حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 92

تصمیم گرفتم بروم قصر شیرین، وسایلم را جمع کردم. فردای آن روز، چند نفر از بچه های اطلاعات هم با من راه افتادند. یک وانت برداشتیم و آمدیم باختران. سراغ افروز را گرفتم. گفتند: «رفته گیلانغرب.»
ناهار خوردیم و دوباره حرکت کردیم به سمت پادگان «کاسه گران» قرارگاه رمضان؛ در گیلانغرب. ساعت سه بعد از ظهر رسیدیم اسلام آباد. همراهان من، رسول حیدری، «سرشار»، «ابراهیمی» و «اکبر ضرابی» بودند.
وقتی وارد اسلام آباد شدیم، حالت شهر غیر عادی بود. یکی دو سال آن جا رفت و آمد کرده بودم، حس کردم مردم اضطراب خاصی دارند. چون می خواستیم برویم گیلانغرب، توقف نکردیم و راه افتادیم. از شهر گذشتیم، از کارخانه قند هم رد شدیم و رفتیم طرف ارتفاعات «قلاجه» و منطقه گیلانغرب. توی راه رسیدیم به نقطه ای که خاکریزهای کوتاهی در کنار جاده زده بودند. هیچ کس آن جا نبود. راهمان را ادامه دادیم و از محدوده پادگان عبور کردیم. سر پیچ، دو گلوله توپ خورد بغل ماشین. شنیدم یکی دارد صدا می زند. فهمیدم وارد منطقه دشمن شده ایم. سریع دور زدم و در این فاصله، سه گلوله توپ دیگر هم خورد دور و برمان که به کسی آسیب نرسید. برگشتیم عقب و رفتیم داخل پادگان. دیدیم بدجوری بلبشو است و هرکس به طرفی می رود. سراغ افروز را گرفتم و پیداش کردم. از دیدن ما خوشحال شد. حرفمان شروع نشده بود که هواپیماهای عراق آمدند و هر کسی دوید یک طرف. بعد از رفتن آنها، دوباره جمع شدیم. پرسیدم: «چیکار می کنید؟ خط کجاست؟ دشمن کجاست؟»
افروز گفت: «دشمن از شهر به سمت بیرون آمده و در فاصله دو کیلومتری ما مستقر شده. ما هم با استفاده از نیروی خودی و تانک های ارتش، خطی از نیروهای خودمان جلوش ایجاد کرده ایم.»
برنامه شان این بود که پل سر راه را منهدم کنند تا دشمن نتواند تانک هایش را از آن عبور دهد. گفتم: «تا غروب وقت زیادی نداریم. برنامه تون چیست؟»
گفت: «هنوز تصمیم خاصی نداریم.»
گفتم: «من آمادگی دارم با یک گروه چریکی بروم پشت گیلانغرب، در منطقه چم امام حسن (ع) و ارتفاعات بر آفتاب و به دشمن کمین بزنیم. وسایل هم دارم و فقط مهمات آر پی جی برای کمین زدن روی تانک ها و عقبه دشمن می خواهم.»
شب بود و نیروهای دشمن در حال حرکت بودند. استقرار خوبی نداشتند. می شد راحت غافلگیرشان کرد و بهشان آسیب رساند. شاید همین عملیات می توانست آنها را متوقف کند. موافقت کرد و من تیم را آماده کردم و آر پی جی و بقیه وسایل را هم گرفتم. وقت اذان شد و نماز خواندیم. داشتم بهترین مسیر را انتخاب می کردم که ما را برساند به ارتفاعات مورد نظر. در این فکر بودم که سفره شام را انداختند. سر شام، افروز آمد پیش من و گفت: «ناصح با برادر ذوالقدر تماس گرفته و کمک خواسته و گفته، کرند و پاتاق در خطره.»
بعدها فهمیدم آن قدر درگیری شدید بوده که نزدیک بود ناصح اسیر شود. افروز گفت: «شما برید به کمک آنها.»
گفتم: «پس کمین ما چی می شه؟ اگر شما نتونید پل رو منهدم کنید، اونها راحت تر می آن جلو.»
گفت: «ولی اونها واجب ترند.»
می ترسیدم نتوانند پل را منهدم کنند. امکاناتشان کم بود و مواد کافی برای انفجار پل نداشتند. بچه ها را صدا زدم و گفتم: «به جای این که از آن طرف بریم، باید به سمت ناصح بریم.»
یک وانت گرفتم و مقداری مهمات برداشتیم و راه افتادیم.
بهترین نوع عملیات در آن موقعیت، عملیات نامنظم بود. در آن صورت، دشمن از آسیب هایی که می دید، وحشت می کرد و زمین گیر می شد و حداقل این که نمی توانست ادامه دهد. پیشنهاد عملیات گسترده چریکی را می دادم و یقین داشتم که موفق تر عمل می شود.

خاطره 93

هوا کاملا تاریک بود که ارتفاعات قلاجه را رد کردیم و رسیدیم به روستای «گواره». این روستا سی کیلومتر با اسلام آباد غرب فاصله داشت و سر سه راهی واقع شده بود. یکی از راه ها می رفت به سمت پادگان «ابوذر» که بچه ها آن جا درگیر بودند و جاده امن نبود. مردم روستا کنار جاده جمع شده بودند و خیلی شلوغ شده بود. ماشین ها را متوقف کردیم. پرسیدم: «چه خبر است؟»
هرکس شروع کرد به گفتن چیزی و خودشان هم نمی دانستند چه خبر شده است. در حین صحبت، یکی از بچه ها تیپ «مسلم بن عقیل» که مرا می شناخت، از راه رسید و گفت: «اسلام آباد سقوط کرد!»
گفتم: «یعنی چه؟»
گفت: «هیچی، شهر سقوط کرده و دشمن آن جا مستقر شده.»
گفتم: «پس چرا گفتند بیاییم اینجا؟»
گفت: «خبر ندارم. فقط دیدم که اسلام آباد سقوط کرد.»

خاطره 94

چیزی که فکر نمی کردم، اتفاق افتاد. کاری نمی شد کرد. دیدم بهترین کار این است که جاده را ببندیم و نگذاریم ماشین های سنگین حرکت کنند. احتمال این که به اسارت گرفته شوند، زیاد بود. با چند تا از بچه ها رفتیم سراغ پایگاه مقاومت روستا و سلاح هایش را جمع و جور کردیم. چند نفر از آنهایی را که آن جا بودند، مسلح کردیم. بعد همه سوار وانت شدیم. جوانی که از تیپ مسلم آمده بود، پرسید: «کجا می رید؟»
گفتم: «می ریم جلو.»
گفت: «پس من هم می رم کمک بیارم.»
گفتم: «اگر دوباره آمدی این طرف، حواست باشه که ما این جاییم. هر چه قدر هم سلاح و مهمات تونستی، بردار و بیار.»
او رفت طرف گیلانغرب. به بچه هایی که سر پست بودند، سپردم مردم را به طرف جاده «شیروان» و «چرداول» هدایت کنند. آن راه گرچه کمی دورتر بود، ولی در عوض مردم سالم می رسیدند به باختران. نمی دانستیم در اسلام آباد چه خبر است. به هر حال، راه افتادیم آن طرف.
توی راه، سربازهای به جا مانده از لشکر 81 زرهی پخش شده و بلاتکلیف بودند. تا آن جا می شد آنها را سوار کردیم.
جلوتر که رفتیم، چراغ ها را خاموش کردیم. نمی دانستم دشمن تا کجا جلو آمده و ما کجا با او سینه به سینه می شویم. رسیدیم به ارتفاعی که مشرف به شهر اسلام آباد بود. دیدم دو جوان که لباس های بومی تنشان است، کنار جاده ایستاده اند دست تکان می دهند. مشکوک شدم و به بچه ها آماده باش دادم. ماشین را کشیدم کنار و نگه داشتیم. توی بازجویی مشخص جزو سپاه اسلام آباد هستند، ولی بعد از سقوط شهر، خانواده هایشان را منتقل کرده اند به روستاهای اطراف و خودشان می خواسته اند برگردند توی شهر و ببینند چه خبر است. کارت شناسایی شان را که نشان دادند، دیدم درست می گویند. علاوه بر این، لهجه کردی و قیافه شان به اهالی آن جا می خورد. وقتی فهمیدند داریم می رویم اسلام آباد، گفتند: «ما هم با شما می آییم.»
رسیدیم به بالای گردنه ای که شهر دیده می شد. به هر سمت که نگاه می کردیم، شهر یکپارچه آتش و دود بود. توی آن تاریکی، دود از همه جای شهر بلند می شد.
هنوز پیاده نشده بودم که برق یک انفجار چشمم را زد. کارخانه برق اسلام آباد بود، چون بعدش همه جا خاموش شد. دیدم بهتر است دو دسته شویم. یک عده بمانند برای پشتیبانی، یک عده هم بروند جلو ببینند چه خبر است. دو ماشین داشتیم. قرار شد نیروهای سرباز با ماشین استیشن بمانند و ما همراه با دو تا از بچه های اسلام آباد برویم جلو.
هفت نفر بودیم. نشستیم توی وانت و راه افتادیم؛ مسلح و آماده. آخرین نقطه خروجی اسلام آباد، کارخانه قند بود. با چراغ خاموش رفتیم تا رسیدیم نزدیک کارخانه. دیدیم که دژبانی حدود بیست سی متر جلوتر است. ایست دادند. همه جا تاریک بود و نمی توانستیم ببینیم چه خبر است. فقط صدای ایست شنیدیم. بچه های اسلام آباد گفتند: «بگذارید ما بریم جلو. چون بومی هستیم و حتما ما را می شناسند.»
گفتم: «شما مواظب باشین، ما هم مراقبتون هستیم.»
راه افتادند و تا دژبانی توانستیم سایه هایشان را ببینم. به راننده گفتم: «دنده عقب ماشین را آماده کن. اگر چیزی شد، سریع برگردیم.»
ظاهر قضیه مشکوک بود. منتظر بودیم. هنوز از رسیدن بچه ها به دژبانی دو سه دقیقه بیشتر نگذشته بود که شنیدم، صدایی می گوید: «جوخه آماده.»
ما در دژبانی های خودمان، جوخه نداریم و از این کلمات استفاده نمی کنیم. گفتم: «دور بزن، برگرد!»
می دانستم دیگر آن دو نفر را نمی بینم. ماشین آماده بود و با دور یک فرمان، سریع دور زد و زیر رگبار جوخه دشمن برگشتیم. بچه ها هم از عقب وانت جواب شان را دادند. به لطف خدا، بدون این که آن همه تیر به ماشین و بچه ها صدمه بزند، برگشتیم. برای آن دو نفر خیلی ناراحت شدم. بعد ها پیگیری کردم تا ببینم خبری ازشان به دست می آورم یا نه. حتی نتوانستیم جنازه هایشان را پیدا کنیم.
چیزی که از این برخورد دستگیرمان شد، این بود: همراه کسانی که به اسلام آباد حمله کرده اند، یک عده خائن ایرانی هم هستند. حدس می زدم از منافقین باشند، چون فارسی صحبت می کردند. قیافه آنها را توی تاریکی نتوانستیم ببینیم. فکر کردم سقوط شهر به کمک ستون پنجم دشمن اتفاق افتاده و افراد نفوذی در داخل هم دخالت داشته اند. برگشتیم روی ارتفاع.
بچه ها پرسیدند: «چه خبر شده؟»
جریان را بهشان گفتیم. گفتند: «حالا چیکار کنیم؟»
گفتم: «گردنه قابل عبوره. اگر اینها از اینجا رد بشند، همه بچه ها رو در گیلانغرب می تونن بگیرن. همین جا آرایش می گیریم و جاده را کنترل می کنیم.»
اگر آنها از آن طرف راه می افتادند، می توانستند بچه ها را در گیلانغرب قیچی کنند. و آن منطقه هم راه فراری نداشت.
بچه ها را دو طرف جاده چیدم و سعی کردم اطراف پلی را که در آن جا بود، پوشش دهم. یکی از سربازها گفت: «اگر گرسنه بشیم چیکار کنیم؟»
گفتم: «تحمل کن تا بفرستم غذا بیارند.»
یکی از بچه ها را با استیشن فرستادم تا مواد غذایی، مهمات و سلاح بیاورد. بعد هم گفتم، برود گزارش بدهد که ما این جاییم و بی سیم برایمان بیاورد.
مرتب می رفتم تا سر گردنه و شهر را کنترل می کردم و باز می گشتم. یک بار که از سر گردنه بر می گشتم، دیدم چند کامیون و تریلی ایستاده اند و با بچه ها بحث می کنند. پرسیدم: «چی شده؟»
فهمیدم با دژبانی سر سه راهی دعوا کرده اند و آمده اند جلو. باورشان نمی شد که شهر سقوط کرده است. با صحبت و توضیح قانعشان کردم که برگردند عقب.
همگی خسته بودیم و خوابمان می آمد. هر طوری بود باید تا صبح صبر می کردیم. نزدیک صبح، ماشین آمد و بی سیم آورد. گفتم وسایلی را که آورده بین بچه ها پخش کند. بعد هم به عده ای از آنها استراحت دادم و بقیه هم سر پست شان بودند.