حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 80

برای قرارگاه «رمضان» دو تا پایگاه کمکی دیگر آماده کردیم. یکی به نام «فجر» و دیگری «فاطمیه» در منطقه «مهران» که قرار بود به سمت بغداد فعالیت هایی صورت بگیرد. اولین کار بچه های این پایگاه، ایستادگی در برابر حمله عراق در تیرماه 65 بود. هشت نفر در آن پایگاه ساکن بودند. همان روزی که عراق عملیات خود را جهت تصرف شهر مهران آغاز کرد، در مرحله اول توانست ارتفاعات شهر را بگیرد. به دنبال آن دشت مهران را گرفت و شهر مهران را هم تصرف کرد و رسید به «کنجان چم». در محدوده ای که نیروهای ما مستقر بودند، هشت نفری در برابر دو یگان گردن کلفت عراق ایستادگی کردند. درگیری شدیدی به وجود آمد. دو سه تا تانک هم سعی کردند جلو بیایند که بچه ها با آر پی جی آنها را زدند. دو نفر از بچه ها بدجوری زخمی شدند، اما توانستند جلو پیشروی عراق را بگیرند. آنها آن قدر مقاومت کردند که تیپ امیرالمؤمنین (ع) به کمکشان آمد.(119)
پیشروی سریع عراق باعث تعجب ما شده بود. بعدها فهمیدیم که منافقین به آنها کمک کرده بودند. در واقع، خط شکن عملیات آنها بودند. تعریف می کردند چند نفر فارسی زبان از پشت سر آمدند و شروع به عملیات کردند به گپ زدن و چای خوردن و بعد هم همه را خلع سلاح کردند و سنگرها را گرفتند. بچه ها هم مقصر نبودند. چند شب قبل، چند تا از بچه های «تیپ مسلم بن عقیل» آن جا مستقر شده بودند و به منطقه و وضعیت آن آشنایی نداشتند.
به هر حال، بچه های قرارگاه در کنجان چم توانستند حمله عراق را متوقف کنند و بعد هم در جریان باز پس گیری مهران کمک زیادی کردند. یکی از بچه های خیلی خوب و فعال آن محور، «سلیمانی» بود که به خوبی از توانایی هایش استفاده می شد.
از فعالیت های خوب بچه ها، کارشان در بازپس گیری ارتفاعات «قلاویزان» در نهم تیرماه 65 بود. دشمن در آن جا پاتک های شدید می کند، به طوری که به گردان دستور عقب نشینی می دهند. ولی هشت نفر از بچه های قرارگاه رمضان و پنج نفر از بچه های گردان، عقب نمی روند و مقاومت می کنند. یکی از نیروها «محمد پناه» بود که در همان چند روزه صاحب بچه ای شده بود. می گفتند قبل از عملیات حنابندان کرده بوده و می گفته: «این عملیات آخر من است، دیگر بر نمی گردم.»
سیزده نفر فشار زیادی را تحمل می کردند. سلیمانی می گفت: «محمد پناه دو تا تیربار به فاصله پنجاه متری از هم کار گذاشته بوده و هر دقیقه پشت یکی از اینها می نشسته تا دشمن خیال کند نیروهای ما زیاد هستند. تا این که یک تیر خورد به شقیقه اش و به شهادت رسید.»
در این درگیری، دو نفر هم مجروح شدند؛ ولی توانستند دشمن را متوقف کنند. بعد از کم شدن آتش، دو تا از بچه ها می آیند عقب و به بقیه می گویند: «چرا عقب نشینی کردید و گردان را بردید عقب؟ ما پاتک را خنثی کردیم و عراقی ها را پس زدیم، برگردید تو خط.»
بچه ها چون سابقه قبلی از شگردهای منافقین داشتند، حرف آنها را قبول نمی کنند و می گویند شما منافق هستید و چیزی نمانده بود که کتک مفصلی هم به آنها بزنند.
بعد از آن، بچه ها بر می گردند و خط را نگه می دارند. اگر آن سیزده نفر مقاومت نکرده بودند، دشمن راحت می توانست تا عقبه آن جبهه جلو بیاید.
بعد از عملیات، برگشتم پائین. قرار بود در عملیات کربلای چهار از سیستم های نفوذی استفاده کنیم. رفتیم سراغ بچه های لشکر بدر. آنها از «احرار» بودند که باید در لشکرهای یازده و پانزده عراق نفوذ می کردند. احرار از نیروهای ارتش عراق محسوب می شدند. با استفاده از مدارکی که برای بچه های لشکر تهیه کردیم، قبل از عملیات، در لشکرهای مختلف حاضر می شدند و وظایفشان را انجام می دادند. مدارک لازم را از نیروهای عراق به دست می آوردیم. قبل از هر عملیات هم آشفتگی هایی ایجاد می شد که نیروهای بدر راحت می توانستند نفوذ کنند. عامل دیگری که به ما کمک می کرد، کلاسیک بودن سیستم ارتش عراق بود. اگر نقاط ضعف این سیستم را متوجه می شدیم، کار کردن آسان می شد.
از مأموریت هایی که ما به عهده بچه های لشکر بدر گذاشتیم، نا امن کردن عقبه دشمن بعد از شروع حمله سوم دی ماه سال 1365 بود.
تمام امکانات را آماده کردیم و حمله آغاز شد. بچه ها نتوانستند خط را بشکنند و عملیات ناکام ماند. به همین خاطر، نیروهای ما هم نتوانستند کاری انجام بدهند.
یکی از اتفاقات جالب در عملیات کربلای چهار، گم شدن امکانات تعدادی از بچه ها بود. یک تویوتا با پلاک ارتش عراق تهیه کردیم و آن را پر از امکانات کردیم برای بچه های لشکر بدر تا بعد از شروع عملیات حرکت کنند. تصمیم گرفتند با ماشین بروند عقب و ببینند آن جا چه کار می شود کرد. وقتی آمدند سر وقت ماشین، دیدند چهار چرخ ماشین پنچر است و امکاناتش را برده اند!
در عملیات بعدی، یعنی کربلای پنج هم بچه های احرار نتوانستند کمکی بکنند. برگشتم باختران.

خاطره 81

یکی از مشکلات ما در آن طرف مرز، این بود که اصلا نمی توانستیم به رادیوی ایران گوش دهیم؛ مخصوصا زمان اخبار. عراق به شدت «موج های تشویش» را می انداخت روی امواج رادیویی. حتی شنیدن یک کلمه هم مقدور نبود. توی شناسایی ها توانستیم مرکز این کار را پیدا کنیم. تأسیساتی را پیدا کردیم که روی آنها رادارهای «ماکرویو» نصب شده بود. این رادارها، کار تشویش (پارازایت) را به عهده داشتند. چند تایی هم رادارهای مخابراتی و تلویزیونی وجود داشت. دفاع از این تأسیسات را یک گردان کماندویی ارتش عراق به عهده داشت. بعد از شناسایی منطقه، یک بار هواپیماهای خودی آن جا را بمباران کردند. در گشت های بعدی، دیدیم چند قسمت از تأسیسات سیاه شده، اما بعد از مدتی، آن مرکز را تعمیر کردند و دوباره به کار افتاد.
کارهای شناسایی را دقیق تر انجام دادیم و مشکلات کار را کاملا مشخص کردیم. اولین مشکل، نفوذ به این تشکیلات بود. حدود سه کیلومتر اطراف تأسیسات، زمین چمن بود. یعنی فرد بعد از رد شدن از سیم های خاردار، باید این مسیر را پیاده می رفت تا برسد به دکل ها و بتواند مواد منفجره کار بگذارد. با حفاظتی که از آن قسمت می شد، کار آسانی نبود. برای انهدام هفت دکلی که آن جا بود، چندین نفر باید کار می کردند و این باعث می شد که اصلا به این برنامه فکر نکنیم. برد آر پی جی هم به اندازه نبود که بتوانیم از پشت حفاظ ها آنها را بزنیم. در تمام مدت شبانه روز، گردان حراست آن جا هوشیار بود. شب ها با پروژکتورهای چرخان محوطه را زیر نظر داشتند.
بالاخره بعد از بحث و تبادل نظر، دیدیم تنها راه حل، استفاده از توپ دوربرد است. در عملیات چریکی نمی توانستیم هیچ سلاح سنگینی را جلو ببریم. حتی روی حجم آتش هم صحبت کردیم. در کنار آن هم تعدادی موشک ضد هوایی پیش بینی کردیم که اگر عملیات به روز خورد و هلیکوپتر ها حمله کردند، بتوانیم با موشک «سهند» دفاع کنیم.
در کنار این هدف، چند عمل دیگر را در نظر گرفتیم؛ یکی از آنها، یک گردان از نیروهای کومله ایران بود که از حدود یک ماه پیش نزدیک دره مستقر شده بودند. منافقین هم مقر تازه ای در شهرکی نزدیک «سید صادق» تأسیس کرده بودند. در ضمن، مقر فرماندهی لشکر 27 عراق در «کانی پانکن» بین سید صادق و سلیمانیه، را در نظر داشتیم. هدف دیگرمان، مرکز آموزش این لشکر بود که در منطقه «سراب سلمان آنا» قرار داشت و آتشبار توپخانه اش برای بچه ها مشکلاتی به وجود می آورد. علاوه بر اینها، اهداف ریز دیگری مثل مراکز مهندسی و انبارهای مهمات را هم در نظر داشتیم. اهداف خیلی گسترده بودند، ولی چون حرکت چریکی بود، می شد روی آنها برنامه ریزی کرد.

خاطره 82

تیرماه سال 65، بعد از برنامه ریزی کامل، قرار شد بروم تهران و طرح را به برادر «رضایی» نشان بدهم. با این که مسؤول اطلاعات آن عملیات برادر بیات بود و فرمانده تیپ هم برادر «مقدم»، به هر حال مرا انتخاب کردند که توی تمام موارد عملیات توجیه بودم. قرار بود دو روز تهران باشم و کار را با برادر رضایی هماهنگ کنم. می خواستم خودم در عملیات حاضر باشم تا مشکلی پیش نیاید.
دو روزی طول کشید تا مطالب را به ایشان انتقال دادم و بعد خواستند طرح را به «حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی» هم نشان بدهم. گفتم این کار را خودشان یا یکی از برادران انجام بدهند، اما موافقت نکردند و گفتند خودتان بمانید. فردای آن روز قرار ملاقات با آقای هاشمی گذاشتند، ولی به من خبر ندادند. همین باعث شد تا قرار بعدی، دو روز دیگر معطل شوم. بالاخره همراه با آقای «سنجقی» رفتیم جماران، منزل آقای هاشمی. از روی نقشه توضیح کامل دادم و مسیرهای ورودی و خروجی اهداف و بقیه برنامه های عملیات «فتح هفت» را نشان دادم. ایشان گفتند ان شاء الله موفق باشید و موافقت خودشان را اعلام کردند.
از همان جا مستقیم آمدم مریوان. شبانه تمام مسیر را آمدم. فقط توانستم خودم را به حلبچه برسانم. بیشتر از آن امکان نفوذ نبود. علتش این بود که بچه ها مشغول عملیات بودند و می خواستند برگردند. به آن جا که رسیدم، عملیات در ساعت یازده شب پنجم تیرماه 1366 با رمز «یا فاطمه الزهرا (ع)» آغاز شد و طبق برنامه پیش می رفت. به دلیل عدم هماهنگی با قرارگاه حمزه، نتوانستند روی مقر گردان «هیز» کومله عمل کنند، ولی بقیه اهداف را زده بودند. به مرکز آموزش و مقر فرماندهی لشکر 27 عراق حمله کردند و به تعدادی خودروهای نظامی، تانک و توپ های 130 میلیمتری توی مقرهای عقب هم دست پیدا کرده بودند.
شهر سید صادق چهار ساعت در دست بچه ها بود و در این مدت ساختمان های دولتی مثل مخابرات، شهرداری، کارخانه آسفالت و هر چه را مربوط به حزب بعث بود، منهدم کردند. در این فاصله، شش پایگاه حفاظتی در شهر سید صادق سقوط کرد و بچه ها موفق شدند 90 درصد از پادگان نظامی سید صادق که مرکز اعزام نیرو و آمادگاه بود، منهدم کنند. انبار مهماتش را از بین ببرند و انبار سلاح هایش را تخلیه کنند.
طی چهار ساعت، پارکینگ موتوری آنها به طور کامل منهدم شد و دستگاه های مهندسی هم همین طور. علی رغم این که شهر حلبچه کوچکتر از سید صادق بود یگان کمکی از نیروهای ضد شورش اردنی به کمک نیروهای عراق آمد و بچه ها توانستند از آنها هم تلفات بگیرند.
موقع برگشتن، هر چه را دیدند، منهدم کردند. پمپ بنزین های دولتی و مراکز برق و پاسگاه های بین راه را زدند. بچه ها در حمله به مقر منافقین هم موفق بودند، گرچه اکثر آنها برای انجام عملیات به سلیمانیه رفته بودند و فقط تعدادی از نگهبان ها از محل دفاع می کردند، ولی شهرکی را که در آن ساکن بودند، منهدم شد. پادگان «کانی پانکه» هم حدود سه تا چهار درصد منهدم شد و آسیب دید. توپخانه شرق سلیمانیه را هم منهدم کردند. مرکز تشویش به طور کامل صدمه دید و تا مدت ها از کار افتاد.
خوشبختانه باز هم تلفات نداشتیم؛ در حالی که 45 اسیر هم از دشمن گرفتیم و آنها حدود 1500 نفر تلفات دادند. تخریب هایی که صورت گرفت، مؤثر بود و باعث شد دشمن صدمه زیادی ببیند.
بعد از این عملیات، استخبارات عراق، مردم حلبچه و سید صادق را تحت فشار قرار داد. خیال می کردند آنها با ما همکاری کرده اند و اطلاعات داده اند. رفت و آمد بومی های منطقه را کنترل و تعدادی از مردم را بازداشت و شکنجه کردند. از طرف دیگر، دشمن قدرت توپخانه اش را بیشتر کرد و روی بچه ها آتش بیشتری ریخت.