حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 83

چند روزی رفتم باختران و با طرح یک عملیات کوچک دیگر برگشتم. این بار می خواستم توان نیروها را محک بزنم. می خواستم عملیات مشترکی با «حزب الله کرد» و «حزب الدعوه» انجام بدهیم. هدف قرارگاه یکی از گردان های مستقر در جاده «مرگه سوره» و دیانا بود. البته اسم این عملیات در بین عملیات های بزرگ سپاه ثبت نشده. به عنوان یک عملیات چریکی، در قرارگاه رمضان اسمش را گذاشتیم «خورشید».
خورشید اسم یکی از بهترین بچه های کرد بود. شخصیت عجیبی داشت و اصلا نمی شد او را با بقیه مقایسه کرد. همیشه در مسیری که برای شناسایی عملیات می رفت، به خانواده هایی که ساکن بودند، سر می زد و مراقب بود آسیبی به آنها نرسد.
خورشید، بسیار فعال بود و بازوی ما در آن منطقه محسوب می شد. نیروهایمان را از بین بچه های حزب الدعوه، حزب الله و همچنین نیروهای کرد انتخاب کردیم. من و خورشید برای شناسایی مقر گردان حرکت کردیم. وقتی به محلی که در نظر گرفته بودم، رسیدیم؛ خورشید گفت: «در این مقر با خانواده های کرد خیلی خوب برخورد می کنن و کاری به کار آنها ندارن. فرمانده شون هم آدم خوبیه.»
پایگاه دیگری را برای عملیات پیشنهاد کرد. با هم رفتیم آن جا و از طریق جنگل خودمان را رساندیم بالای سر پایگاه. از آن جا با خیال راحت دیدیم که دشمن چند کالیبر دارد و چند پست نگهبانی. راه های ورود و خروج و تعداد ماشین ها و ادواتش را کنترل کردیم و قبل از بازگشت هم مسیر رفت و آمد را تعیین کردیم.
در مقر با افروز صحبت کردم و برنامه را به او گفتم. او هم کار را تأیید کرد و کم کم بی سیم، امکانات و مواد غذایی مورد نیاز را فراهم کردیم. برای هماهنگی کامل بین افراد، مجبور بودیم حدود سه روز در یک شیار توقف کنیم تا تقسیم کارها دقیق صورت بگیرد. در طراحی عملیات سعی کردم در هر محور به یک شکل عمل کنیم. برای این کار، یک پایگاه مشترک بین عرب ها و کردها ایجاد کردم. یک محور را به کردها دادم. همراه آنها فقط یک بی سیم چی از بچه های خودمان فرستادم. محور دیگر را هم به افراد حزب الدعوه دادم.
بعد از تقسیم نیروها، با خورشید یک بی سیم برداشتم و راه افتادیم طرف مقر گردان و پشت دیوار آن قرار گرفتیم. می خواستم عملکرد همه نیروها را زیر نظر داشته باشم. بین گروه ها سکوت رادیویی اعلام شده بود تا ساعت مشخصی که عملیات شروع شود. مأموریتی که به کردها دادم، این بود که در جاده به صورت مستقل مستقر شوند و جلو ماشین ها یا کامیون هایی را که دارند برای کمک می آیند، بگیرند. در این فاصله اتفاق های جالبی افتاد.
قبلا گفتم که پایگاه ها برای این که خودی نشان بدهند، چپ و راست رسام شلیک می کردند. یکهو یکی از بچه ها تماس گرفت. گفت: «لو رفتیم!»
گفتم: «مگه چی شده؟»
گفت: «یک تیر رسام خورد بغل پای من.»
گفتم: «نه، شانسی خورده. حالا تو تحمل کن.»
بعد از چند دقیقه فهمید درست می گویم. با شروع عملیات، بچه ها حرکت کردند. یک عده از جاده ماشین رو آمدند جلو، عده ای از شمال و عده ای از طرف دیگر. افرادی که از شمال می آمدند، به میدان مین برخوردند. راه باز کردند و خودشان را رساندند. در این میان، فقط دو تا از بچه های پاسدار به طور سطحی زخمی شدند. به هر حال رسیدند به مقر و درگیری شروع شد. حدود بیست دقیقه ای عراقی ها مقاومت کردند. در این مدت، فرمانده پایگاه از همان سمتی که ما باز گذاشته بودیم، چون اصلا جای کار نداشت، از دیوار پرید و فرار کرد.
بچه ها در حمله به این مقر موفق شدند. ولی بچه های حزب الدعوه که مأمورشان کرده بودم به یک پایگاه دیگر حمله کنند، موفق نشدند. قبل از رسیدن به پایگاه، درگیری ایجاد شده بود. در این فاصله، با کردهای مستقر در جاده تماس گرفتم و دیدم هنوز خبری نیست.
بعد از این که تماس گرفتم، رفتم توی پایگاه. دیدم بیشتر کسانی که آن جا بودند، زخمی یا کشته شده اند. نیروهای ما هم مشغول انجام کار خود بودند. قرار بود با استفاده از مین های ضد تانک، ساختمان را منهدم کنند.(120) نفربرها هم با نارنجک منفجر شدند. داشتیم خمپاره ها را آماده می کردیم تا آنها را منتقل کنیم که بی سیم چی همراه کردها تماس گرفت. گفت: «مواظب باشین، نیروهای کمکی دارن می آن.»
تعجب کردم. پرسیدم: «پس شماها چیکار می کنید؟»
گفت: «من هرچی گفتم اینها حاضر نشدن بزنن.»
قرار بود ماشین اول را با آر پی جی بزنند و بعد هم با درگیری آنها را معطل کنند، ولی کردهای حزب الله ترسیده بودند عمل کنند و همه شان تصمیم گرفته بودند کاری به ماشین ها نداشته باشند.
مشغول تخریب ساختمان ها و انتقال غنیمت ها بودیم که دیدیم ماشین ها متوقف شدند و نیروهای عراقی ریختند پایین. به بچه ها گفتم: «هر چه می توانند بردارند و بیایند عقب.»
امکانات زیادی آن جا ریخته بود که نتوانستیم بیاوریم. فقط چند دستگاه بی سیم سبک و تعدادی اسلحه برداشتیم و راه افتادیم. توی آن گیرودار، چند نفری بودند که حسابی به خودشان می رسیدند. یکی از برادران مشمول را دیدم که با لباس کردی رفته توی پایگاه و با لباس کماندویی داشت بر می گشت. از قرار معلوم، لباس یکی از فرماندهان عراقی را درآورده بود و تنش کرده بود.
من و خورشید پشت سر همه می آمدیم و نفرات را جمع می کردیم. همان طور که از پایگاه می آمدیم بیرون، مرتب صدا می زدم که کسی جا نمانده باشد.
از پایگاه خارج شدیم و آرام آرام آمدیم بالا. چند تایی مجروح داشتیم که بچه ها آنها را می آوردند. خورشید گفت: «بیا از این راه برویم.»
یک راه فرعی میان بر را نشان داد. گفتم: «باشه.»
نیم ساعتی راه آمدیم. دیدم یک چیزی بین درخت ها سفیدی می زند.
خورشید را صدا زدم. پرسیدم: «اون چیه؟»
رفتیم جلو. دیدیم یک از بچه های خودمان است. مجروح شده بود. سفیدی هم از باندی بود که به سرش بسته بود. از شدت جراحت بیهوش شده بود. لطف خدا باعث شد تا مسیرمان را عوض کنیم و از آن راه بیاییم و او را با خود ببریم. اگر تا صبح آن جا می ماند، حتما اسیر می شد. به کمک خورشید بلندش کردیم و به هر زحمتی بود او را تا دره محل تجمع نیروهای خودی آوردیم. وقتی بچه ها رسیدند، بهشان گفتم متفرق شوند تا اگر هلیکوپترها آمدند، آنها را نبینند.
چند نفری آن جا ماندیم و بعد از خواندن نماز صبح راه افتادیم. دندانم خیلی درد می کرد و ناراحت بودم. توی راه، با بچه ها صحبت کردم و به این نتیجه رسیدیم که عملیات مشترک موفق تر است تا این که از یک گروه به تنهایی در یک منطقه استفاده کنیم.
به هر حال، عملیات با موفقیت انجام شد. چهار نفر اسیر گرفتیم و بچه ها هم کلی غنیمت با خودشان آوردند عقب. افراد حزب الله کرد خیلی خوشحال بودند. آنها همیشه از دور کمین زده بودند ولی این بار برای اولین بار غنیمت به دست آورده بودند.

خاطره 84

وقتی رسیدیم قرارگاه، فهمیدم یکی از افراد ـ حاجی دل آذر ـ که از بچه های قم بود، تفنگ شکاری فرمانده پایگاه عراقی ها را از توی اتاقش برداشته و غنیمت گرفته است. تفنگ قشنگی بود. دو طرفش را کنده کاری کرده بودند و نقره کوبی شده بود. ساخت ترکیه بود. احتمالا سران ترکیه به فرمانده آن پایگاه هدیه داده بودند.
در قرارگاه دیدم «شیخ محمد خالد»، رهبر نیروهای حزب کرد، نشسته و به کسانی که برگشته بودند، جایزه می دهد و تشویقشان می کند. این کار برای عملیات های بعدی خیلی خوب بود. بالاخره کاری بود که راضی از آن برگشتند؛ غیر از گروه مستقر در جاده! بعد از این که مستقر شدیم، افروز تماس گرفت. گفت: «تا امروز کجا بودید، ما نگران شدیم.»
پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «چرا اصلا تماس نگرفتید؟ ما خیال می کردیم اسیر شدید.»
گفتم: «بی سیم ما FM نمی گرفت و نمی توانستیم با شما تماس بگیریم.»
البته شدت دندان درد هم تا حدی ابتکار عمل را از من گرفته بود. درد به حدی بود که هلیکوپتر آمد دنبالم و بلافاصله آمدم تهران برای درمان.
وقتی برگشتم به منطقه، شنیدم فرمانده آن پایگاه سقوط کرده، به خاطر بی کفایتی عوض شده و دارند پایگاه را دوباره می سازند. کردها هم در آن منطقه راحت تر رفت و آمد می کردند.

خاطره 85

به قرارگاه «نصر» رمضان رفتم. وقتی رسیدم، دیدم عراقی ها بدجوری دارند می زنند. منطقه از زمین و هوا بمباران می شد. بچه ها هم داشتند در سالن پایین مدرسه، یک طبقه کاذب ایجاد می کردند. اول از همه جلو این کار را گرفتم. با این وضعیت، مدرسه جای مناسبی برای ساکن شدن نبود. گفتم نیروها را در باغ های اطراف مدرسه پخش کنند و یک آژیر برای هر قسمت بگذارند تا در صورت لزوم همه را یک جا جمع کنیم. به این ترتیب، هم استتار بهتری داشتیم و هم در اثر بمباران ها، اگر مقر آسیب می دید، به بچه ها صدمه ای وارد نمی شد.
یکی از مشکلات در شهر نقده این بود که وقتی دو متر از زمین را می کندیم، به آب می رسیدیم. به همین خاطر، نمی توانستیم در آن جا سوله درست کنیم. از مسائل جالب دیگر این بود که دشمن، خود شهر را هیچ وقت بمباران نمی کرد. هواپیماهایی که می آمدند، اشنویه را می زدند، ولی روی نقده دیوار صوتی را می شکستند و بر می گشتند. با اینکه اشنویه پر از جاسوس بود، ولی ترجیح می داد آن جا را بزند و کاری به نقده نداشت. هنوز هم دلیل این عمل آنها را نفهمیده ام. چند اسیری که همان موقع گرفتیم، چیزی در این مورد نمی دانستند.
چون از قبل در مورد منطقه توجیه بودم و از من خواسته شده بود، سریع توانستم معاونت عملیات را راه بیندازم و فعال کنم. با درخواست و فشار، «رحیمی» از بچه های توانای قرارگاه نجف را آوردم و مسؤولیت اطلاعات عملیات را به او دادم. او هم کار جذب نیرو و سازماندهی را آغاز کرد.
قرارگاه که جمع و جور شد و جلساتی با افروز و کردهای منطقه برگزار کردیم. آن جا بود که دوباره برگشتم توی قرارگاه نقده و کارهایمان را در داخل عراق شروع کردیم!
تعدادی ازکردها را ارتش و استانداری حمایت می کردند. در فعالیت های جدید قرار شد اکراد را از ارتش تحویل بگیریم. اولین کار، تعیین حدود وظایف استانداری بود. بعد از چند جلسه بحث و گفتگو، قرار شد تردد کردها در منطقه با نامه ما باشد و گزارش هر نوع عمل خلافی که در سراسر ایران داشته باشند، به دست ما برسد. توقیف آنها هم بعد از هماهنگی با ما صورت بگیرد و آخرین نکته این که تغذیه آنها از کانال ما صورت بگیرد که بدانیم به چه شکلی انجام می شود. خوشبختانه توافق لازم انجام شد. بعد از آن، به تشکیلات قویتری نسبت به سابق احتیاج داشتیم. تعدادی از بچه ها مشغول به کار شدند و پرونده های جدیدی تشکیل دادند. این فعالیت ها باعث شد تا کارها با انسجام بیشتری پیش برود.
یکی از بزرگترین مشکلات ما نداشتن نیروی سازمانی بود. به همین خاطر، باید تعدادی از بچه های بومی نقده را آموزش می دادیم تا زمان آماده شدن آنها، تمام مسؤولیت ها به گردن خودمان بود.
بعد از رو به راه شدن این قسمت، مشکل ما تردد بچه های قدس در منطقه حزب پارتی کردستان عراق بود. آنها در منطقه زاخو و دهوک و شمال موصل، مانع حرکت بچه ها می شدند. مجبور شدیم چند جلسه گفتگو با حزب پارتی تشکیل بدهیم تا بالاخره قانع شدند با ما همکاری کنند.
دیگر حرکت بچه ها راحت شد. آنها یک کلیسای خالی را به عنوان مقر خودشان مشخص کردند. بعد هم آذوقه مورد نیازشان را از همان اطراف تهیه و ذخیره کردند.
وقتی برای سرکشی رفتم آن طرف مرز، تقریبا اواخر پاییز بود(121). قرار بود قبل از بهار خودمان را آماده کنیم تا با یک عملیات، حداقل یکی از شهرهای عراق را آزاد کنیم. این کار چند دلیل داشت؛ اول این که حتی اگر موفق به آزادسازی شهر نمی شدیم و فقط می توانستیم آن را ناامن کنیم، حرکت خوبی به طرف عمق عراق انجام شده بود و شهرهای بزرگش به خطر افتاده بود. دیگر این که با آزادسازی این منطقه، مردم می توانستند راحت در آن قسمت زندگی کنند و فضای کار برایشان ایجاد می شد. مهمترین مسأله هم این بود که تردد ما به داخل راحت تر می شد.
در کنار این برنامه ریزی ها، شروع کردم به برقراری ارتباط با هوانیروز تا توجه و کمک آنها را جلب کنم. خوشبختانه در آن جا مشکل زیادی نداشتیم. و همین که آنها مطمئن شدند پرواز در منطقه دارای تأمین است، همکاری کردند.
برای برنامه ریزی عملیات، رفت و آمد زیادی در منطقه داشتیم و جلسات مکرری با فرماندهان سپاه در مورد پشتیبانی عملیات تشکیل دادیم. در این جلسات، پیشنهاد دادیم که فرماندهی هم از نزدیک با موقعیت عملیات آشنا شود. آقای حاج احمد با بردار رضایی حرف زد و ایشان هم دعوت را قبول کرد.
در این گیرو دار که چند نفر از برادران آمدند آن طرف و من هم آنها را توجیه می کردم و زمین و موقعیت را بهشان نشان می دادم، حدس زدم عملیات لو می رود. چون در کار مشترک با کردها این تجربه را داشتم که آنها سر نگهدار نیستند. بنابراین، باید علاوه بر مطرح کردن یک سری از مسایل، مقداری را هم به عنوان اسرار برای خودمان نگه می داشتیم و این کار خیلی مشکل بود.
گهگاهی هم اختلاف نظرهایی با آنها پیش می آمد. مثلا طراحی عملیات را که برای آنها مطرح کردم، معتقد بودند به جای تمرکز بر شهر، باید بر روی ارتفاعات عملیات کنیم. بالاخره حاج احمد برای این که کار فیصله پیدا کند، نظر آنها را تأیید کرد. نکته جالب این که، یکی از افراد آنها که تازه از امریکا آمده بود و آدم تحصیل کرده ای بود، با نظر من موافقت کرد و آن را بیشتر از نظر حزب خود تأیید می کرد. حالا دلیل آن چه بود، هنوز نمی دانم!