حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 96

ساعت دو تصمیم گرفتیم حرکت کنیم و برویم داخل شهر. از همان جاده فرعی راه افتادیم. توی تمام مسیر رگبار روی ما بود و تک تیراندازها از داخل شهر ما را می زدند. بین راه رسیدیم به دو ماشین وانت تویوتا. قیافه ماشین ها با ماشین های ما فرق می کرد. باک ا ضافه هم گذاشته بودند رویش. یک پرچم هم بالای آن نصب کرده بودند که پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران بود، ولی آرم وسط نداشت. چوب پرچم ساخت ترکیه بود! داشتیم زیر و روی ماشین را نگاه می کردیم که دیدم بدجوری می زنند. بچه ها را جمع کردم و راه افتادیم. نزدیک ورودی شهر، همه جور آدم با لباس های جور واجور در حال گشت زنی بودند. دیدم با این وضعیت نه می توانیم برویم توی شهر و نه می توانیم پاکسازی کنیم. مردم ریخته بودند و هر کسی سنگ خودش را به سینه می زد. توی منطقه، فرماندهی مشخص وجود نداشت. هرکس، هر کاری از دستش بر می آمد، انجام می داد. بزرگترین مشکل این بود که نمی شد کار منسجم انجام داد. من با زمین منطقه و مردم آشنا بودم. با تسلطی هم که روی کار چریکی داشتم، می توانستیم موفق شویم. تصمیم داشتم با بچه ها برویم گردنه «پاتاق» ـ که نزدیک سر پل ذهاب است ـ اگر گردنه را می بستیم، می توانستیم جلو عبور آنها را بگیریم. کوهستانی بودن منطقه هم به این مسأله کمک می کرد. فاصله ما تا گردنه زیاد بود، ولی می توانستیم نتیجه بگیریم. داشتم برنامه ریزی می کردم که یکهو هواپیما آمد بالای سرمان و خوشه ای ریخت. از صبح یکسره هواپیماها داشتند بمب می ریختند. ورودی اسلام آباد را بسته بودیم و عراق آمده بود کمک منافقین.
شهادتین مان را گفتیم و خوابیدیم روی زمین. بمب، دویست متری ما خورد. سرم را بلند کردم، دیدم سر گردنه قیامت است. سریع رفتیم بالا. همان چیزی که ازش می ترسیدم، اتفاق افتاده بود. درست محل تجمع را بمباران کرده بودند. زمین پر شده بود از بدن های تکه تکه شده بچه هایی که صبح هر کاری کردم، متفرق نشدند. دیدن این صحنه اذیتم کرد. نه آن قدر قدرت داشتم آنها را سازماندهی کنم و نه می توانستم نسبت به این صحنه بی تفاوت باشم. خیلی ناراحت بودم.
آمدیم بالاتر، دیدیم برادر ذوالقدر و افروز ایستاده اند پهلوی ماشین و با بی سیم صحبت می کنند. بعد از سلام و علیک، پرسیدند: «چه خبر؟»
گفتم: «هیچی! اسلام آباد دیشب سقوط کرد و اینها هم منافقین هستند که آمده اند جلو.»
بعد هم برنامه ای که تدارک دیده بودم، توضیح دادم: «می خواهیم بریم سمت کرند، برای شناسایی و برنامه های چریکی خودمون.»
چیزی نگفتند؛ نه افروز نه ذوالقدر. راه افتادیم. در این بین فهمیدیم منافقین دارند می روند طرف باختران.
در همین فاصله که آمدیم تا سر گردنه و پیش آقای ذوالقدر، هواپیماهای دشمن یک بار دیگر آمدند و بمباران کردند. پشت سرش هم منافقین حمله کردند و توانستند چند تپه را بگیرند و بیایند جلو. این دفعه به صورت آتش حرکت می آمدند جلو و چند نفربر «کاسکاول» هم همراهشان بود.
سریع برگشتم عقب، ماشین را پارک کردیم کنار جاده و برگشتیم جلو. درگیری شروع شد. این بار راحت می آمدند جلو. حرکت، همان حرکت صبح بود. چون دفاع منظمی نداشتیم، آنها راحت حرکت می کردند و حتی توانستند زاغه مهمات را هم بگیرند. زاغه را پس گرفتیم و موفق شدیم چند نفر اسیر هم بگیریم. همین طور داشتیم جلو می رفتیم که دیدیم یک دختر با لباس خاکی از کاسکاول پیاده شد و وقتی دید داریم بهش می رسیم، ضامن نارنجک را کشید و خودش را کشت! بعد فهمیدیم «افسانه»، فرمانده تیپ زرهی شان بود که داخل اسلام آباد عمل می کرد. حدود 19 اسیر گرفتیم. تعداد تلفاتشان هم بالا بود. بین این اسرا یک دختر هجده ساله هم بود. برای رفع نیاز اطلاعات خودمان، آنها را بازجویی کردیم و اطلاعات سطحی ازشان گرفتیم. بعد هم سرشار و ذوالفقاری اسرا را بردند برای بازجویی بیشتر.
به افروز گزارش خلاصه ای از درگیری ها دادم. آمدیم عقب. به بچه ها گفتم: «جایی را به عنوان پاتوق پیدا کنید تا اگر قرار شد مدت زیادی در این محور بمانیم، یک محل ثابت داشته باشیم.»
گشتند و زیر یک پل، جایی را پیدا کردند که محل مناسبی بود. بچه ها را تقسیم کردم. یکی را فرستادم با استیشن برود آذوقه بیاورد. وضعیت استراحت و تغذیه مان به هم خورده بود. اگر با این وضع پیش می رفتیم، بچه ها قدرتشان را از دست می دادند. شب همان جا ماندیم و استراحت کردیم.

خاطره 97

با ابراهیمی، بروجردی و حسن بیات، صبح زود با وانت راه افتادیم. به بچه ها سپردم مراقب اوضاع باشند. یک جاده خاکی آن اطراف بود که از راه فرعی به کرند می رسید. رفتیم توی آن جاده. مردمی که از آن راه رفت و آمد می کردند، قیافه های مضطربی داشتند. هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. نیروهای مختلف ارتشی هم آن جا بی هدف سرگردان بودند.
تا نزدیکی روستای خسرو آباد و مقر جهاد سازندگی که اولین ساختمان قبل از ورود به اسلام آباد بود، جلو رفتیم. جاده را کاملا شناسایی کردیم و دیدیم تأمین ندارد. فقط توی جاده یکی دو تا روستا بود که توی آن نفربر کاسکاول گذاشته بودند و آن را کنترل می کردند. نرسیده به مقر تشکیلات جهاد، یک پیچ بود. یک طرف پیچ، چند ساختمان سیمانی محکم بود و طرف دیگرش هم کارگاه گچ قرار داشت. دیدم آن جا می تواند کمین خیلی خوبی باشد. یک مدت همان جا ماندیم و جاده را زیر نظر گرفتیم. مردم می آمدند و می رفتند، کسی هم به آنها کاری نداشت. به این ترتیب می توانستیم از لباس کردی برای استتار خودمان استفاده کنیم.
برای کنترل جاده، از توی شیار رد شدیم. مردم توی یک غار جمع شده بودند. رفتیم جلو. ترسیده بودند. فکر می کردند از منافقین هستیم. پرسیدم: «چرا رفتید توی غار؟»
گفتند: «زخمی داریم، برادر مجاهد!»
با شک و تردید به ما نگاه می کردند. پرسیدم: «کجا مجروح شده؟»
گفتند: «سر جاده، برادر مجاهد!»
خیلی می ترسیدند. طوری حرف می زدند که به هیچ طرفی بر نخورد. گفتم: «نترسید. ما از بچه های بسیج و سپاه هستیم. مطمئن باشید که امروز این منطقه را می گیریم. تا بعد از ظهر می آییم و زخمی تان را می بریم، فعلا زخمش را ببندید.»
گفتند: «زخمش را با پارچه بسته ایم.»
کم کم اعمادشان جلب شد. پرسیدم: «چه خبر؟»
گفتند: «وقتی دیدیم جاده را بسته اند، ریختیم لب جاده تا ببینیم چی شده. آنها هم ما را بستند به رگبار و این زن تیر خورد به شانه اش و زخمی شد.»
پرسیدم: «مثل این که دو طرف جاده کسی نیست؟»
گفتند: «نه، آنها همین طور می آیند و می روند. جای ثابتی ندارند.»
راه افتادیم که برگردیم پیش بچه ها. در این فاصله، کف کفش کن کنده شده بود و با هزار مصیبت یک تکه کش پیدا کردم و آن را بستم. برگشتیم به مقری که بچه ها آن جا منتظر بودند. غروب شده بود. آقای «حجازی» پیش بچه ها نشسته بود. پرسیدم: «شما این جا چیکار می کنید؟»
گفت: «ما هم آمدیم پیش شما.»
آذوقه و وسایل هم آورده بود.
کمی استراحت کردیم. به بچه ها گفتم، وسایلشان را جمع کنند تا راه بیفتیم طرف کمین که در نظر گرفته بودم. آقای کریمی شروع کرد به اصرار که برویم به آقای ذوالقدر گزارش بدهیم. نمی خواستم بروم. بالاخره مرا راضی کرد و راه افتادیم.
پیاده رفتیم تا مقر آنها. کمی دورتر از مقر، دیدم یک جنازه افتاده است. صورتش متلاشی شده بود. مگس ها دورش جمع شده بودند. لباس هایش خاکی رنگ بود. پرسیدم: «این کیه؟»
گفتند: «همان دختره که صبح اسیر گرفتیم.»
آقای ذوالفقاری تعریف کرد که ازش بازجویی کرده. آن دختر به دروغ می گفته که شوهر و بچه اش با بقیه نیروها توی اسلام آباد هستند و خودش اهل زنجان است. ذوالفقاری می گفت: «داشتم عصبانی می شدم. رفتم پیش ذوالقدر که بپرسم چیکار کنم. وقتی برگشتم، دیدم این طوری شده!»
بچه ها گفتند، پوتینش اندازه ی پای تو است. نگاه کردم. پوتین نو بود. گفتم: «این کش را ترجیح می دم به این که این پوتین نو را بپوشم!»

خاطره 98

بچه هایی را که از سال 61 ـ 60 توی جبهه ندیده بودم، آن جا دیدم. دفاع یا هجومی که صورت می گرفت، کاملا مردمی بود. اصلا هیچ وقت در وضع بحرانی نمی شود کار سیستماتیک انجام داد. می دانستم گزارش دادنم چندان فایده ای ندارد.
آمدیم و آقای افروز و ذوالقدر را دیدم. بچه ها گفتند: «مرندی شناسایی خوبی انجام داده.»
گزارش شناسایی را دادم. گفتم: «احتیاج به نیرو ندارم. ولی اگر بتوانیم هماهنگ عمل کنیم، خیلی خوب است.»
برنامه ام این بود که جاده را ناامن کنیم و آنها هم اگر بتوانند نیروها را جمع و جور کنند. آن وقت از دو محور، پشت پادگان الله اکبر و کنار کارخانه قند وارد شهر شویم. این طوری منافقین نمی توانستند از شهر خارج شوند و می توانستیم شهر را تصرف کنیم. در ضمن نیروی کمکی هم، به دلیل بسته بودن جاده، بهشان نمی رسید.
روز سوم حمله آنها بود و در این فاصله هیچ کاری از طرف ما صورت نگرفته بود. روی این مسایل بحث شد. وضع متشنج و تصمیم گیری کار سختی بود. این اوضاع بعضی وقت ها باعث می شد بین بچه ها درگیری لفظی پیش بیاید.
با آقای «حمیدی نیا» اختلاف نظر داشتم. بالاخره قرار شد خودم حرکت کنم برای گرفتن تنگه. آنها هم از آن طرف کمین بزنند. آمدم طرف تدارکات که مهمات بگیرم. دیدم سربازها یک نفر را دارند می زنند. رفتم جلو. دیدم برادر نوری، فرمانده تیپ 57 ابوالفضل (ع) است. تیر خورده بود به پاهایش و دو روز هم توی کوه ها آواره بود، تا رسیده بود به مقر. خیال کرده بودند جزو منافقین است. او را از دست سربازها نجات دادم و آمدیم تدارکات. غذا برایش فراهم کردم. پرسیدم: «حالا می خوای چیکار کنی؟ بر می گردی گیلانغرب یا می مونی این جا؟»
گفت: «چه کسی توی منطقه است؟»
گفتم: «آقای حمیدی نیا و ذوالقدر.»
گفت: «می مونم.»
یک ماشین برایش فراهم کردم و فرستادمش پیش حمیدی نیا.
وقتی رسیدم مقر، بلافاصله بچه ها را جمع کردم و توی تاریکی راه افتادیم؛ با چراغ های خاموش. یکهو یک ستون از رو به رو نزدیک شد. ایست دادم و منتظر شدیم و ستون مسیرش را عوض کرد. آرام راه افتادیم. وقتی رسیدیم نزدیک آنها، دیدم از عشایر هستند و خیال کرده بودند ما می خواهیم بهشان حمله کنیم. تانکر سوختشان را جا گذاشته بودند و داشتند فرار می کردند. پرسیدم: «کجا می خواهید برید؟»
گفتند: «به خدا ما گناهی نداریم. با ما کاری نداشته باشید، برادر مجاهد!»
فهمیدم باز عوضی گرفته اند! گفتم: «ما نیروی اسلامی هستیم و این منطقه هم دست بچه هاست. نترسید. حالا کجا می خواهید برید؟»
گفتند: «داریم می زنیم به دشت.»
گفتم: «فعلا برید ایوانغرب. تا فردا اوضاع و احوال عادی می شه و بر می گردید سر خونه و زندگی تون.»
گفتند: «مطمئن باشیم؟»
گفتم: «ان شاء الله این طور می شه. شما جای دوری نرید تا بتونید برگردید منطقه خودتون.»
همراهشان یک مینی بوس بود که وقتی درش را باز کردند، صدای آه و ناله از تویش بلند شد. پرسیدم: «چه خبره؟»
فهمیدم این همان زن مجروحی است که صبح دیده بودم. آنها را راهی ایوانغرب کردیم و خودمان هم راه افتادیم به سوی تنگه. این تنگه در وضعی قرار داشت که اگر هر کسی از آن عبور می کرد، درست از پشت نیروهای ما سر در می آورد. با این وضعیت متشنجی که ما داشتیم و قرارگاه تأمین درست و حسابی نداشتند، هر کاری دلشان می خواست می توانستند انجام بدهند.
تا ساعت سه چهار صبح نیروها را آرایش دادیم. با ماشین رفتم جلو تا ببینم بقیه گروه ها چطور می خواهند کمین بزنند. قرار بود آنها از آن طرف کار را شروع کنند.
یکی دیگر از مسایلی که مرا خیلی ناراحت کرد، بی توجهی به خواسته های ما بود. گفتم، فقط به من چند موشک سهند بدهید تا بتوانیم روی هواپیماهای عراق هم کار کنیم. ولی آخرش هم جور نشد.
خودم را رساندم به جایی که به منطقه مشرف بودم. بی سیمم را روشن کردم. فهمیدم سکوت رادیویی است. دیدم نمی شود دست رو دست گذاشت. سرشار و ابراهیمی را فرستادم تا بروند جلو ببینند چه خبر شده است. پست هایی که آقای حمیدی نیا گذاشته بود، به آنها ایست داده بودند. فکر کرده بودند از منافق ها هستند. بچه ها توی پست نگهبانی درست توجیه نشده بودند. سرشار و ابراهیمی برگشتند و گفتند: «اصلا نتونستیم بریم جلو، ما رو می زدند.»
کاری نمی توانستم بکنم. رفتم زیر چند درخت نشستم. منتظر حرکت آنها بودم.
چند هواپیمای سوخوی 24 و میگ 21 و 23 از بالای سرمان رد شد. با کلاشینکفی که داشتیم، نمی شد کاری کرد. سهند هم که نداشتیم. آنها با فاصله نزدیکی از ما رد شدند و رفتند. فاصله آن قدر کم بود که خلبان ها را دیدم.
هوا داشت روشن می شد و هنوز هیچ کاری نکرده بودیم. حدود ساعت هشت، دوباره بی سیم را روشن کردم. دیدم بچه ها دارند آرام با هم صحبت می کنند، ولی خبری از کمین نبود. ساعت ده، با شنیدن صدای تیراندازی، فهمیدم درگیر شده اند. بی سیم هیچ پیامی برای ما نداشت. تا حدود ساعت سه درگیری ادامه داشت و هواپیماها هم بمباران می کردند. منتظر نشسته بودیم تا ببینم بالاخره این کمین به کجا می کشد.
آرام آرام بچه ها آمدند بالا. آقای افروز هم آمد. گفتم: «چه خبر؟»
گفت: «هیچی.»
گفتم: «مگه کمین نزدید؟»
گفت: «چرا، ولی نشد!»
گفتم: «مگه چند نفر بودید؟»
گفت: «120 نفر.»
کارشان از چند نظر ایراد داشت. یکی این که شب را از دست داده بودند. در شب به خاطر تاریکی، وسعت عمل خیلی بیشتر است. جای مناسبی را هم انتخاب نکرده بودند و به دلیل زیاد بودن نفرات، کار گره خورده بود. فقط توانسته بودند یک ماشین پر از نیرو را بزنند.
بیشترین آسیبی را به خاطر معطل شدن آن شب تحمل کردیم. بعدها فهمیدیم منافقین شبانه نیروها را تخلیه کرده اند و حتی مجروحانشان را هم برده بودند.
فردای آن روز که بچه ها عملیات کردند و شهر را گرفتند، غنیمت یا اسیر زیادی گیرمان نیامد. آن روز وقتی بی سیم هایشان گیرمان افتاد و توانستیم حرف هایشان را گوش کنیم، شنیدیم که دستور می دادند همه بروند عقبو به کوه ها بزنند و از هر راهی که ممکن است خودشان را برسانند به کرند. خوبی کمین ما این بود که وضعیت آن جاده را «سرخ» اعلام کردند و جاده ناامن شده بود.
توی درگیری هایی که در آن منطقه ایجاد شد، چه داخل اسلام آباد و چه منطقه «چهارزبر»، تلفات زیادی دادند. عده ای به کوه زده بودند و عده ای هم توانستند بروند آن طرف. بعضی ها را هم کردها کشته بودند و سلاح هایشان را گرفته بودند. نتوانستیم جنازه این عده را پیدا کنیم. در محل های مختلف رویشان خاک ریخته بودند و مشخص نبود که کجا آنها را کشته اند. عده ای را هم نیروهای خودمان گرفتند.
بعد از ورود به شهر و پاکسازی کامل، کمکم روند کار آنها را متوجه شدیم. آنها با برنامه ریزی کاملا مشخصی آمده بودند جلو. برایشان تعیین کرده بودند که چه افرادی در کرند وارد عمل شوند. و یا در اسلام آباد کدام گروه ها بمانند و در باختران و همدان هم همین طور. مسؤول عملیات در شهر همدان و پادگان «نوژه»، «عذرا طالقانی» بود. او وقتی می بیند نمی توانند از باختران رد شوند، بالاجبار در چهارزبر وارد عمل می شود. نیروهایشان گیر کرده و تعدادشان هم زیاد بود. هر قدر که هواپیماهای عراقی مواضع ما را بمباران کردند، فایده ای نداشت.
چیزی که اینها اصلا به آن فکر نمی کردند و پیش بینی نکرده بودند، این بود که بعد از رسیدن خبر حمله آنها، مردم تصمیم می گیرند فرار کنند و هرکس، با هر وسیله ای، راه می افتد و جاد شلوغ می شود. با شلوغی جاده و توقف ماشین ها حرکت منافقین متوقف شد.
تجمع مردم، آنها را عصبانی کرده بود. می دیدند از برنامه شان عقب می افتند.
بعد از پذیرش قطعنامه، این طور به نظر می رسید که جمهوری اسلامی تضعیف شده و موقعیت برای انجام هر کاری مناسب است. عوامل داخلی و خارجی هم به آنها کمک کرده بودند و پشتیبانی عراق هم تضمین شده بود. آنها هم بین سیزده تا پانزده هزار نفر را جمع و سازماندهی کرده بودند. تعدادی از این نیروها نیروی خدماتی بودند. برای تصرف هر استان یک تیپ را در نظر گرفته بودند. استعداد تیپ برای هر استان فرق می کرد. برای نقاط خطرناک یگان بیشتری را در نظر گرفته بودند؛ بین هفتصد تا دو هزار و پانصد نفر فرق می کرد. در هر استان هم مشخص کرده بودند که می خواهند چه نقاطی را اشغال کنند؛ استانداری، قرارگاه سپاه، وزارت اطلاعات، منزل امام جمعه و تلویزیون نقاطی بود که قرار بود در باختران به تصرف آنها در بیاید. در هر تیپ هم عده ای بودند که کار تخصصی داشتند. تیم های پرواز قرار بود بعد از گرفتن پایگاه ها، با هواپیما پرواز کنند. این افراد در نقاط مختلف، مثل امریکا یا عراق دوره دیده بودند.
نوک پیکان حمله شان به طرف تهران بود و برای این که بین راه احتیاج به سوختگیری نداشته باشند، روی ماشین هایشان باک اضافه بسته بودند تا یکسره بتوانند تا تهران حرکت کنند.
نیروهایشان در واقع سواره زرهی بودند و با کاسکاول حرکت می کردند. سه تیپ هم به عنوان پشتیبانی عمل می کرد و آنها هم کاسکاول داشتند. ارتباط شان به وسیله بی سیم های «تمپو» برقرار می شد که به اندازه قوطی نوارکاست است. پوشش آن نیمکره بود و راحت می توانستند از آن جا با اروپا تماس بگیرند.
با این تجهیزات و برنامه ریزی، قبل از رسیدن به باختران، با مسأله وجود ترافیک و سد شدن جاده رو به رو شدند و هیچ چاره ای هم نداشتند. توان کشتن و از بین بردن مردم را نداشتند. اگر با مردم درگیر می شدند، کارشان تمام بود. چند اسیری که گرفته بودیم، می گفتند: «روز اول مریم و مسعود رجوی آمده بودند به اسلام آباد.»
در طول جاده، می دیدیم بعضی از ماشین ها را چپ کرده اند و تعدادی از ماشین ها هم با فشار نفربرهای کاسکاول له شده بودند. حتی راننده هم داخلشان بود. بعد از سه روز درگیری، دیدند فایده ای ندارد. ما هم کمکم خودمان را جمع و جور کردیم و آنها مجبور شدند برگردند. روز سوم، من و افروز به سمت کرند رفتیم و دیدیم آن جا را داغان کرده اند. در حال تعقیب و گریز بودیم. رسیدیم به نزدیکی پل ماهی، حتی تنگه پاتاق را هم رها و فرار کرده بودند.
تقریبا ظهر فردای آن روز، منافقین به طورکامل از ایران خارج شدند. در حالی که حدود 55 درصد از نیروهایشان کشته شده بودند و 85 درصد از امکاناتشان را جا گذاشته یا از دست داده بودند.