حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 81

یکی از مشکلات ما در آن طرف مرز، این بود که اصلا نمی توانستیم به رادیوی ایران گوش دهیم؛ مخصوصا زمان اخبار. عراق به شدت «موج های تشویش» را می انداخت روی امواج رادیویی. حتی شنیدن یک کلمه هم مقدور نبود. توی شناسایی ها توانستیم مرکز این کار را پیدا کنیم. تأسیساتی را پیدا کردیم که روی آنها رادارهای «ماکرویو» نصب شده بود. این رادارها، کار تشویش (پارازایت) را به عهده داشتند. چند تایی هم رادارهای مخابراتی و تلویزیونی وجود داشت. دفاع از این تأسیسات را یک گردان کماندویی ارتش عراق به عهده داشت. بعد از شناسایی منطقه، یک بار هواپیماهای خودی آن جا را بمباران کردند. در گشت های بعدی، دیدیم چند قسمت از تأسیسات سیاه شده، اما بعد از مدتی، آن مرکز را تعمیر کردند و دوباره به کار افتاد.
کارهای شناسایی را دقیق تر انجام دادیم و مشکلات کار را کاملا مشخص کردیم. اولین مشکل، نفوذ به این تشکیلات بود. حدود سه کیلومتر اطراف تأسیسات، زمین چمن بود. یعنی فرد بعد از رد شدن از سیم های خاردار، باید این مسیر را پیاده می رفت تا برسد به دکل ها و بتواند مواد منفجره کار بگذارد. با حفاظتی که از آن قسمت می شد، کار آسانی نبود. برای انهدام هفت دکلی که آن جا بود، چندین نفر باید کار می کردند و این باعث می شد که اصلا به این برنامه فکر نکنیم. برد آر پی جی هم به اندازه نبود که بتوانیم از پشت حفاظ ها آنها را بزنیم. در تمام مدت شبانه روز، گردان حراست آن جا هوشیار بود. شب ها با پروژکتورهای چرخان محوطه را زیر نظر داشتند.
بالاخره بعد از بحث و تبادل نظر، دیدیم تنها راه حل، استفاده از توپ دوربرد است. در عملیات چریکی نمی توانستیم هیچ سلاح سنگینی را جلو ببریم. حتی روی حجم آتش هم صحبت کردیم. در کنار آن هم تعدادی موشک ضد هوایی پیش بینی کردیم که اگر عملیات به روز خورد و هلیکوپتر ها حمله کردند، بتوانیم با موشک «سهند» دفاع کنیم.
در کنار این هدف، چند عمل دیگر را در نظر گرفتیم؛ یکی از آنها، یک گردان از نیروهای کومله ایران بود که از حدود یک ماه پیش نزدیک دره مستقر شده بودند. منافقین هم مقر تازه ای در شهرکی نزدیک «سید صادق» تأسیس کرده بودند. در ضمن، مقر فرماندهی لشکر 27 عراق در «کانی پانکن» بین سید صادق و سلیمانیه، را در نظر داشتیم. هدف دیگرمان، مرکز آموزش این لشکر بود که در منطقه «سراب سلمان آنا» قرار داشت و آتشبار توپخانه اش برای بچه ها مشکلاتی به وجود می آورد. علاوه بر اینها، اهداف ریز دیگری مثل مراکز مهندسی و انبارهای مهمات را هم در نظر داشتیم. اهداف خیلی گسترده بودند، ولی چون حرکت چریکی بود، می شد روی آنها برنامه ریزی کرد.

خاطره 82

تیرماه سال 65، بعد از برنامه ریزی کامل، قرار شد بروم تهران و طرح را به برادر «رضایی» نشان بدهم. با این که مسؤول اطلاعات آن عملیات برادر بیات بود و فرمانده تیپ هم برادر «مقدم»، به هر حال مرا انتخاب کردند که توی تمام موارد عملیات توجیه بودم. قرار بود دو روز تهران باشم و کار را با برادر رضایی هماهنگ کنم. می خواستم خودم در عملیات حاضر باشم تا مشکلی پیش نیاید.
دو روزی طول کشید تا مطالب را به ایشان انتقال دادم و بعد خواستند طرح را به «حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی» هم نشان بدهم. گفتم این کار را خودشان یا یکی از برادران انجام بدهند، اما موافقت نکردند و گفتند خودتان بمانید. فردای آن روز قرار ملاقات با آقای هاشمی گذاشتند، ولی به من خبر ندادند. همین باعث شد تا قرار بعدی، دو روز دیگر معطل شوم. بالاخره همراه با آقای «سنجقی» رفتیم جماران، منزل آقای هاشمی. از روی نقشه توضیح کامل دادم و مسیرهای ورودی و خروجی اهداف و بقیه برنامه های عملیات «فتح هفت» را نشان دادم. ایشان گفتند ان شاء الله موفق باشید و موافقت خودشان را اعلام کردند.
از همان جا مستقیم آمدم مریوان. شبانه تمام مسیر را آمدم. فقط توانستم خودم را به حلبچه برسانم. بیشتر از آن امکان نفوذ نبود. علتش این بود که بچه ها مشغول عملیات بودند و می خواستند برگردند. به آن جا که رسیدم، عملیات در ساعت یازده شب پنجم تیرماه 1366 با رمز «یا فاطمه الزهرا (ع)» آغاز شد و طبق برنامه پیش می رفت. به دلیل عدم هماهنگی با قرارگاه حمزه، نتوانستند روی مقر گردان «هیز» کومله عمل کنند، ولی بقیه اهداف را زده بودند. به مرکز آموزش و مقر فرماندهی لشکر 27 عراق حمله کردند و به تعدادی خودروهای نظامی، تانک و توپ های 130 میلیمتری توی مقرهای عقب هم دست پیدا کرده بودند.
شهر سید صادق چهار ساعت در دست بچه ها بود و در این مدت ساختمان های دولتی مثل مخابرات، شهرداری، کارخانه آسفالت و هر چه را مربوط به حزب بعث بود، منهدم کردند. در این فاصله، شش پایگاه حفاظتی در شهر سید صادق سقوط کرد و بچه ها موفق شدند 90 درصد از پادگان نظامی سید صادق که مرکز اعزام نیرو و آمادگاه بود، منهدم کنند. انبار مهماتش را از بین ببرند و انبار سلاح هایش را تخلیه کنند.
طی چهار ساعت، پارکینگ موتوری آنها به طور کامل منهدم شد و دستگاه های مهندسی هم همین طور. علی رغم این که شهر حلبچه کوچکتر از سید صادق بود یگان کمکی از نیروهای ضد شورش اردنی به کمک نیروهای عراق آمد و بچه ها توانستند از آنها هم تلفات بگیرند.
موقع برگشتن، هر چه را دیدند، منهدم کردند. پمپ بنزین های دولتی و مراکز برق و پاسگاه های بین راه را زدند. بچه ها در حمله به مقر منافقین هم موفق بودند، گرچه اکثر آنها برای انجام عملیات به سلیمانیه رفته بودند و فقط تعدادی از نگهبان ها از محل دفاع می کردند، ولی شهرکی را که در آن ساکن بودند، منهدم شد. پادگان «کانی پانکه» هم حدود سه تا چهار درصد منهدم شد و آسیب دید. توپخانه شرق سلیمانیه را هم منهدم کردند. مرکز تشویش به طور کامل صدمه دید و تا مدت ها از کار افتاد.
خوشبختانه باز هم تلفات نداشتیم؛ در حالی که 45 اسیر هم از دشمن گرفتیم و آنها حدود 1500 نفر تلفات دادند. تخریب هایی که صورت گرفت، مؤثر بود و باعث شد دشمن صدمه زیادی ببیند.
بعد از این عملیات، استخبارات عراق، مردم حلبچه و سید صادق را تحت فشار قرار داد. خیال می کردند آنها با ما همکاری کرده اند و اطلاعات داده اند. رفت و آمد بومی های منطقه را کنترل و تعدادی از مردم را بازداشت و شکنجه کردند. از طرف دیگر، دشمن قدرت توپخانه اش را بیشتر کرد و روی بچه ها آتش بیشتری ریخت.

خاطره 83

چند روزی رفتم باختران و با طرح یک عملیات کوچک دیگر برگشتم. این بار می خواستم توان نیروها را محک بزنم. می خواستم عملیات مشترکی با «حزب الله کرد» و «حزب الدعوه» انجام بدهیم. هدف قرارگاه یکی از گردان های مستقر در جاده «مرگه سوره» و دیانا بود. البته اسم این عملیات در بین عملیات های بزرگ سپاه ثبت نشده. به عنوان یک عملیات چریکی، در قرارگاه رمضان اسمش را گذاشتیم «خورشید».
خورشید اسم یکی از بهترین بچه های کرد بود. شخصیت عجیبی داشت و اصلا نمی شد او را با بقیه مقایسه کرد. همیشه در مسیری که برای شناسایی عملیات می رفت، به خانواده هایی که ساکن بودند، سر می زد و مراقب بود آسیبی به آنها نرسد.
خورشید، بسیار فعال بود و بازوی ما در آن منطقه محسوب می شد. نیروهایمان را از بین بچه های حزب الدعوه، حزب الله و همچنین نیروهای کرد انتخاب کردیم. من و خورشید برای شناسایی مقر گردان حرکت کردیم. وقتی به محلی که در نظر گرفته بودم، رسیدیم؛ خورشید گفت: «در این مقر با خانواده های کرد خیلی خوب برخورد می کنن و کاری به کار آنها ندارن. فرمانده شون هم آدم خوبیه.»
پایگاه دیگری را برای عملیات پیشنهاد کرد. با هم رفتیم آن جا و از طریق جنگل خودمان را رساندیم بالای سر پایگاه. از آن جا با خیال راحت دیدیم که دشمن چند کالیبر دارد و چند پست نگهبانی. راه های ورود و خروج و تعداد ماشین ها و ادواتش را کنترل کردیم و قبل از بازگشت هم مسیر رفت و آمد را تعیین کردیم.
در مقر با افروز صحبت کردم و برنامه را به او گفتم. او هم کار را تأیید کرد و کم کم بی سیم، امکانات و مواد غذایی مورد نیاز را فراهم کردیم. برای هماهنگی کامل بین افراد، مجبور بودیم حدود سه روز در یک شیار توقف کنیم تا تقسیم کارها دقیق صورت بگیرد. در طراحی عملیات سعی کردم در هر محور به یک شکل عمل کنیم. برای این کار، یک پایگاه مشترک بین عرب ها و کردها ایجاد کردم. یک محور را به کردها دادم. همراه آنها فقط یک بی سیم چی از بچه های خودمان فرستادم. محور دیگر را هم به افراد حزب الدعوه دادم.
بعد از تقسیم نیروها، با خورشید یک بی سیم برداشتم و راه افتادیم طرف مقر گردان و پشت دیوار آن قرار گرفتیم. می خواستم عملکرد همه نیروها را زیر نظر داشته باشم. بین گروه ها سکوت رادیویی اعلام شده بود تا ساعت مشخصی که عملیات شروع شود. مأموریتی که به کردها دادم، این بود که در جاده به صورت مستقل مستقر شوند و جلو ماشین ها یا کامیون هایی را که دارند برای کمک می آیند، بگیرند. در این فاصله اتفاق های جالبی افتاد.
قبلا گفتم که پایگاه ها برای این که خودی نشان بدهند، چپ و راست رسام شلیک می کردند. یکهو یکی از بچه ها تماس گرفت. گفت: «لو رفتیم!»
گفتم: «مگه چی شده؟»
گفت: «یک تیر رسام خورد بغل پای من.»
گفتم: «نه، شانسی خورده. حالا تو تحمل کن.»
بعد از چند دقیقه فهمید درست می گویم. با شروع عملیات، بچه ها حرکت کردند. یک عده از جاده ماشین رو آمدند جلو، عده ای از شمال و عده ای از طرف دیگر. افرادی که از شمال می آمدند، به میدان مین برخوردند. راه باز کردند و خودشان را رساندند. در این میان، فقط دو تا از بچه های پاسدار به طور سطحی زخمی شدند. به هر حال رسیدند به مقر و درگیری شروع شد. حدود بیست دقیقه ای عراقی ها مقاومت کردند. در این مدت، فرمانده پایگاه از همان سمتی که ما باز گذاشته بودیم، چون اصلا جای کار نداشت، از دیوار پرید و فرار کرد.
بچه ها در حمله به این مقر موفق شدند. ولی بچه های حزب الدعوه که مأمورشان کرده بودم به یک پایگاه دیگر حمله کنند، موفق نشدند. قبل از رسیدن به پایگاه، درگیری ایجاد شده بود. در این فاصله، با کردهای مستقر در جاده تماس گرفتم و دیدم هنوز خبری نیست.
بعد از این که تماس گرفتم، رفتم توی پایگاه. دیدم بیشتر کسانی که آن جا بودند، زخمی یا کشته شده اند. نیروهای ما هم مشغول انجام کار خود بودند. قرار بود با استفاده از مین های ضد تانک، ساختمان را منهدم کنند.(120) نفربرها هم با نارنجک منفجر شدند. داشتیم خمپاره ها را آماده می کردیم تا آنها را منتقل کنیم که بی سیم چی همراه کردها تماس گرفت. گفت: «مواظب باشین، نیروهای کمکی دارن می آن.»
تعجب کردم. پرسیدم: «پس شماها چیکار می کنید؟»
گفت: «من هرچی گفتم اینها حاضر نشدن بزنن.»
قرار بود ماشین اول را با آر پی جی بزنند و بعد هم با درگیری آنها را معطل کنند، ولی کردهای حزب الله ترسیده بودند عمل کنند و همه شان تصمیم گرفته بودند کاری به ماشین ها نداشته باشند.
مشغول تخریب ساختمان ها و انتقال غنیمت ها بودیم که دیدیم ماشین ها متوقف شدند و نیروهای عراقی ریختند پایین. به بچه ها گفتم: «هر چه می توانند بردارند و بیایند عقب.»
امکانات زیادی آن جا ریخته بود که نتوانستیم بیاوریم. فقط چند دستگاه بی سیم سبک و تعدادی اسلحه برداشتیم و راه افتادیم. توی آن گیرودار، چند نفری بودند که حسابی به خودشان می رسیدند. یکی از برادران مشمول را دیدم که با لباس کردی رفته توی پایگاه و با لباس کماندویی داشت بر می گشت. از قرار معلوم، لباس یکی از فرماندهان عراقی را درآورده بود و تنش کرده بود.
من و خورشید پشت سر همه می آمدیم و نفرات را جمع می کردیم. همان طور که از پایگاه می آمدیم بیرون، مرتب صدا می زدم که کسی جا نمانده باشد.
از پایگاه خارج شدیم و آرام آرام آمدیم بالا. چند تایی مجروح داشتیم که بچه ها آنها را می آوردند. خورشید گفت: «بیا از این راه برویم.»
یک راه فرعی میان بر را نشان داد. گفتم: «باشه.»
نیم ساعتی راه آمدیم. دیدم یک چیزی بین درخت ها سفیدی می زند.
خورشید را صدا زدم. پرسیدم: «اون چیه؟»
رفتیم جلو. دیدیم یک از بچه های خودمان است. مجروح شده بود. سفیدی هم از باندی بود که به سرش بسته بود. از شدت جراحت بیهوش شده بود. لطف خدا باعث شد تا مسیرمان را عوض کنیم و از آن راه بیاییم و او را با خود ببریم. اگر تا صبح آن جا می ماند، حتما اسیر می شد. به کمک خورشید بلندش کردیم و به هر زحمتی بود او را تا دره محل تجمع نیروهای خودی آوردیم. وقتی بچه ها رسیدند، بهشان گفتم متفرق شوند تا اگر هلیکوپترها آمدند، آنها را نبینند.
چند نفری آن جا ماندیم و بعد از خواندن نماز صبح راه افتادیم. دندانم خیلی درد می کرد و ناراحت بودم. توی راه، با بچه ها صحبت کردم و به این نتیجه رسیدیم که عملیات مشترک موفق تر است تا این که از یک گروه به تنهایی در یک منطقه استفاده کنیم.
به هر حال، عملیات با موفقیت انجام شد. چهار نفر اسیر گرفتیم و بچه ها هم کلی غنیمت با خودشان آوردند عقب. افراد حزب الله کرد خیلی خوشحال بودند. آنها همیشه از دور کمین زده بودند ولی این بار برای اولین بار غنیمت به دست آورده بودند.