خاطرات امیر شهید سپهبد صیاد شیرازی (خاطرات قبل از انقلاب)

نویسنده : مرکز اسناد انقلاب اسلامی

مقدمه

امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در سال 1323 در کبود گنبد مشهد در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. مادرش شهربانو و پدرش زیاد نام داشت. پدرش، که از عشایر فارس بود، به استخدام ژاندارمری در آمد و سپس به ارتش منتقل شد. او از جاذبه ای خاص برخوردار بود، از این رو علی تحت تأثیر پدر از کودکی به ارتش علاقه مند شد.
او به همراه پدر و خانواده، مانند دیگر خانواده های نظامیان، از شهری به شهری مهاجرت می کرد. شهرهای مشهد، گرگان، شاهرود، آمل، گنبد و سرانجام گرگان محل پرورش وی شدند. او سال ششم متوسط را در تهران گذراند و در سال 1342 موفق به اخذ دیپلم گردید. او در سال 1343 در کنکور دانشکده افسری شرکت کرد و پذیرفته شد. علی از بدو ورود به دانشکده به جدیت در درس و پای بندی به مذهب شهرت یافت. و سرانجام در مهرماه 1346 در رسته توپخانه دانش آموخته شد و با درجه ستوان دومی وارد ارتش گردید. او پس از طی دوره آموزشی در شیراز و اصفهان به لشگر تبریز و سپس لشگر زرهی کرمانشاه منتقل شد.
او در سال 1350 برای گذراندن دوره آموزش زبان انگلیسی به تهران آمد و پس از پایان کلاس و جدیت در تحصیل سرانجام خود از استادان زبان انگلیسی شد.
ستوان یکم علی صیاد شیرازی تصمیم گرفت با دختر عمویش، خانم عفت شجاع ازدواج کند اما به دلیل این که محمود، عموی علی، از مخالفان شاه بود، ساواک با این ازدواج موافقت نکرد، اما سرانجام در اثر اصرار علی، ارتش با این وصلت مبارک موافقت کرد.
علی در سال 1352به دلیل لیاقت ها و دقت هایش در کار، برای تکمیل تخصص های توپخانه از طرف ارتش به امریکا اعزام شد تا دوره هواسنجی بالیستیک را بگذارند. او این دوره آموزشی را در شهر فورت سیل از ایالت اوکلاهما، در منطقه ای نظامی، با موفقیت طی کرد در این دوره فشرده ستوان همچون مبلغی مذهبی به دعوت امریکاییان به اسلام می پرداخت و در مجالس بحث و مناظره آنان شرکت می کرد. او در بین آشنایان جدیدش به مرد مذهبی مشهور شد. او پس از گذراندن دوره، با تخصصی جدید و روحیه ای با نشاط به ایران مراجعت کرد.
ارتش برای استفاده از دانش نظامی ستوان، او را در سال 1353 به اصفهان ـ مرکز توپخانه ـ منتقل کرد. علی در اصفهان با یافتن دوستان جدید مطالعات مذهبی خود را پی گرفت و شخصیت سیاسی خویش را در این دوره قوام بخشید. او در نامه ای که برای سرگرد محمد مهدی کتیبه، یکی از افسران مذهبی، ارسال کرد این جمله را نوشت: «در مورد برنامه های مذهبی بحمد الله پیش می رویم مخصوصاً در آن قسمت که می دانید». این جمله حساسیت ضد اطلاعات را برانگیخت و از آن پس وی تحت مراقبت قرار گرفت. آنها پس از تحقیق و مراقبت متوالی، او را «متعصب مذهبی» معرفی کردند و مراقبت از وی را شدت بخشیدند. جالب این است که هر کس از افسران را به مراقبت وی می گماردند یا تحت تأثیر روحیه او قرار می گرفت و گزارش مثبت برای او رد می کرد یا صیاد را از مراقبت و مأموریت خود خبر می داد و یا از اول با چنین مأموریتی مخالفت می کرد.
سروان صیاد هم زمان با اوج گیری مبارزات ملت مسلمان ایران به رهبری امام خمینی تقیه را کنار گذارد و در ارتش علناً به دفاع از علمای اسلام و حکومت اسلامی پرداخت و سرانجام به دلیل این که در بین افسران، تبلیغات ضد رژیم می کرد، ضد اطلاعات از قرار دادن جنگ افزار در اختیار وی ممانعت کرد و اعلام نمود که از واگذاری مشاغل حساس به او خودداری شود. سرانجام سروان در 19 بهمن دستگیر و زندانی شد اما دیری نپایید که انقلاب به پیروزی رسید و او هم مانند همه مردم ایران آزاد شد.
دوره دوم زندگی سرهنگ صیاد بعد از پیروزی انقلاب اسلامی آغاز می شود: او پس از پیروزی انقلاب اسلامی با برادر رحیم صفوی و حجه الاسلام سالک آشنا می شود و با یکدیگر پیمان می بندند که از پادگانهای اصفهان حفاظت نمایند. اختلاف سروان با فرماندهان ارتش موجب آشنایی وی با حضرت آیت ا... خامنه ای می گردد و از اینجا سرنوشت صیاد به کلی تغییر پیدا کرد. پس از حوادث کردستان، صیاد با درجه سرگردی به همراه سردار صفوی به غرب اعزام می گردد. و با هماهنگی ارتش و سپاه سنندج را آزاد می کنند. لیاقتهای سرگرد در کردستان موجب می گردد تا با درجه سرهنگی به فرماندهی عملیات غرب منصوب گردد. اختلافات سرهنگ با بنی صدر اولین رئیس جمهور اسلامی موجب برکناری وی و خلع دو درجه می گردد. اما دیری نپایید که بنی صدر سقوط کرد و شهید رجایی به ریاست جمهوری رسید و سروان مجدداٌ با دو درجه به غرب کشور اعزام می شود. سرهنگ با تأسیس قرار گاه حمزه سید الشهداء لشگرهای 64 ارومیه و 28 کردستان و تیپ های 23 نیروی ویژه هوابرد و تیپ 30 گرگان شهرهای بوکان و اشنویه را آزاد کرد.
در هفتم مهرماه 1360 به خاطر رشادت ها و لیاقتها توسط رهبر معظم انقلاب امام خمینی به فرماندهی نیروی زمینی منصوب شد. او با هماهنگی با سپاه قهرمان پاسداران انقلاب اسلامی در عملیات طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، مسلم بن عقیل، مطلع الفجر، محرم، والفجر 1، 2، 3، 4 و 8، 9، عملیات خیبر و بدر و قادر شرکت نمود و پیروزی های بزرگی را برای ایران اسلامی به ارمغان آورد که بی شک در تاریخ امت اسلامی به عظمت خواهد ماند. سرهنگ در مرداد سال 1365 از فرماندهی نیروی زمینی استعفا داد و با پیشنهاد آیت ا... خامنه ای تصویب رهبر انقلاب به سمت نمایندگی امام در شورای عالی دفاع منصوب شد. در سال 66 به درجه سرتیپی نایل آمد. سرتیپ صیاد شیرازی در سال 67 در عملیات مرصاد که مرزهای غرب ایران مورد هجوم منافقین قرار گرفته بود شرکت و با روحیه ای بسیجی ضربات محکمی را بر پیکر مزدوران منافق وارد کرد. سرانجام صیاد شیرازی در مقام جانشینی ریاست ستاد کل به خدمت مشغول شد.
امیر سپهبد علی صیاد شیرازی پس از عمری تلاش و مجاهدت به دست منافقان به شهادت رسید و موجی از دین خواهی را برانگیخت.
مرکز اسناد انقلاب اسلامی با الطاف الهی موفق شد خاطرات قبل از انقلاب شهید صیاد شیرازی را در پنج جلسه از زبان آن شهید ضبط تصویری کند؛ هر چند بیان این خاطرات نیمه تمام ماند، اما از هم رزمان و دوستانش انتظار داریم این قصه ناتمام را به پایان برسانند و دین خود را به تاریخ انقلاب اسلامی ادا کنند خاطرات امیر شهیدمان از دو لحاظ در خور اهمیت است: نخست آن که در جای جای کلامش آهنگ خدا به گوش می رسد و زندگی او از کودکی بوی خدایی می دهد. شهید ما هیچ گاه خود را از حوزه هدایت خداوند خارج ندیده است و این همه را از برکت نماز می داند که در کانون خانواده فرا گرفته است. او می گوید که هر گاه در آستانه سقوط به فرهنگ طاغوت قرار گرفته نماز او را نجات داده است؛ و به راستی همه اینها را از سر صدق بیان می کند، صداقتی که مخصوص او بود.
مرکز اسناد تصمیم دارد تا دوره دوم زندگی صیاد را، از بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تا شهادت او، با همکاری دوستان و نهادها تهیه کند و همچون برگی از تاریخ انقلاب اسلامی در اختیار مردم قهرمان پرور ایران قرار دهد. اینک قسمت نخست خاطرات، یعنی زندگی شهید صیاد از ابتدا تا سال پیروزی انقلاب اسلامی برای استفاده محققان و سایر آحاد ملت عرضه می شود. درود خداوند بر آن امیر شجاع و زاهد که آنی خود را از خط ولایت جدا ندید.
مرکز اسناد انقلاب اسلامی
روح ا... حسینیان
اردیبهشت 1378

جلسه اول

بسم الله الرحمن الرحیم
چهاردهم آبان ماه 1377 است و در خدمت تیمسار صیاد شیرازی هستیم. حاج آقا ضمن عرض خیر مقدم، از این که دعوت مرکز اسناد انقلاب اسلامی را پذیرفتید تا ان شاءالله با بازگو کردن مجموع خاطراتتان این مرکز را در راستای اهداف تدوین تاریخ انقلاب اسلامی مساعدت و کمک فرمایید تشکر می کنم. استدعا می کنم نام، نام خانوادگی و نام پدر خود را بفرمایید و نیز این که در چگونه خانواده ای متولد شدید، سپس از بدو ورود به دبستان تا تحصیلات عالیه خود را شرح دهید و بفرمایید در چه زمانی وارد ارتش شدید، همچنین شرح حالی هم از خود در بعد از انقلاب بفرمایید.
ـ بسم الله الرحمن الرحیم «رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعلنی من لدنک سلطانا نصیرا»
«اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا».
«اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه»
نام کوچک من علی است و نام خانوادگی ام صیاد شیرازی و نام پدرم زیاد با «ز» و «ی» و «ا» و «د»؛ البته چون ما از تیره عشایر هستیم، قبلاً به ایشان زیاد خان می گفتند نام پدر بزرگ ما صیاد خان بوده و اصالتاً تیره عشایر ما مربوط به تیره اخت افشار است که در سرزمینی بین فارس و کرمان از نی ریز تا سیرجان و بافت تا جیرفت امتداد دارد.
پدر من در 12 سالگی با بردرانش کوچ می کند به طرف استان خراسان؛ با همان مال و قاطر و چیزهایی که داشتند؛ بعد در شهرستان درگز مستقر می شوند و من در همانجا متولد می شوم. بعد از حدود یکسالی، چون پدر من، به قول آن زمان «امنیه» بوده و یا به اصطلاح بعدی ژاندارم بوده، مدام در آن مناطق در رفت و آمد بوده؛ تا سه، چهار سالگی من در مشهد بودیم و بعد از مشهد بر حسب نوع کار پدرم، که به ارتش انتقال پیدا کرد، ما را به مازنداران منتقل کردند و به شهر گرگان رفتیم؛ در شهرستان گرگان که تقریباً بستر اصلی رشد و نمو ماست تحصیلات را تا ابتدایی گذراندم و بعد به شاهرود منتقل شدیم، سپس از شاهرود به شهرستان آمل و مجدداً به طرف گنبد رفتیم، و از گنبد دوباره به خود گرگان برگشتیم.
نماز را در مکتب یاد گرفتم؛ در مکتب خانه ای که در تابستان سال اول دبستان می رفتم. چون پدر و مادرمان الحمدالله نمازخوان بودند، من هم تحت تربیت آنها نماز می خواندم. واقعاً مدیون آنها هستم و همیشه برایشان دعا می کنم. ارتباط ما با اسلام، از همان نمازی بود که در کانون خانواده به آن تشویق شدیم و در مکتب یاد گرفتیم، و تا یادم می آید این نماز قطع نشده در آن بچگی ها بوده که به من واجب شرعی نبوده است؛ مثلاً بعضی مواقع قبل از بلوغ ...
تیمسار خواهش می کنم بفرمایید در چه سالی متولد شدید؟
ـ من در سال 23 متولد شدم.
چند تا برادر و خواهر هستید؟
ـ ما دو خواهر و شش برادر بودیم که یک برادرمان در جوانی عمرش را به شما داد و فوت کرد و در مشهد دفن شد. بقیه برادرانم هم هستند و من بزرگ ترین آنها هستم. حالا، تقریباً همه آنها غیر از یکی ازدواج کرده اند. فقط آخرین برادر ما در منزل پدرم زندگی می کند و با این که ازدواج کرده یک مقدار نیاز به پرستاری دارد.
داستانی از دوران طفولیت به خاطر دارم که لازم است به عنوان یکی از مصادیق بارز مقدرات زیبای الهی، از آن یاد کنم، چون محل خوبی است تا در جامعه و فرهنگمان شناخت زیبایی تقدیر خدا و سرنوشتی که برای انسانهایش می خواهد مقدر بکند، بالا برود.
من همین زمینه اعتقادی را که خداوند نصیبم کرده در سن 9 ـ 8 سالگی داشتم. تابستان بود مادرم به من گفت که برو سراغ برادرت (او کوچک تر از من بود و یک مقداری هم شرور بود!). با بچه های دیگر رفته به باغ فلانی و صحیح نیست که به باغ مردم برود؛ برو او را بیاور. من به قصد این که بروم و برادرم را بیاورم به راه افتادم. در مازندران باغ ها معمولاً با پرچین محصور شده اند، و پرچین ها را از این چوب های نرم جنگلی می بافند و نصب می کنند.
من رفتم، و دیدم اینها رفته اند بالای درخت ها و دارند میوه می چینند؛ حقیقتش یک هوس شیطانی مرا وسوسه کرد تا من هم بروم و به اینها بپیوندم؛ منتها یک جنگی در درون من برپا شد که تو خودت آمده ای برادرت را ببری حال چطور شده که خودت می خواهی با آنها بروی؟ این جنگ طوری ادامه پیدا کرد که آن هوس تقریباً بر من و بر آن عقل منطقی که رنگ معنوی داشت حاکم شد. در نتیجه رفتم به طرف پرچین و از پرچین بالا رفتم که خودم را توی باغ بیندازم. به نوک پرچین که رسیدم یک دفعه دیدم یک مار درست جلوی صورت من، زبانش را تکان می دهد؛ و البته مارهای شمال زیاد خطر ندارند ولی خوب، قیافه مار برای من وحشتناک بود و من چنان تحت تأثیر قرار گرفتیم که از ترس خودم را پرت کردم پایین؛ دمپایی که به پایم بود از پایم در آمد و فرار کردم به طرف منزل؛ طوری هم می رفتم که انگار مار دنبالم می کند. شاید مثلاً 200، 300 متری که رفتم توقف کردم، نگاه کردم دیدم نه، چیزی نیست؛ ولی این توقف یادم است و هیچ وقت هم یادم نمی رود که خودم را محاکمه کردم و در این محاکمه داشتم می گفتم که مگر نبود اینکه مادرت تو را فرستاده بود که به آنجا بروی و این کار خطایی بود و کار خلاف شرعی بود که برادرت انجام می داد، تو هم حالا می خواستی بروی همان را انجام بدهی؟ دیدی سرنوشت چطور شد؟ مار نزدیک بود تو را نیش بزند. من زیبایی این تقدیر را بعدها بیش تر متوجه شدم؛ البته آنجا هم به ذهنم آمد که در نهایت خداوند نگذاشت که بروم و گرفتار آن کار خطا بشوم و این برایم درس شد و پایه ای شد و از این جنگ ها دیگر با خودم زیاد می کردم و از آن استفاده می کردم.
به هر صورت، تا کلاس ما قبل دیپلم، در رشته ریاضی تحصیلاتم را ادامه دادم، و هر چه جلو می رفتم بیش تر درس هایم شکل می گرفت و کیفیت آن بهتر می شد. جزو نفرات اول بودم، هیچ کمکی هم نداشتم، ولی خداوند مقدر کرد که من با یک روحیه خود جوشی به تحصیل ادامه بدهم. وقتی که به کلاس ما قبل دیپلم رسیدم وضعیت طوری شد که تشخیص دادم باید سال آخر را به تهران بیایم و مقدمات رفتن به دانشگاه را فراهم کنم.
سیر فکرم و ذهنم و ذوقم فقط نظامی شدن بود، و با یک عشقی به نظامی شدن فکر می کردم؛ هر چند که دیگران مرا نهی می کردند که تو درست خوب است، برو رشته های دیگر. آمدم تهران؛ دو نفر بودیم که آمدیم، و در همان محله عرب های تهران، طرف های امیرکبیر و آن جاها ساکن شدیم.
با آن دوست دیگر به دلیل انحراف اخلاقش رابطه ام قطع شد. تا اوایل بود، ولی اواخر سال های تحصیلی ما، سال آخر، منحرف و آلوده شد. من به لطف خدا به یک حالتی مجهز بودم و به معنای واقعی، نماز مرا از فحشا مبرا می کرد و خوب تشخیص می دادم که باید از او جدا بشوم و او در همان سال آخر دبیرستان با هفت، هشت تا تجدید متوقف شد و من با نمره خوبی قبول شدم و فارغ التحصیل شدم؛ منتها همین دوستی ضربه را به من زد و در کنکور عقب افتادم، ولی در همان ضربه هم باز خودم را پیدا کردم. وقتی آمدم تهران دیدم با توجه به توانایی درسی ام که در ریاضیات، بهتر است که به رشته مهندسی بروم، اما این ضربه ای که خوردم باعث شد که آمادگی لازم را برای ورود به دانشگاه، در آن سال پیدا نکنم. زبان انگلیسی و ادبیات اولین قسمت امتحان بود و ما برای این تست آماده نبودیم. من ریاضیاتم آماده بود، اما خودم را برای انگلیسی و ادبیات آماده نکرده بودم. در هر صورت در این مدتی که فرصت داشتم شروع کردم به تدریس در مازندران و آماده شدن برای کنکور.
وضعیت پدرم از نظر مالی بهم خورده بود. وقتی برای مأموریت آمده بوده به تهران دژبان ها سرش را تراشیده بودند؛ ضربه روحی بدی که به ایشان خورده بود، به همه دستگاه و شاه دشنام داده بود و خلاصه بلافاصله ایشان را اخراج و زندانی کرده بودند.
حدوداً چه سالی بود؟
سال 41 یا 40 ایشان را اخراج کردند. بعد از آن دیگر فشار خرج یک مقداری زیاد شده بود و طوری بود که من باید خودم را اداره می کردم؛ ولی خوب، همان تدریس یک ذخیره ای برای ما درست کرد و در همین فاصله من خودم را پیدا کردم و دوباره حال و روح و ذوق نظامی شدن پیدا کردم، آمدم در همین دانشگاه دولتی شرکت کردم و بعد هم رفتم دانشکده افسری. در دانشکده افسری به من زودتر نتیجه دادند و چون جزو نفرات اول بودم باید به مصاحبه می رفتم.
خودم را کاملاً مهیا کردم که نظامی بشوم و دنبال کار ورود به دانشکده افسری بودم که الحمدالله موفق هم شدم. در 19/5/43 وارد دانشکده افسری شدم، تا اینجا شرح حالی کلی من از نظر تحصیلات پایه ای [بود].
ورود به دانشکده، باز توأم بود با مقدرات زیبای خدا؛ به این ترتیب که مسائلی برایم به وجود می آمد و من را به استقامت در روحیه معنوی تشویق می کرد و هم این که جهشی هم می کردم و خیلی محکم می شدم.
روزی لباس پوشیدم و رفتم اقدسیه؛ هنوز راه رفتن نظامی را بلد نبودم. فرماندهی داشتیم که هیچ وقت خاطره اش از یادم نیم رود و واقعاٌ فکر می کنم به خاطر نقشی که از نظر تربیتی برای من داشت باید اجر بزرگی نصیب او شده باشد. من بعد از به ثمر رسیدن انقلاب، دنبال او هم گشتم ولی نتوانستم پیدایش کنم. نمی دانم به چه صورت رفت، ولی جزو آن گرفتارها نبود.
ایشان اصلاً معلوم بود که از نظر خانوادگی ساخته و پرداخته است برای نظام؛ بسیار بسیار اخلاقی بود؛ اخلاق مودبانه ای داشت؛ نظامی قوی ای بود؛ خیلی جدی و با انضباط و اینها، ولی سراپای وجودش ادب. من وقتی او را نگاه می کردم، از ادبش استفاده می کردم اصلاً چنین شخصیتی به دلم می چسبید. ایشان بلافاصله به گروهان ما گفتند که زیر چادر بنشینند؛ زیر درخت های همان اقدسیه. دفترچه هایی گفته بودند تهیه کنم، ما هم تهیه کرده بودیم گفت که دفترچه هایتان را در بیاورید و روی برگ اولیه اش این جمله را که می گویم بنویسید: «ما تابع مقررات هستیم، نوکر شخصی کسی نیستیم.» من آن موقع نمی فهمیدم این یعنی چه؛ بعد که جلو آمدیم فهمیدیم. اصلاً فرهنگ تملق و چاپلوسی را که در جامعه برقرار بود، در ارتش هم به یک ترتیبی فراگیر کرده بودند و اصلاً تربیت ها آمیخته بود به این مسائل و او ضمن این که این را به ما گفت خودش هم به آن عمل می کرد، مثلاً وقتی ما هنوز شخصی بودیم، اجازه نمی داد به دانشجویی که احترام می گذاشت یک مقداری، تعظیم بکنیم؛ می گفت که افسر بایستی همیشه سینه اش جلو باشد، ستبر باشد و به غرور سربازی اش افتخار بکند؛ که تعظیم اصلاً مال سرباز نیست. خیلی بدش می آمد و مودبانه هم برخورد می کرد؛ حتی وقتی عصبانی هم می شد از مسیر ادب خارج نمی شد.
آمدیم دانشکده، بعد از دو ماه تعلیمات که دیدیم، شاه باید می آمد و به ما درجه می داد؛ یک سردوشی می داد. به آن ها که فارغ التحصیل می شدند هم درجه می داد. به حسب اهمیت دانشکده افسری هر سال شاه می آمد. همان طور که الان هم آقا عنایت دارند و بیش تر از آن زمان احترام دانشگاه را حفظ می کنند البته آن زمان یک معنای دیگری داشت و آنها برای خودشان دست و پا می زدند ولی آقا از روی ارزش و اهمیتی که دانشکده افسری دارد، هر سال تشریف می آورند و فارغ التحصیلان را درجه می دهند، سخنرانی می کنند و سردوشی جدید می دهند.
عصر روزی که فردایش می خواستیم سردوشی بگیریم، کارهای ما تمام شده بود و می خواستیم برویم تو آسایشگاه گردان که به ما گفتند جلوی پله های یکی از ساختمان ها مستقر بشوید. چهار تا گروهان داشتم. فرمانده گردان ما یک سرگرد بود. این سرگرد رفت بالا و در صحبت هایی که کرد آخر آن یک حرفی زد که خیلی ما را دل سرد کرد. صحبت آخرش این بود که دانشجوها اگر می خواهند خانواده هایشان را بیاورند اشکال ندارد، دعوت کنند، منتها آنهایی که خواهرشان، مادرشان، چادری است آنها را دعوت نکنند. مثل این که آب سردی روی ما ریختند. من خیلی تحقیر شدم، البته خانواده ما در تهران نبودند ولی این حرفش برای من خیلی تحقیر آمیز بود و خیلی ناراحت شدم؛ آن قدر ناراحت شدم که احساس کردم بر سر دوراهی قرار گرفته ام. به عمق ایمانم ضربه خورد، چون مادر من چادری بود؛ خواهرم هنوز کوچک بود، ولی تا آنجایی که خانوادهام را می شناختم همه چادری بودند. این را که گفت، به عمق ایمان من ضربه خورد و این ضربه باعث شد که من بر سر دوراهی قرار بگیرم. زمزمهای می شنیدم که به من می گفت تو اشتباه کردی که به اینجا آمدی؛ اینجا جای تو نیست و این مرام این طوری است. زمزمه دیگری، که خیلی خطرناک هم بود، این بود که می گفت نکند شما امل بار آمده اید، نکند شما عقب افتاده هستید؛ اوضاع تغییر کرده و این را جامعه نمی پسندد که مادر و خواهر آدم چادری باشند. ببینید این تقدیر ـ تقدیر زیبای الهی که در مسیر صحبت هایم تکرار خواهم کرد ـ چقدر زیبا است و چقدر تعیین کننده برای سرنوشت انسان، که اگر خدا بخواهد شخص واقعاً هدایت می شود. از این حالت سرخوردگی و ضربه خوردن و بر سر دوراهی بودن من فقط پنج دقیقه گذشت، چرا که در این پنج دقیقه صحبت او تمام شد و گردان را مرخص کرد. بعد آن فرمانده گروهان مودب با عجله آمد بالای پله ها، همان جا که فرمانده گردان صحبت می کرد، و گفت گروهان بماند من کار دارم. این را خیلی محکم گفت؛ ما با خود گفتیم این چه کار دارد؟ باور کنید اگر فیلمی بود و از حالت و سیمای آن فرمانده فیلم برداری می کردند، خیلی بهتر بیان کننده بود برای مطلبی که من می خواهم برسانم. او چنان در خشم بود که رگ های گردنش متورم شده بود. سفید پوست بود ولی از ناراحتی سرخ شده بود. گفت دانشجویان توجه کنند که ما افتخار می کنیم که مادرمان چادری است،؛ خواهرمان چادری است، زن ما چادری است. اگر نمی خواهید اینها را نیاورید، همین طوری، مثل این که حسابش جداست.
خیلی معنی دارد. الان برای ما شاید خیلی سنگین باشد که او چرا این طوری گفته، ولی آن موقع به نظر من شاید سنگین ترین مطلب همین بود که او چرا این طوری حرف می زند. حالا ببینید که به من چه حالی دست داد؛ یک دفعه آرامش به من دست داد و برگشتم به حال خودم و به ایمان خودم و اعتقاد خودم و محکم. مثل این بود که این سه سال در حوزه بودم، چرا؟ چون فضا، فضایی بود که هر کس که زمینه اعتقادی داشت می توانست محکم بماند، فقط باید در این فراز و نشیب ها، توکلش به خدا باشد و لنگرش نماز باشد و به این ترتیب خودش را حفظ بکند؛ این هم یکی دیگر از مصادیق بارز نقش نماز، چون ما فقط نماز می خواندیم دیگر. به این ترتیب این نماز، اینجور جاها خودش را نشان می داد و امداد الهی ظاهر می شد و ما را در مسیری که در معرض پرتگاه بود، حفظ می کرد.
به هر صورت، این دوران سه ساله دانشکده سپری شد. دو، سه تا نکته دیگر هم دارم که ان شاءالله بعد می گویم تا مقدمه ای شود برای ورود من به صحنه خدمت، و سیر کار را خدمتتان عرض بکنم که باز با چه اتفاقات حساسی در معرض هدایت خدا قرار می گرفتم، در حالی که همیشه پرتگاه ها بود، همیشه کابوس ها بود، همیشه خطرات بود، ولی خدا کمک می کرد.
ما هم تشکر می کنیم از این که صحبت کردید، حوصله به خرج دادید، و وقتتان را در اختیار مرکز اسناد انقلاب اسلامی قرار دادید.
حرف جناب عالی به دل من نشست، چون وظیفه و رسالت شما را درک می کنم. من به سهم خودم در جامعه تلاش دارم که بعضی خاطرات نهفته را از سینه بیرون بیاورم و به جوانان و نسل جوان منتقل کنم، اما یکی از بهترین جاهایی که روی آن ها می تواند کار بشود همین جاست.
این لطف شما است، متشکر هستیم.
ان شاءالله موفق و موید باشید، «والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته».

جلسه دوم

بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه ضبط خاطرات تیمسار صیاد شیرازی، مجدداً در 21 آبان ماه 1377 توفیقی حاصل شد تا در خدمت ایشان باشیم.
با تشکر از این که وقتتان را در اختیار مرکز اسناد انقلاب قرار دادید.
در جلسه گذشته، به ورودتان به ارتش و برخوردهایی که در جشن مراسم فارغ التحصیلی دوستان صورت گرفت اشاره فرمودید.
ـ بسم الله الرحمن الرحیم، رب ادخلنی مدخل صدق اخرجنی مخرج صدق و اجعل من ذلک سلطانا نصیرا اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن العسگری صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا
لازم می دانم که در ادامه گفتارم نکته ای را خدمت شما عرض کنم، چون ممکن است که خدای نکرده در حین نقل ماجراها به ارزش مکتومی که ما از پیکره خود ارتش داریم خدشه ای وارد شود. باید دانست که ارتشی که امروز ارتش جمهوری اسلامی است، و ما در بستر آن زمینه لازم را برای ورود به فضای مبارک انقلاب پیدا کردیم، بستر بکری داشت. به این معنا که وقتی ما خودمان خوب بستر خودمان را شکافتیم، متوجه شدیم که متن ارتش یک متن کاملاً زمینه دار برای ورود به انقلاب بوده است. نیروهای وظیفه جوان ارتش از متن مردم برخاسته بودند و هیچ چیزی در آنها کارگر نبود که حال و روح آنها را عوض کند.
در نیروهای کادر ارتش، مخصوصاً در قشر پایین تر و به ویژه در جوانان، خط مشی که طاغوت حاکم کرده بود، در عمق وجود آنها رخنه نکرده بود و به آنها سرایت نمی کرد.
عمیق شدن و نفوذ خط مشی طاغوت، تقریباً از سنین 40 یا 45 سال به بعد بود، یعنی در درجات سرهنگی به بالا و در آنهایی که در معرض امیری قرار می گرفتند؛ چون آنجا دیگر مرزی بود، که هر کس غیر از این بود تقریباً راهی به درجه امیری نداشت و اگر کوچک ترین آثاری از بی اعتنایی به تاج و تخت در او می دیدند در همان جا او دیگر باید تسلیم می شد و البته نه این که او را بیرون کنند، بلکه او را در درجه سرهنگی متوقف می کردند و دیگر به درجه سرتیپی راه پیدا نمی کرد. ما از پایین متوجه بودیم که خیلی ها شخصیت بالایی داشتند، شخصیت علمی و تجربی آنها خوب بود، کارآیی و مدیریت آنها خوب بود، ولی در آزمایشان و قسمت ها رد می شدند. معلوم می شد که رمز این رد شدن در همین بوده، در حالی که بعضی ها که از این جهات زیاد پیشرفته نبودند مسیر درجه آنها هموار می شد و به جلو می رفتند.
در این زمینه نمونه های زیادی داریم؛ اما زیاد به انها کاری نداریم. من سعی می کنم نکاتی که می گویم اولاً تکه تکه باشد و هر تکه آن معنای خودش را داشته باشد. ثانیاً به صورت زنجیر تکه ها به هم متصل باشد و مسیر تکامل این حقیر را برای ورود به فضای مبارک انقلاب اسلامی و حکومت اسلامی نشان دهد.
من هنوز از دانشکده افسری خارج نشده بودم و تذکر من این بود که متن، متن فکر و زمینه دار بود. حتی آنهایی هم که کمی رنگ ظاهرشان به طاغوتی می خورد، در عمق طاغوتی نبودند. یعنی مثلاً زن آنها بی حجاب بود ولی اگر می رفتید و در تاریخچه زندگی آنها مطالعه می کردید، می دیدید که مثلاً او دو سال قبل چادر داشته. حجاب داشته، بالای 90 درصد بی حجاب های خانواده های ارتش، از خانواده هایی متدین بودند. ولی جو تبلیغی مسموم جامعه این طوری بود؛ از رادیو و تلویزیون گرفته تا محیط، همه جا. من خاطره همسر خودم را بگویم که چه قدر جالب و تکان دهنده بود برای خود من که در آن جو چه طوری ما از طرفی در معرض خطر قرار داشتیم و از طرفی هم چه طوری حفظ ما برای مسلمان بودن و متدین بودن برکت داشت.
یک نکته دیگر از دانشکده بگویم و از این بحث خارج شویم. دانشکده افسری کلاً فضایی بسیار پاک بود. حتی من الان که ارتباط درسی با دانشگاه دارم ـ از پریروز روزهای سه شنبه شروع کردم ـ وقتی آنجا می روم و می خواهم که این محیط را لمس کنم، می بینم با زمان ما واقعاً آن قدر تفاوتی ندارد. چرا؟ چون میدان فقط میدان آموزش بود و چهره هایی را که انتخاب کرده بودند چهره های شاخص نظامی برای فرماندهی بودند و عمدتاً سرمایه گذاری روی تربیت جسمی و فکری بود و تنها خلا آن عدم رسمیت فرایض دینی بود. به طوری که در متن برنامه ها قرار نداشت ولی در حاشیه قرار داشت و کسی هم با حاشیه کاری نداشت؛ در نتیجه می توانم این را واقعاً با اطمینان بگویم که بهترین روزه های ماه مبارک را من در دانشکده گرفتم چون به صورت طبیعی می پرسیدند که چه کسانی می خواهند روزه بگیرند که برای آنها جیره ظهر را شب بریزند. کسانی که می خواستند روزه نگیرند هم آزاد بودند.
این که می گویم رسمیت نداشت، این نبود که کسی نمی توانست روزه بگیرد. روزه گرفتن در ماه مبارک، رسمی از نظر اسلام است و کسی که ناهار نمی خورد آزاد بود.
من دو سال روز گرفته بودم؛ به سال سوم که رسیدیم از حالت آسایشگاه در آمده بودیم و اتاق، داشتیم. هر چهار، پنج نفر دانشجو با هم در یک اتاق بودیم.
من موقعیت خاصی در گروهان پیدا کرده بودم فرمانده گروهان متأسفانه نسبت به دین بی تفاوت بود، ولی رنگ بهایی داشت. هنوز هم تحقیق نکرده ام که واقعاً او بهایی بود یا نه، چون نحوه رفتارش نشان می داد که به دین خیلی بی اعتناست و بعضی از مواقع به دین حساس است. به نظر می رسید که او از این جرگه خارج شده است. هر صورت، ایشان علاقه خاصی به من پیدا کرده بود. روزی به من گفت بیایید منشی گروهان بشوید. گفتم من هیچ علاقه ای به منشی شدن ندارم چون من می خواهم که یک افسر رزمی شود و از همین الان نمی خواهم با قلم و کاغذ سر و کار داشته باشم و کار اداری و دفتری؛ گفت بسیار خوب او در این مسائل انعطاف خوبی هم داشت، یعنی صاحب ابتکار بود. گفت من منظور از منشی شدن شما بیش تر به خاطر عدالت در نگهبانی از دانشجوهاست چون بعضی ها سر و صدای زیادی می کنند؛ شما بیایید مسئولیت را قبول کنید. گفتم، بسیار خوب، من افتخاری مسئولیت تعیین نگهبانی و پاسداری دانشجوها را قبول می کنم.
ما شروع کردیم، و اتفاقاً خیلی زود به تنیجه رسیدیم؛ البته من چون دیپلم ریاضی داشتم از فرمول های خاصی استفاده می کردم، ولی زحمت داشت. نمودارهای جالبی در آورده بودم و هر کس اعتراضی می کرد خودش را روی نمودار می بردم و می گفتم تو باشی با این فرمول چه کار می کنی؟ دیگران هم خیالشان راحت بود. از این موقعیت استفاده کردم و نزدیک ماه رمضان که شد، به اصطلاح تجربه خودم را به کار گرفتم. سال های قبل بچه هایی که روزه نمی گرفتند، از بعضی ها که روزه می گرفتند ناراحت می شدند، چون اینها از کنار آنان رد می شدند و اشتباهاً آنها را به جای دیگری بیدار می کردند. گفتم در آسایشگاه امسال کاری کنیم که روزه گیرها مزاحم کسی نشوند. بچه ها را فرستادم که ببینند چه کسانی روزه می گیرند؛ بعد یکی کروکی دقیق از اتاق هایی که کنار هم بود کشیدم و روزه گیرها را با علامت خاصی مشخص کردم و شب این کروکی را به نگهبان می دادیم و نگهبان بر مبنای علامت می رفت سر آن تخت و فرد را آرام بیدار می کرد و او برای خوردن سحری بلند می شد.
ما خوشحال بودیم که یک چنین نموداری تهیه کرده ایم که خیلی پیشرفته است و مانع استراحت کسی نمی شود و روزه بگیرها هم به مزاحمت متهم نمی شوند. و نمودار را رفتم به فرمانده گروهان دادم که تصویب کند تا اجرا شود؛ همین که نمودار را به او دادم آن را، خیلی گستاخانه کنار انداخت، البته به حالت شوخی، و گفت که این دیگر چیست؟ گفتم این برای این است که روزه بگیرها مزاحم کسی نشوند. گفت امسال کسی روزه نمی گیرد.
خدا می داند که من جاهایی شده که با یک جرقه ایمانم چند برابر شده است و همین موضوع، باز هم به نفعم شد. تا فرمانده گروهان این کار را کرد یک خشم درونی در من به وجود آمد و یک آمادگی برای دفاع از عقیده و ایمانم؛ و آماده شدم برای این که هر چه می خواهد بشود، بشود. در چنین حالتی، هیچ برایم مهم نبود که بعد از سه سال زحمت کشیدن من را بیرون کنند. چنینی حالتی خیلی مهم است که به آدم دست بدهد، تا این که بیاید توجیه کند که خدایا چو نمی گذارند، من هم نمی گیرم. نه، اصلاً این حالت نبود. حال بسیار خوبی بود که به ما دست داده بود. من با یک تمسخری به او نگاه کردم و گفتم مگر می شود که روزه نگیرند و فریضه الهی را انجام ندهند؟ گفت: حالا می بینی که می شود.
من سریع این را در گروهان منتشر کردم و گفتم که فلان کس گفته نباید روزه بگیرید. همه آنهایی هم که نمی خواستند روزه بگیرند گفتند ما می خواهیم روزه بگیریم! و یکباره وضعیت روحی و روانی گروهان عوض شد.
او آمد سخنرانی کرد، و گفت دانشجویان توجه کنند که همین خدمت شبانه روزی ما و زحمتی که ما می کشیم روزه ماست و عبادت ماست. دانشجو چه معنی دارد که خودش را ضعیف کند؟ از صبح تا عصر درس دارد. در کلاس ها می خواهید مطالب را یاد بگیرید؛ با شکم گرسنه که نمی شود مطالب علمی فهمید؛ پس بنابر این امسال کسی روزه نمی گیرد. من دستور داده ام که جیره گروهان ما را در سحری قطع کنند.
انتشار مطلب به چه کسی رسید؟ به گروهان دیگر رسید! ببینید که وضعیت چه قدر جالب است و چه قدر زمینه ها فراهم است. خبر به همه رسید. خیلی جالب بود. آن شب در غذاخوری روی میز گروهان ما هیچ غذایی نگذاشتند. به خاطر تنبیه جیره ما را قطع کرده بودند. بعد دانشجویان گروهان های دیگر همه با هم رقابت می کردند و به یکایک ما می گفتند تو بیا پیش من، تو بیا پیش من، غذا را با هم می خوریم. غذایی که برای آنها بود ما هم خوردیم و سیر هم شدیم. سحری هم شد؛ و در نتیجه گروهان یکپارچه روزه گرفت.
در دو سال گذشته، اول ماه مبارک 70 ، 80 درصد گروهان روزه می گرفتند و بعد به مرور مرتب تعداد کم و کم تر می شد و اواخر رمضان می دیدید که حدود 30 درصد مانده اند که تا آخر روزه گرفته اند، یعنی دیگر توان نداشتند و یا اراده آنها ضعیف بود. ولی حالا به یکباره گروهان یکپارچه روزه گرفته بود. فرمانده گروهان دید که اوضاع خیلی خراب شده چون روزه از چیزهایی است که نمی شود گفت باید به زور بخورید.
روز بعد داشتم از دفتر عبور می کردم و خیلی هم از او ناراحت بودم. رفته بودم که وسائلی را بیاورم. یکی از دانشجویان هم داشت خطاطی می کرد؛ او هم روزه بود. بعد افسری از گروهان مجاور به دفتر فرمانده گروهان ما آمد. آنها ساعت ده صبح به نیروهای کادر کیک می دادند، البته به دانشجویان نمی دادند. دو عدد کیک و یک شیشه شیر به افراد کادر می دادند که مثلاً ساعت ده یک چیزی بخورند، و این غیر از ناهار بود. او آمد کیک را برداشت و به سراغ آن دانشجوی خطاط رفت. گفت بخور! او خندید و گفت که من روزه هستم. گفت بخور، بخور و دو سه بار اصرار کرد و آن را در دهان او گذاشت. افسری که نشسته بود حساس شد، گفت چه طور شد که آن دانشجو را دعوت کردی بخورد ولی به این دانشجو ندادی؟ گفت او روی مرا زمین می زند و از آنهایی نیست که تابع باشد. همین رئیس گروهان وقتی دید کار بدی انجام داده، آمد با حالتی خیلی مسخره سخنرانی کرد و گفت که من می خواستم ببینم که از دانشجویان چه کسانی روزه می گیرند و کدام یک از دانشجویان در روزه گرفتن مقاوم هستند، این بود که آن دستور را دادم و دوباره دستورش را عوض کرد. شاید هم از بالا به او فشار آوردند که چرا جیره گروهان ما را قطع کرده، چون این اخبار منعکس می شد.
با این ماجراها معلوم بود که بستر مذهبی آماده است. زمینه دینی بکر بود، و هم عمل و هم تبلیغ در همه اثر داشت.
از یک قسمت از عمر ارتشی زمان طاغوت می گذرم که در وقت صرفه جویی بشود. من بعد از تحصیلات دانشکده افسر توپخانه شدم و همین فرد یعنی فرمانده گروهان همچنان به من علاقه مند بود. البته این علاقه یک طرفه بود. او حتی یک روز جمعه آمد پادگان ماند که با من صحبت بکند که بهتر است رسته توپخانه را انتخاب کنم به جای رسته پیاده، اما هر چه که بحث کرد، ما رفتیم دوره رنجر و چترباز در شیراز ببینیم، من دنبال این بودم که چون افسر پیاده می شوم، در شیراز خانه بگیرم. یک دفعه دیدم که خطاب به من نوشته که فلان کس! رسته تو را دیدم، رسته تو توپخانه شد. ما باز ناراحت شدیم و بیش تر بدمان آمد. البته تقدیر به نفع من شد. که وارد توپخانه شد. ما باز ناراحت شدم شما ببین خدا چه طوری می خواهد! اگر خدا خواهد عدو شود سبب خیر. او اصلاً با مرام من نمی خواند، با آن مکتبی که با آن آشنا شده بودم نمی خواند، ولی خوب در دل او مهر عجیبی از من افتاده بود و می خواست همیشه مرا به نحوی پشتیبانی کند.
آنجا من در دوره رنجر نفر اول شدم که دوره بسیار سختی بود و این از تقدیرهای زیبا است. بعداً خدمت شما می گویم که با چه فاصله زمانی این تقدیرنامه زیبای خدا به نفع اسلام تمام شد.
نمی دانم چه طوری بود که علاقه داشتم این دوره سخت تکاوری را ببینم. آدم را مثل برگ خزان به زمین می ریخت. روز اول یکی از شاگردان روزه ما را ارشد گذاشتند. این فرد پنج، شش روز بیش تر دوام نیاورد و در اثر سختی دوره در ادرار او خون دیده شد و کنار رفت. نفر دوم را گذاشتند. این هم حدوداً ده روز بیش تر دوام نیاورد چون به هیچ وجه لیاقت نداشت که بر این تعداد دانشجو مدیریت و فرماندهی کند و ارشد باشد. ارشد دوره در تکاوری مسئولیتش حساس است و کار او خیلی سخت است. یک دفعه مرا احضار کردند؛ چون آنجا ارزیابی خیلی دقیق و روی عمل بود و همه را ارزیابی می کردند و یک استاد فقط مخصوص روان بود، یعنی کار روان شناسی می کرد. دانشجویان خیلی در فشار جسمی بودند. ما ساعت 12 شب می خوابیدیم و سه ساعت خواب برای جوان هایی حدود بیست و دو ساله اصلاً کافی نبود.
من چند امتیاز در سختی ها آورده بودم، اما متوجه نبودم که اینها چه اثری دارند و اینها را دارند جمع می کنند، یکباره در روز سیزدهم معلوم بود که به یک چیزی رسیده اند. یک دفعه مرا احضار کردند. این استاد روانی فقط کارش زدن ضربه روانی به دانشجویان بود که در اصل اینها را مقاوم کند. مرتب ضربه بزند و ببیند که دانشجویان چه طوری در مقابل ضربه از نظر روحی و روانی ایستادگی می کنند. البته ما چون یکپارچه دانشجو بودیم؛ توجیه بودیم، این را شنیده و مطالعه کرده بودیم و قبل از این که اینها ضربه بزنند می خندیدیم به جای این که عصبانی بشویم.
استاد روانی مرا خواست. مرتب قدم می زد. دستش را به پشت کمرزده بود. من هم خبردار ایستادم. با یک حالت ناراحتی می گفت از شما به ما گزارشاتی می رسد. حالا من نگران بودم. اما او نمی گفت که این گزارشات چیست. من در دلم خیلی تشویش داشتم که این چه می خواهد بگوید.
یک دفعه گفت که بله، به ما گفته اند تو امتیازت از همه بیش تر است. گفتیم که بابا، ما را کشتی! ما اول ترسیدیم! بعد کمی آرامش به دست آوردم. گفت ولی به قیافه ات نمی خورد! حالا به حساب داشت ضربه می زد. گفت پیشنهاد شده که تو را نگذاریم ارشد. آیا برای ارشد شدن آمادگی داری؟ من که در تو نمی بینم که بتوانی ارشد شوی! با تمسخر و حالتی که دست می انداخت حرف می زد. من گفتم من که دنبال ارشد شدن نبودم؛ من هم وظیفه ام را انجام می دهم. مسئولیت دادند انجام می دهم، ندادند هم مهم نیست.
گفت بسیار خوب حالا تو را می گذاریم ببینیم که چه می شود هر چند برآورد من این است که تو زیاد قوی نیستی و ضعیف هستی. ولی امتیاز بیش تری آورده ای.
حالا بگذریم، که خداوند متعال چه طور ما را یاری کرد. تسلطی بر این هم دوره های خودمان داشتیم که هر کدام بالاخره در یک غروری بودند و ما به اینها مسلط بودیم؛ اینها هم عجیب از ما حرف گوش می کردند. در طول سه سال مرا شناخته بودند که چه جوری هستم چند بار اذان صبح ساعت 5/3 صبح بود و ما تا 5/3 وقت داشتیم که آماده شویم و برای ورزش برویم؛ ورزش 5/1 ساعته، یا دو ساعته راهپیمایی از خیابان گاز شیراز به طرف دروازه شیراز و تا پل خان که حدوداً این راهپیمایی به شصت کیلومتر می رسید و از صبح تا چندین ساعت طول می کشید و دویدن تا سعدیه حدود چهار، پنج کیلومتر؛ حافظیه نزدیک بود ولی تا سعدیه حدود چها، پنج کیلومتر رفت و برگشت می شد ببینید که چه وضعیتی پیش می آید. همه لحظه لحظه لاغرتر می شدند، ضعیف تر می شدند ولی ما البته همچنان جلو می رفتیم. چند بار من موقع نماز صبح سر سجده خوابم گرفته بود، از آن خواب هایی که وضو باطل می شود. می رفتم وضو می گرفتم و می آمدم نماز را از سر می گرفتم. از شدت خستگی و کم خوابی طاقت فرسا بود، ولی خوب نماز می آمد جلو و چه برکتی داشت این نماز؛ البته چند نفر هم بودند که با من می آمدند.
می خواهم بگویم این دوره را که من دیدم و تمام شد ماجراهایش زیاد است ولی زیاد محصور صحبت من نیست فقط از آنهایی می گویم که در جهت خودسازی قرار می گیرند، تا این خودسازی یک توشه ای بشود در صندوقچه قلب ما، روح ما، نفس ما و شخصیت و ماهیت ما و ببینیم که چه زمانی ما عامل بهره برداری از آن می شویم.
نفر اول شدم. جمع امتیازات دوره رنجر و چتربازی را حساب کردند و دوم شدم. نفر اول از شاه تفنگ دوربین دار می گرفت. روز فارغ التحصیلی که ما سردوشی می گرفتیم و هر سال تکرار می شد. من نمی دانستم که همین تقدیر هم زیباست. از هر نظر حق من بود که اول بشوم، آن نفر اول امتیازش بد نبود ولی چون پسر عموی او در آنجا استاد بود نمرات او را طوری داده بودند که اول بشود، این فرمانده گروهان فهمیده بود که اول شدن حق من بوده، فرصتی پیدا کرده بود. و بررسی کرده بود. وقتی که به تهران برگشتم آمد در گوش من گفت: فلان کس، بررسی کردند و تو می توانی اول بشوی. بروم کاری کنم که اول بشوی و از اعلیحضرت چیز بگیری؟ با لطف خدا، روی نفرتی که از این فرمانده گروهان داشتم (هنوز به نفرتم از شاه نرسیده بود، یعنی تا آن موقع هنوز دوزاری ام جا نیافتاده بود که وضع چطوری است و در این موضوع نبودم). گفتم نه نمی خواهم. من از حق کسی نمی خواهم، نیاز ندارم. گفت بسیار خوب مسئله ای نیست و تفنگ دوربین دار او را گرفت.
ما وارد خدمت شدیم. دوره توپخانه به اصفهان رفتیم. در طول دوره به برکت نماز و به برکت تعهدی که به خانواده داشتم، با این که مجرد بودم پدر و مادر را از گرگان پیش خودم بردم. آنها را کنار خودم آوردم و چون تمام وقت آنجا بودم، بعد می آمدم به درس بچه ها می رسیدم، هیچ زمینه ای نبود که در این محیط خراب و فساد به تباهی کشیده بشوم.
دوره تمام شد و به لشگر تبریز منتقل شدم که آن موقع لشگر بود.
در دوره نه ماهه هم خداوند مقدر کرد که در درجه ستوان دومی در لشگر شاخص شوم؛ روی دیدی که فرمانده لشگر همین طور بر حسب تصادف به ما پیدا کرده بود. دوره، دوره و زمانی بود که جنگ سرنیزه ـ که یک رزم انفرادی است ـ در یگان ها به دستور شاه خیلی شکل گرفته بود و من هم در این فن استاد بودم از دوره رنجر. گردان را به دست من دادند. من ستوان دوم و پایین ترین درجه بودم؛ حالا ببینید چه حادثه ای پیش می آید.
گردان را آماده کردم و داشتم آموزش می دادم. درجه ستوان دومی رفته بالای شانه یک جوان و او دارد گردان را آموزش می دهد. گردان هم از من خوب تبعیت می کرد چون بدنه گردان بیش تر وظیفه های جوان بودند با انرژی زیاد اینها خیلی گوش می کردند و با یک حرارتی عمل می کردند؛ خیلی قوی. یک دفعه فرمانده لشگر آمد آنجا که ما بودیم. فرمانده ما یعنی توپخانه لشگر سرتیپ بود ولی فرمانده لشگر، سرلشگری بود نام یوسفی که سپهبدی هم پیش آمد. هنوز هم فکر می کنم زنده باشد؛ از کسانی بود که فرار نکرد. اگر بتوانید او را پیدا کنید و با او صحبت کنید خیلی جالب است، ولی من فقط روی این اصل که امیر طاغوت بوده هیچ به دیدن او نرفتم. او خیلی هم به ما علاقه داشت.
ایشان آمد و من طبق برنامه کار می کردم، یعنی سه چهار دقیقه کار می کردم و یک دقیقه راحت باش می دادم، از روی ثانیه. یک دقیقه راحت باش می دادم چون عملیات جسمی بسیار قوی بود و بایستی از حرارت نمی افتادند. یک دقیقه استراحت را به جای خود می دادم و آنها هه خوب استفاده می کردند و همه پاهایشان را آزاد می کردند و راحت می شدند.
یک دفعه احساس کردم که شبح فرمانده لشگر پشت سرم است؛ با چند نفر از افسرانی که پشت سر او بودند و آمده بودند که با او همراهی کنند.
او تا به ما رسید من گفتم «یک دقیقه راحت باش» حالا معمولاً این جور جاها برای تظاهر و تملق هم که شده به کار ادامه می دهند.
آن جمله یادتان است که آن فرمانده گروهان گفته بود که ما تابع مقررات هستیم نوکر شخصی کسی نیستیم؟ اثرش روی تربیت ما این بود و من هم حساس شده بودم که همین طوری باشم یعنی به هیچ وجه یک ذره اثری از تملق، چاپلوسی و نوکر صفتی در رفتارم نباشد.
ببینید این چه قدر بر تربیت اثر دارد.
گفتم «یک دقیقه راحت باش» اما دیدم که از پشت سر این سرلشگر همه بادست و اشاره می گویند که شروع کن. فرمانده لشگر فهمید. جالب است که فرمانده لشگر هم به تیپ ما می خورد.
فرمانده لشگر دید که از پشت سر، همه دارند دست و پا می زنند و علامت می دهند که ما شروع کنیم، یعنی برنامه استراحت را به هم بزنم. او هم یک دفعه برگشت و گفت چه کار دارید؟ این یک دقیقه راحت باش داده، ما هم صبر می کنیم که تمام بشود. حالا این یک دقیقه هم که تمام نمی شد! خودم هم دلم می خواست که زود تمام بشود که بالاخره کارمان را شروع کنیم و این ثانیه ها خیلی دیر می گذشت؛ بالاخره یک دقیقه تمام شد. به جای خود دادم. همه محکم ایستادند و محکم هم شروع به عمل کردند. این دفعه آمد به میان ما و گفت، سرکار ستوان، صبر کن، صبر کن، پیر مردی با قد بلند بود. گفت آن تفنگ خودت را به من بده. من تفنگ را به او دادم. گفت این طوری که گفتی نیست، این طوری که من می گویم هست. آمد آن ضرباتی را که الان من اسم های آنان را حفظ هستم انجام بدهد. این حرکات نامگذاری شده است و برای مثال سخمه بلند، سخمه کوتاه و از این چیزها داشتیم. او از سخمه بلند صحبت می کرد اما به سخمه کوتاه عمل می کرد، چون اینها در ذهنش نبودند ولی حالا به ما ایراد می گرفت.
وقتی که جلوی گردان حرکات را به عنوان نمونه انجام داد، گفت مگر نه سرکار ستوان؟ حالا تأیید مرا هم می خواست بگیرد؛ من هم گفتم خیر تیمسار! این برای فرمانده لشگر خیلی سخت بود، که جلوی همه من خیر تیمسار بگویم. خیلی بر افروخته شد. تفنگ را به طرف من پرت کرد و من هم آن را گرفتم.
گفت خوب خودت انجام بده ببینم! من رفتم و سی قدم فاصله گرفتم. این سی قدم فاصله ای بود که برای انجام تمام این عملیات از اول تا آخر لازم بود، چون راه رفتن در آن داشت. با حرارت کامل، طبق همان چیزی که آیین نامه گفته بود ـ همانی که من در رنجر «روان شده بودم» ـ انجام دادم. طوری که خودم تنهایی که عملیات کردم، چون زمین ها آسفالت نبود و خاکی بود، گرد و غبار بلند شد. گفت همینه، همینه برو انجام بده! فرمانده خیلی مرد شجاع بود و ما رفتیم دوباره شروع به تمرین کردیم و نمی دانستیم که چه می شود. آن موقع خدمت دو سره بود. ما باید ظهر می رفتیم ناهار می خوردیم و ساعت دو بعد از ظهر دوباره بر می گشتیم. پدرمان در می آمد! وقتی که ناهار رفتیم و بعد از ظهر بر گشتیم، از جلوی در پادگان گفتند که همه افسرها به آمفی تئاتر بروند. امیران و سرهنگ ها به ترتیب جلو نشسته بودند.
فرمانده لشگر، یوسفی، آمد و پشت تریبون رفت. ببینید که چه قدر جالب است. آن موقع بسم الله و این حرف ها که نبود؛ این طوری شروع کرد: بله، من سرلشگر بلد نیستم، آن ستوان بلد است. هیچ کس هم نمی دانست، جز توپچی هایی که از توپخانه بودند. جلسه از کل لشگر بود و همه سران لشگر آمده بودند. بعد گفت: آن ستوان کی بود؟ من اسم او را نمی دانم. خوب برای سرتیپ و فرمانده ما، خیلی امتیاز بود که مثلاً افسر او این چنین باشد؛ گفت ستوان صیاد شیرازی. من بلند شدم و همه چشم ها به طرف ما برگشت و از همین جا یک نقطه تحولی در شخصیت ما بین نظامی ها شروع شد.
بعد گفت بله، من رفتم، دیدم این زیباترین عملیات را در چنگ سرنیزه بلد است، و همین خوب است. همین گردن را یکپارچه حرارت کرده بود. خوب حالا، این از تخصص های پیاده بود و من توپچی بودم.
گفت پیاده ها شما که اعادیتان می شود که رزمی هستید، بیایید از این یاد بگیرید؛ من که یاد گرفتم. شما هم بیایید یاد بگیرید.
دستوری داد که تمام لشگر یکپارچه رفتند دنبال آموزش و آماده شدن برای مسابقه در فلان روز. روز مسابقه آمدیم. حالا چه قدر این افسران به طرف ما می آمدند و تبریک می گفتند، بماند؛ چون برای آنها خیلی مهم بود. برای مسابقه رفتیم. گردان ما امد و حرکات را انجام داد. خوب گردان مورد توجه همه قرار گرفته بود، لذا چند برابر بهتر از آن که بود انجام داد؛ به طوری که گرد و خاک بلند شد و کسی نمی دید چه کار می کنند. کارها یکپارچه بود. جلوی گردان هم افسرهای ارشدتر از من عمل می کردند، یعنی حالت این طور بود که آنها از من ستوان دوم، دستور می گرفتند. فرمانده لشگر خوشحال شد و گفت که بگویید گردان های دیگر هم بیایند. گردان های پیاده هم آمدند. همه قوی تر از ما و تعدادشان هم بیش تر وقتی حرکات را انجام می دادند، آنها را نفی می کرد و آنها هم ناراحت می شدند. گفت بگویید یک بار دیگر گردان آن ستوان بیاید. آمدیم و انجام دادیم و فرمانده لشگر گفت: گردان خیلی خوب عمل کرد. «خیلی خوب»، عنوان رسمی تشکر یک فرمانده است که پشت بلندگو می گوید و جواب آن سپاس تیمسار است. همه هم بلند جواب می دادند.
یک دفعه یک سرگردی جلوی او امد و محکم کوبید؛ گفت تیمسار این ستوان یکی از درس های جنگ سرنیزه را اشتباه درس داده است. گفتم کجا؟ و گفت این سخمه بلند یا ضربه عمودی یا افقی را به جای پنج شماره به سه شماره انجام می دهد.
می گویم که اگر خدا بخواهد خود همه چیز درست می کند؛ یک هفته قبل بود که کتاب جنگ سرنیزه را باز کرده بودم، در آنجا نوشته بود اگر افسران ورزیده باشند، این پنج شماره را می شود در سه شماره تمرین داد. صفحه آن هم هنوز یادم هست، صفحه 17 بود.
بعد یک باره به من گفت چه می گویی ستوان؟ جوابش چیست؟ گفتم ایشان آیین نامه را مطالعه نکرده است؛ در صفحه 17 جنگ سرنیزه نوشته شده که وقتی ورزیده شدند می شوند که اینها را به جای پنج شماره به سه شماره انجام داد و من دیدم که اینها ورزیده هستند، شما خودتان دیدید که ما همین کار را کردیم.
فرمانده گفت بگویید آیین نامه را بیاورند. اشکال کننده خودش رفت آیین نامه را آورد. در اره که آیین نامه را می آورد، خوانده بود و دیده بود که همان است که ستوان می گوید. آمد محکم کوبید با احترام، و گفت تیمسار! من معذرت می خواهم، آیین نامه را دیدم درست است.
فرمانده گفت دیگر چه می گویی؟ او هم پاسخی نداشت.
اینها را که می گویم ممکن است که الان داستانش هیچ ارتباطی با انقلاب نداشته باشد. ولی مسیر رشد کسی را تعریف می کنم که خدا می خواهد این ها در مسیر راهش قرار بگیرد بلکه آماده بشود تا مکان های کوچک بین راه را هم در دست بگیرد و بتواند با یک کارآیی بالا وارد راه بشود. خداوند ما را داشت برای این آماده می کرد. این موضوع در کل لشگر همه جا پیچیده بود. همه جا احترام، همه جا عزت، یک چیز عجیبی بود.
حالا این عزت ها از کجا بود؟ از آن نماز بود؛ چون همچنان به آن تمسک داشتم و حاضر هم نبودم که از آن دست بکشم.
در آن شرایطی که خفقان بود، رسم نبود که یک لشگر یکجا کنده شود به به جایی منتقل شود.
سر و صدای این لشگر به بالای رژیم رسید که این لشگر یک فرمانده دارد که فرد محکمی است و نه اعلیحضرت می گوید و نه هیچی. او هیچ وقت از این چیزها نمی گفت و فکرش فقط بالا بردن بنیه دفاعی و توان رزمی بود؛ همیشه در حال حرکت بود؛ آدم سالم و پاکی از هر نظر بود؛ ازدواج هم نکرده بود ولی پاک و سالم بود و هیچ هرزگی کسی در او ندیده بود. در آن زمان رسم بود که لشگر را یکپارچه حرکت بدهند ولی دستور نبود. لشگر ما یکپارچه از تبریز حرکت کرد به طرف مرز غرب کشور، قصر شیرین و خسروی. این یکسال هم برایم خیلی تجربه جالبی بود، مثل صحنه رزم، چون تمام شبانه روز با لباس و مسلح در سنگر و چادر و این چیزها بودیم؛ در آنجا به چه سختی روزه هایم را گرفتم. معذرت می خواهم، غسل که می خواستیم بکنیم، به راحتی به آب دسترسی نداشتیم و مثل الان پیشرفته نبود و حمام صحرایی و اینها وجود نداشت. آنجا رودخانه اروند بود که از تنگاب نو، تنگاب کهنه می گذشت؛ می آمدیم و در آن آب غسل می کردیم. ولی خوب الحمدالله کار جلو می رفت. این لشگر این قدر امتیازش از نظر توان و قدرت و مدیریت بالا رفته بود که از آن ترسیدند و لشگر را منحل کردند و هر گردان آن را به یک لشگر دادند. گردان ما به لشگر 81 زرهی کرمانشاه داده شد. این فرمانده را هم گفتند که به شیراز برود. او فرمانده منطقه فارس شد. البته چون امتیازش خیلی بالا بود نمی توانستند جلوی درجه او را بگیرند و او سپهبد هم شد. ببینید که چه قدر پاک و مبرا از مسائل مالی و همه چیز بود.
به کرمانشاه که آمدیم و به لشگر پیوستیم یک روز دیدیم که یک نامه آمده مبنی بر این که این قدر مبلغ ریال برای صیاد شیرازی؛ فرستنده یوسفی. زمان زیادی گذشته بود و چون درجه ای چیزی در چک نوشته نشده بود، گفتم که این چه کسی است که برای من پولی فرستاده؟ بعد از مدتی با دست خط خودش نامه به من نوشت؛ به من ستوان؛ که من پول هایی را که نزدم مانده بود بعد از تسویه حساب، بین چهره های شاخص لشگر تقسیم کردم و شما هم جزو آنان بودید و این پول چیزی نیست ولی برای شما فرستادم به عنوان تشکر؛ ببینید که چه قدر جالب بود.
تا اینجا که گفتم حدود سال 49 ـ 50 بود و هنوز «دوزاری» من از نظر رژیم و حاکمیت و رژیم جا نیفتاده بود و در بعضی از مسائل هم که بود شرکت می کردیم، جاوید شاه هم می گفتیم؛ این طوری بود چون من فقط در بحر نظامی و کار نظامی بودم و مطالعاتم عمدتاً مطالعات علمی بود؛ تخصصی بود، و به این مسائل می اندیشم. اما ناگهان نقطه عطفی رسید و از این نقطه عطف است که مسئله خیلی مهم می شود و وضع من بر می گردد.
چون اذان می گویند، اگر اجازه بدهید جلسه آینده راجع به ورود شما به کرمانشاه خواهد بود اگر اجازه بدهید، این طور تمام کنیم؛ نقطه عطف حقیقی تحول در زندگی بنده از نظر فکر و دید سیاسی که وارد صحنه می شود؛ ان شاءالله خیلی ممنون از این که حوصله به خرج دادید و وقتتان را در اختیار مرکز اسناد انقلاب اسلامی قرار دادید ان شاءالله در هر کجا که هستید تندرست و موفق و سلامت باشید خداوند یار و یاور شما باشد.
والسلام و علیکم و رحه الله و برکاته