حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 93

هوا کاملا تاریک بود که ارتفاعات قلاجه را رد کردیم و رسیدیم به روستای «گواره». این روستا سی کیلومتر با اسلام آباد غرب فاصله داشت و سر سه راهی واقع شده بود. یکی از راه ها می رفت به سمت پادگان «ابوذر» که بچه ها آن جا درگیر بودند و جاده امن نبود. مردم روستا کنار جاده جمع شده بودند و خیلی شلوغ شده بود. ماشین ها را متوقف کردیم. پرسیدم: «چه خبر است؟»
هرکس شروع کرد به گفتن چیزی و خودشان هم نمی دانستند چه خبر شده است. در حین صحبت، یکی از بچه ها تیپ «مسلم بن عقیل» که مرا می شناخت، از راه رسید و گفت: «اسلام آباد سقوط کرد!»
گفتم: «یعنی چه؟»
گفت: «هیچی، شهر سقوط کرده و دشمن آن جا مستقر شده.»
گفتم: «پس چرا گفتند بیاییم اینجا؟»
گفت: «خبر ندارم. فقط دیدم که اسلام آباد سقوط کرد.»

خاطره 94

چیزی که فکر نمی کردم، اتفاق افتاد. کاری نمی شد کرد. دیدم بهترین کار این است که جاده را ببندیم و نگذاریم ماشین های سنگین حرکت کنند. احتمال این که به اسارت گرفته شوند، زیاد بود. با چند تا از بچه ها رفتیم سراغ پایگاه مقاومت روستا و سلاح هایش را جمع و جور کردیم. چند نفر از آنهایی را که آن جا بودند، مسلح کردیم. بعد همه سوار وانت شدیم. جوانی که از تیپ مسلم آمده بود، پرسید: «کجا می رید؟»
گفتم: «می ریم جلو.»
گفت: «پس من هم می رم کمک بیارم.»
گفتم: «اگر دوباره آمدی این طرف، حواست باشه که ما این جاییم. هر چه قدر هم سلاح و مهمات تونستی، بردار و بیار.»
او رفت طرف گیلانغرب. به بچه هایی که سر پست بودند، سپردم مردم را به طرف جاده «شیروان» و «چرداول» هدایت کنند. آن راه گرچه کمی دورتر بود، ولی در عوض مردم سالم می رسیدند به باختران. نمی دانستیم در اسلام آباد چه خبر است. به هر حال، راه افتادیم آن طرف.
توی راه، سربازهای به جا مانده از لشکر 81 زرهی پخش شده و بلاتکلیف بودند. تا آن جا می شد آنها را سوار کردیم.
جلوتر که رفتیم، چراغ ها را خاموش کردیم. نمی دانستم دشمن تا کجا جلو آمده و ما کجا با او سینه به سینه می شویم. رسیدیم به ارتفاعی که مشرف به شهر اسلام آباد بود. دیدم دو جوان که لباس های بومی تنشان است، کنار جاده ایستاده اند دست تکان می دهند. مشکوک شدم و به بچه ها آماده باش دادم. ماشین را کشیدم کنار و نگه داشتیم. توی بازجویی مشخص جزو سپاه اسلام آباد هستند، ولی بعد از سقوط شهر، خانواده هایشان را منتقل کرده اند به روستاهای اطراف و خودشان می خواسته اند برگردند توی شهر و ببینند چه خبر است. کارت شناسایی شان را که نشان دادند، دیدم درست می گویند. علاوه بر این، لهجه کردی و قیافه شان به اهالی آن جا می خورد. وقتی فهمیدند داریم می رویم اسلام آباد، گفتند: «ما هم با شما می آییم.»
رسیدیم به بالای گردنه ای که شهر دیده می شد. به هر سمت که نگاه می کردیم، شهر یکپارچه آتش و دود بود. توی آن تاریکی، دود از همه جای شهر بلند می شد.
هنوز پیاده نشده بودم که برق یک انفجار چشمم را زد. کارخانه برق اسلام آباد بود، چون بعدش همه جا خاموش شد. دیدم بهتر است دو دسته شویم. یک عده بمانند برای پشتیبانی، یک عده هم بروند جلو ببینند چه خبر است. دو ماشین داشتیم. قرار شد نیروهای سرباز با ماشین استیشن بمانند و ما همراه با دو تا از بچه های اسلام آباد برویم جلو.
هفت نفر بودیم. نشستیم توی وانت و راه افتادیم؛ مسلح و آماده. آخرین نقطه خروجی اسلام آباد، کارخانه قند بود. با چراغ خاموش رفتیم تا رسیدیم نزدیک کارخانه. دیدیم که دژبانی حدود بیست سی متر جلوتر است. ایست دادند. همه جا تاریک بود و نمی توانستیم ببینیم چه خبر است. فقط صدای ایست شنیدیم. بچه های اسلام آباد گفتند: «بگذارید ما بریم جلو. چون بومی هستیم و حتما ما را می شناسند.»
گفتم: «شما مواظب باشین، ما هم مراقبتون هستیم.»
راه افتادند و تا دژبانی توانستیم سایه هایشان را ببینم. به راننده گفتم: «دنده عقب ماشین را آماده کن. اگر چیزی شد، سریع برگردیم.»
ظاهر قضیه مشکوک بود. منتظر بودیم. هنوز از رسیدن بچه ها به دژبانی دو سه دقیقه بیشتر نگذشته بود که شنیدم، صدایی می گوید: «جوخه آماده.»
ما در دژبانی های خودمان، جوخه نداریم و از این کلمات استفاده نمی کنیم. گفتم: «دور بزن، برگرد!»
می دانستم دیگر آن دو نفر را نمی بینم. ماشین آماده بود و با دور یک فرمان، سریع دور زد و زیر رگبار جوخه دشمن برگشتیم. بچه ها هم از عقب وانت جواب شان را دادند. به لطف خدا، بدون این که آن همه تیر به ماشین و بچه ها صدمه بزند، برگشتیم. برای آن دو نفر خیلی ناراحت شدم. بعد ها پیگیری کردم تا ببینم خبری ازشان به دست می آورم یا نه. حتی نتوانستیم جنازه هایشان را پیدا کنیم.
چیزی که از این برخورد دستگیرمان شد، این بود: همراه کسانی که به اسلام آباد حمله کرده اند، یک عده خائن ایرانی هم هستند. حدس می زدم از منافقین باشند، چون فارسی صحبت می کردند. قیافه آنها را توی تاریکی نتوانستیم ببینیم. فکر کردم سقوط شهر به کمک ستون پنجم دشمن اتفاق افتاده و افراد نفوذی در داخل هم دخالت داشته اند. برگشتیم روی ارتفاع.
بچه ها پرسیدند: «چه خبر شده؟»
جریان را بهشان گفتیم. گفتند: «حالا چیکار کنیم؟»
گفتم: «گردنه قابل عبوره. اگر اینها از اینجا رد بشند، همه بچه ها رو در گیلانغرب می تونن بگیرن. همین جا آرایش می گیریم و جاده را کنترل می کنیم.»
اگر آنها از آن طرف راه می افتادند، می توانستند بچه ها را در گیلانغرب قیچی کنند. و آن منطقه هم راه فراری نداشت.
بچه ها را دو طرف جاده چیدم و سعی کردم اطراف پلی را که در آن جا بود، پوشش دهم. یکی از سربازها گفت: «اگر گرسنه بشیم چیکار کنیم؟»
گفتم: «تحمل کن تا بفرستم غذا بیارند.»
یکی از بچه ها را با استیشن فرستادم تا مواد غذایی، مهمات و سلاح بیاورد. بعد هم گفتم، برود گزارش بدهد که ما این جاییم و بی سیم برایمان بیاورد.
مرتب می رفتم تا سر گردنه و شهر را کنترل می کردم و باز می گشتم. یک بار که از سر گردنه بر می گشتم، دیدم چند کامیون و تریلی ایستاده اند و با بچه ها بحث می کنند. پرسیدم: «چی شده؟»
فهمیدم با دژبانی سر سه راهی دعوا کرده اند و آمده اند جلو. باورشان نمی شد که شهر سقوط کرده است. با صحبت و توضیح قانعشان کردم که برگردند عقب.
همگی خسته بودیم و خوابمان می آمد. هر طوری بود باید تا صبح صبر می کردیم. نزدیک صبح، ماشین آمد و بی سیم آورد. گفتم وسایلی را که آورده بین بچه ها پخش کند. بعد هم به عده ای از آنها استراحت دادم و بقیه هم سر پست شان بودند.

خاطره 95

سربازها بدون این که مرا بشناسند یا دستوری بهشان داده باشند، حرف هایم را گوش می کردند. آن جا بود که فهمیدم، ضعف از نیرو نبوده است. هوا کمی روشن شد. برگشتم گردنه و با دوربینی که از نقده آورده بودم، شهر را کنترل کردم. هرچه نگاه کردم، اثری از نیروهای سنگین عراق ندیدم. در جاده اسلام آباد به کرند، هیچ تجمعی نبود. داخل شهر هم تردد زیادی دیده نمی شد. جاده باختران آرام بود و چند ماشین در حال حرکت بودند. هر چه دنبال سلاح های سنگین و محل استقرار تانک های دشمن گشتم، چیزی ندیدم. انگار دشمن داخل شهر نبود. برگشتم و گفتم: «بچه ها تا هوا روشن نشده، راه می افتیم می ریم داخل شهر.»
همه را سوار کردیم و راه افتادیم طرف پادگان «الله اکبر». از پشت و بغل رودخانه و شیارهای پشت پادگان حرکت کردیم. رسیدیم پشت پادگان و رفتیم روی تپه. دیدم توپ پدافند هوایی و توپ دولول 57 م.م که ارتش به عنوان حفاظت پادگان گذاشته بود، منهدم شده است. فهمیدم دود آتش شب قبل به خاطر انهدام اینها بود. هنوز هوا گرگ و میش بود. با دوربین نگاه کردم. هیچ عراقی ای را توی محوطه ندیدم.
آمدیم جلوتر و دیگر مشرف به پادگان بودیم. دیدم که همه لباس ها خاکی رنگ است. باز هم نزدیک تر شدیم. تا جایی جلو رفتم که آنها مرا دیدند. من هم کاملا می دیدمشان. منتظر بودم ببینم آنها کی هستند شروع کردند به تیراندازی. جواب دادیم و چون ما مشرف بودیم، توانستیم چند تایی از آنها را بزنیم. یکی از بچه های ما هم زخمی سطحی برداشت.
درست نفهمیدم آنها کی هستند. نتیجه گرفتم: آنهایی که لباس خاکی تنشان است، دوست نیستند. بحث تخلیه و این جور چیزها هم بیشنان مطرح بود. مطمئن شدم دشمن هستند.
سریع آمدیم عقب. وقتی دوباره نگاه کردم، دیدم دارند امکانات کانکس ها را بیرون می آورند. دیگر مطمئن شدم که اتفاقی افتاده است. برگشتیم روی یال. همان اطراف یک زاغه مهمات بود. رفتم آن جا تا ببینم اوضاع و احوال چطور است. دیدم بچه های خودی آمده اند، ولی نمی دانستند چه خبر شده. بهشان جریان را گفتم و همچنین گفتم: «مراقب باشید!»
برگشتم پایین، پیش بچه هایی که با آنها آمده بودم؛ سر گردنه قبل از اسلام آباد، صدای تیراندازی شنیدم. فهمیدم بچه ها درگیر شده اند. جلوتر که رفتم، دیدم چند تا ایفا و وانت آمده اند. چپ و راست هم خمپاره 82 می آمد و می خورد اطراف جاده.
همان جایی که داشتم نگاه می کردم، زاویه خوبی برای تیراندازی بود. از زاغه هم مهمات به اندازه کافی آروده بودم. فشنگ هایم رسام بود و می دیدم کجا می خورد. بچه ها فهمیدند که رفته ام جلو. یکی شان آمد پیش من. گفتم: «سریع مینی کاتیوشا را برپا کنید، من هم می آیم.»
بعد از آن، دشنمن با خمپاره می زد، ما هم با مینی کاتیوشا. از فرصت استفاده کردیم و پهلوی کارخانه قند را که می دانستیم دژبانی آنهاست، زیر آتش گرفتیم. حدود یک ساعت و نیم درگیری طول کشید. بعد از آن، کم کم رفتند عقب و برگشتند به سمت اسلام آباد. من و سرشار هم پشت سرشان حرکت کردیم. پیاده تعقیبشان می کردیم. توی جاده دیدم یک ماشین نیسان آبی رنگ، با آرم سپاه افتاده و چند نفر هم با لباس خاکی دور و برش کشته شده اند. کم کم داشت برایم یقین می شد که اینها منافقین هستند. به سرشار اشاره کردم که به جنازه ها نزدیک شویم. انگار آنها فهمیده بودند که می خواهیم شناسایی شان کنیم. از دور کالیبر را گرفتند روی ما. نمی گذاشتند برویم سمت جنازه ها. سینه خیز خودم را کشیدم جلو. مدارک یک نفرشان را باید می دیدم. نمی گذاشتند، بدجوری می زدند.
هر چه جلو می رفتم، وضع بدتر می شد. نگاه کردم، دیدم روی بازوهایشان یک نوار سفید است. همه شان سیبیل داشتند و بدون ریش بودند. نمی گذاشتند جلوتر بروم. سینه خیز چپ و راست رفتم تا گولشان بزنم. دست بردار نبودند، دیدم نمی شود، به سرشار گفتم برگردیم. سینه خیز آمدیم و بعد دو زانو کشیدیم عقب.
وقتی برگشتم بالا، مطمئن بودم که آنها منافقین هستند. به بچه ها گفتم: «شهردر اختیار منافقین است.»
گفتند: «از کجا می دونید؟»
گفتیم: «الان رفتیم و دیدیم. علامت مشخصه شان هم پارچه سفید روی بازویشان است و چهره شان هم تقریبا مشخص است. هیچ کدام ریش ندارند. اما سبیل آنان مانند رئیسشان رجوی می ماند.»
همان جا ماندیم. در این فاصله، بچه هایی که عقب بودند، وقتی فهمیدند درگیر شده ایم، راه افتادند آمد جلو. یک مرتبه دیدم یک لشکر نیرو آن جاست. کنترل آن همه نیرو کار آسانی نبود. اگر هم بهشان حرفی می زدیم، قبول نمی کردند. حسابی شلوغ شده بود. چند بار تذکر دادم متفرق شوند. گفتم: «این طور تجمع، مشکل درست می کند. برگردید عقب. خطر رفع شده و منافقین برگشته اند.»
گفتم: «می ریم زیر پل.»
بستر رود خشک بود و می شد در آن جا استراحت کرد. رفتیم آن جا، مقداری وسایل ارتش ریخته بود که به درد می خورد و می شد از آن استفاده کرد. آنها را جمع کردیم و هرکس هم جایی پیدا کرد برای این که چرتی بزند. شب قبل، هیچ کدام نخوابیده بودیم.
هنوز خوابم نبرده بود که دیدم سر و صدایی بلند شد. بلند شدم، دیدم یکی قدم می زند. یک عده جمع شده بودند و حرف می زدند. یک نفر که سر تا پا سیاه پوشیده بود، ایستاده بود و سیگار می کشید. بچه ها را بیدار کردم و گفتم: «این جا جای ما نیست.»
همه جور آدمی جمع شده بودند. یک مرتبه یاد زاغه مهمات افتادم. جای خوبی بود، با بچه ها رفتیم آن طرف.
توی زاغه، کمی غذا خوردیم و استراحت کردیم. در این فاصله، هواپیماها آمدند و چند بار اطراف را بمباران کردند و رفتند.