حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 88

بعد از اتمام عملیات فتح شش، آماده شدم برای عملیات فتح ده.(125) قصد اصلی ام از این عملیات، تصرف محل خاصی نبود. فقط می خواستم تکلیف جاش ها و کردهای بارزانی را مشخص کنم. این دو شده بودند رابط بین ما و عراق و از هر طرف اطلاعات می گرفتند و به طرف دیگر می فروختند. از حزب پارتی کردستان عراق، فردی بود به نام «دکتر سعید» که می گفت رشته اش کشاورزی است و بعد فهمیدیم، تاریخ خوانده. او از سران جاسوس حزب بود و سر گذرگاهی هم ساکن بود که هر کس از آن جا رد می شد، خبرش را به طرف دیگر می داد. او هم جزو افرادی بود که باید گوشمالی می شد.
در آن موقع، حزب نه با ما دشمن بود نه دوست. ما هم نیازی نداشتیم که به آنها ضربه بزنیم. ولی باید گوشمالی شان می دادیم. یکی از اهداف این عملیات همین بود.
همچنین می خواستم بفهمم آیا می توانیم در خاک عراق یک عملیات بدون نقطه ضعف انجام بدهیم یا نه. حداقل این که از لو رفتن اطلاعات جلوگیری کنیم. اول از همه سعی کردم تردد گشتی هایمان را زیاد کنم تا هم برای جاش ها و هم برای بارزانی ها عادی شود. همین باعث شد شناسایی هایی را که با بچه های عرب انجام می دادیم، به خوبی انجام شود. این بار دیگر حتی از حاج احمد هم نخواستیم بیاید این طرف. افروز هم پیش من نماند و رفت بارزان.
خوب است اتفاقی را که برای افروز افتاد، تعریف کنم. ظاهرا در تغییراتی که در نیروهای او به وجود آمده بود، یکی از بچه ها را به او داده بودند که اصلا نشان نمی داده چقدر بی روحیه است. زمانی که سر پست بوده، رویشان عملیات می کند و او هم از امکانات را می گذارد و فرار می کند و راه باز را در اختیار آنها قرار می دهد. همین باعث شد دشمن پایگاه بارزان را تصرف کند و تا حد زیادی به آبروی تیپ 65 و مخصوصا افروز صدمه وارد شود. این اتفاق درغیبت افروز رخ داده بود. بعد خود افروز برگشت و پایگاه را پس گرفت.
قبل از عملیات، وقتی افروز پرسید: «چیکار می کنی؟»
گفتم: «برنامه ما اینطوریه. شما توی همان بارزان باش، ولی آمادگی داشته باش اگر خواستیم پشتیبانی کنی.»
به تدریج شروع کردیم به جا به جایی امکانات. در طول روز بعد مینی کاتیوشا خمپاره ها را سوار می بردند آن طرف. فردا شب دوباره بر می گرداندند این طرف. جاش ها می دیدند که این کار هر روز دارد تکرا ر می شود و هیچ اتفاقی هم نمی افتد. عادت کردند بگویند اینها دارند دنبال مقر می گردند و هنوز پیدا نکرده اند. در همین فاصله هم کم کم ارزاق را وارد می کردیم تا به چشم نیاید. هر روز در دسته های پنج تا ده نفری حرکت می کردند تا به چشم نیایند. در یکی دو گردنه، مسیر رفت و آمد کاملا در دید دشمن بود و هر حرکتی را کنترل می کردند. به آنها گفتم وقتی رسیدند، همگی در یک جا اتراق نکنند و محل های مختلفی که در آن برایشان آذوقه و مهمات گذاشته ایم، پراکنده شوند. تا اینکه شناسایی ها انجام شد. اطلاعات راحتی به بچه های حزب الله کرد هم نگفتم. کافی بود آنها فقط به خانواده یا دوستی بگویند. به صورت فامیلی و عشیره ای با بارزانی ها ارتباط داشتند، گرچه در دو حزب مختلف کار می کردند. اطلاعات را مخفی نگه داشتم تا شب عملیات. تا آن موقع بچه ها فقط با کمک عرب ها کار می کردند. ظهر قبل از عملیات، مسؤول بچه های حزب را صدا زدم. او از اهالی شهر دیانا بود و منطقه را خوب می شناخت. گفتم: «ما امشب می خواهیم عملیات کنیم.»
گفت: «چه جوری می خواهید عملیات کنید؟»
گفتم: «مرد حسابی، مگه قراره چه جوری عملیات کنیم؟ توی عملیات بچه های حزب الدعوه هم هستند، اگر نجنبی، اسم حزب الله توی لیست عملیات نیست.»
می دانستم کجا دست بگذارم که بلافاصله تصمیم بگیرد. گفت: «خب، باید چیکار کنیم؟»
دو تا از پست های جاش ها را برایش مشخص کردم که روی آنها عملیات کنند و اسم چند تا از بچه ها را بردم که با آنها بروند. کمی مکث کرد و گفت: «آخه به این زودی؟»
گفتم: «اگر نمی خوای نرو، میل خودته.»
گفت: «نه، خیلی بد می شه اگه حزب الله توی عملیات نباشه.»
نمی توانستم زودتر از این به آنها خبر بدهم. آن موقع دیرتر از آن بود که بتوانند اخبار را به آن طرف برسانند و کاری انجام دهند. همین باعث شد تا هر جور شده خودشان را برسانند به محل عملیات. گرچه کمی دیر رسیدند، ولی بالاخره همان رجایی را که در نظر داشتم و گلوگاه بود، گرفتند.
یکی از اتفاقاتی که در موفقیت عملیات مؤثر بود، استفاده از موقعیت هایی بود که خود جاش ها فراهم می کردند. ما با خبر شده بودیم که نیروهای جاش بعضی از شب ها پست هایشان را اجاره می دهند. به این صورت که فامیل هایشان را از شهر می آوردند و می گذاشتند جای خودشان و در عوض به کارهای دیگری که در شهر داشتند، می رسیدند. در ازای این کار هم مقداری پول به آنها می دادند. شب ها کاملا می فهمیدیم که جاش ها خودشان در سنگر هستند یا نه. ماشین های شخصی که پشت خط پارک می شد، این را مشخص می کرد.
آن شب، بعد از شروع عملیات، کردهایی را می دیدیم که به طرف دیانا یا مرگه سور فرار می کردند. آنها آمده بودند در قبال پول نگهبانی بدهند و انتظار حمله ایران را نداشتند. فکر می کردند که همیشه قبل از عملیات، دکتر سعید به آنها خبر می دهد. در صورتی که این بار خود دکتر سعید هم نمی دانست می خواهد عملیات شود.
در تمام مراکزی که در نظر داشتیم، عملیات با موفقیت انجام شد و نیروها همه اهداف را گرفتند. در این حمله، تعداد زیادی ماشین شخصی منهدم شد و چند مقر دست ما افتاد و امکانات زیادی به غنیمت گرفتیم.
از پشت بی سیم بچه ها را هدایت می کردم. بعد از گرفتن هدف ها، به آنها گفتم: «همان جا بمانید تا هشت و نه صبح، آن وقت اگر فشار وارد شد، برگردید عقب.»
اما بچه های «تیپ مالک اشتر» که بیشتر شان از مازندران بودند و اولین عملیاتشان بود، صبح ساعت هشت راه افتادند و آمدند عقب. مطلب را بد فهمیده بودند. جز ناراحت شدن از دست آنها، نمی توانستم کاری بکنم. گرچه تا سه روز بعد هیچ فشاری به آن محورها وارد نشد. تازه بعد فهمیدم که در مسیر بازگشت، کلی تیر هوایی شلیک کرده اند و مهماتشان را به باد داده اند. به هر حال، عملیات خوبی را انجام داده بودند و خوشحال و خندان آمدند توی مقر، صبحانه شان را خوردند و رفتند برای استراحت. بهشان گفتم: «خستگی که گرفتید، وسایلتان را جمع کنید و برگردید عقب تا اگر منطقه بمباران شد، آسیب نبینید.»
در این عملیات، به جاش ها خیلی فشار آمد. امکانتشان منهدم شده بود و از همه مهم تر این که، خویشاوندانشان را از دست داده بودند.
چند روز بعد، اولین نتایج عملیات مشخص شد. نشسته بودیم که یکی از بچه ها آمد و گفت: «دکتر سعید آمده، می خواد شما را ببینه.»
گفتم: «بگویید امروز جلسه دارم، نمی رسم. بعد بهش خبر می دم.»
این همان دکتر سعید بود که چند بار از تشکیل جلسه طفره رفته بود. حالا خودش درخواست جلسه می کرد. دلیل این که حاضر نشدم با دکتر سعید صحبت کنم، این بود که می خواستم ببینم از طرف جاش ها خبری می رسد یا نه!
یکی دیگر از اهداف ما، ارتباط مستقیم با جاش ها بود. دو سه روز بعد، ابراهیمی که مسؤول نیروهای حزب الله کرد بود، نامه ای به من داد که از طرف سران جاش فرستاده شده بود. آنها خواسته بودند دیگر روی مواضع آنها عملیات نکنیم، ولی در عوض هر وقت خواستیم می توانیم از محورها عبور کنیم. تقاضای ملاقات هم کرده بودند. «حسین محمدی» را فرستادم تا با آنها صحبت کند. بعد از جلسه، آنها محمدی را برده بودند و تمام میدان های مین را که نیروهای بعثی کار گذاشته بودند، نشان داده بودند. نظرشان هم این بود که ما برویم تمام مین ها را جمع کنیم بیاوریم برای خودمان. شب ها هم هر وقت دلمان خواست، در منطقه تردد کنیم، اما به آنها آسیب نرسانیم.
بعد از آن، با خود جاش ها ارتباط مستقیم داشتیم. اطلاعات کامل تر و بهتری از عراق در اختیار ما قرار می دادند. زیرا خودشان از طرف حکومت عراق در آن منطقه ساکن شده بودند. ما با هر وسیله ای، از لابه لای جاش ها رد می شدیم و روی دشمن عملیات می کردیم و دوباره بر می گشتیم. علاوه بر این، در کارهای اطلاعاتی هم به ما کمک می کردند. گاهی اوقات اطلاعیه می دادیم به آنها و از طریق نیروهایشان اطلاعیه ها را به در و دیوار می چسباندند.
همکاری آنها با ما به جایی رسید که یکی از بچه ها به اسم مراد که اهل کنگاور بود و می توانست طوری کردی حرف بزند که فکر کنند از خود جاش هاست، با آنها فرستادیم توی شهر دیانا. مراد «چفیه» را مثل خودشان می بست و قیافه اش هم به آنها می خورد. با آنها رفت و از تمام شهر فیلمبرداری کرد. حکومت عراق هم به جاش ها اعتماد داشت و جلو آنها را نمی گرفت. آنها حتی تا تنگه «گلی علی بیگ» پیش رفته بودند. این تنگه تنها محل ارتباط بین اربیل و دیانا بود و محل استراتژیکی محسوب می شد.(126) شناسایی تقریبا کاملی از نیروهای عراقی و نقاط حساس آنها در منطقه داشتیم. بعد از آن، با دکتر سعید تماس نگرفتم تا بفهمد در منطقه خیلی هم مهم نیست و علاوه بر این، بارزانی ها هم فهمیدند ما خیلی به آنها وابسته نیستیم و بعد از آن در عملیات ها بیشتر با ما کنار می آمدند.

خاطره 89

در شهریور سال66، مشکلاتی در ناحیه شمالی عراق پیدا کردیم. جاش ها بدجوری اذیت می کردند و برای رفت و آمد مشکل به وجود می آوردند. این موضوع مخصوصا برای انتقال آذوقه مشل ایجاد می کرد. گرچه قبلا تدارک دیده بودیم و مقدار زیادی مواد غذایی در همان کلیسای متروکه انبار کرده بودیم، اما مردم مشکل داشتند. خود ما هم نمی توانستیم ارزاق وارد عراق کنیم. در سرمای زودرس آن سال، پانزده روز طول کشید تا مواد غذایی به آن جا برسد. آن هم با دخالت جاش ها، ممکن نبود.
کم کم برنامه ریزی کردیم برای عملیات «ظفر یک» در 27 شهریور 1366. در آن زمان، کردها غنایمی را که می گرفتند، در بازارهایی که برپا می شد، می فروختند. خمپاره 60 میلی متری دویست دینار یا گلوله آر پی جی 15 دینار. به دلیل عدم امکان تردد، وسایل مورد نیازمان را همان جا خریدیم.
شناسایی را هم به تدریج انجام می دادیم. باید دقت زیادی می کردیم. منطقه حساس بود و پر بود از جاش های خبرچین. این را به بچه ها تذکر داده بودم. بعضی اوقات مشکلاتی به وجود می آمد. مثلا یکی از بچه های خوبمان به نام «رشاد زاهدی» با اکیپش می رود تا یک مقر را از نزدیک شناسایی کند. به جای کلاشینکف، با خودش قناسه می برد. توی شناسایی او را می بینند و شروع می کنند به تیراندازی و او هم تا بیاید قناسه را که تک تیر می زند، راه بیندازد، تیر می خورد به شانه اش. در نتیجه شناسایی به تأخیر می افتد.
مجبور شدیم «شیله دیزه» را به منطقه مورد هجوممان اضافه کنیم که مشکلات زیادی ایجاد کرد و به دلیل این که از قبل لو رفته بود، نتوانستیم چندان موفق باشیم.
قرار بود پایگاه قدس قرارگاه رمضان به فرماندهی رسول حیدری(127) نیروهای قدس قرارگاه رمضان در منطقه «دیرلوک» وارد عمل شوند(128). انفجار پل دیرلوک را هم به برادر جعفر جهرودی واگذار کردیم. چون امکانات نداشت، برای انهدام پل از مین های ضد تانک استفاده کرد. قبل از این که کارش تمام شود، تانک ها سر رسیدند. گرچه او خودش را نباخته بود و نیمی از انهدام پل را در حضور تانک های عراقی انجام داد، ولی همان پنج ساعت تأخیر هم برای ما کافی بود تا کارهایمان را انجام دهیم.
این بار هم شهر دیرلوک به تصرف بچه ها در آمد. البته این عملیات، مشترک بین حزب پارتی کردستان عراق و بچه های ما، نیروهای متفرقه و گردان شهادت بود. مشکلاتمان هم کم نبود. تصرف مقر حزب حدود چهل دقیقه طول کشید. تنها راه عبور بچه ها، کوچه ای تنگ و مسکونی بود. به همین خاطر، شلیک آر پی جی باعث می شد تا شیشه های مردم بشکند. راه دیگری نداشتیم. بچه ها با شلیک آر پی جی توانستند مقر را تصرف کنند.
در این فاصله، کردها بیکار ننشسته، دست به غارت زدند. نمی توانستیم جلوشان را بگیریم. آنها در برابر اعتراضات ما می گفتند، ما همیشه با دشمنانمان این طوری برخورد می کنیم.
ساختمان های اداری و دولتی شهر منهدم شد. سعی می کردیم به مراکزی که انهدام آنها باعث ایجاد مشکل برای مردم می شد، آسیب نرسانیم. یکی از آنها، مراکز برق رسانی بود.
مهمات به دست آمده را تا جایی که می شد با خودمان آوردیم و بقیه را هم منهدم کردیم. در مقر حزب بعث، مقدار زیادی اسناد راجع به افراد مختلف پیدا کردیم و آنها را آتش زدیم تا اگر پرونده هایی مربوط به کسانی دارند، مجبور شوند از اول کار را شروع کنند. تعدادی دستور العمل هم پیدا کردیم که آنها را آوردیم و ترجمه کردیم تا از سیستم داخلی آنها باخبر شویم.
یک شب و یک روز در شهر ماندیم. فردا صبح هلیکوپترها آمدند و تانک ها هم با چند ساعت تأخیر خودشان را رساندند. کردها تا شب مقاومت کردند و شب آمدند عقب.
یک اتفاق در این عملیات این بود که بچه ها همراه خودشان یک فیلمبردار هم از تلویزیون تبریز آورده بودند. شب اول او خواب مانده بود و نتوانست از اتفاقات اوایل عملیات تصویر برداری کند و صبح که هوا روشن شد، آمد توی شهر و از مراکزی که بچه ها تصرف کرده بودند، فیلمبرداری کرد.
عملیات با موفقیت تمام شد، ولی تلفات زیادی نگرفتیم، چون جاش های کرد را نمی کشتیم و آنها را اسیر می کردیم. حدود سه هزار نفر در این عملیات اسیر شدند که بیشترشان کرد بودند. بعد فهمیدیم که بیشتر افراد جیش الشعبی، بعد از حمله ما، به کوه های اطراف فرار کرده بودند. ولی باز هم غنایم زیادی به دست آمد. توپ و ضد هوایی های تک لول، خمپاره و نفربرها را تا جایی که توانستند، منتقل کردند. بعد از این عملیات هم عراق شروع کرد به تحت فشار قرار دادن مردم و بستن راه های عبور و مرور آنها.

خاطره 90

در زمستان سال 1366، جبهه دیگری را با همکاری یکی از شاخه های حزب پارتی راه اندازی کردیم. یک سری از بچه ها رفتند در جنوب شهر «رواندوز» و شمال شهر «رانیه» پایگاه تشکیل دادند. حد وسط این دو پایگاه را حزب پارتی پر می کرد. این حرکت باعث شد تا محور عبوری دیگری از زیر پیرانشهر برای ما باز شود. با این حال، باز شدن این مسیر باعث فعال شدن عراق شد. به طوری که یک تک شیمیایی روی بچه ها انجام دادند. بچه ها سریع خود را روی ارتفاع رساندندو آتش روشن کردند و چفیه هایشان را دور دهان و بینی بستند. ولی هر چه به مردم گفته بودند اینها گاز شیمیایی است، باور نکرده بودند و می گفتند فسفری و دودزاست. تعداد زیادی از دام های مردم تلف شد. با تمام این کارها، بچه ها توانستند شناسایی خوبی در آن منطقه انجام بدهند.
چند روز بعد، پایگاه قرآن را بمباران کردند. گرچه موفق نبودند، ولی ترجیح دادیم محل پایگاه را عوض کنیم و برای دفاع، ضد هوایی آماده کردیم. چند روز بعد، حمله دوباره تکرار شد و این بار از موشک های سهند استفاده کردیم. یکی از موشک ها از زیر هواپیما رد شد. وقتی هواپیما خودش را کشید بالا، موشک هم با آن رفت بالا و چیزی نمانده بود با آن برخورد کند. هواپیماها در ارتفاع پایین پرواز می کردند و بعد از این که فهمیدند ما موشک داریم و احتمال سقوط هواپیماهایشان وجود دارد، دیگر پرواز نکردند. در عوض، شروع کردند به ایجاد استحکامات و استقرار در نقاط مرزی. ما که از این حرکت آنها باخبر شده بودیم، تلاش کردیم تا سریع تر امکانات خودمان را منتقل کنیم. توانستیم حدود دویست قاطر مهمات سنگین و سبک را به داخل خاک عراق ببریم و بتوانیم به مبارزه ادامه دهیم.
در این گیرو دار، در پی برنامه ریزی برای آزاد سازی اردوگاه موصل دو بودیم. در آن جا، تعدادی از اسیران ما را نگهداری می کردند. دنبال خرید کامیون و انجام عملیات بودیم. شناسایی ها هم انجام شده بود که برخوردیم به قبول قطعنامه و نتوانستیم عملیات را انجام دهیم. اگر می توانستیم این کار را انجام دهیم، می شد اسرا را طی چند ساعت برسانیم به ارتفاعات آزاد شده و با لباس کردی بیاوریم داخل کشور.
همزمان با این مسایل، حدس زدم عراق در این ناحیه جلو می آید. حتی رفتم و بررسی کردم و مطمئن شدم که آنها جلو می آیند. برنامه ریزی کردم و آرایش نظامی خاصی را با کمک کردها پیش بینی کردم تا قبل از این که عراق بیاید، در آن جا مستقر شده باشیم.
برگشتم و اخبار را دادم و نظر خودم را گفتم. با نظراتم جدی برخورد نشد. باور نمی کردند که عراق جلو بیاید. در حال بحث بودیم که نیروهای عراق آمدند و مستقر شدند و راه تردد ما را بستند!
قبل از این حرکت دشمن، فعالیت های مختلفی انجام داده بودیم. یکی از برادران جهاد رمضان، به نام آقای «غریب»، از تهران به کمک ما آمده بود تا جاده مالرو را به موتوری تبدیل کند. پیچ ها و شیب های جاده را طوری می گرفت که موتور بتواند از آن جا عبور کند، تا هم سرعت تردد بیشتر شود و هم عراق شک نکند. بعد از آن موتورهای 250 تریل در اختیار ما گذاشته شد. دومین کار این بود که در ادامه همان فعالیت های بهداشتی سابق، این بار تلاش کردیم تا آنها را از نظر تجارت خودکفا کنیم. به آنها یاد دادیم چطور می توانند انگورهای به دست آمده را در جعبه کنند، یا به کشمش تبدیل کرده و به ترکیه یا ایران صادر کنند. نکته دیگر این که، گیاه «کتیرا» در منطقه بسیار زیاد بود، ولی آنها نمی دانستند چطور باید از آن استفاده کرد. بچه های جهاد این نکات را به آنها یاد می دادند تا کم کم خودکفا شوند.
یکی از اتفاقات بد، فروش یکی از بچه های قرارگاه رمضان بود. چند نفر از کردهای سوسیالیست عراق، به «محمد سلامی» که از بچه های اطلاعات بود، می گویند: «ما محلی را در یکی از شهرها در نظر گرفتیم و حاضریم شما را ببریم تا آن جا را منهدم کنید.»
او هم بدون هماهنگی، چند نفر را بر می دارد و با مقدار زیادی مواد منفجره راه می افتند. آنها بچه های ما را تحویل عراق می دهند.
خبرش که به ما رسید، خیلی ناراحت شدم. کاری نمی شد کرد. فقط چند نفر از کردها را دیدیم تا بروند و آن عده از سوسیالیست ها را پیدا کنند و حسابشان را برسند. لازم بود این کار را بکنیم. اولا آنها را تنبیه می کردیم و دیگر این که در بین کردها بپیچد هرکس این کار را بکند، هر جای عراق باشد، ایران ولش نمی کند.
تمام این اتفاقات، همزمان رخ می داد. شنیدیم که بچه های مستقر در آن طرف، تهدید می شوند. عراق به شدت عملیات می کرد و چند بار بچه ها را بمباران شیمیایی کرده بود. دستور هم داده بود که در روز هیچ کس در دشت اربیل حرکت نکند، وگرنه با هواپیما و هلیکوپتر او را می زنند. وضع خراب بود. کردهایی که در منطقه حرکت می کردند، خشاب های گرد 75 تیر با خود حمل می کردند تا در صورت درگیری بتوانند دفاع کنند.
بعد از این اتفاقات، عراق آمد و روی ارتفاعات مستقر شد و راه عبوری را مسدود کرد. یکی از بچه ها را به جای خودم مستقر کردم و برای استراحت به تهران آمدم.