حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 91

چند روز بیشتر در تهران نبودم که خبر سقوط فاو و مهران و همچنین در خطر بودن اشنویه را به من اطلاع دادند. شایعه سقوط قصر شیرین و گیلانغرب هم زیاد بود. سریع برگشتم باختران. قاعدتا باید می رفتم نقده، اما خیالم از آن منطقه راحت بود. در آن جا بیشتر جنگ چریکی داشتیم و آن هم خط مقدمی نداشت که از دست برود. در باختران، «ناصح» را دیدم. جانشین قرارگاه نجف بود؛ در کنار فرماندهی تیپ نبی اکرم (ص). داشت می رفت قصر شیرین. گفتم: «چرا می ری اون طرف؟»
گفت: «اون جا تهدید شده.»
همراهش رفتم. دیدگاه قصر شیرین دست ارتش بود. فقط یک دیدگاه دست سپاه بود که به عنوان کمک توپخانه منطقه عمل می کرد. با مشکلات زیادی رفتیم توی مقر و از بالا نگاه کردیم. تجمع در نوار مرزی ایران زیاد بود و ماشین ها هم حرکت های غیر عادی داشتند.
آمدیم پایین و رفتیم سراغ فرمانده لشکر 81 زرهی؛ جناب «سرهنگ رادفر». گفتم شما نمی توانید با این تیپی که در خط دارید، دفاع کنید. تیپ، سواره زرهی است و قادر به دفاع نیست. پیشنهاد کردم توپخانه شان را به آن طرف رودخانه منتقل کنند و بنابر احتیاط، نفربرها و چند وسیله سنگین را باقی بگذارند. جناب سرهنگ حرفم را جدی نگرفت. به عنوان پیشنهاد دوم، گفتم مقر لشکر را جابه جا کنند. معاون جناب سرهنگ گفت: «مگه یک شبه می شه مقر را جابه جا کرد؟»
گفتم: «تمام امکانات را نبرید، خودتان جابه جا شوید. اگر شما را شیمیایی کنند، لشکر فلج می شود.»
گفت: «پس باید یک تیپ زرهی بیاید از ما دفاع کند.»
گفتم: «اگر شیمیایی بشوید، حتی زرهی هم نمی تواند از شما دفاع کند. مقر شما سال هاست که برای دشمن لو رفته و اولین حرکتش، شیمیایی کردن مقر است. بعد هم می رود سراغ یگان هایتان. شما باید یک مقر تاکتیکی جدید پیدا کنید و خودتان بروید آن جا، دکور این جا را هم حفظ کنید و رفت و آمدهای کاذب ایجاد کنید. خودتان این جا نمانید. اگر فرماندهی صدمه ببیند، تیپ تان منهدم می شود.»
گفتند: «یک کاری می کنیم.»
راه افتادیم و آمدیم سپاه سر پل ذهاب. بعد از ناهار، روی تپه نشسته بودیم و منطقه را نگاه می کردیم. به ناصح گفتم: «ازت می خوام به بالا گزارش بدی و پیشنهاد کنی ارتش سریع بیاد سر پل ذهاب. تنگه رو کنترل کنین و عناصرتون رو هم در شهر سر پل ذهاب به عنوان گشتی پخش کنین.»
گفت: «چرا این حرف رو می زنی؟»
گفتم: «آن قدر منطقه وسیعه که اگر عراق بیاد، هیچ چیز نمی تونه جلوش رو بگیره و دو تا شیمیایی هم که بزنه، دیگه نمی شه دفاع کرد.»
بعد از سقوط فاو و مهران، نباید می گذاشتیم قصر شیرین هم به راحتی از دستمان خارج شود. او گفت: «با این کار، مسأله سیاسی پیش می آد، می گن قصر شیرین رو خالی کردن.»
گفتم: «خب، هم قصر شیرین را بگیرند و هم یک لشکر داغان شود بهتر است یا این که فقط قصر شیرین را بگیرند. آزاد کردن آن بعدا کاری ندارد.»
حرف هایم را زدم و پیشنهاد را دادم. بعد هم برگشتم و رفتم نفده. دیدم در آن جا هم عراق همان شرایط را دارد. با این تفاوت که بچه ها مقاومت کرده اند و دارند از اشنویه دفاع می کنند. بیشتر نگران قصر شیرین و گیلانغرب بودم. در واقع دهلیز ورودی تهران محسوب می شدند. داشتم امکاناتم را آماده می کردم که سید باقر طباطبایی(129) از باختران برگشت. مرا دید و گفت: «کجا می ری؟»(130)
گفتم: «آقای طباطبایی! ما را ول کن بریم توی حال خودمان.»
خیلی پکر بودم. با حالت معصومانه ای به من نگاه کرد. آن آخرین دیدار ما بود. چهره او همیشه در ذهنم نقش می بندد و آرزو می کنم که ای کاش در کنار او شهید شده بودم.

خاطره 92

تصمیم گرفتم بروم قصر شیرین، وسایلم را جمع کردم. فردای آن روز، چند نفر از بچه های اطلاعات هم با من راه افتادند. یک وانت برداشتیم و آمدیم باختران. سراغ افروز را گرفتم. گفتند: «رفته گیلانغرب.»
ناهار خوردیم و دوباره حرکت کردیم به سمت پادگان «کاسه گران» قرارگاه رمضان؛ در گیلانغرب. ساعت سه بعد از ظهر رسیدیم اسلام آباد. همراهان من، رسول حیدری، «سرشار»، «ابراهیمی» و «اکبر ضرابی» بودند.
وقتی وارد اسلام آباد شدیم، حالت شهر غیر عادی بود. یکی دو سال آن جا رفت و آمد کرده بودم، حس کردم مردم اضطراب خاصی دارند. چون می خواستیم برویم گیلانغرب، توقف نکردیم و راه افتادیم. از شهر گذشتیم، از کارخانه قند هم رد شدیم و رفتیم طرف ارتفاعات «قلاجه» و منطقه گیلانغرب. توی راه رسیدیم به نقطه ای که خاکریزهای کوتاهی در کنار جاده زده بودند. هیچ کس آن جا نبود. راهمان را ادامه دادیم و از محدوده پادگان عبور کردیم. سر پیچ، دو گلوله توپ خورد بغل ماشین. شنیدم یکی دارد صدا می زند. فهمیدم وارد منطقه دشمن شده ایم. سریع دور زدم و در این فاصله، سه گلوله توپ دیگر هم خورد دور و برمان که به کسی آسیب نرسید. برگشتیم عقب و رفتیم داخل پادگان. دیدیم بدجوری بلبشو است و هرکس به طرفی می رود. سراغ افروز را گرفتم و پیداش کردم. از دیدن ما خوشحال شد. حرفمان شروع نشده بود که هواپیماهای عراق آمدند و هر کسی دوید یک طرف. بعد از رفتن آنها، دوباره جمع شدیم. پرسیدم: «چیکار می کنید؟ خط کجاست؟ دشمن کجاست؟»
افروز گفت: «دشمن از شهر به سمت بیرون آمده و در فاصله دو کیلومتری ما مستقر شده. ما هم با استفاده از نیروی خودی و تانک های ارتش، خطی از نیروهای خودمان جلوش ایجاد کرده ایم.»
برنامه شان این بود که پل سر راه را منهدم کنند تا دشمن نتواند تانک هایش را از آن عبور دهد. گفتم: «تا غروب وقت زیادی نداریم. برنامه تون چیست؟»
گفت: «هنوز تصمیم خاصی نداریم.»
گفتم: «من آمادگی دارم با یک گروه چریکی بروم پشت گیلانغرب، در منطقه چم امام حسن (ع) و ارتفاعات بر آفتاب و به دشمن کمین بزنیم. وسایل هم دارم و فقط مهمات آر پی جی برای کمین زدن روی تانک ها و عقبه دشمن می خواهم.»
شب بود و نیروهای دشمن در حال حرکت بودند. استقرار خوبی نداشتند. می شد راحت غافلگیرشان کرد و بهشان آسیب رساند. شاید همین عملیات می توانست آنها را متوقف کند. موافقت کرد و من تیم را آماده کردم و آر پی جی و بقیه وسایل را هم گرفتم. وقت اذان شد و نماز خواندیم. داشتم بهترین مسیر را انتخاب می کردم که ما را برساند به ارتفاعات مورد نظر. در این فکر بودم که سفره شام را انداختند. سر شام، افروز آمد پیش من و گفت: «ناصح با برادر ذوالقدر تماس گرفته و کمک خواسته و گفته، کرند و پاتاق در خطره.»
بعدها فهمیدم آن قدر درگیری شدید بوده که نزدیک بود ناصح اسیر شود. افروز گفت: «شما برید به کمک آنها.»
گفتم: «پس کمین ما چی می شه؟ اگر شما نتونید پل رو منهدم کنید، اونها راحت تر می آن جلو.»
گفت: «ولی اونها واجب ترند.»
می ترسیدم نتوانند پل را منهدم کنند. امکاناتشان کم بود و مواد کافی برای انفجار پل نداشتند. بچه ها را صدا زدم و گفتم: «به جای این که از آن طرف بریم، باید به سمت ناصح بریم.»
یک وانت گرفتم و مقداری مهمات برداشتیم و راه افتادیم.
بهترین نوع عملیات در آن موقعیت، عملیات نامنظم بود. در آن صورت، دشمن از آسیب هایی که می دید، وحشت می کرد و زمین گیر می شد و حداقل این که نمی توانست ادامه دهد. پیشنهاد عملیات گسترده چریکی را می دادم و یقین داشتم که موفق تر عمل می شود.

خاطره 93

هوا کاملا تاریک بود که ارتفاعات قلاجه را رد کردیم و رسیدیم به روستای «گواره». این روستا سی کیلومتر با اسلام آباد غرب فاصله داشت و سر سه راهی واقع شده بود. یکی از راه ها می رفت به سمت پادگان «ابوذر» که بچه ها آن جا درگیر بودند و جاده امن نبود. مردم روستا کنار جاده جمع شده بودند و خیلی شلوغ شده بود. ماشین ها را متوقف کردیم. پرسیدم: «چه خبر است؟»
هرکس شروع کرد به گفتن چیزی و خودشان هم نمی دانستند چه خبر شده است. در حین صحبت، یکی از بچه ها تیپ «مسلم بن عقیل» که مرا می شناخت، از راه رسید و گفت: «اسلام آباد سقوط کرد!»
گفتم: «یعنی چه؟»
گفت: «هیچی، شهر سقوط کرده و دشمن آن جا مستقر شده.»
گفتم: «پس چرا گفتند بیاییم اینجا؟»
گفت: «خبر ندارم. فقط دیدم که اسلام آباد سقوط کرد.»