حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 95

سربازها بدون این که مرا بشناسند یا دستوری بهشان داده باشند، حرف هایم را گوش می کردند. آن جا بود که فهمیدم، ضعف از نیرو نبوده است. هوا کمی روشن شد. برگشتم گردنه و با دوربینی که از نقده آورده بودم، شهر را کنترل کردم. هرچه نگاه کردم، اثری از نیروهای سنگین عراق ندیدم. در جاده اسلام آباد به کرند، هیچ تجمعی نبود. داخل شهر هم تردد زیادی دیده نمی شد. جاده باختران آرام بود و چند ماشین در حال حرکت بودند. هر چه دنبال سلاح های سنگین و محل استقرار تانک های دشمن گشتم، چیزی ندیدم. انگار دشمن داخل شهر نبود. برگشتم و گفتم: «بچه ها تا هوا روشن نشده، راه می افتیم می ریم داخل شهر.»
همه را سوار کردیم و راه افتادیم طرف پادگان «الله اکبر». از پشت و بغل رودخانه و شیارهای پشت پادگان حرکت کردیم. رسیدیم پشت پادگان و رفتیم روی تپه. دیدم توپ پدافند هوایی و توپ دولول 57 م.م که ارتش به عنوان حفاظت پادگان گذاشته بود، منهدم شده است. فهمیدم دود آتش شب قبل به خاطر انهدام اینها بود. هنوز هوا گرگ و میش بود. با دوربین نگاه کردم. هیچ عراقی ای را توی محوطه ندیدم.
آمدیم جلوتر و دیگر مشرف به پادگان بودیم. دیدم که همه لباس ها خاکی رنگ است. باز هم نزدیک تر شدیم. تا جایی جلو رفتم که آنها مرا دیدند. من هم کاملا می دیدمشان. منتظر بودم ببینم آنها کی هستند شروع کردند به تیراندازی. جواب دادیم و چون ما مشرف بودیم، توانستیم چند تایی از آنها را بزنیم. یکی از بچه های ما هم زخمی سطحی برداشت.
درست نفهمیدم آنها کی هستند. نتیجه گرفتم: آنهایی که لباس خاکی تنشان است، دوست نیستند. بحث تخلیه و این جور چیزها هم بیشنان مطرح بود. مطمئن شدم دشمن هستند.
سریع آمدیم عقب. وقتی دوباره نگاه کردم، دیدم دارند امکانات کانکس ها را بیرون می آورند. دیگر مطمئن شدم که اتفاقی افتاده است. برگشتیم روی یال. همان اطراف یک زاغه مهمات بود. رفتم آن جا تا ببینم اوضاع و احوال چطور است. دیدم بچه های خودی آمده اند، ولی نمی دانستند چه خبر شده. بهشان جریان را گفتم و همچنین گفتم: «مراقب باشید!»
برگشتم پایین، پیش بچه هایی که با آنها آمده بودم؛ سر گردنه قبل از اسلام آباد، صدای تیراندازی شنیدم. فهمیدم بچه ها درگیر شده اند. جلوتر که رفتم، دیدم چند تا ایفا و وانت آمده اند. چپ و راست هم خمپاره 82 می آمد و می خورد اطراف جاده.
همان جایی که داشتم نگاه می کردم، زاویه خوبی برای تیراندازی بود. از زاغه هم مهمات به اندازه کافی آروده بودم. فشنگ هایم رسام بود و می دیدم کجا می خورد. بچه ها فهمیدند که رفته ام جلو. یکی شان آمد پیش من. گفتم: «سریع مینی کاتیوشا را برپا کنید، من هم می آیم.»
بعد از آن، دشنمن با خمپاره می زد، ما هم با مینی کاتیوشا. از فرصت استفاده کردیم و پهلوی کارخانه قند را که می دانستیم دژبانی آنهاست، زیر آتش گرفتیم. حدود یک ساعت و نیم درگیری طول کشید. بعد از آن، کم کم رفتند عقب و برگشتند به سمت اسلام آباد. من و سرشار هم پشت سرشان حرکت کردیم. پیاده تعقیبشان می کردیم. توی جاده دیدم یک ماشین نیسان آبی رنگ، با آرم سپاه افتاده و چند نفر هم با لباس خاکی دور و برش کشته شده اند. کم کم داشت برایم یقین می شد که اینها منافقین هستند. به سرشار اشاره کردم که به جنازه ها نزدیک شویم. انگار آنها فهمیده بودند که می خواهیم شناسایی شان کنیم. از دور کالیبر را گرفتند روی ما. نمی گذاشتند برویم سمت جنازه ها. سینه خیز خودم را کشیدم جلو. مدارک یک نفرشان را باید می دیدم. نمی گذاشتند، بدجوری می زدند.
هر چه جلو می رفتم، وضع بدتر می شد. نگاه کردم، دیدم روی بازوهایشان یک نوار سفید است. همه شان سیبیل داشتند و بدون ریش بودند. نمی گذاشتند جلوتر بروم. سینه خیز چپ و راست رفتم تا گولشان بزنم. دست بردار نبودند، دیدم نمی شود، به سرشار گفتم برگردیم. سینه خیز آمدیم و بعد دو زانو کشیدیم عقب.
وقتی برگشتم بالا، مطمئن بودم که آنها منافقین هستند. به بچه ها گفتم: «شهردر اختیار منافقین است.»
گفتند: «از کجا می دونید؟»
گفتیم: «الان رفتیم و دیدیم. علامت مشخصه شان هم پارچه سفید روی بازویشان است و چهره شان هم تقریبا مشخص است. هیچ کدام ریش ندارند. اما سبیل آنان مانند رئیسشان رجوی می ماند.»
همان جا ماندیم. در این فاصله، بچه هایی که عقب بودند، وقتی فهمیدند درگیر شده ایم، راه افتادند آمد جلو. یک مرتبه دیدم یک لشکر نیرو آن جاست. کنترل آن همه نیرو کار آسانی نبود. اگر هم بهشان حرفی می زدیم، قبول نمی کردند. حسابی شلوغ شده بود. چند بار تذکر دادم متفرق شوند. گفتم: «این طور تجمع، مشکل درست می کند. برگردید عقب. خطر رفع شده و منافقین برگشته اند.»
گفتم: «می ریم زیر پل.»
بستر رود خشک بود و می شد در آن جا استراحت کرد. رفتیم آن جا، مقداری وسایل ارتش ریخته بود که به درد می خورد و می شد از آن استفاده کرد. آنها را جمع کردیم و هرکس هم جایی پیدا کرد برای این که چرتی بزند. شب قبل، هیچ کدام نخوابیده بودیم.
هنوز خوابم نبرده بود که دیدم سر و صدایی بلند شد. بلند شدم، دیدم یکی قدم می زند. یک عده جمع شده بودند و حرف می زدند. یک نفر که سر تا پا سیاه پوشیده بود، ایستاده بود و سیگار می کشید. بچه ها را بیدار کردم و گفتم: «این جا جای ما نیست.»
همه جور آدمی جمع شده بودند. یک مرتبه یاد زاغه مهمات افتادم. جای خوبی بود، با بچه ها رفتیم آن طرف.
توی زاغه، کمی غذا خوردیم و استراحت کردیم. در این فاصله، هواپیماها آمدند و چند بار اطراف را بمباران کردند و رفتند.

خاطره 96

ساعت دو تصمیم گرفتیم حرکت کنیم و برویم داخل شهر. از همان جاده فرعی راه افتادیم. توی تمام مسیر رگبار روی ما بود و تک تیراندازها از داخل شهر ما را می زدند. بین راه رسیدیم به دو ماشین وانت تویوتا. قیافه ماشین ها با ماشین های ما فرق می کرد. باک ا ضافه هم گذاشته بودند رویش. یک پرچم هم بالای آن نصب کرده بودند که پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران بود، ولی آرم وسط نداشت. چوب پرچم ساخت ترکیه بود! داشتیم زیر و روی ماشین را نگاه می کردیم که دیدم بدجوری می زنند. بچه ها را جمع کردم و راه افتادیم. نزدیک ورودی شهر، همه جور آدم با لباس های جور واجور در حال گشت زنی بودند. دیدم با این وضعیت نه می توانیم برویم توی شهر و نه می توانیم پاکسازی کنیم. مردم ریخته بودند و هر کسی سنگ خودش را به سینه می زد. توی منطقه، فرماندهی مشخص وجود نداشت. هرکس، هر کاری از دستش بر می آمد، انجام می داد. بزرگترین مشکل این بود که نمی شد کار منسجم انجام داد. من با زمین منطقه و مردم آشنا بودم. با تسلطی هم که روی کار چریکی داشتم، می توانستیم موفق شویم. تصمیم داشتم با بچه ها برویم گردنه «پاتاق» ـ که نزدیک سر پل ذهاب است ـ اگر گردنه را می بستیم، می توانستیم جلو عبور آنها را بگیریم. کوهستانی بودن منطقه هم به این مسأله کمک می کرد. فاصله ما تا گردنه زیاد بود، ولی می توانستیم نتیجه بگیریم. داشتم برنامه ریزی می کردم که یکهو هواپیما آمد بالای سرمان و خوشه ای ریخت. از صبح یکسره هواپیماها داشتند بمب می ریختند. ورودی اسلام آباد را بسته بودیم و عراق آمده بود کمک منافقین.
شهادتین مان را گفتیم و خوابیدیم روی زمین. بمب، دویست متری ما خورد. سرم را بلند کردم، دیدم سر گردنه قیامت است. سریع رفتیم بالا. همان چیزی که ازش می ترسیدم، اتفاق افتاده بود. درست محل تجمع را بمباران کرده بودند. زمین پر شده بود از بدن های تکه تکه شده بچه هایی که صبح هر کاری کردم، متفرق نشدند. دیدن این صحنه اذیتم کرد. نه آن قدر قدرت داشتم آنها را سازماندهی کنم و نه می توانستم نسبت به این صحنه بی تفاوت باشم. خیلی ناراحت بودم.
آمدیم بالاتر، دیدیم برادر ذوالقدر و افروز ایستاده اند پهلوی ماشین و با بی سیم صحبت می کنند. بعد از سلام و علیک، پرسیدند: «چه خبر؟»
گفتم: «هیچی! اسلام آباد دیشب سقوط کرد و اینها هم منافقین هستند که آمده اند جلو.»
بعد هم برنامه ای که تدارک دیده بودم، توضیح دادم: «می خواهیم بریم سمت کرند، برای شناسایی و برنامه های چریکی خودمون.»
چیزی نگفتند؛ نه افروز نه ذوالقدر. راه افتادیم. در این بین فهمیدیم منافقین دارند می روند طرف باختران.
در همین فاصله که آمدیم تا سر گردنه و پیش آقای ذوالقدر، هواپیماهای دشمن یک بار دیگر آمدند و بمباران کردند. پشت سرش هم منافقین حمله کردند و توانستند چند تپه را بگیرند و بیایند جلو. این دفعه به صورت آتش حرکت می آمدند جلو و چند نفربر «کاسکاول» هم همراهشان بود.
سریع برگشتم عقب، ماشین را پارک کردیم کنار جاده و برگشتیم جلو. درگیری شروع شد. این بار راحت می آمدند جلو. حرکت، همان حرکت صبح بود. چون دفاع منظمی نداشتیم، آنها راحت حرکت می کردند و حتی توانستند زاغه مهمات را هم بگیرند. زاغه را پس گرفتیم و موفق شدیم چند نفر اسیر هم بگیریم. همین طور داشتیم جلو می رفتیم که دیدیم یک دختر با لباس خاکی از کاسکاول پیاده شد و وقتی دید داریم بهش می رسیم، ضامن نارنجک را کشید و خودش را کشت! بعد فهمیدیم «افسانه»، فرمانده تیپ زرهی شان بود که داخل اسلام آباد عمل می کرد. حدود 19 اسیر گرفتیم. تعداد تلفاتشان هم بالا بود. بین این اسرا یک دختر هجده ساله هم بود. برای رفع نیاز اطلاعات خودمان، آنها را بازجویی کردیم و اطلاعات سطحی ازشان گرفتیم. بعد هم سرشار و ذوالفقاری اسرا را بردند برای بازجویی بیشتر.
به افروز گزارش خلاصه ای از درگیری ها دادم. آمدیم عقب. به بچه ها گفتم: «جایی را به عنوان پاتوق پیدا کنید تا اگر قرار شد مدت زیادی در این محور بمانیم، یک محل ثابت داشته باشیم.»
گشتند و زیر یک پل، جایی را پیدا کردند که محل مناسبی بود. بچه ها را تقسیم کردم. یکی را فرستادم با استیشن برود آذوقه بیاورد. وضعیت استراحت و تغذیه مان به هم خورده بود. اگر با این وضع پیش می رفتیم، بچه ها قدرتشان را از دست می دادند. شب همان جا ماندیم و استراحت کردیم.

خاطره 97

با ابراهیمی، بروجردی و حسن بیات، صبح زود با وانت راه افتادیم. به بچه ها سپردم مراقب اوضاع باشند. یک جاده خاکی آن اطراف بود که از راه فرعی به کرند می رسید. رفتیم توی آن جاده. مردمی که از آن راه رفت و آمد می کردند، قیافه های مضطربی داشتند. هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. نیروهای مختلف ارتشی هم آن جا بی هدف سرگردان بودند.
تا نزدیکی روستای خسرو آباد و مقر جهاد سازندگی که اولین ساختمان قبل از ورود به اسلام آباد بود، جلو رفتیم. جاده را کاملا شناسایی کردیم و دیدیم تأمین ندارد. فقط توی جاده یکی دو تا روستا بود که توی آن نفربر کاسکاول گذاشته بودند و آن را کنترل می کردند. نرسیده به مقر تشکیلات جهاد، یک پیچ بود. یک طرف پیچ، چند ساختمان سیمانی محکم بود و طرف دیگرش هم کارگاه گچ قرار داشت. دیدم آن جا می تواند کمین خیلی خوبی باشد. یک مدت همان جا ماندیم و جاده را زیر نظر گرفتیم. مردم می آمدند و می رفتند، کسی هم به آنها کاری نداشت. به این ترتیب می توانستیم از لباس کردی برای استتار خودمان استفاده کنیم.
برای کنترل جاده، از توی شیار رد شدیم. مردم توی یک غار جمع شده بودند. رفتیم جلو. ترسیده بودند. فکر می کردند از منافقین هستیم. پرسیدم: «چرا رفتید توی غار؟»
گفتند: «زخمی داریم، برادر مجاهد!»
با شک و تردید به ما نگاه می کردند. پرسیدم: «کجا مجروح شده؟»
گفتند: «سر جاده، برادر مجاهد!»
خیلی می ترسیدند. طوری حرف می زدند که به هیچ طرفی بر نخورد. گفتم: «نترسید. ما از بچه های بسیج و سپاه هستیم. مطمئن باشید که امروز این منطقه را می گیریم. تا بعد از ظهر می آییم و زخمی تان را می بریم، فعلا زخمش را ببندید.»
گفتند: «زخمش را با پارچه بسته ایم.»
کم کم اعمادشان جلب شد. پرسیدم: «چه خبر؟»
گفتند: «وقتی دیدیم جاده را بسته اند، ریختیم لب جاده تا ببینیم چی شده. آنها هم ما را بستند به رگبار و این زن تیر خورد به شانه اش و زخمی شد.»
پرسیدم: «مثل این که دو طرف جاده کسی نیست؟»
گفتند: «نه، آنها همین طور می آیند و می روند. جای ثابتی ندارند.»
راه افتادیم که برگردیم پیش بچه ها. در این فاصله، کف کفش کن کنده شده بود و با هزار مصیبت یک تکه کش پیدا کردم و آن را بستم. برگشتیم به مقری که بچه ها آن جا منتظر بودند. غروب شده بود. آقای «حجازی» پیش بچه ها نشسته بود. پرسیدم: «شما این جا چیکار می کنید؟»
گفت: «ما هم آمدیم پیش شما.»
آذوقه و وسایل هم آورده بود.
کمی استراحت کردیم. به بچه ها گفتم، وسایلشان را جمع کنند تا راه بیفتیم طرف کمین که در نظر گرفته بودم. آقای کریمی شروع کرد به اصرار که برویم به آقای ذوالقدر گزارش بدهیم. نمی خواستم بروم. بالاخره مرا راضی کرد و راه افتادیم.
پیاده رفتیم تا مقر آنها. کمی دورتر از مقر، دیدم یک جنازه افتاده است. صورتش متلاشی شده بود. مگس ها دورش جمع شده بودند. لباس هایش خاکی رنگ بود. پرسیدم: «این کیه؟»
گفتند: «همان دختره که صبح اسیر گرفتیم.»
آقای ذوالفقاری تعریف کرد که ازش بازجویی کرده. آن دختر به دروغ می گفته که شوهر و بچه اش با بقیه نیروها توی اسلام آباد هستند و خودش اهل زنجان است. ذوالفقاری می گفت: «داشتم عصبانی می شدم. رفتم پیش ذوالقدر که بپرسم چیکار کنم. وقتی برگشتم، دیدم این طوری شده!»
بچه ها گفتند، پوتینش اندازه ی پای تو است. نگاه کردم. پوتین نو بود. گفتم: «این کش را ترجیح می دم به این که این پوتین نو را بپوشم!»