بود، این بود که می گفت نکند شما امل بار آمده اید، نکند شما عقب افتاده هستید؛ اوضاع تغییر کرده و این را جامعه نمی پسندد که مادر و خواهر آدم چادری باشند. ببینید این تقدیر ـ تقدیر زیبای الهی که در مسیر صحبت هایم تکرار خواهم کرد ـ چقدر زیبا است و چقدر تعیین کننده برای سرنوشت انسان، که اگر خدا بخواهد شخص واقعاً هدایت می شود. از این حالت سرخوردگی و ضربه خوردن و بر سر دوراهی بودن من فقط پنج دقیقه گذشت، چرا که در این پنج دقیقه صحبت او تمام شد و گردان را مرخص کرد. بعد آن فرمانده گروهان مودب با عجله آمد بالای پله ها، همان جا که فرمانده گردان صحبت می کرد، و گفت گروهان بماند من کار دارم. این را خیلی محکم گفت؛ ما با خود گفتیم این چه کار دارد؟ باور کنید اگر فیلمی بود و از حالت و سیمای آن فرمانده فیلم برداری می کردند، خیلی بهتر بیان کننده بود برای مطلبی که من می خواهم برسانم. او چنان در خشم بود که رگ های گردنش متورم شده بود. سفید پوست بود ولی از ناراحتی سرخ شده بود. گفت دانشجویان توجه کنند که ما افتخار می کنیم که مادرمان چادری است،؛ خواهرمان چادری است، زن ما چادری است. اگر نمی خواهید اینها را نیاورید، همین طوری، مثل این که حسابش جداست.
خیلی معنی دارد. الان برای ما شاید خیلی سنگین باشد که او چرا این طوری گفته، ولی آن موقع به نظر من شاید سنگین ترین مطلب همین بود که او چرا این طوری حرف می زند. حالا ببینید که به من چه حالی دست داد؛ یک دفعه آرامش به من دست داد و برگشتم به حال خودم و به ایمان خودم و اعتقاد خودم و محکم. مثل این بود که این سه سال در حوزه بودم، چرا؟ چون فضا، فضایی بود که هر کس که زمینه اعتقادی داشت می توانست محکم بماند، فقط باید در این فراز و نشیب ها، توکلش به خدا باشد و لنگرش نماز باشد و به این ترتیب خودش را حفظ بکند؛ این هم یکی دیگر از مصادیق بارز نقش نماز، چون ما فقط نماز می خواندیم دیگر. به این ترتیب این نماز، اینجور جاها خودش را نشان می داد و امداد الهی ظاهر می شد و ما را در مسیری که در معرض پرتگاه بود، حفظ می کرد.
به هر صورت، این دوران سه ساله دانشکده سپری شد. دو، سه تا نکته دیگر هم دارم که ان شاءالله بعد می گویم تا مقدمه ای شود برای ورود من به صحنه خدمت، و سیر کار را خدمتتان عرض بکنم که باز با چه اتفاقات حساسی در معرض هدایت خدا قرار می گرفتم، در حالی که همیشه پرتگاه ها بود، همیشه کابوس ها بود، همیشه خطرات بود، ولی خدا کمک می کرد.
ما هم تشکر می کنیم از این که صحبت کردید، حوصله به خرج دادید، و وقتتان را در اختیار مرکز اسناد انقلاب اسلامی قرار دادید.
حرف جناب عالی به دل من نشست، چون وظیفه و رسالت شما را درک می کنم. من به سهم خودم در جامعه تلاش دارم که بعضی خاطرات نهفته را از سینه بیرون بیاورم و به جوانان و نسل جوان منتقل کنم، اما یکی از بهترین جاهایی که روی آن ها می تواند کار بشود همین جاست.
این لطف شما است، متشکر هستیم.
ان شاءالله موفق و موید باشید، «والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته».

جلسه دوم

بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه ضبط خاطرات تیمسار صیاد شیرازی، مجدداً در 21 آبان ماه 1377 توفیقی حاصل شد تا در خدمت ایشان باشیم.
با تشکر از این که وقتتان را در اختیار مرکز اسناد انقلاب قرار دادید.
در جلسه گذشته، به ورودتان به ارتش و برخوردهایی که در جشن مراسم فارغ التحصیلی دوستان صورت گرفت اشاره فرمودید.
ـ بسم الله الرحمن الرحیم، رب ادخلنی مدخل صدق اخرجنی مخرج صدق و اجعل من ذلک سلطانا نصیرا اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن العسگری صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا
لازم می دانم که در ادامه گفتارم نکته ای را خدمت شما عرض کنم، چون ممکن است که خدای نکرده در حین نقل ماجراها به ارزش مکتومی که ما از پیکره خود ارتش داریم خدشه ای وارد شود. باید دانست که ارتشی که امروز ارتش جمهوری اسلامی است، و ما در بستر آن زمینه لازم را برای ورود به فضای مبارک انقلاب پیدا کردیم، بستر بکری داشت. به این معنا که وقتی ما خودمان خوب بستر خودمان را شکافتیم، متوجه شدیم که متن ارتش یک متن کاملاً زمینه دار برای ورود به انقلاب بوده است. نیروهای وظیفه جوان ارتش از متن مردم برخاسته بودند و هیچ چیزی در آنها کارگر نبود که حال و روح آنها را عوض کند.
در نیروهای کادر ارتش، مخصوصاً در قشر پایین تر و به ویژه در جوانان، خط مشی که طاغوت حاکم کرده بود، در عمق وجود آنها رخنه نکرده بود و به آنها سرایت نمی کرد.
عمیق شدن و نفوذ خط مشی طاغوت، تقریباً از سنین 40 یا 45 سال به بعد بود، یعنی در درجات سرهنگی به بالا و در آنهایی که در معرض امیری قرار می گرفتند؛ چون آنجا دیگر مرزی بود، که هر کس غیر از این بود تقریباً راهی به درجه امیری نداشت و اگر کوچک ترین آثاری از بی اعتنایی به تاج و تخت در او می دیدند در همان جا او دیگر باید تسلیم می شد و البته نه این که او را بیرون کنند، بلکه او را در درجه سرهنگی متوقف می کردند و دیگر به درجه سرتیپی راه پیدا نمی کرد. ما از پایین متوجه بودیم که خیلی ها شخصیت بالایی داشتند، شخصیت علمی و تجربی آنها خوب بود، کارآیی و مدیریت آنها خوب بود، ولی در آزمایشان و قسمت ها رد می شدند. معلوم می شد که رمز این رد شدن در همین بوده، در حالی که بعضی ها که از این جهات زیاد پیشرفته نبودند مسیر درجه آنها هموار می شد و به جلو می رفتند.
در این زمینه نمونه های زیادی داریم؛ اما زیاد به انها کاری نداریم. من سعی می کنم نکاتی که می گویم اولاً تکه تکه باشد و هر تکه آن معنای خودش را داشته باشد. ثانیاً به صورت زنجیر تکه ها به هم متصل باشد و مسیر تکامل این حقیر را برای ورود به فضای مبارک انقلاب اسلامی و حکومت اسلامی نشان دهد.
من هنوز از دانشکده افسری خارج نشده بودم و تذکر من این بود که متن، متن فکر و زمینه دار بود. حتی آنهایی هم که کمی رنگ ظاهرشان به طاغوتی می خورد، در عمق طاغوتی نبودند. یعنی مثلاً زن آنها بی حجاب بود ولی اگر می رفتید و در تاریخچه زندگی آنها مطالعه می کردید، می دیدید که مثلاً او دو سال قبل چادر داشته. حجاب داشته، بالای 90 درصد بی حجاب های خانواده های ارتش، از خانواده هایی متدین بودند. ولی جو تبلیغی مسموم جامعه این طوری بود؛ از رادیو و تلویزیون گرفته تا محیط، همه جا. من خاطره همسر خودم را بگویم که چه قدر جالب و تکان دهنده بود برای خود من که در آن جو چه طوری ما از طرفی در معرض خطر قرار داشتیم و از طرفی هم چه طوری حفظ ما برای مسلمان بودن و متدین بودن برکت داشت.
یک نکته دیگر از دانشکده بگویم و از این بحث خارج شویم. دانشکده افسری کلاً فضایی بسیار پاک بود. حتی من الان که ارتباط درسی با دانشگاه دارم ـ از پریروز روزهای سه شنبه شروع کردم ـ وقتی آنجا می روم و می خواهم که این محیط را لمس کنم، می بینم با زمان ما واقعاً آن قدر تفاوتی ندارد. چرا؟ چون میدان فقط میدان آموزش بود و چهره هایی را که انتخاب کرده بودند چهره های شاخص نظامی برای فرماندهی بودند و عمدتاً سرمایه گذاری روی تربیت جسمی و فکری بود و تنها خلا آن عدم رسمیت فرایض دینی بود. به طوری که در متن برنامه ها قرار نداشت ولی در حاشیه قرار داشت و کسی هم با حاشیه کاری نداشت؛ در نتیجه می توانم این را واقعاً با اطمینان بگویم که بهترین روزه های ماه مبارک را من در دانشکده گرفتم چون به صورت طبیعی می پرسیدند که چه کسانی می خواهند روزه بگیرند که برای آنها جیره ظهر را شب بریزند. کسانی که می خواستند روزه نگیرند هم آزاد بودند.
این که می گویم رسمیت نداشت، این نبود که کسی نمی توانست روزه بگیرد. روزه گرفتن در ماه مبارک، رسمی از نظر اسلام است و کسی که ناهار نمی خورد آزاد بود.
من دو سال روز گرفته بودم؛ به سال سوم که رسیدیم از حالت آسایشگاه در آمده بودیم و اتاق، داشتیم. هر چهار، پنج نفر دانشجو با هم در یک اتاق بودیم.
من موقعیت خاصی در گروهان پیدا کرده بودم فرمانده گروهان متأسفانه نسبت به دین بی تفاوت بود، ولی رنگ بهایی داشت. هنوز هم تحقیق نکرده ام که واقعاً او بهایی بود یا نه، چون نحوه رفتارش نشان می داد که به دین خیلی بی اعتناست و بعضی از مواقع به دین حساس است. به نظر می رسید که او از این جرگه خارج شده است. هر صورت، ایشان علاقه خاصی به من پیدا کرده بود. روزی به من گفت بیایید منشی گروهان بشوید. گفتم من هیچ علاقه ای به منشی شدن ندارم چون من می خواهم که یک افسر رزمی شود و از همین الان نمی خواهم با قلم و کاغذ سر و کار داشته باشم و کار اداری و دفتری؛ گفت بسیار خوب او در این مسائل انعطاف خوبی هم داشت، یعنی صاحب ابتکار بود. گفت من منظور از منشی شدن شما بیش تر به خاطر عدالت در نگهبانی از دانشجوهاست چون بعضی ها سر و صدای زیادی می کنند؛ شما بیایید مسئولیت را قبول کنید. گفتم، بسیار خوب، من افتخاری مسئولیت تعیین نگهبانی و پاسداری دانشجوها را قبول می کنم.
ما شروع کردیم، و اتفاقاً خیلی زود به تنیجه رسیدیم؛ البته من چون دیپلم ریاضی داشتم از فرمول های خاصی استفاده می کردم، ولی زحمت داشت. نمودارهای جالبی در آورده بودم و هر کس اعتراضی می کرد خودش را روی نمودار می بردم و می گفتم تو باشی با این فرمول چه کار می کنی؟ دیگران هم خیالشان راحت بود. از این موقعیت استفاده کردم و نزدیک ماه رمضان که شد، به اصطلاح تجربه خودم را به کار گرفتم. سال های قبل بچه هایی که روزه نمی گرفتند، از بعضی ها که روزه می گرفتند ناراحت می شدند، چون اینها از کنار آنان رد می شدند و اشتباهاً آنها را به جای دیگری بیدار می کردند. گفتم در آسایشگاه امسال کاری کنیم که روزه گیرها مزاحم کسی نشوند. بچه ها را فرستادم که ببینند چه کسانی روزه می گیرند؛ بعد یکی کروکی دقیق از اتاق هایی که کنار هم بود کشیدم و روزه گیرها را با علامت خاصی مشخص کردم و شب این کروکی را به نگهبان می دادیم و نگهبان بر مبنای علامت می رفت سر آن تخت و فرد را آرام بیدار می کرد و او برای خوردن سحری بلند می شد.
ما خوشحال بودیم که یک چنین نموداری تهیه کرده ایم که خیلی پیشرفته است و مانع استراحت کسی نمی شود و روزه بگیرها هم به مزاحمت متهم نمی شوند. و نمودار را رفتم به فرمانده گروهان دادم که تصویب کند تا اجرا شود؛ همین که نمودار را به او دادم آن را، خیلی گستاخانه کنار انداخت، البته به حالت شوخی، و گفت که این دیگر چیست؟ گفتم این برای این است که روزه بگیرها مزاحم کسی نشوند. گفت امسال کسی روزه نمی گیرد.
خدا می داند که من جاهایی شده که با یک جرقه ایمانم چند برابر شده است و همین موضوع، باز هم به نفعم شد. تا فرمانده گروهان این کار را کرد یک خشم درونی در من به وجود آمد و یک آمادگی برای دفاع از عقیده و ایمانم؛ و آماده شدم برای این که هر چه می خواهد بشود، بشود. در چنین حالتی، هیچ برایم مهم نبود که بعد از سه سال زحمت کشیدن من را بیرون کنند. چنینی حالتی خیلی مهم است که به آدم دست بدهد، تا این که بیاید توجیه کند که خدایا چو نمی گذارند، من هم نمی گیرم. نه، اصلاً این حالت نبود. حال بسیار خوبی بود که به ما دست داده بود. من با یک تمسخری به او نگاه کردم و گفتم مگر می شود که روزه نگیرند و فریضه الهی را انجام ندهند؟ گفت: حالا می بینی که می شود.
من سریع این را در گروهان منتشر کردم و گفتم که فلان کس گفته نباید روزه بگیرید. همه آنهایی هم که نمی خواستند روزه بگیرند گفتند ما می خواهیم روزه بگیریم! و یکباره وضعیت روحی و روانی گروهان عوض شد.
او آمد سخنرانی کرد، و گفت دانشجویان توجه کنند که همین خدمت شبانه روزی ما و زحمتی که ما می کشیم روزه ماست و عبادت ماست. دانشجو چه معنی دارد که خودش را ضعیف کند؟ از صبح تا عصر درس دارد. در کلاس ها می خواهید مطالب را یاد بگیرید؛ با شکم گرسنه که نمی شود مطالب علمی فهمید؛ پس بنابر این امسال کسی روزه نمی گیرد. من دستور داده ام که جیره گروهان ما را در سحری قطع کنند.
انتشار مطلب به چه کسی رسید؟ به گروهان دیگر رسید! ببینید که وضعیت چه قدر جالب است و چه قدر زمینه ها فراهم است. خبر به همه رسید. خیلی جالب بود. آن شب در غذاخوری روی میز گروهان ما هیچ غذایی نگذاشتند. به خاطر تنبیه جیره ما را قطع کرده بودند. بعد دانشجویان گروهان های دیگر همه با هم رقابت می کردند و به یکایک ما می گفتند تو بیا پیش من، تو بیا پیش من، غذا را با هم می خوریم. غذایی که برای آنها بود ما هم خوردیم و سیر هم شدیم. سحری هم شد؛ و در نتیجه گروهان یکپارچه روزه گرفت.
در دو سال گذشته، اول ماه مبارک 70 ، 80 درصد گروهان روزه می گرفتند و بعد به مرور مرتب تعداد کم و کم تر می شد و اواخر رمضان می دیدید که حدود 30 درصد مانده اند که تا آخر روزه گرفته اند، یعنی دیگر توان نداشتند و یا اراده آنها ضعیف بود. ولی حالا به یکباره گروهان یکپارچه روزه گرفته بود. فرمانده گروهان دید که اوضاع خیلی خراب شده چون روزه از چیزهایی است که نمی شود گفت باید به زور بخورید.
روز بعد داشتم از دفتر عبور می کردم و خیلی هم از او ناراحت بودم. رفته بودم که وسائلی را بیاورم. یکی از دانشجویان هم داشت خطاطی می کرد؛ او هم روزه بود. بعد افسری از گروهان مجاور به دفتر فرمانده گروهان ما آمد. آنها ساعت ده صبح به نیروهای کادر کیک می دادند، البته به دانشجویان نمی دادند. دو عدد کیک و یک شیشه شیر به افراد کادر می دادند که مثلاً ساعت ده یک چیزی بخورند، و این غیر از ناهار بود. او آمد کیک را برداشت و به سراغ آن دانشجوی خطاط رفت. گفت بخور! او خندید و گفت که من روزه هستم. گفت بخور، بخور و دو سه بار اصرار کرد و آن را در دهان او گذاشت. افسری که نشسته بود حساس شد، گفت چه طور شد که آن دانشجو را دعوت کردی بخورد ولی به این دانشجو ندادی؟ گفت او روی مرا زمین می زند و از آنهایی نیست که تابع باشد. همین رئیس گروهان وقتی دید کار بدی انجام داده، آمد با حالتی خیلی مسخره سخنرانی کرد و گفت که من می خواستم ببینم که از دانشجویان چه کسانی روزه می گیرند و کدام یک از دانشجویان در روزه گرفتن مقاوم هستند، این بود که آن دستور را دادم و دوباره دستورش را عوض کرد. شاید هم از بالا به او فشار آوردند که چرا جیره گروهان ما را قطع کرده، چون این اخبار منعکس می شد.
با این ماجراها معلوم بود که بستر مذهبی آماده است. زمینه دینی بکر بود، و هم عمل و هم تبلیغ در همه اثر داشت.
از یک قسمت از عمر ارتشی زمان طاغوت می گذرم که در وقت صرفه جویی بشود. من بعد از تحصیلات دانشکده افسر توپخانه شدم و همین فرد یعنی فرمانده گروهان همچنان به من علاقه مند بود. البته این علاقه یک طرفه بود. او حتی یک روز جمعه آمد پادگان ماند که با من صحبت بکند که بهتر است رسته توپخانه را انتخاب کنم به جای رسته پیاده، اما هر چه که بحث کرد، ما رفتیم دوره رنجر و چترباز در شیراز ببینیم، من دنبال این بودم که چون افسر پیاده می شوم، در شیراز خانه بگیرم. یک دفعه دیدم که خطاب به من نوشته که فلان کس! رسته تو را دیدم، رسته تو توپخانه شد. ما باز ناراحت شدیم و بیش تر بدمان آمد. البته تقدیر به نفع من شد. که وارد توپخانه شد. ما باز ناراحت شدم شما ببین خدا چه طوری می خواهد! اگر خدا خواهد عدو شود سبب خیر. او اصلاً با مرام من نمی خواند، با آن مکتبی که با آن آشنا شده بودم نمی خواند، ولی خوب در دل او مهر عجیبی از من افتاده بود و می خواست همیشه مرا به نحوی پشتیبانی کند.
آنجا من در دوره رنجر نفر اول شدم که دوره بسیار سختی بود و این از تقدیرهای زیبا است. بعداً خدمت شما می گویم که با چه فاصله زمانی این تقدیرنامه زیبای خدا به نفع اسلام تمام شد.
نمی دانم چه طوری بود که علاقه داشتم این دوره سخت تکاوری را ببینم. آدم را مثل برگ خزان به زمین می ریخت. روز اول یکی از شاگردان روزه ما را ارشد گذاشتند. این فرد پنج، شش روز بیش تر دوام نیاورد و در اثر سختی دوره در ادرار او خون دیده شد و کنار رفت. نفر دوم را گذاشتند. این هم حدوداً ده روز بیش تر دوام نیاورد چون به هیچ وجه لیاقت نداشت که بر این تعداد دانشجو مدیریت و فرماندهی کند و ارشد باشد. ارشد دوره در تکاوری مسئولیتش حساس است و کار او خیلی سخت است. یک دفعه مرا احضار کردند؛ چون آنجا ارزیابی خیلی دقیق و روی عمل بود و همه را ارزیابی می کردند و یک استاد فقط مخصوص روان بود، یعنی کار روان شناسی می کرد. دانشجویان خیلی در فشار جسمی بودند. ما ساعت 12 شب می خوابیدیم و سه ساعت خواب برای جوان هایی حدود بیست و دو ساله اصلاً کافی نبود.
من چند امتیاز در سختی ها آورده بودم، اما متوجه نبودم که اینها چه اثری دارند و اینها را دارند جمع می کنند، یکباره در روز سیزدهم معلوم بود که به یک چیزی رسیده اند. یک دفعه مرا احضار کردند. این استاد روانی فقط کارش زدن ضربه روانی به دانشجویان بود که در اصل اینها را مقاوم کند. مرتب ضربه بزند و ببیند که دانشجویان چه طوری در مقابل ضربه از نظر روحی و روانی ایستادگی می کنند. البته ما چون یکپارچه دانشجو بودیم؛ توجیه بودیم، این را شنیده و مطالعه کرده بودیم و قبل از این که اینها ضربه بزنند می خندیدیم به جای این که عصبانی بشویم.
استاد روانی مرا خواست. مرتب قدم می زد. دستش را به پشت کمرزده بود. من هم خبردار ایستادم. با یک حالت ناراحتی می گفت از شما به ما گزارشاتی می رسد. حالا من نگران بودم. اما او نمی گفت که این گزارشات چیست. من در دلم خیلی تشویش داشتم که این چه می خواهد بگوید.
یک دفعه گفت که بله، به ما گفته اند تو امتیازت از همه بیش تر است. گفتیم که بابا، ما را کشتی! ما اول ترسیدیم! بعد کمی آرامش به دست آوردم. گفت ولی به قیافه ات نمی خورد! حالا به حساب داشت ضربه می زد. گفت پیشنهاد شده که تو را نگذاریم ارشد. آیا برای ارشد شدن آمادگی داری؟ من که در تو نمی بینم که بتوانی ارشد شوی! با تمسخر و حالتی که دست می انداخت حرف می زد. من گفتم من که دنبال ارشد شدن نبودم؛ من هم وظیفه ام را انجام می دهم. مسئولیت دادند انجام می دهم، ندادند هم مهم نیست.
گفت بسیار خوب حالا تو را می گذاریم ببینیم که چه می شود هر چند برآورد من این است که تو زیاد قوی نیستی و ضعیف هستی. ولی امتیاز بیش تری آورده ای.
حالا بگذریم، که خداوند متعال چه طور ما را یاری کرد. تسلطی بر این هم دوره های خودمان داشتیم که هر کدام بالاخره در یک غروری بودند و ما به اینها مسلط بودیم؛ اینها هم عجیب از ما حرف گوش می کردند. در طول سه سال مرا شناخته بودند که چه جوری هستم چند بار اذان صبح ساعت 5/3 صبح بود و ما تا 5/3 وقت داشتیم که آماده شویم و برای ورزش برویم؛ ورزش 5/1 ساعته، یا دو ساعته راهپیمایی از خیابان گاز شیراز به طرف دروازه شیراز و تا پل خان که حدوداً این راهپیمایی به شصت کیلومتر می رسید و از صبح تا چندین ساعت طول می کشید و دویدن تا سعدیه حدود چهار، پنج کیلومتر؛ حافظیه نزدیک بود ولی تا سعدیه حدود چها، پنج کیلومتر رفت و برگشت می شد ببینید که چه وضعیتی پیش می آید. همه لحظه لحظه لاغرتر می شدند، ضعیف تر می شدند ولی ما البته همچنان جلو می رفتیم. چند بار من موقع نماز صبح سر سجده خوابم گرفته بود، از آن خواب هایی که وضو باطل می شود. می رفتم وضو می گرفتم و می آمدم نماز را از سر می گرفتم. از شدت خستگی و کم خوابی طاقت فرسا بود، ولی خوب نماز می آمد جلو و چه برکتی داشت این نماز؛ البته چند نفر هم بودند که با من می آمدند.
می خواهم بگویم این دوره را که من دیدم و تمام شد ماجراهایش زیاد است ولی زیاد محصور صحبت من نیست فقط از آنهایی می گویم که در جهت خودسازی قرار می گیرند، تا این خودسازی یک توشه ای بشود در صندوقچه قلب ما، روح ما، نفس ما و شخصیت و ماهیت ما و ببینیم که چه زمانی ما عامل بهره برداری از آن می شویم.
نفر اول شدم. جمع امتیازات دوره رنجر و چتربازی را حساب کردند و دوم شدم. نفر اول از شاه تفنگ دوربین دار می گرفت. روز فارغ التحصیلی که ما سردوشی می گرفتیم و هر سال تکرار می شد. من نمی دانستم که همین تقدیر هم زیباست. از هر نظر حق من بود که اول بشوم، آن نفر اول امتیازش بد نبود ولی چون پسر عموی او در آنجا استاد بود نمرات او را طوری داده بودند که اول بشود، این فرمانده گروهان فهمیده بود که اول شدن حق من بوده، فرصتی پیدا کرده بود. و بررسی کرده بود. وقتی که به تهران برگشتم آمد در گوش من گفت: فلان کس، بررسی کردند و تو می توانی اول بشوی. بروم کاری کنم که اول بشوی و از اعلیحضرت چیز بگیری؟ با لطف خدا، روی نفرتی که از این فرمانده گروهان داشتم (هنوز به نفرتم از شاه نرسیده بود، یعنی تا آن موقع هنوز دوزاری ام جا نیافتاده بود که وضع چطوری است و در این موضوع نبودم). گفتم نه نمی خواهم. من از حق کسی نمی خواهم، نیاز ندارم. گفت بسیار خوب مسئله ای نیست و تفنگ دوربین دار او را گرفت.
ما وارد خدمت شدیم. دوره توپخانه به اصفهان رفتیم. در طول دوره به برکت نماز و به برکت تعهدی که به خانواده داشتم، با این که مجرد بودم پدر و مادر را از گرگان پیش خودم بردم. آنها را کنار خودم آوردم و چون تمام وقت آنجا بودم، بعد می آمدم به درس بچه ها می رسیدم، هیچ زمینه ای نبود که در این محیط خراب و فساد به تباهی کشیده بشوم.
دوره تمام شد و به لشگر تبریز منتقل شدم که آن موقع لشگر بود.
در دوره نه ماهه هم خداوند مقدر کرد که در درجه ستوان دومی در لشگر شاخص شوم؛ روی دیدی که فرمانده لشگر همین طور بر حسب تصادف به ما پیدا کرده بود. دوره، دوره و زمانی بود که جنگ سرنیزه ـ که یک رزم انفرادی است ـ در یگان ها به دستور شاه خیلی شکل گرفته بود و من هم در این فن استاد بودم از دوره رنجر. گردان را به دست من دادند. من ستوان دوم و پایین ترین درجه بودم؛ حالا ببینید چه حادثه ای پیش می آید.
گردان را آماده کردم و داشتم آموزش می دادم. درجه ستوان دومی رفته بالای شانه یک جوان و او دارد گردان را آموزش می دهد. گردان هم از من خوب تبعیت می کرد چون بدنه گردان بیش تر وظیفه های جوان بودند با انرژی زیاد اینها خیلی گوش می کردند و با یک حرارتی عمل می کردند؛ خیلی قوی. یک دفعه فرمانده لشگر آمد آنجا که ما بودیم. فرمانده ما یعنی توپخانه لشگر سرتیپ بود ولی فرمانده لشگر، سرلشگری بود نام یوسفی که سپهبدی هم پیش آمد. هنوز هم فکر می کنم زنده باشد؛ از کسانی بود که فرار نکرد. اگر بتوانید او را پیدا کنید و با او صحبت کنید خیلی جالب است، ولی من فقط روی این اصل که امیر طاغوت بوده هیچ به دیدن او نرفتم. او خیلی هم به ما علاقه داشت.
ایشان آمد و من طبق برنامه کار می کردم، یعنی سه چهار دقیقه کار می کردم و یک دقیقه راحت باش می دادم، از روی ثانیه. یک دقیقه راحت باش می دادم چون عملیات جسمی بسیار قوی بود و بایستی از حرارت نمی افتادند. یک دقیقه استراحت را به جای خود می دادم و آنها هه خوب استفاده می کردند و همه پاهایشان را آزاد می کردند و راحت می شدند.
یک دفعه احساس کردم که شبح فرمانده لشگر پشت سرم است؛ با چند نفر از افسرانی که پشت سر او بودند و آمده بودند که با او همراهی کنند.
او تا به ما رسید من گفتم «یک دقیقه راحت باش» حالا معمولاً این جور جاها برای تظاهر و تملق هم که شده به کار ادامه می دهند.
آن جمله یادتان است که آن فرمانده گروهان گفته بود که ما تابع مقررات هستیم نوکر شخصی کسی نیستیم؟ اثرش روی تربیت ما این بود و من هم حساس شده بودم که همین طوری باشم یعنی به هیچ وجه یک ذره اثری از تملق، چاپلوسی و نوکر صفتی در رفتارم نباشد.
ببینید این چه قدر بر تربیت اثر دارد.
گفتم «یک دقیقه راحت باش» اما دیدم که از پشت سر این سرلشگر همه بادست و اشاره می گویند که شروع کن. فرمانده لشگر فهمید. جالب است که فرمانده لشگر هم به تیپ ما می خورد.
فرمانده لشگر دید که از پشت سر، همه دارند دست و پا می زنند و علامت می دهند که ما شروع کنیم، یعنی برنامه استراحت را به هم بزنم. او هم یک دفعه برگشت و گفت چه کار دارید؟ این یک دقیقه راحت باش داده، ما هم صبر می کنیم که تمام بشود. حالا این یک دقیقه هم که تمام نمی شد! خودم هم دلم می خواست که زود تمام بشود که بالاخره کارمان را شروع کنیم و این ثانیه ها خیلی دیر می گذشت؛ بالاخره یک دقیقه تمام شد. به جای خود دادم. همه محکم ایستادند و محکم هم شروع به عمل کردند. این دفعه آمد به میان ما و گفت، سرکار ستوان، صبر کن، صبر کن، پیر مردی با قد بلند بود. گفت آن تفنگ خودت را به من بده. من تفنگ را به او دادم. گفت این طوری که گفتی نیست، این طوری که من می گویم هست. آمد آن ضرباتی را که الان من اسم های آنان را حفظ هستم انجام بدهد. این حرکات نامگذاری شده است و برای مثال سخمه بلند، سخمه کوتاه و از این چیزها داشتیم. او از سخمه بلند صحبت می کرد اما به سخمه کوتاه عمل می کرد، چون اینها در ذهنش نبودند ولی حالا به ما ایراد می گرفت.
وقتی که جلوی گردان حرکات را به عنوان نمونه انجام داد، گفت مگر نه سرکار ستوان؟ حالا تأیید مرا هم می خواست بگیرد؛ من هم گفتم خیر تیمسار! این برای فرمانده لشگر خیلی سخت بود، که جلوی همه من خیر تیمسار بگویم. خیلی بر افروخته شد. تفنگ را به طرف من پرت کرد و من هم آن را گرفتم.
گفت خوب خودت انجام بده ببینم! من رفتم و سی قدم فاصله گرفتم. این سی قدم فاصله ای بود که برای انجام تمام این عملیات از اول تا آخر لازم بود، چون راه رفتن در آن داشت. با حرارت کامل، طبق همان چیزی که آیین نامه گفته بود ـ همانی که من در رنجر «روان شده بودم» ـ انجام دادم. طوری که خودم تنهایی که عملیات کردم، چون زمین ها آسفالت نبود و خاکی بود، گرد و غبار بلند شد. گفت همینه، همینه برو انجام بده! فرمانده خیلی مرد شجاع بود و ما رفتیم دوباره شروع به تمرین کردیم و نمی دانستیم که چه می شود. آن موقع خدمت دو سره بود. ما باید ظهر می رفتیم ناهار می خوردیم و ساعت دو بعد از ظهر دوباره بر می گشتیم. پدرمان در می آمد! وقتی که ناهار رفتیم و بعد از ظهر بر گشتیم، از جلوی در پادگان گفتند که همه افسرها به آمفی تئاتر بروند. امیران و سرهنگ ها به ترتیب جلو نشسته بودند.
فرمانده لشگر، یوسفی، آمد و پشت تریبون رفت. ببینید که چه قدر جالب است. آن موقع بسم الله و این حرف ها که نبود؛ این طوری شروع کرد: بله، من سرلشگر بلد نیستم، آن ستوان بلد است. هیچ کس هم نمی دانست، جز توپچی هایی که از توپخانه بودند. جلسه از کل لشگر بود و همه سران لشگر آمده بودند. بعد گفت: آن ستوان کی بود؟ من اسم او را نمی دانم. خوب برای سرتیپ و فرمانده ما، خیلی امتیاز بود که مثلاً افسر او این چنین باشد؛ گفت ستوان صیاد شیرازی. من بلند شدم و همه چشم ها به طرف ما برگشت و از همین جا یک نقطه تحولی در شخصیت ما بین نظامی ها شروع شد.
بعد گفت بله، من رفتم، دیدم این زیباترین عملیات را در چنگ سرنیزه بلد است، و همین خوب است. همین گردن را یکپارچه حرارت کرده بود. خوب حالا، این از تخصص های پیاده بود و من توپچی بودم.
گفت پیاده ها شما که اعادیتان می شود که رزمی هستید، بیایید از این یاد بگیرید؛ من که یاد گرفتم. شما هم بیایید یاد بگیرید.
دستوری داد که تمام لشگر یکپارچه رفتند دنبال آموزش و آماده شدن برای مسابقه در فلان روز. روز مسابقه آمدیم. حالا چه قدر این افسران به طرف ما می آمدند و تبریک می گفتند، بماند؛ چون برای آنها خیلی مهم بود. برای مسابقه رفتیم. گردان ما امد و حرکات را انجام داد. خوب گردان مورد توجه همه قرار گرفته بود، لذا چند برابر بهتر از آن که بود انجام داد؛ به طوری که گرد و خاک بلند شد و کسی نمی دید چه کار می کنند. کارها یکپارچه بود. جلوی گردان هم افسرهای ارشدتر از من عمل می کردند، یعنی حالت این طور بود که آنها از من ستوان دوم، دستور می گرفتند. فرمانده لشگر خوشحال شد و گفت که بگویید گردان های دیگر هم بیایند. گردان های پیاده هم آمدند. همه قوی تر از ما و تعدادشان هم بیش تر وقتی حرکات را انجام می دادند، آنها را نفی می کرد و آنها هم ناراحت می شدند. گفت بگویید یک بار دیگر گردان آن ستوان بیاید. آمدیم و انجام دادیم و فرمانده لشگر گفت: گردان خیلی خوب عمل کرد. «خیلی خوب»، عنوان رسمی تشکر یک فرمانده است که پشت بلندگو می گوید و جواب آن سپاس تیمسار است. همه هم بلند جواب می دادند.
یک دفعه یک سرگردی جلوی او امد و محکم کوبید؛ گفت تیمسار این ستوان یکی از درس های جنگ سرنیزه را اشتباه درس داده است. گفتم کجا؟ و گفت این سخمه بلند یا ضربه عمودی یا افقی را به جای پنج شماره به سه شماره انجام می دهد.
می گویم که اگر خدا بخواهد خود همه چیز درست می کند؛ یک هفته قبل بود که کتاب جنگ سرنیزه را باز کرده بودم، در آنجا نوشته بود اگر افسران ورزیده باشند، این پنج شماره را می شود در سه شماره تمرین داد. صفحه آن هم هنوز یادم هست، صفحه 17 بود.
بعد یک باره به من گفت چه می گویی ستوان؟ جوابش چیست؟ گفتم ایشان آیین نامه را مطالعه نکرده است؛ در صفحه 17 جنگ سرنیزه نوشته شده که وقتی ورزیده شدند می شوند که اینها را به جای پنج شماره به سه شماره انجام داد و من دیدم که اینها ورزیده هستند، شما خودتان دیدید که ما همین کار را کردیم.
فرمانده گفت بگویید آیین نامه را بیاورند. اشکال کننده خودش رفت آیین نامه را آورد. در اره که آیین نامه را می آورد، خوانده بود و دیده بود که همان است که ستوان می گوید. آمد محکم کوبید با احترام، و گفت تیمسار! من معذرت می خواهم، آیین نامه را دیدم درست است.
فرمانده گفت دیگر چه می گویی؟ او هم پاسخی نداشت.
اینها را که می گویم ممکن است که الان داستانش هیچ ارتباطی با انقلاب نداشته باشد. ولی مسیر رشد کسی را تعریف می کنم که خدا می خواهد این ها در مسیر راهش قرار بگیرد بلکه آماده بشود تا مکان های کوچک بین راه را هم در دست بگیرد و بتواند با یک کارآیی بالا وارد راه بشود. خداوند ما را داشت برای این آماده می کرد. این موضوع در کل لشگر همه جا پیچیده بود. همه جا احترام، همه جا عزت، یک چیز عجیبی بود.
حالا این عزت ها از کجا بود؟ از آن نماز بود؛ چون همچنان به آن تمسک داشتم و حاضر هم نبودم که از آن دست بکشم.
در آن شرایطی که خفقان بود، رسم نبود که یک لشگر یکجا کنده شود به به جایی منتقل شود.
سر و صدای این لشگر به بالای رژیم رسید که این لشگر یک فرمانده دارد که فرد محکمی است و نه اعلیحضرت می گوید و نه هیچی. او هیچ وقت از این چیزها نمی گفت و فکرش فقط بالا بردن بنیه دفاعی و توان رزمی بود؛ همیشه در حال حرکت بود؛ آدم سالم و پاکی از هر نظر بود؛ ازدواج هم نکرده بود ولی پاک و سالم بود و هیچ هرزگی کسی در او ندیده بود. در آن زمان رسم بود که لشگر را یکپارچه حرکت بدهند ولی دستور نبود. لشگر ما یکپارچه از تبریز حرکت کرد به طرف مرز غرب کشور، قصر شیرین و خسروی. این یکسال هم برایم خیلی تجربه جالبی بود، مثل صحنه رزم، چون تمام شبانه روز با لباس و مسلح در سنگر و چادر و این چیزها بودیم؛ در آنجا به چه سختی روزه هایم را گرفتم. معذرت می خواهم، غسل که می خواستیم بکنیم، به راحتی به آب دسترسی نداشتیم و مثل الان پیشرفته نبود و حمام صحرایی و اینها وجود نداشت. آنجا رودخانه اروند بود که از تنگاب نو، تنگاب کهنه می گذشت؛ می آمدیم و در آن آب غسل می کردیم. ولی خوب الحمدالله کار جلو می رفت. این لشگر این قدر امتیازش از نظر توان و قدرت و مدیریت بالا رفته بود که از آن ترسیدند و لشگر را منحل کردند و هر گردان آن را به یک لشگر دادند. گردان ما به لشگر 81 زرهی کرمانشاه داده شد. این فرمانده را هم گفتند که به شیراز برود. او فرمانده منطقه فارس شد. البته چون امتیازش خیلی بالا بود نمی توانستند جلوی درجه او را بگیرند و او سپهبد هم شد. ببینید که چه قدر پاک و مبرا از مسائل مالی و همه چیز بود.
به کرمانشاه که آمدیم و به لشگر پیوستیم یک روز دیدیم که یک نامه آمده مبنی بر این که این قدر مبلغ ریال برای صیاد شیرازی؛ فرستنده یوسفی. زمان زیادی گذشته بود و چون درجه ای چیزی در چک نوشته نشده بود، گفتم که این چه کسی است که برای من پولی فرستاده؟ بعد از مدتی با دست خط خودش نامه به من نوشت؛ به من ستوان؛ که من پول هایی را که نزدم مانده بود بعد از تسویه حساب، بین چهره های شاخص لشگر تقسیم کردم و شما هم جزو آنان بودید و این پول چیزی نیست ولی برای شما فرستادم به عنوان تشکر؛ ببینید که چه قدر جالب بود.
تا اینجا که گفتم حدود سال 49 ـ 50 بود و هنوز «دوزاری» من از نظر رژیم و حاکمیت و رژیم جا نیفتاده بود و در بعضی از مسائل هم که بود شرکت می کردیم، جاوید شاه هم می گفتیم؛ این طوری بود چون من فقط در بحر نظامی و کار نظامی بودم و مطالعاتم عمدتاً مطالعات علمی بود؛ تخصصی بود، و به این مسائل می اندیشم. اما ناگهان نقطه عطفی رسید و از این نقطه عطف است که مسئله خیلی مهم می شود و وضع من بر می گردد.
چون اذان می گویند، اگر اجازه بدهید جلسه آینده راجع به ورود شما به کرمانشاه خواهد بود اگر اجازه بدهید، این طور تمام کنیم؛ نقطه عطف حقیقی تحول در زندگی بنده از نظر فکر و دید سیاسی که وارد صحنه می شود؛ ان شاءالله خیلی ممنون از این که حوصله به خرج دادید و وقتتان را در اختیار مرکز اسناد انقلاب اسلامی قرار دادید ان شاءالله در هر کجا که هستید تندرست و موفق و سلامت باشید خداوند یار و یاور شما باشد.
والسلام و علیکم و رحه الله و برکاته

جلسه سوم

بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه ضبط خاطرات تیمسار صیاد شیرازی، در 10/10/1377 توفیقی حاصل شد تا در خدمت ایشان باشیم. ضمن قبولی عبادات و طاعات خدمت جنابعالی، جلسه گذشته اشاره فرمودید به سفر به کرمانشاه و این که در این سفر و این سال ها نقطه عطفی در زندگی سیاسی و خدمتی شما ایجاد شد. خواهش می کنم درباره آن تحول و آن تحول و آن نقطه عطف و عوامل آن توضبحاتی بفرمایید.
ـ بسم الله الرحمن الرحیم، رب ادخلنی مدخل صدق اخرجنی مخرج صدق و اجعل من ذلک سلطانا نصیرا اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن العسگری صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا.
الهم اجعلنی من انصاره و اعوانه.
فکر می کنم نزدیک های عید سال 50 بود؛ به من ابلاغ شد که باید به مأموریتی در مرز بروید. من کمی روحیه ماجراجویی داشتم و دلم می خواست که به یک تحرک هایی برسم و از هر نظر، هم جسمی و هم روحی، خیلی آماده بودم؛ مخصوصاً جاهایی هم که خطر بود بیش تر استقبال می کردم، چون می خواستم یک مقدار در روحیه رزمی عملاً پیش بروم. روز دوم، سوم عید بود که ما را احضار کردند و گفتند که در مرز بین کرمانشاه و ایلام، بعد از نفت شهر، یک پاسگاه ژاندارمری در نزدیکی پاسگاه هلاله به نام پاسگاه نی خزر داریم که مورد تاخت نیروهای عراقی قرار گرفته؛ به من مأموریت دادند که تو باید بروی آنجا، می گویند سه تا خمپاره از عراق به طرف ما شلیک شده و افتاده داخل خاک ما؛ باید برای یک برخورد سیاسی این سند را در بیاوریم و به وزارت امور خارجه اطلاع بدهیم.
من در نقشه برداری تبحر خوبی داشتم چون رسته ام توپخانه بود و یکی از واحدها درسی ما نقشه برداری است که معمولاً برای جابه جایی توپ ها و استفاده از نقطه مختصات دقیق که بتوانیم تیراندازی ها را بر مبنای مختصات انجام بدهیم به کار می آید؛ اینها هم جزو واحد های درسی ما بود و من هم آنها را خوب گذرانده بودم و علاقه داشتم به کار نقشه برداری، و حالا نقشه برداری توأم با رزم شده بود. گفتند برای این که آنجا کمک بگیری و اسکورتی داشته باشی فلان یگان نظامی در سومار مستقر است؛ بروید و به آنها مراجعه کنید. اسم فرمانده آن را هم گفتند که از آنجا نیروی کمکی بگیر و برو. فاصله سومار تا هلاله خیلی زیاد است، نزدیک میمک، حدود چهل کیلومتری می شود من، آمدم فرمانده را در موضوع تاکتیکی لب مرز دیدم او خیلی آدم بد ذهنی بود، سرگرد بود یا ستوان؛ یک دفعه گفت که برای چه می خواهی خود را به کشتن بدهی؟ کجا می خواهی بروی؟ ـ با لهجه تهرانی هم می گفت ـ گفتم که: مأموریتی به من داده اند و می خواهم انجام بدهم. گفت من به شما نیرو نمی دهم، اگر تو می خواهی خود را به کشتن بدهی، من نیروهایم را نمی دهم. یک افسر توپخانه که آن بغل بود نشسته بود، به من اشاره ای کرد؛ مرا می شناخت. پنهانی گفت: من به تو نیرو می دهم. بعد از توپخانه هفت، هشت، نه نفر نیرو انتخاب کرد و دو تا ماشین جیپ هم داد. من هم خودم یک ماشین جیپ روسی داشتم؛ حرکت کردیم به طرف مرز. تمام نقطه مرزی بعد از منطقه سومار تقریباً کشیده می شود به لب مرز و منطقه خیلی خلوت است و رفت و آمد کم است و یک مقدار هم نگران کننده؛ من دیدم این دو تا جیپ ها که پشت سر من می آمدند ترسیدند و یک جایی ایستادند؛ من فکر کردم ماشین آنها خراب شده، ولی بعد از مدتی آمدند و گفتند که: شما داری ما را به کجا می بری؟ می خواهی ما را به خطر بیاندازی؟ من گفتم که دستور این است و باید بیایید، مگر نمی بینید که من جلوی شما دارم می روم؟ اگر خطر هم باشد، اول متوجه من می شود؛ گفتند که حتماً تو خطر را زیاد تحویل نمی گیری! در آخر من عصبانی شدم و گفتم: شما خیلی بزدل هستید، بفرمایید بروید، من خودم می روم، شما برگردید؛ و حرکت کردم. کمی که رفتیم جلو مثل این که در رودربایستی ماندند و لنگان لنگان خود را کشاندند و آمدند.
رسیدیم به پاسگاه هلاله و بعد به پاسگاه مورد نظر؛ آنجا یک یگان ژاندارمری بود و یک پاسگاهی با حدود صد، صد و پنجاه نفر «جوانمرد». عشایر را معمولاً ژاندامری استخدام می کرد و روزانه به آنها مزد می داد. یک تعداد مسلح را تقویت می کرد که اگر یک موقع مسئله ای پیش بیاید از اینها کمک بگیرد. اینها هم هیچ انضباطی، سازمانی، تشکیلاتی و اطاعت زیادی نداشتند و چون همه عشایر بودند هر کس حال و روز خود را داشت. تفنگ را دوست می داشتند و حقوق ماهیانه را.
ما رسیدیم آنجا؛ به رئیس پاسگاه گفتیم که من چنین مأموریتی دارم، حکمم را هم نشان دادم. گفت محل این سه تا خمپاره در خاک ما نیست. به طرف ما انداختند، ولی داخل خاک ما نیفتاده و یک کمی آن طرف تر از مرز افتاده بنابراین لزومی به نقشه برداری نیست. گفتم: خوب بالاخره من باید سندی ببرم که آن طرف مرز است و باید نقشه برداری کنم و در نقشه مشخص کنم. گفت: حالا می خواهی چه کار کنی؟ گفتم: شما فقط به من نیروی تأمینی بده و من خودم می روم جلو؛ اینها را نگه دار در مرز، اگر یک موقع خطری برای من پی آمد، اینها بیایند کمک من؛ گفت بسیار خوب. چند نفر از همان جوانمردهای عشایر را به ما داد. آنها اصلاً زبان ما را نمی فهمیدند که چه می گوییم. من کمی برایشان صحبت کردم و گفتم بچه ها گوش کنید، من می خواهم آن طرف مرز بروم، سینه خیز هم می روم، شما طرفین تأمین کننده من باشید و حرکت نکنید. در همین سنگرها و داخل شیارها باشید و اگر اتفاقی من باید دستور بدهم که شما تیراندازی کنید؛ من نمی خواستم در مرز درگیری ایجاد کنم.
عراقی ها بالای تپه ای مقابل آنجا بودند و احتمالاً ما را با دوربین برانداز می کردند. شاید چهار، پنج کیلومتر با ما فاصله داشتند. اینها من را می دیدند که دارم با آرایش می آیم. آنها را متوقف کردم، بعد خودم راه افتادم؛ به صورت خزیده لای بوته ها و نی ها و ... به طرف مرز می رفتم، بعد رفتم درخاک عراق. هنوز به محل خمپاره ها نرسیده بودم. یک مقدار داخل مرز عراق شدم، به خاطر این که می خواستم محل خمپاره ها را یک شاخص بزنم بعد بیایم نقشه برداری کنم.
عراقی ها طبیعتاً به طرف ما تیراندازی کردند ـ البته دقیق نبود ـ یک گلوله انداختند، و تا آمدم به اینها بگویم که تیراندازی نکنید و اگر آنها تیر هم زدند مهم نیست، یک دفعه دیدم که آتش باز شد. دیگر به حرف من گوش نکردند و آتش شدیدی روی عراقی ها ریختند. ما دیدیم نخیر، ما از پس اینها بر نمی آییم که به اینها آتش بس بدهیم. تصمیم گرفتم حالا که اینها دارند آتش می کنند، من هم زیر آتش بروم و کارم را انجام بدهم؛ همین کار را هم کردم و برگشتم. حدود یکی دو ساعت طول کشید تا ما نقشه برداری را هم انجام دادیم. از اینها دیگر خداحافظی کردم و مسئله ای هم پیش نیامد، فقط یک تیراندازی بین طرفین انجام شد و کسی هم آسیب ندید.
آمدیم رسیدیم به محل اردوگاه و شاید تا بعد از نیمه شب نشستم آن کاری را که کرده بودم به صورت فنی روی نقشه پیاده کردم و همه چیز آماده شد و بعد تحقیقات محلی هم کردم و در اطراف از افراد محلی هم پرسید و یک گزارش کامل و خوب تهیه کردم و مأموریت خوب و کامل انجام شد. خوشحال برگشتم به کرمانشاه؛ فرمانده لشگر گفته بود این ستوان وقتی برگشت بیاید مستقیم گزارشش را به خود من بدهد. فرمانده لشگر هم سرلشگری بود به نام مهدی خزائی. خزائی ها معروف بودند و خیلی در رژیم نفوذ داشتند. یک برادر فرمانده هم همان موقع فرمانده دانشکده افسری بود؛ منتهی اینها اختلاف روحیه زیادی داشتند. او که دانشکده افسری بود خیلی علمی بود و حالت دانشمندی داشت ولی این کمی بی چاک و دهان بود و به عبارت دیگر در برخوردها بی ادب بود. اما من زیاد به این فکر نمی کردم.
گفته بودند باید بیایی آنجا. روز تعطیل یعنی روز سوم عید بود. رفتم دفتر ایشان؛ دفتر فرمانده لشگر 81 زرهی. گفتم تیمسار گفته که می خواهد مرا ببیند، گفتند بله، باشید به ایشان می گوییم. شاید من از ساعت 9 و 10 صبح تا 12 ایستادم و 12 دیدم ایشان رفت. گفتم چه طور شد؟ گفتند حالا فردا. باز دوباره فردا آمدیم ایستادیم و باز دوباره تا 12 طول کشید و سر ساعت 12 آمد خسته، گفت بیاور ببینیم ستوان چه کار کردی؟ ... اینجا آن نقطه عطف شروع می شود. من نقشه را باز کردم، خوشحال از این که یک کار خوب انجام داده ام و مورد تقدیر قرار می گیرم.
او نگاه کرد. یک نگاهی به نقشه ایران می کرد، یک نگاهی هم به من می کرد. من هم نمی فهمیدم او چرا این طوری نگاه می کند. حالت تعجب داشت. یک دفعه گفت که ستوان! ایران در کجای عراق است یا عراق در کجای ایران است؟ گفتم در غرب ایران است. من حواسم نبود که نقشه به چه شکلی افتاده؛ او تخصصی نداشت و آگاهی به نقشه نداشت، به نقشه با مقیاس بزرگ. مقیاس بزرگ یعنی پیش رفتگی ها و فرورفتگی های داخلی خاک عراق گاه مسیر عمومی را بهم می زند، یعنی آنجایی که من نقشه گرفته بودم ـ پاسگاه نی خزر در پیش رفتگی خاک ایران است. بنابراین آنجایی که من مرز گذاشته بودم، خاک ایران می افتاد شمال، چون مقیاس بزرگ بود. مرتب می گفت که چرا اینجا عراق افتاده جنوب؟ من تا آمدم توضیح بدهم که از نظر فنی علت این مسئله چیست که این طوری شده است، شروع کرد به ما بدوبیراه گفتن و از این قبیل حرف ها که تو سر من را می خواهی شیره بمالی؟ سر من می خواهی کلاه بگذاری؟ من کسی هستم که در ستوان دومی رودخانه هیرمن را وقتی افغانی ها بسته بودند باز کردم. اسم من الان در وزارت امور خارجه ثبت است. می گویم فوق العاده مأموریتت را ندهند تا تو باشی که این طوری عمل نکنی.
خدا می داند احساس کردم که من را در کوره گذاشته اند. از فشار عصبی و ناراحتی احساس حرارت می کردم! فاصله سنی و درجه مان خیلی زیاد بود؛ من ستوان یک یا دو بودم، ایشان سرلشگر بود. ولی من این مرزها را زیاد قبول نداشتم، یعنی روحیه ام یک حالتی بود که زیاد از این چیزها وحشت و ترس نداشتم؛ ولی نمی دانستم از کجا باید شروع کنم و چگونه عکس العمل نشان بدهم و این توهین هایی که به من می کرد را به او پاسخ بگویم. من در حال دیگری بودم و اصلاً در این مایه ها نبودم که بخواهم فوق العاده بگیرم؛ دلم خوش بود که در یک مورد خوب انجام وظیفه کرده ام. دیدم یک راه بیش تر نیست و آن این که دست ببرم و درجه خودم را بکنم و بیندازم زیر پایم و دیگر در این لباس نمانم، زیرا اگر می خواستم این طوری خدمت بکنم اصلاً شخصیتی برای من نمی ماند. بعد فرمانده یک مرتبه گذاشت و رفت. سرگرد رئیس رکن دو اطلاعات هم آنجا بود و داشت گوش می کرد. من خیلی ناراحت بودم و حالت انفجار داشتم، اگر چیزی دم دستم می رسید آن را تکه و پاره می کردم، یک چنین حالتی داشتم!
برگشتم یک جمله به این سرگرد گفتم. سرگرد هم صدایش در نیامد و هیچ حرفی نزد. گفتم که جناب سرگرد تو اقلاً حرف من را گوش کن. این که خیلی بد با من برخورد کرد و نفهمید اصلاً من چه کار کرده ام. تو گوش کن که من به تو بگویم و تو بعداً برای او بیان کن. او هم برگشت و گفت که خوبه خوبه! اگر تو می توانستی خود او را قانع می کردی! تا این را گفت، با این که درجه اش هم از من بالاتر بود، گفتم که من رسیدم به اینجا که هیچ کدام شما اندازه خر هم نمی فهمید! دیگر آماده هر چیزی بودم. او جا خورده و گفت: مگر ستوان به سرگرد می گوید خر!؟ گفتم: حالا که این طور شد به فرمانده هم گفتم! من منتظر عکس العمل بودم و دیگر حالتم، حالت عادی نبود ولی نمی دانستم چه تقدیری در انتظار من است. او هم دید که دور و برمان کسی نیست و توهینی که کرده ام را کسی نفهمیده، و از آن گذشت. احساس هم کرد که من خیلی عصبانی هستم یعنی با حالتی ایستاده بودم که اگر او می خواست کاری کند زورم به او می رسید لذا هیچی نگفت. من هم اتاق را ترک کردم و از در لشگر در آمدم. کرمانشاه نمی دانم رفته اید یا نه؟ به آنجا که ما بودیم می گفتند میدان لشگر. خیابان های کرمانشاه به دلیل این که تقریباً منطقه کوهستانی است، کمی سراشیب است. خیابان هایش گاه می رود بالا و باز می آید پایین. حالت سرازیری و سربالایی است. از میدان لشگر تا میدان فردوسی، تقریباً قسمت لردنشین شهر است، مسیر من خیابان خیام بود که فاصله اش یاد بود و باید تاکسی سوار می شدم و می رفتم. دیگر حال این که با این حالت با تاکسی به خانه بروم را نداشتم. هنوز هم ازدواج نکرده بودم و در شرف ازدواج بودم؛ شاید همان موقع بود که می خواستم بروم برای ازدواج.
با خودم گفتم چون خیلی حالم ناجور است پیاده می روم تا کمی فکر کنم. این قدر شدت تأثر من بالا بود که الان که یادم می آید همان تأثر باز برای من زنده می شود. اشک های من در آمد، منتهی خیلی غرور داشتم و نمی خواستم یک موقع عابری که از آنجا رد می شود ببیند اشک هایم دارد می ریزد و این اشک ها را نگه داشتم. آنجا نسیم بهاری می وزید، احساس کردم که تا حد اشباع این اشک ها چشم هایم را گرفت ولی نریخت. من در حال یک تحول درونی بودم و با خودم زمزمه می کردم. سرازیر شده بودم از خیابان و می آمدم بروم بالا که در همین نسیم این اشک ها خشک شد ولی من در یک زمزمه و حال عجیبی بودم. من که نماز خوان بودم و توفیق یاد خدا را داشتم و با همین نماز تا آنجا سلامتی ام را حفظ کرده بودم با مراقب های خاص، داشتم با خدا صحبت می کردم که خدایا من منتظر تشویق بودم این چرا با من این طور برخورد کرد؟ دورنمای زندگی من چه خواهد شد؟! به قول معروف از همین جا بود که دو زاری من جا افتاد؛ تصمیم گرفتم که ماجرا را به رئیس ستاد لشگر که چنین مأموریتی را از وری شناخت به من داده بود بگویم. او ما را فرستاده بود مأموریت و خودش هم رفته بود مرخصی. بعد که برگشت، به او پیغام دادم که مرد حسابی، ما گناه کردیم که قبلاً خودمان را نشان دادیم و از ما مهارت و تخصصی دیدی؟ باید این طوری پشت ما را خالی کنی؟ این چرا این طوری با ما برخورد کرد؟ او خودش آدم با سوادی بود، سرهنگی بود که بعداً سرتیپ هم شد فهمید که خیلی اشتباه شده و برای فرمانده لشگر جا انداخت که اولاً این ستوان ممتازی است، ثانیاً کارش را درست انجام داده و نقشه را درست تهیه کرده و بعد هم تو نگذاشتی برایت توضیح دهد؛ آن موقع هم آن قدر غرورها زیاد بود که حالت استکباری در فرماندهان عالی ارتش وجود داشت و به این سادگی اهل این که بگویند معذرت می خواهم نبودند، اما به لطف خدای متعال با همین تحولی که در درونم به وجود آمد فهمیدم که خیلی بیراهه فکر می کرده ام، خوب خدمت می کرده ام، خوب وظیفه شناسی می کرده ام در کار نظامی ولی کارم هدفدار نبوده است. فهمیدم که این یکی از آنهاست، از این بالاترهایش هم همه هستند. وقتی این که با ما تماس دارد و در صحنه است این طور است، معلوم است آن بالاتر هایش تا برسد به شاه هم همه همین طور هستند. یک زمزمه هایی بیخ گوش ما شده بود منتهی ما داشتیم روی آن کار می کردیم و هنوز برایم جا نیافتاده بود.
فرمانده لشگر برای این که برخوردش با من را جبران کند من را انتخاب کرد برای گزارش به یک فرمانده بالایی که می خواست بیاید و برای ارتش گزارش تهیه کند. او این طور خواست از دل ما در بیاورد و تشویق کند ما را و همینطور هم شد.
حادثه دیگری که پیش آمد این بود که ما جنگ سرنیزه می کردیم و در جنگ سرنیزه من مهارتم خیلی بالا بود و گردان را طوری آماده کردم که در مراسم نظامی که جلوی مردم انجام داده بودیم امتیاز بالا آوردیم. فرمانده سپاه آنجا که یک سپهبد بود به نام فرخ نیا، دستور تشویق داده بود برای فرمانده توپخانه لشگری ما که یک سرتیپ بود و برای فرمانده گردان ما که یک سرگرد بود و برای خود من. همه خیلی خوشحال بودند و اسم من آن روزها سر زبان ها افتاده بود.
خدای متعال در زندگی دستم را خیلی گرفت. در بعد ازدواج، من در شهرستان های مختلف هم بودم، دنبال ازدواج هم بودم، ولی هر کس معرفی می شد همان وضع ظاهرش را که می دیدم احساس می کردم نمی توانم با او زندگی کنم. این از جاهایی بود که نماز در زندگی من نقش ایفا می کرد چون فقط نماز را داشتم و آگاهی ام محدود بود و معرفتم کم بود. این نماز همه جا مرا عجیب مراقبت می کرد؛ همین جا هم همین طور. یادم افتاد که در شهرستان خودمان پدرم یک موقعی پیشنهادی کرده بود که آن موقع نپذیرفته بودم، گفتم می روم سراغ همان.
رفتم مشهد. مادر و پدرم خوشحال شده بودند، چون آنها هر چه پیشنهاد می کردند من رد می کردم. حالا خودم گفته بودم که آمادگی دارم و می خواهم برویم خواستگاری. رفته بودند، زمینه هم فراهم بود برای ازدواج. همسر من هم آن موقع یک سال مانده بود که دبیرستان را تمام بکند و فقط تحصیل ایشان باید تمام می شد. تقریباً صحبت ها را کردیم و قرار شد تحصیل او تمام بشود و بعد از آن ما عروسی کنیم.
او از بستگان خودم، یعنی دختر عمویم بود. چون آنجا که می رفتم آنچه که در ظاهر می دیدم حجاب بود ـ حجاب در خانواده آنها برقرار بود ـ احساس کردم اعتماد من به یک چنین همسری می تواند جلب بشود این بود که با خیال راحت انتخابم را بر همین مبنا نهادم.
موقع عروسی رسید و ما می خواستیم برویم ازدواج کنیم. آمدم از فرمانده گردانمان اجازه بگیرم. گردان ما به علت این که یک سالی در مرز خیلی زحمت کشیده بود، از نیروی زمینی ابلاغ کرده بودند که به مدت سه ماه فقط کار نگهداری بکند و دیگر استراحت کند؛ کار برایش بس است و کمی هم به خودش برسد. این سه ماه را من مسئول بودم. چون هنوز مجرد بودم، مرتب فرماندهان گروهان می رفتند مرخصی و من می رفتم سر گروهان آنها. دو گروهان اداره می کردم تا اینها همه مرخصی بروند. حالا نوبت خودم رسیده بود. باید بیست روز مرخصی تشویقی می دادند برای من. بیست روز هم کم بود. چون باید به مشهد می رفتم و ازدواج می کردم طول می کشید. پنج روز اضافه می خواستم اوضاع ارتش در بعضی جاها خراب بود، مثلاً فرمانده گردان اهل رشوه بود. به او گفتم که فلانی من می خواهم پنج روز مرخصی بگیرم اضافه به من بدهید. یک سروان آنجا نشسته بود و دیدم یک دفعه شروع کرد به من و من کردن و یک جوری می خواست بگوید نمی شود. بعد چون قلق او دست آن سروان بود گفت البته جناب سروان شیرازی از مشهد که می آید برای شما سجاده هم می آورد. تا این را گفت، سرگرد گفت آقا ما اصلاً چاکر علی آقاخان هم هستیم و اسم کوچک ما را هم برد. ما رفتیم ازدواج کردیم و بعد موقع برگشتن از مشهد روزهای آخر بود که به پدرم گفتم، پدر جان من موقعی که می آمدم یک چنین صحبتی صحبتی شد و فرمانده ما مثل این که انتظار دارد ما یک چیزی برایش بگیر و ببر، پدرم از سر خیر خواهی گفت: پسر جان مسئله ای نیست یک چیزی برایش بگیر و ببر، گفتم: نه من مخصوصاً نمی گیرم به دلیل این که از همین جا می خواهم کسانی که روحیه رشوه گیری دارند را تقویت نکنم.
پدرم گفت: این طوری پیشرفت نمی کنی و اذیتت می کنند؛ گفتم: باشد هر کاری می خواهند بکنند. بعد ازدواج برگشتم به کرمانشاه و دیدم مثل این که انتظار داشته چیزی برایش ببرم و نبرده بودم. آن سروان که واسطه شده بود گفت فلان کس این مرتب از من می پرسد پس چه شد؟ قرار بود چیزی بیاورد! من یک دفعه گفتم تو مگر مرا نمی شناسی؟ مگر من اهل این حرف ها هستم؟ اصلاً من به ذهنم می آید که این با روحیه طلبکاری می خواهد چیزی بگیرد و این خیلی برایم زننده است. گفت: به هر صورت دارد به من فشار می آورد. تا این که بالاخره با سرگرد سر یک مطلب درگیر شدم. او من را از گردان بیرون کرد و گفت: برو پیش فرمانده توپخانه لشگر یک که سرتیپ است. برو خودت را معرفی کن؛ من دیگر تو را نمی خواهم. البته یک خورده هم من با تندی با او صحبت کردم اما در واقع حق با من بود. او منتظر بود که من عکس العمل تندی بکنم و عکس العمل تند من این بود که به او احترام نگذاشتم. این خیلی برای سرگردی که فرمانده گردان هم بود سنگین بود، ولی روی اصل فشاری که به من آورد، دیگر حالم برگشه بود و حالت عادی نداشتم. رفتم پیش سرتیپ؛ لحظه به لحظه وضع من داشت بهتر می شد. آن سرتیپ مرا احضار کرد. این سرتیپ همان بود که به خاطر من تشویق هم داده بود و به خاطر آن رزم سرنیزه که کرده بودم، طعم تشویقی هم از ما چشیده بود و خاطره ای خوب داشت. گفت جناب سروان شیرازی چه شده که فرمانده ات به تو غضب کرده؟ چه خبر است؟ گفتم اتفاقاً من آمده ام به شما بگویم که چون الان سن من بیست و هفت، هشت سال بیش تر نیست، تمام معلومات علمی من سر جایش است (چون تدریس هم می کردم). یک مقدار کار می کنم و می روم دوباره در کنکور شرکت می کنم و رشته ام را عوض می کنم، دیگر مایل نیستم در این لباس باشم. آمده ام تکلیفم را روشن کنم. اگر قرار است این طوری با من برخورد کنید من دیگر نیستم و قبل از اینکه ضایع بشوم می روم. گفت: بابا این حرف ها چیست؟ ـ ببینید این حرفی که این سرتیپ می زد چه قدر روی من اثر داشت ـ گفت: شیرازی فرمانده را باید خر کرد و سوارش شد، یعنی باید چاپلوسی بکنی.
با این حرف مثل این که آب سردی رویم ریختند و پیش خود گفتم این سرتیپ، آینده من است و من فردا می خواهم مثل این بشوم و جوان ها را مثل این هدایت کنم! نمی آید رسیدگی کند که مشکل کجاست، چه کسی گناهکار است و چه کسی تقصیر کار است. اگر من تقصیر کارم راهنمایی کند و اگر نیستم او را از این حالت ها در بیاورد. گفت: من اصلاً نگذاشته ام پرونده برایت تشکیل بشود، فقط هم یک اختلاف کوچکی بود که گردانت را عوض کردم، برو آنجا. خدایا این چه می گوید؟ خلاصه به ما اصرار کرد بیا برو و ما هم رفتیم گردان دیگر.
در گردان جدید بعد از سه ماه حادثه ای دیگر اتفاق افتاد. چون آتشبار را به من تحویل داده بودند و آماده باش بود، باید شب و روز می ماندیم. همه افسرهایم را بعضی شب ها استراحت می دادم و آنها می رفتند. شب آخر خواستم استراحت کنم و رفتم. ایشان آمده بود بازدید کرده بود و دیده بود که نیستم. معاون من هم کمی دروغ گفته بود که سر این توپ است، سر آن توپ است و فرمانده فکر کرده بود که سرش را کلاه می گذاریم و من کلک زده ام. فردا که آمدم، گفت: کجا بودی؟ گفتم: من دیشب رفته بودم استراحت؛ سه شب اینجا بودم و دیشب رفته بودم استراحت. گفت: در موقع آماده باش؟ همه باید باید آماده باشند، تو چه طور رفتی؟ باید تسلیم دادگاه بشوی. بعد گفت: آتشبار را ببر تحویل بده و شروع کرد به برخورد کردن با من عرصه بر من تنگ شد و رفتم دو، سه صفحه ـ افسوس که این نامه ها را نگه نداشتم ـ تند برای او نوشتم. گفتم که من وارد ارتش مزدوری شده ام. مگر ما مزدور هستیم که با من این جور برخورد می کنید؟ یکی نیامده به من بگوید تو که ستوان جوانی هستی چه باید بکنی و چه طور باید فرماندهی بکنی؛ چگونه باید مدیریت بکنی. همه مثل این که از من طلب دارند، این چه وضعی است؟
این خیلی در او اثر کرد، آدم فهیمی بود، یعنی مثل دیگران نبود. به من گفت: شیرازی جان من تو را دوست دارم ناراحت نشو. گفتم: یعنی چه؟ من اول جوانی دارم فرماندهی می کنم با این قاطعیت با این دقت؛ اما یکی می گوید عوضش کن، یکی می گوید او را برکنار کن، فردا و آینده ما چه می شود؟ گفت: حالا دیگر گذشته هر مسئولیتی در گردان می خواهی انتخاب کن من تو را دارم، نگران نباش (اگر خدا خواهد عدو سبب خیر شود) ما آمدیم.
نقطه ضعف گردان را می دانستم؛ مسئولیتی را انتخاب کردم و گفتم من این وضع را سامان می دهم، به گردان خبر دهید که من اینجا را درست می کنم.
در این وضعیتی که پیش آمده بود زمینه دار هم شده بودم، برای این که خط و هدف پیدا کنم و واقعاً اگر با خدا هستم، این با خدا بودن فقط محدود به نماز نشود. یک روز دو نفر دیپلم وظیفه در محلی که فرمانده آنها بودم از من وقت گرفتند.
در کرمانشاه، قبل از آمدن و در زمانی که هنوز یگان را تحویل نداده بودم اینها از من وقت گرفته بودند که با شما می خواهیم ملاقات کنیم. آمدند به ملاقات ما. هر دوی آنها هم کرمانشاه بودند. گفتند که فلان کس ما متوجه شده ایم که شما تدینی دارید و خیلی به اسلام علاقه دارید و نماز می خوانید. اجازه می دهید که ما شبها برای این سربازها و درجه دارها یک ساعتی جلسه معارف اسلامی بگذاریم؟ ما مطالعاتی داریم. گفتم: خوب است؛ منتهی اگر ضد اطلاعات بفهمد حساب ما را می دهد! زیاد نگویید و فقط داخل گروهان باشید. در عرض یک ماه که اینها کار کردند تمام آتشبار نماز خوان شدند. جاهایی که می گویند جرقه ایمان و اسلام می گیرد چه قدر اثر دارد؟ مجاهدت و امر به معروف و نهی از منکر چه قدر موثر می شود! این را من اصلاً تجربه نکرده بودم.
یک روز دیدم زنگ خانه ما ـ این قبل از ورود به امریکا و قبل از ورود به کلاس زبان است. قبل از [نامفهوم] حادثه ها رخ داده و حالا دارد بهره برداری می شود و اثر گذاری روی مسیر تغییر کرده ـ را زدند. دیدم همان جوان با یک جوان دیگر که او را نمی شناختم، گفتند: اجازه می دهید ما مزاحمتان بشویم و آمدند گفتند ما از شما خیلی تدین دیده ام. یکی از آنها هجده ساله بود و یکی هم سرباز بود و حدوداً بیست ساله بود، یعنی با من هفت هشت سال اختلاف سن داشت. گفتند می خواستیم استدعا کنیم از شما که در جلسات مذهبی ما اینجا شب ها جمعه و ... بیایید شرکت بکنید. من اینها را که با صراحت می گویم به خاطر وضعیت های طبیعی آن زمان است. عکس شاه در خانه ما چسبیده بود آن بالا. این وقتی دید که ما زمینه داریم برگشت گفت خیلی عذر می خواهم، این چیست آن بالا!؟ گفتم عکس شاه است. گفت چه لزومی دارد که این آنجا باشد؟ من دیدم خیلی تند برخورد کردند و تندی آن ها خیلی برایم کراهت داشت. خوب، جوان پاک و بی آلایش و مکتبی ای بود و برایش هیچ زنگاری درون قلبش قابل قبول نبود. منتهی ضمن این که من اینها را قبول داشتم، از تندی او کمی کراهت به من دست داد و گفتم من قبول ندارم، ولی احساس می کردم آن آنجا باشد امنیت ما بیش تر است تا بعداً و یک فکری برای آن بکنم. این طوری جوابش را دادیم و رفت.
این جوان سعید جعفری نام داشت و سیره او را می شود در کرمانشاه پیدا کرد. به عنوان یکی از جوانان شاخص حزب الله که حتی برای خودش هم یک ترکیبی قبل از انقلاب به وجود آورد و به ثمر رساند. در انقلاب هم فداکاری کرد و درست همان اوایل جنگ بود، وقتی ضد انقلاب ترور می کرد، شهید شد و به فیض شهادت رسید؛ خدا رحمتش کند. خیلی از کرمانشاهی های قدیمی او را به اسم می شناختند. من هم چند بار به مزار این شهید رفتم هر وقت فرصت می کردم می رفتم و زیارت می کردم. قشنگ صحبت می کرد و قرآن را هم کمی حفظ بود. با بعضی از آیات و روایات صحبت می کرد و اصلاً سخنرانی می کرد. در هجده سالگی سخنرانی می کرد.
البته این را هم بگویم که این بستری که پیش آمده بود انجمن بود ولی این بستر برای من پناهگاه نشد، چون من نیاز داشتم که یک جایی تقویت اسلام بشوم. آن موقع نمی دانستم دورنمای حرکت اینها نسبت به انقلاب یک مقدار ضعیف است و همسو با خط امام نیست، ولی از بستر استفاده می کردم، چون من نیاز داشتم کمی در بعد مکتب و اسلام تغذیه بشوم.
شب های جمعه رفتم و دیدم آقایی صحبت می کند. آقای صامتی بود که در کرمانشاه هم یک مقداری سر و صدایش پیچیده بود و آن موقع دو تا فوق لیسانس داشت؛ فوق لیسانس فلسفه داشت. صامتی وقتی صحبت می کرد همه می ترسیدند. آنهایی که نشسته بودند می ترسیدند از شدت ضد رژیم بودن حرفهای او منتهی او حرف هایش را در کلام خدا می برد و صحبت او بسیار نافذ بود بین جوان ها. آنجا هم البته همه نمی آمدند. بعضی می آمدند جمع می شدند. اینها من را خیلی تحت تأثیر قرار داد. بنابراین این من یک پناهگاهی برای مکتب پیدا کردم. بعد از مدتی دیدم آزمایش کنکور سراسری زبان از افسرها اعلام شد که کسی انتخاب شود. زبان انگلیسی من خوب بود منتهی چند سالی بود که من با کتاب ارتباط نداشتم و سر همان مرز بودم و جاهای دیگر نخوانده بودم. یک رشته باریکه ای کتاب کنار می گذاشتم، یک نگاهی می انداختم ولی بالاخره از ذهنم پریده بود. آزمایش دادم و خوش بختانه قبول شدم. مثل این که خداوند به من پاداش داده باشد، بلافاصله برای دوره به تهران آمدم. یک دوره بسیار فشرده و خوب با سیستم لابراتوری، که خود امریکایی ها درس می دادند. آنجا هم در کلاس اول شدم. از شدت فشارهایی که به ما آمده بود تمرکز فکری ما قوی شده بود. کنکور اعزام به خارج گرفتند و آن را هم قبول شدم، در یک رشته تخصصی هواسنجی بالستیکی. و برای سه ماه باید می رفتیم امریکا.
در همان کلاس دیدم یکی به من علاقه مند شده و وقتی دید که من از اسلام صحبت می کنم: گفت تو وقت داری که شب های جمعه بیایی به یک جلسه ای؟ من با ماشین می آیم دنبال شما، با خانواده بیا. ما هم دلمان می خواست؛ آمدند ما را بردند در مسجدی طرف های خیابان آذربایجان. دیدم اینجا خیلی گسترده تر از کرمانشاه است. جلسه حالت یک آمفی تئاتر بزرگ داشت، و سخنرانان آخر سخنرانی داغ خود را می چسباندند به ضد بهاییت و این برنامه ها. ولی موضوع اصلی آن اسلام و اخلاق و خط دادن ظریف به آزادگی بود و خیلی راحت می شد فهمید که اینها ضد رژیم هستند.
ما به اینجا معتاد شده بودیم و دیگر هر شب جمعه می رفتیم، اما دوره زبانمان تمام شد. موقع رفتن به کرمانشاه. به دوستان تهرانی گفتم من می خواهم بروم کرمانشاه، آیا آنجا جایی نیست که من را معرفی کنید؟ گفتند: نه ما نداریم، آمدم کرمانشاه وارد پادگان شدم که خودم را معرفی کنم، در اتاق انتظامات دیدم یک افسر وظیفه ای یک کتاب بزرگی جلویش باز است و دارد می خواند؛ دیدم کتاب اسلامی است. گفتم که فلانی این کتاب چیست؟ کمی با من صحبت کرد و بعد گفت: جناب سروان مثل این که شما به اسلام علاقه مند هستی و او هم ما را به جلسه دعوت کرد. اصلاً سیر قطع نمی شد یک جا هم که قطع می شد بلافاصله از جایی دیگر دوباره وصل می شد؛ در نتیجه ما در بعد مطالعات اسلامی طوری شکل گرفتیم که بعضی مدارک به زبان انگلیسی که در قم منتشر می شد به سهولت دست پیدا کردیم و من یک خرده رفتم در وادی اصطلاحات مذهبی، که اگر بخواهم یک موقع با یک خارجی حرف بزنم به زبان انگلیسی با واژه های مذهبی حرف بزنم.
بعد رفتم امریکا و آموزش دیدم و یک سری از این مدارک را هم با خود داشتم.
چه سالی بود که امریکا رفتند؟
سال پنجاه و یک بود.
چند نفر بودید؟
امریکا که رفتیم؟ دو نفر بودیم.
شما با چه کسی؟
من با یک برادری که الان بازنشسته شده دو نفری با هم بودیم و یک دوره را دیدم چون باید می رفتم مرکز توپخانه ارتش، مرکز توپخانه ارتش امریکا هم یک مرکزی است که در دنیا بی نظیر است از نظر امکانات و تکنولوژی و همه چیز. در ایالت و اوکلاهما بود در شهر فرت سیل.
ما رفتیم آنجا؛ حالا من که رفته بودم، برای این که مجهز باشم، قرآن با خودم برده بودم، ترجمه مرحوم الهی قمشه ای، و از این جزوات مکتب اسلام که به زبان انگلیسی بود و روی مکتب حرف می زد.
رفتیم امریکا؛ خدا می داند پیوندمات با قرآن از یک طرف و زمینه ایجاد شدن و بحث امریکایی ها روی مذهب و اسلام از طرف دیگر اصلاً ما احساس امنیت کرده بودیم از نظر وضع خودمان. البته من خانواده را مشهد گذاشته بودم و نبرده بودم چون سه ماه کوتاه بود و نه بودجه مان می رسید نه این که صلاح بود. سه ماه کوتاه بود و من باید به درسم می پرداختم.
با همین حالی که داشتم روزی یک صفحه قرآن، عربی، ترجمه می خواندم. مثل این بود که قرآن با ما دارد حرف می زند و لحظه لحظه اسلام بیش تر برایم معنی پیدا می کرد و خودم را شارژ می کردم. از طرفی دیگر تقدیر الهی بود که ماه مبارک رمضان افتاده بود وسط دوره من، چون ما آنجا ساکن بودیم قصد می کردیم و روزه می گرفتیم. افق را رفتیم از روزنامه امریکایی سان راز و سان ست در آوردیم و بر اساس آن اذان را حساب می کردم. خودم افق را تعیین می کردم، چون با مساجد امریکا نتوانستم تماس برقرار کنم. هفت، هشت تا ایرانی بودیم در دوره های مختلف. در بین این هفت، هشت نفر یکی آمادگی بیش تری داشت و آمد با ما هم سحری و هم افطاری شدیم و غذا درست می کردیم.
اسم ایشان چیست؟
تیمسار کوششی. همین الان هم سر کار است. ایشان باجناق بزرگ تر سردار صفوی است. چهره بسیار عالم و خوبی بود و من هم به ایشان علاقه مند شده بودم؛ ایشان هم می گفت: من حاضر هستم با هم باشیم. پیش ما می آمد و در اتاقی که داشتیم سحری درست می کردیم، افطاری آماده می کردیم، بیش تر شیر و لبنیات بود. عجیب صفای معنوی ای داشت. صفای روزه از این طرف، از طرف دیگر هم بحث با امریکایی ها.
امریکایی ها ظهر ها وقتی ناهار ما را سر میز نمی دیدند می گفتند شما چه؟ می گفتیم: ما روزه هستیم، تا می گفتیم روزه، کنجکاو می شدند که روزه چیست؟ برای ما توضیح بدهید ما هم وارد بحث می شدیم، طوری که همه تحریک شده بودند به اسلام ما. یکی، دو تا خاطره اینجا پیش آمد که بد نیست بگویم. امریکایی ها در کارها زیرکانه برخورد می کنند و وقتی که خارجی ها می روند به دوره های آنها برای آنها اسپنسر پیش بینی می کنند یعنی میزبان مراقب. چنین کسی در نقش میزبان مراقبت می کند که مهمان هم از نظر اخلاقی، روحی ناراحت نباشد هم یک خط اطلاعاتی دارند که از این طریق اطلاعات می کشند از فردی که از کشور خود آمده و سعی می کنند ببینند آن جا چه خبر است؛ خلاصه خیلی ظریف برخورد می کنند. دو تا اسپنسر هم می گذاشتند یکی شخصی، یک نظامی؛ همه هم داوطلب این کار بودند، یعنی کار عجیبی بود. داوطلب بودند که این کار را افتخاری بکنند و اسم می دادند به آن مرکز توپخانه. جاهای دیگر هم همین طور بود و اینها هم روی اسم نوبتشان می شد.
از شانس من، هم اسپنسر نظامی آمد سراغم، هم اسپنسر شخصی؛ اسپنسر شخصی زودتر آمد. یک خانمی با من تماس گرفت. خوب. کسانی که با من آمده بودند همه جوان بودند و ازدواج نکرده بودند، اصلاً دنبال یک چیزهایی هم بودند، این بود که اینها چیزی هم پیدا نمی کردند که کاری بکنند. یک دفعه آمدم به اتاقم دیدم یک یادداشت گذاشته اند به انگلیسی و روی آن نوشته بود که: من خانم فلان هستم زنگ زدم شما نبودید لطفاً به این شماره زنگ بزنید. اینها همه از من می خواستند که تو که اهل این حرف ها نیستی این را بده ما تماس بگیرم. بعد من گفتم بفرمایید تماس بگیرید. اینها تماس گرفتند و او خیلی زود فهیمد که سن این طرف خط بالای پنجاه سال است. گفت که: نه، با خودش کار داریم. ما صحبت کردیم و گفتیم: شما چه می گویید؟ سلام و احوالپرسی کرد و گفت که من با شوهرم آمدیم اینجا شما نبودید و می خواهم شما را ببینیم یک وقت ملاقات به ما بدهید؛ و من وقت ملاقات دادم دیدم یک امریکایی هیکلی، لباس شخصی و پیپ به دهان و یک خانم هم در کنار او ـ خانم در حدود پنجاه و پنج سال داشت ولی خیلی مرتب و منظم بود ـ آمدند به همان محل سالن انتظار؛ منتظر بودند که من از همان محل هتل بیاییم پایین. آمدم احوالپرسی و ... آن خانم معلوم بود که انگلیسی الاصل نیست؛ بعد گفت که من ایتالیایی هستم و با این ازدواج کرده ام. بعد معلوم شد این هم خودش نظامی بوده و عضو نیروی دریایی ارتش بوده و بازنشست شده. اینها عجیب به من محبت می کردند و مرا دعوت می کردند. من هم عجیب محو تبلیغ شده بودم طوری که اینها تحت تأثیر قرار گرفته بودند و بعد یک روزی دعوت نامه دادند به من. رفتم دیدم یکی را هم دعوت کرده اند، دکتری با نامزدش آمده بودند؛ دکتر جوانی بود. نگو این تحریک کرده اند که از مسیحیت صحبت کند و من از اسلام. شروع کرد به صحبت که: فلان کس شنیده ام خیلی در مذهب [پای بند] هستید ـ حتی مرا به عنوان مرد مذهبی صدا می کردند. من تا دیدم دارد مرا به عنوان مرد مذهبی معرفی می کند، به او اعتراض کردم و گفتم: شما هستید که در مذهبتان این طوری شده که می گویید «مرد مذهبی». ما این را قبول نداریم، و گفتم: هر مسلمانی مذهبی است، حالا اگر هر مسیحی ای مذهبی نیست ما کار نداریم. بین ما هر مسلمانی مذهبی است بنابراین این نیست که فقط من مذهبی هستم در کشور ما همه مسلمان هستند، همه اهل اسالم هستند. گفت: درست است که محمد (ص) خدای شماست؟ من یک دفعه برگشتم و با تندی به زبان انگلیسی گفتم: من برای شما خیلی متأسفم. شما که تحصیل کرده هستید و دکترا دارید هنوز اطلاعی در مورد آخرین دین رسمی خدا ندارید. بعد او شروع کرد به معذرت خواستن. گفتم، آخر شما چرا این قدر بی اطلاع هستید؟ اولاً مگر می شود یک آدم بشود خدا و بعد هم آن آدم الان در دنیا نباشد و مرده باشد؟ این چه حرفی است که شما می زنید؟ کمی روی این فکر کن؛ ما همه تحصیل کرده هستیم؛ کشور ما این طور نیست. درست است که الان به سرش زده اند و جزو استعمار وابسته شماست. ما همه تحصیل کرده هستیم، روشن هستیم. دین اسلام دین روز است. امروز شما هم باید مسلمان بشوید، منتهی باید تحقیق کنید.
یک فقره دیگر هم بگویم و از بحث خارج شود. از تقدیر و لطف خدا این اسپنسر نظامی هم یک سروان بود و آمد از ما اطلاعات بکشد اما ما از او اطلاعات کشیدیم. اینها مدارکی را که ما دوره اش را دیده بودیم نمی دادند. خوب، ایران یک خرده ثروتمندانه برخورد می کرد و اصلاً ما که می رفتیم آنجا دوره ما را خریده بودند. دلارهای ما را هم از قبل می دادند یعنی ما آنجا هیچ چیز کم نداشتیم، در نتیجه امریکایی ها ما را تحویل می گرفتند، یعنی می رفتیم آنجا حتی با ادعا می پرسیدیم که چرا این مدارک را به ما ندادید؟ چرا این اسلاید را به ما ندادید؟ ما می خواهیم برویم اینها را آموزش بدهیم.
اینجا هم من به او گفتم ـ چون در دانشکده کار می کرد ـ گفتم ما این مدارک را لازم داریم؛ دیدم یک کارتن مدارکی را که به هیچ کس نمی دهند و مال استادهاست همه را آورد برای ما و من آنها را با کشتی فرستادم ایران. چون خیلی سنگین بود، با هواپیما نمی شد آورد. او وقتی که پی برد که من خیلی اسلام را دارم معرفی می کنم، یک روز ما را به شام دعوت کرد. من در صحبت هایی که برایش کرده بودم، گفته بودم ما دینی داریم که برای هر کاری بسم الله دارد؛ هر کاری را می خواهیم شروع کنیم می گوییم بسم الله؛ می خواهیم حرف بزنیم می گوییم بسم الله. این را من در یک کتاب خوانده بودم، نمی دانم شریعتی بود یا بازرگان که اینها را گفته بود و من از آنها استفاده کردم. او این طرح را ریخته بود که شام به ما بدهد و در حین شام بگوید که من در مسیحیت قبل از شام دعا می کنیم. سفره را انداختند. همه آنها، خودش و بچه هایش و زنش، با هم شروع کردند به دعا خواندن؛ من گفتم این را داشته باش تا به تو بگویم! شام که تمام شد گفتم حالا بعد از شام شما چه می گویید؟ ناگهان جا خورد! گفتم: ما دیگر چیزی نداریم. گفتم بله، ما به درگاه خدا شکرگذاری داریم و خدا خدا را از نعمت هایی که داده شکر می کنیم. او باز هم کم آورد.
بعد یک امریکایی دیگر بود که خانمش دکتر حقوق بود، خیلی هم زیرک بود و اهل هند بود؛ گفت: شما را ما یک افطار دعوت می کنیم، غذای ایرانی هم برایتان می پزیم. باقالی پلو با گوشت را از کتاب آشپزی یاد گرفته بود و، چون خودش هم شرقی بود رفته بود برای ما درست کرده بود. من نمی دانستم موضوع چیست، نگو دو سه تا امریکایی دیگر را هم دعوت کرده بود. ما هم دو سه تا ایرانی، رفتیم آنجا و همان خانم از اول شروع کرد به سوال کردن و پرسید: درست است که شیعه را ایرانی ها درست کرده اند؟ حالا کار خدا، من کتاب مکتب اسلام را خوانده بودم و در یکی از این جزوه ها نوشته بود شیعیزم به زبان انگلیسی. من تا آن موقع که آن را نخوانده بودم نفهمیده بودم که در زبان شیعه یعنی پیرو. چون خیلی مصطلح بود، به معنی آن فکر نکرده بودم ولی در آن کتاب معرفی کرده بود شیعه چیست، کیست و از چه کسی پیروی می کند.
خوب من یک خورده تعصبم بالا رفت. ولی بدون تعصب باید جواب داد؛ یک دفعه یاد آن کتاب افتادم، شاید دو سه صفحه آن را بیش تر نخوانده بودم، ولی در همان صفحه اول پاسخ این بود؛ صفحه اول نوشته بود:
Shieh mesns follower شیعه معنی می دهد فالور، پیرو. To follow how پیرو چه کسی؟ خیلی تمیز هم آن را چسبانده بود به اطاعت از دستور پیامبر اکرم (ص) یعنی بلافاصله بعد از پیامبر شیعه را معرفی کرده بود. وقتی من برایش با همین آرامش توضیح دادم، او قشنگ مطلب را گرفت و فهمید که از مطلب خیلی پرت بوده. گفتم: حالا کجای ایران آثار آن هست که بگوییم ایرانی ها شیعه را درست کرده اند؟ ولی گفتم: ایرانی ها معرفت داشتند و بهتر از هر کسی می فهمیدند که این دین را انتخاب کردند، فهمیدند و آن را رها نکردند؛ این است که به ایرانی ها می گویند شیعه و مرام شیعه این است، که درست بلافاصله بعد از پیامبر گمراه نشدند و خط را درست گرفتند. من حال خودم را نمی فهمیدم ولی معلوم بود که خدای متعال، به من حالی داده توأم با بصیرت؛ سیم وصل است و دارم دفاع از دین می کنم. در آن ... دنیا با معرفت کم و اطلاعات ضعیف ولی به هر صورت باید دفاع می کردم و حالم برای دفاع آماده بود؛ عجیب حرف ها سلیس می شد به زبان انگلیسی؛ در حالی که من یک چنین تسلطی نداشتم. بعد سوال دیگری مطرح کرد و گفت: می گویند شما امامی دارید که هزار و چند سال زندگی کرده و می گویید به زودی هم ظاهر می شود؛ امام زمان (ع). بین ما سه نفر یک نفر داشتیم که سروان بود و زبان انگلیسی را مثل زبان مادری صحبت می کرد، طوری که امریکایی ها لذت می بردند از این که این قدر روان، با لهجه امریکایی صحبت می کند. تعصب او برانگیخته شد؛ می خواست سوال دوم را جواب بدهد، اما چون اطلاعات نداشت گریز زد به قیامت. گفت، اگر قیامت شود چنین چیزی ظهور می کند؛ من یک دفعه وسط صحبت او گفتم چه داری می گویی چرا این طوری جواب می دهی! او فهید که خیلی پرت و پلا گفته و گفت خود این بهتر توضیح می دهد.
من یک دفعه متوجه شدم که دو ساعت است ما داریم در مورد اسلام صحبت می کنیم و همه هم کنجکاو و بگوش! مطلب هم دارد می رسد. می رسید و خودمان حفظ می شدیم؛ احساساتمان نسبت به دین و مکتب برانگیخته می شد. بیش تر اصلاً برایمان معنی داشت. کار رسید به جایی که پشت سر هم معجزات قرآن برایم ظاهر می شد، قرآن که می خواندم سوره فرقان را هم تلاوت کردم و بعد هم فارسی آن را خواندم.
امریکایی ها مرتب از من سوال می کردند که are you married? (آیا شما ازدواج کرده اید؟) می گفتم: بله. می گفتند بچه داری؟ می گفتم خیر در راه است؛ با همان اصطلاح خودشان (on the way). بعد می گفتند: “blue” do you want blue or pink (آبی) مظهر پسر بود و pink (صورتی) هم مظهر دختر؛ بعد من هم بلافاصله می گفتم: hell see in the body and spirt یعنی سلامتی جسم و روح برایش می خواهم، برای من مهم نیست که پسر باشد یا دختر. زیادتر از این نمی گفتم. بعد سوره فرقان را خواندم. در آخر سوره بودم و آیه شریفه اعوذ بالله من الشیطان الرجیم؛ و الذین یقولون ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قره اعین و اجعلنا للمتقین اماما (1) و این آیه آن قدر در من اثر کرد که همانجا گفتم خدایا عجب آیه ای! عجب کلماتی! اینها همین که از من سوال می کردند بای این را پاسخ می دادم که از فرزند چه انتظاری داری؟ آنی که خدا می خواهد، خدا به زبان می آورد که از او چه بخواهیم که مایه چشم روشنی ما باشد و ما را هدایت پیشوا قرار دهد.
من این آیه را از آن موقع دعای کف دستم کردم، البته این تقویت شد و من آن را صبح خواندم. بعد از ظهر که می آمدم به طرف هتل، در مسیری که می آمدیم نگه داشتیم؛ در محلی که باجه های پستی ما بود و صندوق ها را به اسم ما گذاشته بودند کلید آن را هم داده بودند؛ هر وقت می رفتیم نگاه می کردیم که از ایران نامه آمده یا نه! هر روز یک سری می زدیم؛ از شیشه نگاه کردم دیدم یک نامه هست؛ نامه را برداشتم دیدم نامه از پدرم است. دیدم از بالای نامه به من تبریک گفته: پسرم فرزندت متولد شد، دختر بود اسم او را گذاشتیم مریم، حال آنها خوب است.
بعد بلافاصله ذهنم اتفاق ها را تطبیق داد و گفتم خدایا ببین چه قدر تقدیر تو زیباست، امروز سوره فرقان را می آوری و ما به این آیه شریفه می رسیم و همین روز هم فرزندار می شویم؛ من این را به فاق نیک می گیرم که معلوم شد که همین جا از تو چه بخواهم، ما همین را دعا کردیم و الحق و الانصاف الان فرزند بزرگم، همین دختر، ازدواج هم کرده و دو تا نوه هم دارم از ایشان و واقعاً مایه افتخارم است. وقتی که احساس می کنم این دختر چقدر تدین را در وجودش و در سلول هایش آمیخته است و چه قدر مایه افتخار و آبروی من است که چنین شایستگی و منش و حجب و حیایی در شخصیت دارد، آن را فقط سیر قرآنی می دانم و نتیجه آن دعای قرآن. وقتی آمدم ایران نوار قرآن از عبدالباسط را گرفته بودم. آن موقع ضبط صوت ها حلقه ای بود. ضبط صورت را روی سر گهواره اش گذاشته بودم و روشن می کردم. با قرآن می خوابید؛ با قرآن گهواره اش را تکان می دادیم، و این اثر کرد. معجزه الهی به آنجا رسید که در کلاس نفر اول شدیم. در کلاسی که در آن هجده تا امریکایی بود و ما دو تا ایرانی بودیم، من به صورت معجزه اول شدم. البته درس هم می خواندم و تمرکز فکری ام خوب بود، حتی شاگرد امریکایی هم داشتم. چون یکی از اینها خیلی خنگ بود و هر چه می گفتم مطلب را نمی گرفت، به من پیشنهاد کرد که بعد از کلاس بیایم اتاقش و یکی دو ساعت با هم کار کنیم. همه با او سر به سر می گذاشتند و خلاصه ما قوی تر از آب در آمده بودیم.
ده تا آزمایش داده بودیم و کاملاً معلوم بود که نفر تاپ و بالا با معدل از 100 روی 96 بعد این آخری که ovenal بود کل آزمایش بود. به علت این که سرعت من در خواندن و جواب دادن از نظر انگلیسی امریکایی در حد عالی نبود احساس کردم که کم آورده ام و دیگر ناامید شده بودم که رتبه من حفظ شود بعد دیدم نه بابا خود امریکایی ها هم خراب کرده اند. باز معدل ما روی 94 شد و بعد در جلسه مراسم پایان فارغ التحصیلی دیدم اعلام کردند که ستوان صیاد شیرازی به عنوان نفر ممتاز دوره معرفی می شود. یک قاب هم به ما دادند و نمی دانستم تقدیر این دیگر چیست؟
تمام روزنامه های مرکز این را پخش کردند که نفر ممتاز دوره هواسنجی بالستیک فلان کس از کشور ایران بود. این نقطه اوج موفقیت بود و من رمز این موفقیت و یاری خدای متعال را در سرنوشت کاری ام نمی دانستم که ان شاءالله در جلسه بعد توضیح خواهم داد.
تشکر می کنم از این که محبت کردید و حوصله به خرج دادید و با این خاطرات زیبایتان ما را خوشحال کردید. موفق باشید.
والسلام علیکم و رحمه الله