حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 84

وقتی رسیدیم قرارگاه، فهمیدم یکی از افراد ـ حاجی دل آذر ـ که از بچه های قم بود، تفنگ شکاری فرمانده پایگاه عراقی ها را از توی اتاقش برداشته و غنیمت گرفته است. تفنگ قشنگی بود. دو طرفش را کنده کاری کرده بودند و نقره کوبی شده بود. ساخت ترکیه بود. احتمالا سران ترکیه به فرمانده آن پایگاه هدیه داده بودند.
در قرارگاه دیدم «شیخ محمد خالد»، رهبر نیروهای حزب کرد، نشسته و به کسانی که برگشته بودند، جایزه می دهد و تشویقشان می کند. این کار برای عملیات های بعدی خیلی خوب بود. بالاخره کاری بود که راضی از آن برگشتند؛ غیر از گروه مستقر در جاده! بعد از این که مستقر شدیم، افروز تماس گرفت. گفت: «تا امروز کجا بودید، ما نگران شدیم.»
پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «چرا اصلا تماس نگرفتید؟ ما خیال می کردیم اسیر شدید.»
گفتم: «بی سیم ما FM نمی گرفت و نمی توانستیم با شما تماس بگیریم.»
البته شدت دندان درد هم تا حدی ابتکار عمل را از من گرفته بود. درد به حدی بود که هلیکوپتر آمد دنبالم و بلافاصله آمدم تهران برای درمان.
وقتی برگشتم به منطقه، شنیدم فرمانده آن پایگاه سقوط کرده، به خاطر بی کفایتی عوض شده و دارند پایگاه را دوباره می سازند. کردها هم در آن منطقه راحت تر رفت و آمد می کردند.

خاطره 85

به قرارگاه «نصر» رمضان رفتم. وقتی رسیدم، دیدم عراقی ها بدجوری دارند می زنند. منطقه از زمین و هوا بمباران می شد. بچه ها هم داشتند در سالن پایین مدرسه، یک طبقه کاذب ایجاد می کردند. اول از همه جلو این کار را گرفتم. با این وضعیت، مدرسه جای مناسبی برای ساکن شدن نبود. گفتم نیروها را در باغ های اطراف مدرسه پخش کنند و یک آژیر برای هر قسمت بگذارند تا در صورت لزوم همه را یک جا جمع کنیم. به این ترتیب، هم استتار بهتری داشتیم و هم در اثر بمباران ها، اگر مقر آسیب می دید، به بچه ها صدمه ای وارد نمی شد.
یکی از مشکلات در شهر نقده این بود که وقتی دو متر از زمین را می کندیم، به آب می رسیدیم. به همین خاطر، نمی توانستیم در آن جا سوله درست کنیم. از مسائل جالب دیگر این بود که دشمن، خود شهر را هیچ وقت بمباران نمی کرد. هواپیماهایی که می آمدند، اشنویه را می زدند، ولی روی نقده دیوار صوتی را می شکستند و بر می گشتند. با اینکه اشنویه پر از جاسوس بود، ولی ترجیح می داد آن جا را بزند و کاری به نقده نداشت. هنوز هم دلیل این عمل آنها را نفهمیده ام. چند اسیری که همان موقع گرفتیم، چیزی در این مورد نمی دانستند.
چون از قبل در مورد منطقه توجیه بودم و از من خواسته شده بود، سریع توانستم معاونت عملیات را راه بیندازم و فعال کنم. با درخواست و فشار، «رحیمی» از بچه های توانای قرارگاه نجف را آوردم و مسؤولیت اطلاعات عملیات را به او دادم. او هم کار جذب نیرو و سازماندهی را آغاز کرد.
قرارگاه که جمع و جور شد و جلساتی با افروز و کردهای منطقه برگزار کردیم. آن جا بود که دوباره برگشتم توی قرارگاه نقده و کارهایمان را در داخل عراق شروع کردیم!
تعدادی ازکردها را ارتش و استانداری حمایت می کردند. در فعالیت های جدید قرار شد اکراد را از ارتش تحویل بگیریم. اولین کار، تعیین حدود وظایف استانداری بود. بعد از چند جلسه بحث و گفتگو، قرار شد تردد کردها در منطقه با نامه ما باشد و گزارش هر نوع عمل خلافی که در سراسر ایران داشته باشند، به دست ما برسد. توقیف آنها هم بعد از هماهنگی با ما صورت بگیرد و آخرین نکته این که تغذیه آنها از کانال ما صورت بگیرد که بدانیم به چه شکلی انجام می شود. خوشبختانه توافق لازم انجام شد. بعد از آن، به تشکیلات قویتری نسبت به سابق احتیاج داشتیم. تعدادی از بچه ها مشغول به کار شدند و پرونده های جدیدی تشکیل دادند. این فعالیت ها باعث شد تا کارها با انسجام بیشتری پیش برود.
یکی از بزرگترین مشکلات ما نداشتن نیروی سازمانی بود. به همین خاطر، باید تعدادی از بچه های بومی نقده را آموزش می دادیم تا زمان آماده شدن آنها، تمام مسؤولیت ها به گردن خودمان بود.
بعد از رو به راه شدن این قسمت، مشکل ما تردد بچه های قدس در منطقه حزب پارتی کردستان عراق بود. آنها در منطقه زاخو و دهوک و شمال موصل، مانع حرکت بچه ها می شدند. مجبور شدیم چند جلسه گفتگو با حزب پارتی تشکیل بدهیم تا بالاخره قانع شدند با ما همکاری کنند.
دیگر حرکت بچه ها راحت شد. آنها یک کلیسای خالی را به عنوان مقر خودشان مشخص کردند. بعد هم آذوقه مورد نیازشان را از همان اطراف تهیه و ذخیره کردند.
وقتی برای سرکشی رفتم آن طرف مرز، تقریبا اواخر پاییز بود(121). قرار بود قبل از بهار خودمان را آماده کنیم تا با یک عملیات، حداقل یکی از شهرهای عراق را آزاد کنیم. این کار چند دلیل داشت؛ اول این که حتی اگر موفق به آزادسازی شهر نمی شدیم و فقط می توانستیم آن را ناامن کنیم، حرکت خوبی به طرف عمق عراق انجام شده بود و شهرهای بزرگش به خطر افتاده بود. دیگر این که با آزادسازی این منطقه، مردم می توانستند راحت در آن قسمت زندگی کنند و فضای کار برایشان ایجاد می شد. مهمترین مسأله هم این بود که تردد ما به داخل راحت تر می شد.
در کنار این برنامه ریزی ها، شروع کردم به برقراری ارتباط با هوانیروز تا توجه و کمک آنها را جلب کنم. خوشبختانه در آن جا مشکل زیادی نداشتیم. و همین که آنها مطمئن شدند پرواز در منطقه دارای تأمین است، همکاری کردند.
برای برنامه ریزی عملیات، رفت و آمد زیادی در منطقه داشتیم و جلسات مکرری با فرماندهان سپاه در مورد پشتیبانی عملیات تشکیل دادیم. در این جلسات، پیشنهاد دادیم که فرماندهی هم از نزدیک با موقعیت عملیات آشنا شود. آقای حاج احمد با بردار رضایی حرف زد و ایشان هم دعوت را قبول کرد.
در این گیرو دار که چند نفر از برادران آمدند آن طرف و من هم آنها را توجیه می کردم و زمین و موقعیت را بهشان نشان می دادم، حدس زدم عملیات لو می رود. چون در کار مشترک با کردها این تجربه را داشتم که آنها سر نگهدار نیستند. بنابراین، باید علاوه بر مطرح کردن یک سری از مسایل، مقداری را هم به عنوان اسرار برای خودمان نگه می داشتیم و این کار خیلی مشکل بود.
گهگاهی هم اختلاف نظرهایی با آنها پیش می آمد. مثلا طراحی عملیات را که برای آنها مطرح کردم، معتقد بودند به جای تمرکز بر شهر، باید بر روی ارتفاعات عملیات کنیم. بالاخره حاج احمد برای این که کار فیصله پیدا کند، نظر آنها را تأیید کرد. نکته جالب این که، یکی از افراد آنها که تازه از امریکا آمده بود و آدم تحصیل کرده ای بود، با نظر من موافقت کرد و آن را بیشتر از نظر حزب خود تأیید می کرد. حالا دلیل آن چه بود، هنوز نمی دانم!

خاطره 86

داشتیم زمینه عملیات را فراهم می کردیم. امکانات را به طور کامل انتقال داده بودیم. بعد از چند جلسه ای که با فرمانده قرارگاه سپاه پانزدهم داشتیم، بهمان خبر دادند که برادر رضایی تصمیم گرفته بازدیدی از منطقه داشته باشد. در آن جا، امنیت خبری نداشتیم. به همین دلیل، سعی کردیم کسی نفهمد برادر رضایی چه سمتی دارد. چند نفر هم برای اسکورت گذاشتیم. ایشان پوتین پوشید و با بچه ها راه افتاده بود. او هم مثل من که دفعه اول نمی دانستم چه چیزی پایم کنم، پوتین پوشیده بود. بعد از شش هفت ساعت پیاده روی، با پاهای درب و داغان رسید به قرارگاه ما. مسیر سخت و هوای گرم باعث شد که خیلی آسیب ببیند. چند روزی آن جا ماند و از مناطق مختلف بازدید کرد. ولی هنوز پایش بهتر نشده بود. شب قبل از عملیات، بنا بود برگردد. تماس گرفتیم تا برایمان هلیکوپتر بفرستند. تمام گفتگوها و نظرات رد و بدل شده بود و سر موقع هلیکوپتر در باندی که برایش آماده کرده بودیم، نشست و ایشان سوار شد. هلیکوپتر حرکت کرد و هنوز گرد و غبار هوا نشسته بود که صدای زوزه ی گلوله توپ شنیدم. همگی خوابیدیم زمین. دو تا گلوله توپ با هم زمین خورد؛ درست در وسط باند.(122)
آنها دو قبضه توپ آورده بودند جلو، فقط برای انجام این مأموریت. این حرکت برای ما مشخص کرد که تا چه حد می توانیم به احزاب کرد عراق اعتماد داشته باشیم. زمان فرود هلیکوپتر و جای باند را دقیقا اطلاع داده بودند. بنابراین، با اطمینان کامل از این مطلب که تمام خبرها دست دشمن است و عملیات لو رفته، وارد عمل شدیم. البته نظر برادر رضایی این بود که این عملیات باعث می شود تا آنها را محک بزنیم و ببینیم چند مرده حلاجند!
بچه ها حرکت کردند و رفتند به محل های از قبل تعیین شده، سعی کردیم امکانات را در منطقه مخفی کنیم تا در شب عملیات مشکل زیادی نداشته باشیم. اولین گشتی که کارش را آغاز می کرد، به فرماندهی برادر «جعفر جهرودی» بود. مأموریت او ایجاد کمین در جاده مرگه سور (مرگ سرخ) به دیانا بود تا تأخیری در رسیدن کمک به شهر ایجاد کند. این جاده از وسط دره ای رد می شد که اطرافش ارتفاعات بسیار بلند و غیر قابل عبور قرار داشت. نزدیکترین مسیر هم، همین جاده بود. جهرودی مهمات را قبلا با قاطر به آن محل حمل کرده بود. شب عملیات، به وسیله مواد منفجره یک تکه از آسفالت را به عمق چهار متر و عرض هفت متر برداشت. بعد هم با چند نفر از بچه ها همان جا کمین زدند.
چند پاسگاه هم توی جاده بود. گردان های جیش الشعبی از پل های مربوط به جاده حفاظت می کردند. چند گروه از بچه ها مأمور زدن این پاسگاه ها بودند. تدارکات را در جنگل های اطراف مخفی کرده بودیم. در کنار اینها، از چند محور شروع به پیشروی کردیم. محورها، ورودی جاده بارزان به سمت مرگه سور، محور شیروان مازین و ارتفاعات پیران بود.
ساعت هشت شب، عملیات(123) شروع شد. خرداد ماه بود. افروز با «تیپ 65 هجرت» به سمت شهر حرکت کرد. عده ای از کردهای عراقی توی شهر شروع به فعالیت کردند. اهداف از قبل مشخص شده بود. باید مراکزی مثل مرکز مهندسی، مرکز استخبارات، مرکز فرماندهی نیروی نظامی شهر و زاغه های مهمات را تصرف می کردند. انهدام تعدادی از مراکز، مثلا خواباندن دکل های مخابراتی هم در برنامه عملیات بود.
به خاطر دقت در برنامه ریزی، تا نزدیک صبح بچه ها موفق شدند شهر را آزاد کنند.(124) پاسگاه ها هم افتاد دست بچه های ما. از آن طرف هم نیروهای کمکی دشمن که حرکت کرده بودند، سر راه می رسند به یک گودال بزرگ و پیاده می شوند تا ببینند چه خبر است. دوازده ماشین پر از مواد غذایی و مهمات راه افتاده بودند برای کمک به بقیه. وقتی همه جمع شدند تا ببینند چه طور می شود رد شد یا چه جوری باید پل زد، بچه ها ماشینی را که وسط بقیه بود و مهمات را حمل می کرد، با آر پی جی می زنند و بقیه را هم به رگبار می بندند. به این ترتیب، راه رساندن نیروی کمکی از طریق زمینی برای دشمن کاملا مسدود شد. بعد از آن، هواپیماها و هلیکوپترها بلند شدند. ما از همان اول هم قصد نداشتیم در شهر باقی بمانیم. بیشتر می خواستیم در اطراف شهر باشیم. به محض شروع بمباران، کردها جا زدند. آنها بدجوری از بمباران و مخصوصا هلیکوپتر می ترسیدند. از طرف دیگر، انگیزه چندانی برای این کار نداشتند. نیروهای خودی هم چندان زیاد نبودند؛ چند تایی از بچه های هوابرد و تعدادی از بچه های قرارگاه رمضان و تیبپ 65. عمده نیروی ما را کردها و بارزانی ها تشکیل می دادند. آنها گفتند ما بر می گردیم. برای ما، ماندن در شهر چندان مهم نبود. دشمن با بمباران هایش بیشتر به خودش صدمه می زد. توی شهر بیشتر نیروهای نظامی و خانواده های آنها ساکن بودند. زاغه مهمات و تسلیحات، چند ساعتی دست بچه ها بود و تخلیه شد. نقاط مهم شهر را هم تصرف کرده بودند. تنها جایی که بچه ها به صلاحدید، در آن جا عمل نکردند، مقر فرمانده جاش های منطقه بود. وقتی می رسند آن جا، کردهای عراقی می گویند این جا خانه «شیخ محمد خالد بارزانی»، رهبر حزب الله کرد است. برای این که مشکلی پیش نیاید، بچه ها از کنار آن گذشتند.