حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 86

داشتیم زمینه عملیات را فراهم می کردیم. امکانات را به طور کامل انتقال داده بودیم. بعد از چند جلسه ای که با فرمانده قرارگاه سپاه پانزدهم داشتیم، بهمان خبر دادند که برادر رضایی تصمیم گرفته بازدیدی از منطقه داشته باشد. در آن جا، امنیت خبری نداشتیم. به همین دلیل، سعی کردیم کسی نفهمد برادر رضایی چه سمتی دارد. چند نفر هم برای اسکورت گذاشتیم. ایشان پوتین پوشید و با بچه ها راه افتاده بود. او هم مثل من که دفعه اول نمی دانستم چه چیزی پایم کنم، پوتین پوشیده بود. بعد از شش هفت ساعت پیاده روی، با پاهای درب و داغان رسید به قرارگاه ما. مسیر سخت و هوای گرم باعث شد که خیلی آسیب ببیند. چند روزی آن جا ماند و از مناطق مختلف بازدید کرد. ولی هنوز پایش بهتر نشده بود. شب قبل از عملیات، بنا بود برگردد. تماس گرفتیم تا برایمان هلیکوپتر بفرستند. تمام گفتگوها و نظرات رد و بدل شده بود و سر موقع هلیکوپتر در باندی که برایش آماده کرده بودیم، نشست و ایشان سوار شد. هلیکوپتر حرکت کرد و هنوز گرد و غبار هوا نشسته بود که صدای زوزه ی گلوله توپ شنیدم. همگی خوابیدیم زمین. دو تا گلوله توپ با هم زمین خورد؛ درست در وسط باند.(122)
آنها دو قبضه توپ آورده بودند جلو، فقط برای انجام این مأموریت. این حرکت برای ما مشخص کرد که تا چه حد می توانیم به احزاب کرد عراق اعتماد داشته باشیم. زمان فرود هلیکوپتر و جای باند را دقیقا اطلاع داده بودند. بنابراین، با اطمینان کامل از این مطلب که تمام خبرها دست دشمن است و عملیات لو رفته، وارد عمل شدیم. البته نظر برادر رضایی این بود که این عملیات باعث می شود تا آنها را محک بزنیم و ببینیم چند مرده حلاجند!
بچه ها حرکت کردند و رفتند به محل های از قبل تعیین شده، سعی کردیم امکانات را در منطقه مخفی کنیم تا در شب عملیات مشکل زیادی نداشته باشیم. اولین گشتی که کارش را آغاز می کرد، به فرماندهی برادر «جعفر جهرودی» بود. مأموریت او ایجاد کمین در جاده مرگه سور (مرگ سرخ) به دیانا بود تا تأخیری در رسیدن کمک به شهر ایجاد کند. این جاده از وسط دره ای رد می شد که اطرافش ارتفاعات بسیار بلند و غیر قابل عبور قرار داشت. نزدیکترین مسیر هم، همین جاده بود. جهرودی مهمات را قبلا با قاطر به آن محل حمل کرده بود. شب عملیات، به وسیله مواد منفجره یک تکه از آسفالت را به عمق چهار متر و عرض هفت متر برداشت. بعد هم با چند نفر از بچه ها همان جا کمین زدند.
چند پاسگاه هم توی جاده بود. گردان های جیش الشعبی از پل های مربوط به جاده حفاظت می کردند. چند گروه از بچه ها مأمور زدن این پاسگاه ها بودند. تدارکات را در جنگل های اطراف مخفی کرده بودیم. در کنار اینها، از چند محور شروع به پیشروی کردیم. محورها، ورودی جاده بارزان به سمت مرگه سور، محور شیروان مازین و ارتفاعات پیران بود.
ساعت هشت شب، عملیات(123) شروع شد. خرداد ماه بود. افروز با «تیپ 65 هجرت» به سمت شهر حرکت کرد. عده ای از کردهای عراقی توی شهر شروع به فعالیت کردند. اهداف از قبل مشخص شده بود. باید مراکزی مثل مرکز مهندسی، مرکز استخبارات، مرکز فرماندهی نیروی نظامی شهر و زاغه های مهمات را تصرف می کردند. انهدام تعدادی از مراکز، مثلا خواباندن دکل های مخابراتی هم در برنامه عملیات بود.
به خاطر دقت در برنامه ریزی، تا نزدیک صبح بچه ها موفق شدند شهر را آزاد کنند.(124) پاسگاه ها هم افتاد دست بچه های ما. از آن طرف هم نیروهای کمکی دشمن که حرکت کرده بودند، سر راه می رسند به یک گودال بزرگ و پیاده می شوند تا ببینند چه خبر است. دوازده ماشین پر از مواد غذایی و مهمات راه افتاده بودند برای کمک به بقیه. وقتی همه جمع شدند تا ببینند چه طور می شود رد شد یا چه جوری باید پل زد، بچه ها ماشینی را که وسط بقیه بود و مهمات را حمل می کرد، با آر پی جی می زنند و بقیه را هم به رگبار می بندند. به این ترتیب، راه رساندن نیروی کمکی از طریق زمینی برای دشمن کاملا مسدود شد. بعد از آن، هواپیماها و هلیکوپترها بلند شدند. ما از همان اول هم قصد نداشتیم در شهر باقی بمانیم. بیشتر می خواستیم در اطراف شهر باشیم. به محض شروع بمباران، کردها جا زدند. آنها بدجوری از بمباران و مخصوصا هلیکوپتر می ترسیدند. از طرف دیگر، انگیزه چندانی برای این کار نداشتند. نیروهای خودی هم چندان زیاد نبودند؛ چند تایی از بچه های هوابرد و تعدادی از بچه های قرارگاه رمضان و تیبپ 65. عمده نیروی ما را کردها و بارزانی ها تشکیل می دادند. آنها گفتند ما بر می گردیم. برای ما، ماندن در شهر چندان مهم نبود. دشمن با بمباران هایش بیشتر به خودش صدمه می زد. توی شهر بیشتر نیروهای نظامی و خانواده های آنها ساکن بودند. زاغه مهمات و تسلیحات، چند ساعتی دست بچه ها بود و تخلیه شد. نقاط مهم شهر را هم تصرف کرده بودند. تنها جایی که بچه ها به صلاحدید، در آن جا عمل نکردند، مقر فرمانده جاش های منطقه بود. وقتی می رسند آن جا، کردهای عراقی می گویند این جا خانه «شیخ محمد خالد بارزانی»، رهبر حزب الله کرد است. برای این که مشکلی پیش نیاید، بچه ها از کنار آن گذشتند.

خاطره 87

صبح، بچه ها شروع کردند به عقب نشینی. هواپیماهای دشمن مرتب شهر را می کوبیدند. از جمله الطالف الهی در این عملیات این بود که بعد از ظهر، در آن هوای گرم، یک مرتبه باران گرفت و هوا آن چنان غبار آلود گشت که دیگر هلیکوپترها نتوانستند به کار خود ادامه بدهند و به همین خاطر، بچه ها راحت برگشتند عقب و توی راه درگیر نشدند. عملیات با تلفات زیاد دشمن و غنیمت هایی که بچه ها گرفتند، به پایان رسید. خوشبختانه تلفاتی نداشتیم. دو نفر از کردهای عراقی شهید شدند و یکی دو تا از بچه های ما هم زخم سطحی برداشتند.
به عنوان اولین عملیاتی که کردهای بومی انجام دادند، بد نبود. گرچه آنها حسابی از این موقعیت استفاده کردند. علاوه بر امکاناتی که ما در اختیارشان قرار می دادیم، امکانات زیادی هم به غنیمت گرفتند. در هر حال، امیدوار بودیم این عملیات بتواند در منطقه زاخو و دهوک راهگشا باشد. بعد از عملیات، کردها به مقر خودشان برگشتند و ما هم سعی کردیم نیروهایمان را سر و سامان بدهیم و دوباره سازماندهی کنیم.
افروز با نیروهایش در بارزان مستقر شده بود. من آمده بودم به پایگاه حیات که بچه ها اسمش را به «قرآن» تغییر داده بودند. بعد از چند روز، افروز خبر داد مورد حمله قرار گرفته است. دشمن فهمیده بود از کجا عملیات شده و می خواست جواب بدهد. بچه ها مقاومت کرده بودند و نیروهای دشمن هم ناموفق برگشتند. یکی از آثار این عملیات، سست شدن نیروهای جاش در پشتیبانی صدام بود. قدرت ما را دیده بودند و می ترسیدند نابودشان کنیم.
کم کم سعی کردیم با سران آنها ارتباط مستقیم برقرار کنیم، ولی به طوری که بیشتر آنها به دنبال برقراری این تماس باشند.
علاوه بر این، برنامه ریزی اجرای یک عملیات دیگر داشتم، به نام فتح ده. هدف اصلی این عملیات، نشان دادن قدرت ما به سپاه پنجم عراق بود؛ و همین طور بارزانی ها. تا آنها بدانند ما هر وقت بخواهیم، بدون کمک آنها هم می توانیم عملیات کنیم.
شناسایی ها انجام شد و بعد از برآورد لازم، طرح آن را به فرماندهی اعلام کردم. آنها نظر مثبت خود را اعلام کردند و من درخواست نیرو و امکانات کردم.

خاطره 88

بعد از اتمام عملیات فتح شش، آماده شدم برای عملیات فتح ده.(125) قصد اصلی ام از این عملیات، تصرف محل خاصی نبود. فقط می خواستم تکلیف جاش ها و کردهای بارزانی را مشخص کنم. این دو شده بودند رابط بین ما و عراق و از هر طرف اطلاعات می گرفتند و به طرف دیگر می فروختند. از حزب پارتی کردستان عراق، فردی بود به نام «دکتر سعید» که می گفت رشته اش کشاورزی است و بعد فهمیدیم، تاریخ خوانده. او از سران جاسوس حزب بود و سر گذرگاهی هم ساکن بود که هر کس از آن جا رد می شد، خبرش را به طرف دیگر می داد. او هم جزو افرادی بود که باید گوشمالی می شد.
در آن موقع، حزب نه با ما دشمن بود نه دوست. ما هم نیازی نداشتیم که به آنها ضربه بزنیم. ولی باید گوشمالی شان می دادیم. یکی از اهداف این عملیات همین بود.
همچنین می خواستم بفهمم آیا می توانیم در خاک عراق یک عملیات بدون نقطه ضعف انجام بدهیم یا نه. حداقل این که از لو رفتن اطلاعات جلوگیری کنیم. اول از همه سعی کردم تردد گشتی هایمان را زیاد کنم تا هم برای جاش ها و هم برای بارزانی ها عادی شود. همین باعث شد شناسایی هایی را که با بچه های عرب انجام می دادیم، به خوبی انجام شود. این بار دیگر حتی از حاج احمد هم نخواستیم بیاید این طرف. افروز هم پیش من نماند و رفت بارزان.
خوب است اتفاقی را که برای افروز افتاد، تعریف کنم. ظاهرا در تغییراتی که در نیروهای او به وجود آمده بود، یکی از بچه ها را به او داده بودند که اصلا نشان نمی داده چقدر بی روحیه است. زمانی که سر پست بوده، رویشان عملیات می کند و او هم از امکانات را می گذارد و فرار می کند و راه باز را در اختیار آنها قرار می دهد. همین باعث شد دشمن پایگاه بارزان را تصرف کند و تا حد زیادی به آبروی تیپ 65 و مخصوصا افروز صدمه وارد شود. این اتفاق درغیبت افروز رخ داده بود. بعد خود افروز برگشت و پایگاه را پس گرفت.
قبل از عملیات، وقتی افروز پرسید: «چیکار می کنی؟»
گفتم: «برنامه ما اینطوریه. شما توی همان بارزان باش، ولی آمادگی داشته باش اگر خواستیم پشتیبانی کنی.»
به تدریج شروع کردیم به جا به جایی امکانات. در طول روز بعد مینی کاتیوشا خمپاره ها را سوار می بردند آن طرف. فردا شب دوباره بر می گرداندند این طرف. جاش ها می دیدند که این کار هر روز دارد تکرا ر می شود و هیچ اتفاقی هم نمی افتد. عادت کردند بگویند اینها دارند دنبال مقر می گردند و هنوز پیدا نکرده اند. در همین فاصله هم کم کم ارزاق را وارد می کردیم تا به چشم نیاید. هر روز در دسته های پنج تا ده نفری حرکت می کردند تا به چشم نیایند. در یکی دو گردنه، مسیر رفت و آمد کاملا در دید دشمن بود و هر حرکتی را کنترل می کردند. به آنها گفتم وقتی رسیدند، همگی در یک جا اتراق نکنند و محل های مختلفی که در آن برایشان آذوقه و مهمات گذاشته ایم، پراکنده شوند. تا اینکه شناسایی ها انجام شد. اطلاعات راحتی به بچه های حزب الله کرد هم نگفتم. کافی بود آنها فقط به خانواده یا دوستی بگویند. به صورت فامیلی و عشیره ای با بارزانی ها ارتباط داشتند، گرچه در دو حزب مختلف کار می کردند. اطلاعات را مخفی نگه داشتم تا شب عملیات. تا آن موقع بچه ها فقط با کمک عرب ها کار می کردند. ظهر قبل از عملیات، مسؤول بچه های حزب را صدا زدم. او از اهالی شهر دیانا بود و منطقه را خوب می شناخت. گفتم: «ما امشب می خواهیم عملیات کنیم.»
گفت: «چه جوری می خواهید عملیات کنید؟»
گفتم: «مرد حسابی، مگه قراره چه جوری عملیات کنیم؟ توی عملیات بچه های حزب الدعوه هم هستند، اگر نجنبی، اسم حزب الله توی لیست عملیات نیست.»
می دانستم کجا دست بگذارم که بلافاصله تصمیم بگیرد. گفت: «خب، باید چیکار کنیم؟»
دو تا از پست های جاش ها را برایش مشخص کردم که روی آنها عملیات کنند و اسم چند تا از بچه ها را بردم که با آنها بروند. کمی مکث کرد و گفت: «آخه به این زودی؟»
گفتم: «اگر نمی خوای نرو، میل خودته.»
گفت: «نه، خیلی بد می شه اگه حزب الله توی عملیات نباشه.»
نمی توانستم زودتر از این به آنها خبر بدهم. آن موقع دیرتر از آن بود که بتوانند اخبار را به آن طرف برسانند و کاری انجام دهند. همین باعث شد تا هر جور شده خودشان را برسانند به محل عملیات. گرچه کمی دیر رسیدند، ولی بالاخره همان رجایی را که در نظر داشتم و گلوگاه بود، گرفتند.
یکی از اتفاقاتی که در موفقیت عملیات مؤثر بود، استفاده از موقعیت هایی بود که خود جاش ها فراهم می کردند. ما با خبر شده بودیم که نیروهای جاش بعضی از شب ها پست هایشان را اجاره می دهند. به این صورت که فامیل هایشان را از شهر می آوردند و می گذاشتند جای خودشان و در عوض به کارهای دیگری که در شهر داشتند، می رسیدند. در ازای این کار هم مقداری پول به آنها می دادند. شب ها کاملا می فهمیدیم که جاش ها خودشان در سنگر هستند یا نه. ماشین های شخصی که پشت خط پارک می شد، این را مشخص می کرد.
آن شب، بعد از شروع عملیات، کردهایی را می دیدیم که به طرف دیانا یا مرگه سور فرار می کردند. آنها آمده بودند در قبال پول نگهبانی بدهند و انتظار حمله ایران را نداشتند. فکر می کردند که همیشه قبل از عملیات، دکتر سعید به آنها خبر می دهد. در صورتی که این بار خود دکتر سعید هم نمی دانست می خواهد عملیات شود.
در تمام مراکزی که در نظر داشتیم، عملیات با موفقیت انجام شد و نیروها همه اهداف را گرفتند. در این حمله، تعداد زیادی ماشین شخصی منهدم شد و چند مقر دست ما افتاد و امکانات زیادی به غنیمت گرفتیم.
از پشت بی سیم بچه ها را هدایت می کردم. بعد از گرفتن هدف ها، به آنها گفتم: «همان جا بمانید تا هشت و نه صبح، آن وقت اگر فشار وارد شد، برگردید عقب.»
اما بچه های «تیپ مالک اشتر» که بیشتر شان از مازندران بودند و اولین عملیاتشان بود، صبح ساعت هشت راه افتادند و آمدند عقب. مطلب را بد فهمیده بودند. جز ناراحت شدن از دست آنها، نمی توانستم کاری بکنم. گرچه تا سه روز بعد هیچ فشاری به آن محورها وارد نشد. تازه بعد فهمیدم که در مسیر بازگشت، کلی تیر هوایی شلیک کرده اند و مهماتشان را به باد داده اند. به هر حال، عملیات خوبی را انجام داده بودند و خوشحال و خندان آمدند توی مقر، صبحانه شان را خوردند و رفتند برای استراحت. بهشان گفتم: «خستگی که گرفتید، وسایلتان را جمع کنید و برگردید عقب تا اگر منطقه بمباران شد، آسیب نبینید.»
در این عملیات، به جاش ها خیلی فشار آمد. امکانتشان منهدم شده بود و از همه مهم تر این که، خویشاوندانشان را از دست داده بودند.
چند روز بعد، اولین نتایج عملیات مشخص شد. نشسته بودیم که یکی از بچه ها آمد و گفت: «دکتر سعید آمده، می خواد شما را ببینه.»
گفتم: «بگویید امروز جلسه دارم، نمی رسم. بعد بهش خبر می دم.»
این همان دکتر سعید بود که چند بار از تشکیل جلسه طفره رفته بود. حالا خودش درخواست جلسه می کرد. دلیل این که حاضر نشدم با دکتر سعید صحبت کنم، این بود که می خواستم ببینم از طرف جاش ها خبری می رسد یا نه!
یکی دیگر از اهداف ما، ارتباط مستقیم با جاش ها بود. دو سه روز بعد، ابراهیمی که مسؤول نیروهای حزب الله کرد بود، نامه ای به من داد که از طرف سران جاش فرستاده شده بود. آنها خواسته بودند دیگر روی مواضع آنها عملیات نکنیم، ولی در عوض هر وقت خواستیم می توانیم از محورها عبور کنیم. تقاضای ملاقات هم کرده بودند. «حسین محمدی» را فرستادم تا با آنها صحبت کند. بعد از جلسه، آنها محمدی را برده بودند و تمام میدان های مین را که نیروهای بعثی کار گذاشته بودند، نشان داده بودند. نظرشان هم این بود که ما برویم تمام مین ها را جمع کنیم بیاوریم برای خودمان. شب ها هم هر وقت دلمان خواست، در منطقه تردد کنیم، اما به آنها آسیب نرسانیم.
بعد از آن، با خود جاش ها ارتباط مستقیم داشتیم. اطلاعات کامل تر و بهتری از عراق در اختیار ما قرار می دادند. زیرا خودشان از طرف حکومت عراق در آن منطقه ساکن شده بودند. ما با هر وسیله ای، از لابه لای جاش ها رد می شدیم و روی دشمن عملیات می کردیم و دوباره بر می گشتیم. علاوه بر این، در کارهای اطلاعاتی هم به ما کمک می کردند. گاهی اوقات اطلاعیه می دادیم به آنها و از طریق نیروهایشان اطلاعیه ها را به در و دیوار می چسباندند.
همکاری آنها با ما به جایی رسید که یکی از بچه ها به اسم مراد که اهل کنگاور بود و می توانست طوری کردی حرف بزند که فکر کنند از خود جاش هاست، با آنها فرستادیم توی شهر دیانا. مراد «چفیه» را مثل خودشان می بست و قیافه اش هم به آنها می خورد. با آنها رفت و از تمام شهر فیلمبرداری کرد. حکومت عراق هم به جاش ها اعتماد داشت و جلو آنها را نمی گرفت. آنها حتی تا تنگه «گلی علی بیگ» پیش رفته بودند. این تنگه تنها محل ارتباط بین اربیل و دیانا بود و محل استراتژیکی محسوب می شد.(126) شناسایی تقریبا کاملی از نیروهای عراقی و نقاط حساس آنها در منطقه داشتیم. بعد از آن، با دکتر سعید تماس نگرفتم تا بفهمد در منطقه خیلی هم مهم نیست و علاوه بر این، بارزانی ها هم فهمیدند ما خیلی به آنها وابسته نیستیم و بعد از آن در عملیات ها بیشتر با ما کنار می آمدند.