حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 90

در زمستان سال 1366، جبهه دیگری را با همکاری یکی از شاخه های حزب پارتی راه اندازی کردیم. یک سری از بچه ها رفتند در جنوب شهر «رواندوز» و شمال شهر «رانیه» پایگاه تشکیل دادند. حد وسط این دو پایگاه را حزب پارتی پر می کرد. این حرکت باعث شد تا محور عبوری دیگری از زیر پیرانشهر برای ما باز شود. با این حال، باز شدن این مسیر باعث فعال شدن عراق شد. به طوری که یک تک شیمیایی روی بچه ها انجام دادند. بچه ها سریع خود را روی ارتفاع رساندندو آتش روشن کردند و چفیه هایشان را دور دهان و بینی بستند. ولی هر چه به مردم گفته بودند اینها گاز شیمیایی است، باور نکرده بودند و می گفتند فسفری و دودزاست. تعداد زیادی از دام های مردم تلف شد. با تمام این کارها، بچه ها توانستند شناسایی خوبی در آن منطقه انجام بدهند.
چند روز بعد، پایگاه قرآن را بمباران کردند. گرچه موفق نبودند، ولی ترجیح دادیم محل پایگاه را عوض کنیم و برای دفاع، ضد هوایی آماده کردیم. چند روز بعد، حمله دوباره تکرار شد و این بار از موشک های سهند استفاده کردیم. یکی از موشک ها از زیر هواپیما رد شد. وقتی هواپیما خودش را کشید بالا، موشک هم با آن رفت بالا و چیزی نمانده بود با آن برخورد کند. هواپیماها در ارتفاع پایین پرواز می کردند و بعد از این که فهمیدند ما موشک داریم و احتمال سقوط هواپیماهایشان وجود دارد، دیگر پرواز نکردند. در عوض، شروع کردند به ایجاد استحکامات و استقرار در نقاط مرزی. ما که از این حرکت آنها باخبر شده بودیم، تلاش کردیم تا سریع تر امکانات خودمان را منتقل کنیم. توانستیم حدود دویست قاطر مهمات سنگین و سبک را به داخل خاک عراق ببریم و بتوانیم به مبارزه ادامه دهیم.
در این گیرو دار، در پی برنامه ریزی برای آزاد سازی اردوگاه موصل دو بودیم. در آن جا، تعدادی از اسیران ما را نگهداری می کردند. دنبال خرید کامیون و انجام عملیات بودیم. شناسایی ها هم انجام شده بود که برخوردیم به قبول قطعنامه و نتوانستیم عملیات را انجام دهیم. اگر می توانستیم این کار را انجام دهیم، می شد اسرا را طی چند ساعت برسانیم به ارتفاعات آزاد شده و با لباس کردی بیاوریم داخل کشور.
همزمان با این مسایل، حدس زدم عراق در این ناحیه جلو می آید. حتی رفتم و بررسی کردم و مطمئن شدم که آنها جلو می آیند. برنامه ریزی کردم و آرایش نظامی خاصی را با کمک کردها پیش بینی کردم تا قبل از این که عراق بیاید، در آن جا مستقر شده باشیم.
برگشتم و اخبار را دادم و نظر خودم را گفتم. با نظراتم جدی برخورد نشد. باور نمی کردند که عراق جلو بیاید. در حال بحث بودیم که نیروهای عراق آمدند و مستقر شدند و راه تردد ما را بستند!
قبل از این حرکت دشمن، فعالیت های مختلفی انجام داده بودیم. یکی از برادران جهاد رمضان، به نام آقای «غریب»، از تهران به کمک ما آمده بود تا جاده مالرو را به موتوری تبدیل کند. پیچ ها و شیب های جاده را طوری می گرفت که موتور بتواند از آن جا عبور کند، تا هم سرعت تردد بیشتر شود و هم عراق شک نکند. بعد از آن موتورهای 250 تریل در اختیار ما گذاشته شد. دومین کار این بود که در ادامه همان فعالیت های بهداشتی سابق، این بار تلاش کردیم تا آنها را از نظر تجارت خودکفا کنیم. به آنها یاد دادیم چطور می توانند انگورهای به دست آمده را در جعبه کنند، یا به کشمش تبدیل کرده و به ترکیه یا ایران صادر کنند. نکته دیگر این که، گیاه «کتیرا» در منطقه بسیار زیاد بود، ولی آنها نمی دانستند چطور باید از آن استفاده کرد. بچه های جهاد این نکات را به آنها یاد می دادند تا کم کم خودکفا شوند.
یکی از اتفاقات بد، فروش یکی از بچه های قرارگاه رمضان بود. چند نفر از کردهای سوسیالیست عراق، به «محمد سلامی» که از بچه های اطلاعات بود، می گویند: «ما محلی را در یکی از شهرها در نظر گرفتیم و حاضریم شما را ببریم تا آن جا را منهدم کنید.»
او هم بدون هماهنگی، چند نفر را بر می دارد و با مقدار زیادی مواد منفجره راه می افتند. آنها بچه های ما را تحویل عراق می دهند.
خبرش که به ما رسید، خیلی ناراحت شدم. کاری نمی شد کرد. فقط چند نفر از کردها را دیدیم تا بروند و آن عده از سوسیالیست ها را پیدا کنند و حسابشان را برسند. لازم بود این کار را بکنیم. اولا آنها را تنبیه می کردیم و دیگر این که در بین کردها بپیچد هرکس این کار را بکند، هر جای عراق باشد، ایران ولش نمی کند.
تمام این اتفاقات، همزمان رخ می داد. شنیدیم که بچه های مستقر در آن طرف، تهدید می شوند. عراق به شدت عملیات می کرد و چند بار بچه ها را بمباران شیمیایی کرده بود. دستور هم داده بود که در روز هیچ کس در دشت اربیل حرکت نکند، وگرنه با هواپیما و هلیکوپتر او را می زنند. وضع خراب بود. کردهایی که در منطقه حرکت می کردند، خشاب های گرد 75 تیر با خود حمل می کردند تا در صورت درگیری بتوانند دفاع کنند.
بعد از این اتفاقات، عراق آمد و روی ارتفاعات مستقر شد و راه عبوری را مسدود کرد. یکی از بچه ها را به جای خودم مستقر کردم و برای استراحت به تهران آمدم.

خاطره 91

چند روز بیشتر در تهران نبودم که خبر سقوط فاو و مهران و همچنین در خطر بودن اشنویه را به من اطلاع دادند. شایعه سقوط قصر شیرین و گیلانغرب هم زیاد بود. سریع برگشتم باختران. قاعدتا باید می رفتم نقده، اما خیالم از آن منطقه راحت بود. در آن جا بیشتر جنگ چریکی داشتیم و آن هم خط مقدمی نداشت که از دست برود. در باختران، «ناصح» را دیدم. جانشین قرارگاه نجف بود؛ در کنار فرماندهی تیپ نبی اکرم (ص). داشت می رفت قصر شیرین. گفتم: «چرا می ری اون طرف؟»
گفت: «اون جا تهدید شده.»
همراهش رفتم. دیدگاه قصر شیرین دست ارتش بود. فقط یک دیدگاه دست سپاه بود که به عنوان کمک توپخانه منطقه عمل می کرد. با مشکلات زیادی رفتیم توی مقر و از بالا نگاه کردیم. تجمع در نوار مرزی ایران زیاد بود و ماشین ها هم حرکت های غیر عادی داشتند.
آمدیم پایین و رفتیم سراغ فرمانده لشکر 81 زرهی؛ جناب «سرهنگ رادفر». گفتم شما نمی توانید با این تیپی که در خط دارید، دفاع کنید. تیپ، سواره زرهی است و قادر به دفاع نیست. پیشنهاد کردم توپخانه شان را به آن طرف رودخانه منتقل کنند و بنابر احتیاط، نفربرها و چند وسیله سنگین را باقی بگذارند. جناب سرهنگ حرفم را جدی نگرفت. به عنوان پیشنهاد دوم، گفتم مقر لشکر را جابه جا کنند. معاون جناب سرهنگ گفت: «مگه یک شبه می شه مقر را جابه جا کرد؟»
گفتم: «تمام امکانات را نبرید، خودتان جابه جا شوید. اگر شما را شیمیایی کنند، لشکر فلج می شود.»
گفت: «پس باید یک تیپ زرهی بیاید از ما دفاع کند.»
گفتم: «اگر شیمیایی بشوید، حتی زرهی هم نمی تواند از شما دفاع کند. مقر شما سال هاست که برای دشمن لو رفته و اولین حرکتش، شیمیایی کردن مقر است. بعد هم می رود سراغ یگان هایتان. شما باید یک مقر تاکتیکی جدید پیدا کنید و خودتان بروید آن جا، دکور این جا را هم حفظ کنید و رفت و آمدهای کاذب ایجاد کنید. خودتان این جا نمانید. اگر فرماندهی صدمه ببیند، تیپ تان منهدم می شود.»
گفتند: «یک کاری می کنیم.»
راه افتادیم و آمدیم سپاه سر پل ذهاب. بعد از ناهار، روی تپه نشسته بودیم و منطقه را نگاه می کردیم. به ناصح گفتم: «ازت می خوام به بالا گزارش بدی و پیشنهاد کنی ارتش سریع بیاد سر پل ذهاب. تنگه رو کنترل کنین و عناصرتون رو هم در شهر سر پل ذهاب به عنوان گشتی پخش کنین.»
گفت: «چرا این حرف رو می زنی؟»
گفتم: «آن قدر منطقه وسیعه که اگر عراق بیاد، هیچ چیز نمی تونه جلوش رو بگیره و دو تا شیمیایی هم که بزنه، دیگه نمی شه دفاع کرد.»
بعد از سقوط فاو و مهران، نباید می گذاشتیم قصر شیرین هم به راحتی از دستمان خارج شود. او گفت: «با این کار، مسأله سیاسی پیش می آد، می گن قصر شیرین رو خالی کردن.»
گفتم: «خب، هم قصر شیرین را بگیرند و هم یک لشکر داغان شود بهتر است یا این که فقط قصر شیرین را بگیرند. آزاد کردن آن بعدا کاری ندارد.»
حرف هایم را زدم و پیشنهاد را دادم. بعد هم برگشتم و رفتم نفده. دیدم در آن جا هم عراق همان شرایط را دارد. با این تفاوت که بچه ها مقاومت کرده اند و دارند از اشنویه دفاع می کنند. بیشتر نگران قصر شیرین و گیلانغرب بودم. در واقع دهلیز ورودی تهران محسوب می شدند. داشتم امکاناتم را آماده می کردم که سید باقر طباطبایی(129) از باختران برگشت. مرا دید و گفت: «کجا می ری؟»(130)
گفتم: «آقای طباطبایی! ما را ول کن بریم توی حال خودمان.»
خیلی پکر بودم. با حالت معصومانه ای به من نگاه کرد. آن آخرین دیدار ما بود. چهره او همیشه در ذهنم نقش می بندد و آرزو می کنم که ای کاش در کنار او شهید شده بودم.

خاطره 92

تصمیم گرفتم بروم قصر شیرین، وسایلم را جمع کردم. فردای آن روز، چند نفر از بچه های اطلاعات هم با من راه افتادند. یک وانت برداشتیم و آمدیم باختران. سراغ افروز را گرفتم. گفتند: «رفته گیلانغرب.»
ناهار خوردیم و دوباره حرکت کردیم به سمت پادگان «کاسه گران» قرارگاه رمضان؛ در گیلانغرب. ساعت سه بعد از ظهر رسیدیم اسلام آباد. همراهان من، رسول حیدری، «سرشار»، «ابراهیمی» و «اکبر ضرابی» بودند.
وقتی وارد اسلام آباد شدیم، حالت شهر غیر عادی بود. یکی دو سال آن جا رفت و آمد کرده بودم، حس کردم مردم اضطراب خاصی دارند. چون می خواستیم برویم گیلانغرب، توقف نکردیم و راه افتادیم. از شهر گذشتیم، از کارخانه قند هم رد شدیم و رفتیم طرف ارتفاعات «قلاجه» و منطقه گیلانغرب. توی راه رسیدیم به نقطه ای که خاکریزهای کوتاهی در کنار جاده زده بودند. هیچ کس آن جا نبود. راهمان را ادامه دادیم و از محدوده پادگان عبور کردیم. سر پیچ، دو گلوله توپ خورد بغل ماشین. شنیدم یکی دارد صدا می زند. فهمیدم وارد منطقه دشمن شده ایم. سریع دور زدم و در این فاصله، سه گلوله توپ دیگر هم خورد دور و برمان که به کسی آسیب نرسید. برگشتیم عقب و رفتیم داخل پادگان. دیدیم بدجوری بلبشو است و هرکس به طرفی می رود. سراغ افروز را گرفتم و پیداش کردم. از دیدن ما خوشحال شد. حرفمان شروع نشده بود که هواپیماهای عراق آمدند و هر کسی دوید یک طرف. بعد از رفتن آنها، دوباره جمع شدیم. پرسیدم: «چیکار می کنید؟ خط کجاست؟ دشمن کجاست؟»
افروز گفت: «دشمن از شهر به سمت بیرون آمده و در فاصله دو کیلومتری ما مستقر شده. ما هم با استفاده از نیروی خودی و تانک های ارتش، خطی از نیروهای خودمان جلوش ایجاد کرده ایم.»
برنامه شان این بود که پل سر راه را منهدم کنند تا دشمن نتواند تانک هایش را از آن عبور دهد. گفتم: «تا غروب وقت زیادی نداریم. برنامه تون چیست؟»
گفت: «هنوز تصمیم خاصی نداریم.»
گفتم: «من آمادگی دارم با یک گروه چریکی بروم پشت گیلانغرب، در منطقه چم امام حسن (ع) و ارتفاعات بر آفتاب و به دشمن کمین بزنیم. وسایل هم دارم و فقط مهمات آر پی جی برای کمین زدن روی تانک ها و عقبه دشمن می خواهم.»
شب بود و نیروهای دشمن در حال حرکت بودند. استقرار خوبی نداشتند. می شد راحت غافلگیرشان کرد و بهشان آسیب رساند. شاید همین عملیات می توانست آنها را متوقف کند. موافقت کرد و من تیم را آماده کردم و آر پی جی و بقیه وسایل را هم گرفتم. وقت اذان شد و نماز خواندیم. داشتم بهترین مسیر را انتخاب می کردم که ما را برساند به ارتفاعات مورد نظر. در این فکر بودم که سفره شام را انداختند. سر شام، افروز آمد پیش من و گفت: «ناصح با برادر ذوالقدر تماس گرفته و کمک خواسته و گفته، کرند و پاتاق در خطره.»
بعدها فهمیدم آن قدر درگیری شدید بوده که نزدیک بود ناصح اسیر شود. افروز گفت: «شما برید به کمک آنها.»
گفتم: «پس کمین ما چی می شه؟ اگر شما نتونید پل رو منهدم کنید، اونها راحت تر می آن جلو.»
گفت: «ولی اونها واجب ترند.»
می ترسیدم نتوانند پل را منهدم کنند. امکاناتشان کم بود و مواد کافی برای انفجار پل نداشتند. بچه ها را صدا زدم و گفتم: «به جای این که از آن طرف بریم، باید به سمت ناصح بریم.»
یک وانت گرفتم و مقداری مهمات برداشتیم و راه افتادیم.
بهترین نوع عملیات در آن موقعیت، عملیات نامنظم بود. در آن صورت، دشمن از آسیب هایی که می دید، وحشت می کرد و زمین گیر می شد و حداقل این که نمی توانست ادامه دهد. پیشنهاد عملیات گسترده چریکی را می دادم و یقین داشتم که موفق تر عمل می شود.