حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 87

صبح، بچه ها شروع کردند به عقب نشینی. هواپیماهای دشمن مرتب شهر را می کوبیدند. از جمله الطالف الهی در این عملیات این بود که بعد از ظهر، در آن هوای گرم، یک مرتبه باران گرفت و هوا آن چنان غبار آلود گشت که دیگر هلیکوپترها نتوانستند به کار خود ادامه بدهند و به همین خاطر، بچه ها راحت برگشتند عقب و توی راه درگیر نشدند. عملیات با تلفات زیاد دشمن و غنیمت هایی که بچه ها گرفتند، به پایان رسید. خوشبختانه تلفاتی نداشتیم. دو نفر از کردهای عراقی شهید شدند و یکی دو تا از بچه های ما هم زخم سطحی برداشتند.
به عنوان اولین عملیاتی که کردهای بومی انجام دادند، بد نبود. گرچه آنها حسابی از این موقعیت استفاده کردند. علاوه بر امکاناتی که ما در اختیارشان قرار می دادیم، امکانات زیادی هم به غنیمت گرفتند. در هر حال، امیدوار بودیم این عملیات بتواند در منطقه زاخو و دهوک راهگشا باشد. بعد از عملیات، کردها به مقر خودشان برگشتند و ما هم سعی کردیم نیروهایمان را سر و سامان بدهیم و دوباره سازماندهی کنیم.
افروز با نیروهایش در بارزان مستقر شده بود. من آمده بودم به پایگاه حیات که بچه ها اسمش را به «قرآن» تغییر داده بودند. بعد از چند روز، افروز خبر داد مورد حمله قرار گرفته است. دشمن فهمیده بود از کجا عملیات شده و می خواست جواب بدهد. بچه ها مقاومت کرده بودند و نیروهای دشمن هم ناموفق برگشتند. یکی از آثار این عملیات، سست شدن نیروهای جاش در پشتیبانی صدام بود. قدرت ما را دیده بودند و می ترسیدند نابودشان کنیم.
کم کم سعی کردیم با سران آنها ارتباط مستقیم برقرار کنیم، ولی به طوری که بیشتر آنها به دنبال برقراری این تماس باشند.
علاوه بر این، برنامه ریزی اجرای یک عملیات دیگر داشتم، به نام فتح ده. هدف اصلی این عملیات، نشان دادن قدرت ما به سپاه پنجم عراق بود؛ و همین طور بارزانی ها. تا آنها بدانند ما هر وقت بخواهیم، بدون کمک آنها هم می توانیم عملیات کنیم.
شناسایی ها انجام شد و بعد از برآورد لازم، طرح آن را به فرماندهی اعلام کردم. آنها نظر مثبت خود را اعلام کردند و من درخواست نیرو و امکانات کردم.

خاطره 88

بعد از اتمام عملیات فتح شش، آماده شدم برای عملیات فتح ده.(125) قصد اصلی ام از این عملیات، تصرف محل خاصی نبود. فقط می خواستم تکلیف جاش ها و کردهای بارزانی را مشخص کنم. این دو شده بودند رابط بین ما و عراق و از هر طرف اطلاعات می گرفتند و به طرف دیگر می فروختند. از حزب پارتی کردستان عراق، فردی بود به نام «دکتر سعید» که می گفت رشته اش کشاورزی است و بعد فهمیدیم، تاریخ خوانده. او از سران جاسوس حزب بود و سر گذرگاهی هم ساکن بود که هر کس از آن جا رد می شد، خبرش را به طرف دیگر می داد. او هم جزو افرادی بود که باید گوشمالی می شد.
در آن موقع، حزب نه با ما دشمن بود نه دوست. ما هم نیازی نداشتیم که به آنها ضربه بزنیم. ولی باید گوشمالی شان می دادیم. یکی از اهداف این عملیات همین بود.
همچنین می خواستم بفهمم آیا می توانیم در خاک عراق یک عملیات بدون نقطه ضعف انجام بدهیم یا نه. حداقل این که از لو رفتن اطلاعات جلوگیری کنیم. اول از همه سعی کردم تردد گشتی هایمان را زیاد کنم تا هم برای جاش ها و هم برای بارزانی ها عادی شود. همین باعث شد شناسایی هایی را که با بچه های عرب انجام می دادیم، به خوبی انجام شود. این بار دیگر حتی از حاج احمد هم نخواستیم بیاید این طرف. افروز هم پیش من نماند و رفت بارزان.
خوب است اتفاقی را که برای افروز افتاد، تعریف کنم. ظاهرا در تغییراتی که در نیروهای او به وجود آمده بود، یکی از بچه ها را به او داده بودند که اصلا نشان نمی داده چقدر بی روحیه است. زمانی که سر پست بوده، رویشان عملیات می کند و او هم از امکانات را می گذارد و فرار می کند و راه باز را در اختیار آنها قرار می دهد. همین باعث شد دشمن پایگاه بارزان را تصرف کند و تا حد زیادی به آبروی تیپ 65 و مخصوصا افروز صدمه وارد شود. این اتفاق درغیبت افروز رخ داده بود. بعد خود افروز برگشت و پایگاه را پس گرفت.
قبل از عملیات، وقتی افروز پرسید: «چیکار می کنی؟»
گفتم: «برنامه ما اینطوریه. شما توی همان بارزان باش، ولی آمادگی داشته باش اگر خواستیم پشتیبانی کنی.»
به تدریج شروع کردیم به جا به جایی امکانات. در طول روز بعد مینی کاتیوشا خمپاره ها را سوار می بردند آن طرف. فردا شب دوباره بر می گرداندند این طرف. جاش ها می دیدند که این کار هر روز دارد تکرا ر می شود و هیچ اتفاقی هم نمی افتد. عادت کردند بگویند اینها دارند دنبال مقر می گردند و هنوز پیدا نکرده اند. در همین فاصله هم کم کم ارزاق را وارد می کردیم تا به چشم نیاید. هر روز در دسته های پنج تا ده نفری حرکت می کردند تا به چشم نیایند. در یکی دو گردنه، مسیر رفت و آمد کاملا در دید دشمن بود و هر حرکتی را کنترل می کردند. به آنها گفتم وقتی رسیدند، همگی در یک جا اتراق نکنند و محل های مختلفی که در آن برایشان آذوقه و مهمات گذاشته ایم، پراکنده شوند. تا اینکه شناسایی ها انجام شد. اطلاعات راحتی به بچه های حزب الله کرد هم نگفتم. کافی بود آنها فقط به خانواده یا دوستی بگویند. به صورت فامیلی و عشیره ای با بارزانی ها ارتباط داشتند، گرچه در دو حزب مختلف کار می کردند. اطلاعات را مخفی نگه داشتم تا شب عملیات. تا آن موقع بچه ها فقط با کمک عرب ها کار می کردند. ظهر قبل از عملیات، مسؤول بچه های حزب را صدا زدم. او از اهالی شهر دیانا بود و منطقه را خوب می شناخت. گفتم: «ما امشب می خواهیم عملیات کنیم.»
گفت: «چه جوری می خواهید عملیات کنید؟»
گفتم: «مرد حسابی، مگه قراره چه جوری عملیات کنیم؟ توی عملیات بچه های حزب الدعوه هم هستند، اگر نجنبی، اسم حزب الله توی لیست عملیات نیست.»
می دانستم کجا دست بگذارم که بلافاصله تصمیم بگیرد. گفت: «خب، باید چیکار کنیم؟»
دو تا از پست های جاش ها را برایش مشخص کردم که روی آنها عملیات کنند و اسم چند تا از بچه ها را بردم که با آنها بروند. کمی مکث کرد و گفت: «آخه به این زودی؟»
گفتم: «اگر نمی خوای نرو، میل خودته.»
گفت: «نه، خیلی بد می شه اگه حزب الله توی عملیات نباشه.»
نمی توانستم زودتر از این به آنها خبر بدهم. آن موقع دیرتر از آن بود که بتوانند اخبار را به آن طرف برسانند و کاری انجام دهند. همین باعث شد تا هر جور شده خودشان را برسانند به محل عملیات. گرچه کمی دیر رسیدند، ولی بالاخره همان رجایی را که در نظر داشتم و گلوگاه بود، گرفتند.
یکی از اتفاقاتی که در موفقیت عملیات مؤثر بود، استفاده از موقعیت هایی بود که خود جاش ها فراهم می کردند. ما با خبر شده بودیم که نیروهای جاش بعضی از شب ها پست هایشان را اجاره می دهند. به این صورت که فامیل هایشان را از شهر می آوردند و می گذاشتند جای خودشان و در عوض به کارهای دیگری که در شهر داشتند، می رسیدند. در ازای این کار هم مقداری پول به آنها می دادند. شب ها کاملا می فهمیدیم که جاش ها خودشان در سنگر هستند یا نه. ماشین های شخصی که پشت خط پارک می شد، این را مشخص می کرد.
آن شب، بعد از شروع عملیات، کردهایی را می دیدیم که به طرف دیانا یا مرگه سور فرار می کردند. آنها آمده بودند در قبال پول نگهبانی بدهند و انتظار حمله ایران را نداشتند. فکر می کردند که همیشه قبل از عملیات، دکتر سعید به آنها خبر می دهد. در صورتی که این بار خود دکتر سعید هم نمی دانست می خواهد عملیات شود.
در تمام مراکزی که در نظر داشتیم، عملیات با موفقیت انجام شد و نیروها همه اهداف را گرفتند. در این حمله، تعداد زیادی ماشین شخصی منهدم شد و چند مقر دست ما افتاد و امکانات زیادی به غنیمت گرفتیم.
از پشت بی سیم بچه ها را هدایت می کردم. بعد از گرفتن هدف ها، به آنها گفتم: «همان جا بمانید تا هشت و نه صبح، آن وقت اگر فشار وارد شد، برگردید عقب.»
اما بچه های «تیپ مالک اشتر» که بیشتر شان از مازندران بودند و اولین عملیاتشان بود، صبح ساعت هشت راه افتادند و آمدند عقب. مطلب را بد فهمیده بودند. جز ناراحت شدن از دست آنها، نمی توانستم کاری بکنم. گرچه تا سه روز بعد هیچ فشاری به آن محورها وارد نشد. تازه بعد فهمیدم که در مسیر بازگشت، کلی تیر هوایی شلیک کرده اند و مهماتشان را به باد داده اند. به هر حال، عملیات خوبی را انجام داده بودند و خوشحال و خندان آمدند توی مقر، صبحانه شان را خوردند و رفتند برای استراحت. بهشان گفتم: «خستگی که گرفتید، وسایلتان را جمع کنید و برگردید عقب تا اگر منطقه بمباران شد، آسیب نبینید.»
در این عملیات، به جاش ها خیلی فشار آمد. امکانتشان منهدم شده بود و از همه مهم تر این که، خویشاوندانشان را از دست داده بودند.
چند روز بعد، اولین نتایج عملیات مشخص شد. نشسته بودیم که یکی از بچه ها آمد و گفت: «دکتر سعید آمده، می خواد شما را ببینه.»
گفتم: «بگویید امروز جلسه دارم، نمی رسم. بعد بهش خبر می دم.»
این همان دکتر سعید بود که چند بار از تشکیل جلسه طفره رفته بود. حالا خودش درخواست جلسه می کرد. دلیل این که حاضر نشدم با دکتر سعید صحبت کنم، این بود که می خواستم ببینم از طرف جاش ها خبری می رسد یا نه!
یکی دیگر از اهداف ما، ارتباط مستقیم با جاش ها بود. دو سه روز بعد، ابراهیمی که مسؤول نیروهای حزب الله کرد بود، نامه ای به من داد که از طرف سران جاش فرستاده شده بود. آنها خواسته بودند دیگر روی مواضع آنها عملیات نکنیم، ولی در عوض هر وقت خواستیم می توانیم از محورها عبور کنیم. تقاضای ملاقات هم کرده بودند. «حسین محمدی» را فرستادم تا با آنها صحبت کند. بعد از جلسه، آنها محمدی را برده بودند و تمام میدان های مین را که نیروهای بعثی کار گذاشته بودند، نشان داده بودند. نظرشان هم این بود که ما برویم تمام مین ها را جمع کنیم بیاوریم برای خودمان. شب ها هم هر وقت دلمان خواست، در منطقه تردد کنیم، اما به آنها آسیب نرسانیم.
بعد از آن، با خود جاش ها ارتباط مستقیم داشتیم. اطلاعات کامل تر و بهتری از عراق در اختیار ما قرار می دادند. زیرا خودشان از طرف حکومت عراق در آن منطقه ساکن شده بودند. ما با هر وسیله ای، از لابه لای جاش ها رد می شدیم و روی دشمن عملیات می کردیم و دوباره بر می گشتیم. علاوه بر این، در کارهای اطلاعاتی هم به ما کمک می کردند. گاهی اوقات اطلاعیه می دادیم به آنها و از طریق نیروهایشان اطلاعیه ها را به در و دیوار می چسباندند.
همکاری آنها با ما به جایی رسید که یکی از بچه ها به اسم مراد که اهل کنگاور بود و می توانست طوری کردی حرف بزند که فکر کنند از خود جاش هاست، با آنها فرستادیم توی شهر دیانا. مراد «چفیه» را مثل خودشان می بست و قیافه اش هم به آنها می خورد. با آنها رفت و از تمام شهر فیلمبرداری کرد. حکومت عراق هم به جاش ها اعتماد داشت و جلو آنها را نمی گرفت. آنها حتی تا تنگه «گلی علی بیگ» پیش رفته بودند. این تنگه تنها محل ارتباط بین اربیل و دیانا بود و محل استراتژیکی محسوب می شد.(126) شناسایی تقریبا کاملی از نیروهای عراقی و نقاط حساس آنها در منطقه داشتیم. بعد از آن، با دکتر سعید تماس نگرفتم تا بفهمد در منطقه خیلی هم مهم نیست و علاوه بر این، بارزانی ها هم فهمیدند ما خیلی به آنها وابسته نیستیم و بعد از آن در عملیات ها بیشتر با ما کنار می آمدند.

خاطره 89

در شهریور سال66، مشکلاتی در ناحیه شمالی عراق پیدا کردیم. جاش ها بدجوری اذیت می کردند و برای رفت و آمد مشکل به وجود می آوردند. این موضوع مخصوصا برای انتقال آذوقه مشل ایجاد می کرد. گرچه قبلا تدارک دیده بودیم و مقدار زیادی مواد غذایی در همان کلیسای متروکه انبار کرده بودیم، اما مردم مشکل داشتند. خود ما هم نمی توانستیم ارزاق وارد عراق کنیم. در سرمای زودرس آن سال، پانزده روز طول کشید تا مواد غذایی به آن جا برسد. آن هم با دخالت جاش ها، ممکن نبود.
کم کم برنامه ریزی کردیم برای عملیات «ظفر یک» در 27 شهریور 1366. در آن زمان، کردها غنایمی را که می گرفتند، در بازارهایی که برپا می شد، می فروختند. خمپاره 60 میلی متری دویست دینار یا گلوله آر پی جی 15 دینار. به دلیل عدم امکان تردد، وسایل مورد نیازمان را همان جا خریدیم.
شناسایی را هم به تدریج انجام می دادیم. باید دقت زیادی می کردیم. منطقه حساس بود و پر بود از جاش های خبرچین. این را به بچه ها تذکر داده بودم. بعضی اوقات مشکلاتی به وجود می آمد. مثلا یکی از بچه های خوبمان به نام «رشاد زاهدی» با اکیپش می رود تا یک مقر را از نزدیک شناسایی کند. به جای کلاشینکف، با خودش قناسه می برد. توی شناسایی او را می بینند و شروع می کنند به تیراندازی و او هم تا بیاید قناسه را که تک تیر می زند، راه بیندازد، تیر می خورد به شانه اش. در نتیجه شناسایی به تأخیر می افتد.
مجبور شدیم «شیله دیزه» را به منطقه مورد هجوممان اضافه کنیم که مشکلات زیادی ایجاد کرد و به دلیل این که از قبل لو رفته بود، نتوانستیم چندان موفق باشیم.
قرار بود پایگاه قدس قرارگاه رمضان به فرماندهی رسول حیدری(127) نیروهای قدس قرارگاه رمضان در منطقه «دیرلوک» وارد عمل شوند(128). انفجار پل دیرلوک را هم به برادر جعفر جهرودی واگذار کردیم. چون امکانات نداشت، برای انهدام پل از مین های ضد تانک استفاده کرد. قبل از این که کارش تمام شود، تانک ها سر رسیدند. گرچه او خودش را نباخته بود و نیمی از انهدام پل را در حضور تانک های عراقی انجام داد، ولی همان پنج ساعت تأخیر هم برای ما کافی بود تا کارهایمان را انجام دهیم.
این بار هم شهر دیرلوک به تصرف بچه ها در آمد. البته این عملیات، مشترک بین حزب پارتی کردستان عراق و بچه های ما، نیروهای متفرقه و گردان شهادت بود. مشکلاتمان هم کم نبود. تصرف مقر حزب حدود چهل دقیقه طول کشید. تنها راه عبور بچه ها، کوچه ای تنگ و مسکونی بود. به همین خاطر، شلیک آر پی جی باعث می شد تا شیشه های مردم بشکند. راه دیگری نداشتیم. بچه ها با شلیک آر پی جی توانستند مقر را تصرف کنند.
در این فاصله، کردها بیکار ننشسته، دست به غارت زدند. نمی توانستیم جلوشان را بگیریم. آنها در برابر اعتراضات ما می گفتند، ما همیشه با دشمنانمان این طوری برخورد می کنیم.
ساختمان های اداری و دولتی شهر منهدم شد. سعی می کردیم به مراکزی که انهدام آنها باعث ایجاد مشکل برای مردم می شد، آسیب نرسانیم. یکی از آنها، مراکز برق رسانی بود.
مهمات به دست آمده را تا جایی که می شد با خودمان آوردیم و بقیه را هم منهدم کردیم. در مقر حزب بعث، مقدار زیادی اسناد راجع به افراد مختلف پیدا کردیم و آنها را آتش زدیم تا اگر پرونده هایی مربوط به کسانی دارند، مجبور شوند از اول کار را شروع کنند. تعدادی دستور العمل هم پیدا کردیم که آنها را آوردیم و ترجمه کردیم تا از سیستم داخلی آنها باخبر شویم.
یک شب و یک روز در شهر ماندیم. فردا صبح هلیکوپترها آمدند و تانک ها هم با چند ساعت تأخیر خودشان را رساندند. کردها تا شب مقاومت کردند و شب آمدند عقب.
یک اتفاق در این عملیات این بود که بچه ها همراه خودشان یک فیلمبردار هم از تلویزیون تبریز آورده بودند. شب اول او خواب مانده بود و نتوانست از اتفاقات اوایل عملیات تصویر برداری کند و صبح که هوا روشن شد، آمد توی شهر و از مراکزی که بچه ها تصرف کرده بودند، فیلمبرداری کرد.
عملیات با موفقیت تمام شد، ولی تلفات زیادی نگرفتیم، چون جاش های کرد را نمی کشتیم و آنها را اسیر می کردیم. حدود سه هزار نفر در این عملیات اسیر شدند که بیشترشان کرد بودند. بعد فهمیدیم که بیشتر افراد جیش الشعبی، بعد از حمله ما، به کوه های اطراف فرار کرده بودند. ولی باز هم غنایم زیادی به دست آمد. توپ و ضد هوایی های تک لول، خمپاره و نفربرها را تا جایی که توانستند، منتقل کردند. بعد از این عملیات هم عراق شروع کرد به تحت فشار قرار دادن مردم و بستن راه های عبور و مرور آنها.