حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 78

بعد از بازگشت به ایران و تبادل نظر در مورد مسایل آنها، قرار شد یک عملیات مشترک انجام بشود تا صداقت یا عدم صداقت آنها تعیین شود.
من معتقد بودم به جای کار کردن با گروه های مختلف، بهتر است با مردم عراق ارتباط برقرار کنیم. کم کم سعی کردیم با عشایر و مردم آشنا شویم. عشیره «گلی» یکی از آنها بود. آنها حدود خط مرزی ترکیه، سوریه و عراق زندگی می کردند. به آن منطقه می گفتند «زاخو».
مردم آن جا تا حدی با ما ارتباط برقرار کردند و تعدادی از افرادشان آمدند به حوزه ی علمیه «فیضیه» تا تحصیل کنند. این ارتباط ما که مدت ها مخفی بود، به وسیله یکی از گروه هایی که قبلا با آنها مرتبط بودیم، لو رفت و بعد از آن نیروهای عراق مدام آنها را اذیت می کردند. آن جا بود که احساس کردم برقرار کردن ارتباط با مردم خیلی بیشتر به درد ما می خورد تا با احزاب و گروه ها. کم کم توانستیم با مدارس شهر دیانا ارتباط برقرار کنیم، به طوری که دانش آموزان اطلاعیه های ما را توی خیابان ها می چسباندند و بعضی اوقات هم اطلاعات و اخبار لازم را به ما می دادند.
برای این که وابستگی به احزاب نداشته باشیم، خودمان از نیروهای بارزانی آزاد، حزب تشکیل دادیم. این حزب را با نیروهای کرد عراق و خود مردم سر و سامان دادیم. آنها فعالتر از بقیه احزاب عمل می کردند.
در کنار کارهای نظامی، سعی کردیم ارتباط نزدیکتری با مردم برقرار کنیم. مثلا گروه های «مفرضه» یا گشتی های بهداشتی داشتیم. آنها می رفتند و در روستاهای دور افتاده عراق مردم را درمان می کردند. در حالی که احزاب، سیاستی داشتند به نام سیاست توزیع. وقتی وارد یک روستا می شدند، به چند دسته تقسیم می شدند. هر دست به یک خانه می رفتند. روستایی ها موظف بودند بهترین غذا و امکاناتشان را دراختیار آنها قرار دهند. در صورتی که ما سعی می کردیم به هر نحو که شده به آنها کمک کنیم.

خاطره 79

بعد از فرمان امام (ره)، ما سه مرحله را طراحی کردیم؛ مرحله اول متوقف کردن تحرک عراق، مرحله دوم بیرون راندن نیروهای متجاوز، مرحله سوم ایجاد جای پا در عراق برای انهدام حزب بعث. از این مراحل، ما دو مرحله را به انجام رساندیم و در حال تلاش برای به ثمر رساندن مرحله سوم بودیم.
از ناحیه شمالی عراق، پنجوین زیر نفوذ ما بود. کارمان در سلیمانیه و حلبچه پیشرفت خوبی داشت. در منطقه اربیل و موصل، هر وقت دلمان می خواست گشت می زدیم. انگیزه اصلی ما سازماندهی سربازان فراری عراق بود که در کردستان به طور مداوم دیده می شدند. شب ها برای برداشتن آب و خرید مواد غذایی بیرون می آمدند و روزها در زیر زمین ها پنهان می شدند. سازماندهی اینها می توانست کمک زیادی به ما بکند.
در همین فاصله، از بالا دستور انجام عملیات رسید. منطقه عملیات، کرکوک مشخص شده بود. اولین اقدام، بالابردن اطلاعات از مسایل نفتی عراق بود. آنها روزی یک میلیون و دویست هزار بشکه نفت صادر می کردند. از مکان های مختلف اقتصادی ـ نفتی عراق عکس گرفتیم تا آسیب پذیرترین نقاط را پیدا کنیم.
مشکل اصلی، رد کردن امکانات به آن طرف مرز بود. دشمن فهمیده بود ما با گروه های کرد رابطه برقرار کردیم. تمام خط مرزی پر شده بود از جاسوس های دشمن. حدس نمی زدند که ما برنامه حمله داشته باشیم ولی این شایعه پیچیده بود که قرار است پای ایرانی ها به این طرف باز شود. این موضوع را وقتی برای خرید لباس رفته بودیم، شنیدم. فرصت زیادی نداشتیم. به همین خاطر قاچاقچی ها را آزاد گذاشتیم تا کار راحت تر کنند. خودمان هم مهمات را بار قاطر یا اسب می کردیم و رویش چند پتو یا کفش می گذاشتیم و از مرز رد می شدیم. این کار، طبیعی ترین روشی بود که می شد انجام داد. چون احزاب ایرانی یا عراقی، برای اینکه محبوبیت خودشان را بین مردم حفظ کنند، به این مسیرهای رفت و آمد کاری نداشتند.
در کنار مهمات، سعی می کردیم بچه ها را هم دسته دسته بفرستیم داخل خاک عراق. ابتدا برایشان کلاس توجیه سیاسی گذاشتیم. قبل از این پیش آمده بود که بچه ها با ندانم کاری هایشان مشکلاتی ایجاد کرده بودند. مثلا کردها قبرستان را مکان مقدسی می دانند و قبل از این که به مسافرت بروند، اثاثیه شان را در قبرستان می گذارند. بچه ها از این موضوع خبر نداشتند؛ در سر راهشان بعضی اوقات لوازم مورد نیاز را بر می داشتند. درخت های کهن برای کرد ها مقدس است؛ مخصوصا در قبرستان. بچه ها از شاخه های این درخت ها برای روشن کردن آتش استفاده می کردند.
همین نکات کوچک، در برداشت غلط مردم از جمهوری اسلامی مؤثر بود. سعی کردیم بچه ها را توجیه کنیم تا این مشکلات پیدش نیاید.
هنوز کارهای لازم را انجام نداده بودم که خبر دادند قرار است در منطقه پیرانشهر عملیات فتح یک انجام شود. دنبال کسی می گشتند که به منطقه توجیه باشد و به یاد من افتاده بودند. بعد هم فشار آوردند که بیا این جا. بالاجبار یکی از بچه های خودمان را جایگزین کردم و رفتم آن جا.
شناسایی شهر را انجام دادم. وقتی برگشتم جای قبل، دیدم عملیات شروع شده و دیگر نتوانستم بروم آن طرف. ماندم توی قرارگاه و از همان جا در هدایت عملیات فتح یک کمک کردم. مشکلی که در این عملیات برای بچه ها پیش آمد، این بود که به طور کامل به منطقه توجیه نبودند. هیچ کدام قبلا ندیده بودند که پالایشگاه چه وضعیتی دارد. یک ساعت بعد از حرکت بچه ها، هواپیماها بلند شدند و شروع کردند به چرخیدن. هر جایی را که حدس می زدند امکان درگیری هست، می کوبیدند. بچه ها زیر بمباران مجبور شدند هر چیزی دم دستشان می آید، بزنند و برگردند. همین باعث شد تنها صدور هزار بشکه از نفت عراق دچار وقفه شود. البته از خوبی های عملیات این بود که ما تلفات آن چنانی نداشتیم و بچه ها خوب توانستند از اصل غافلگیری استفاده کنند.
به هر حال، توی هر عملیات، نارضایتی هایی هم به وجود می آمد. من معتقد بودم باید بیشتر روی بچه ها کار می کردیم و دلیل نداشت به این سرعت عملیات کنیم. با موقعیتی که ما در خاک عراق داشتیم، می توانستیم خیلی بهتر کار کنیم. گرچه در همان حد هم تبلیغات خوبی برای ما همراه داشت.

خاطره 80

برای قرارگاه «رمضان» دو تا پایگاه کمکی دیگر آماده کردیم. یکی به نام «فجر» و دیگری «فاطمیه» در منطقه «مهران» که قرار بود به سمت بغداد فعالیت هایی صورت بگیرد. اولین کار بچه های این پایگاه، ایستادگی در برابر حمله عراق در تیرماه 65 بود. هشت نفر در آن پایگاه ساکن بودند. همان روزی که عراق عملیات خود را جهت تصرف شهر مهران آغاز کرد، در مرحله اول توانست ارتفاعات شهر را بگیرد. به دنبال آن دشت مهران را گرفت و شهر مهران را هم تصرف کرد و رسید به «کنجان چم». در محدوده ای که نیروهای ما مستقر بودند، هشت نفری در برابر دو یگان گردن کلفت عراق ایستادگی کردند. درگیری شدیدی به وجود آمد. دو سه تا تانک هم سعی کردند جلو بیایند که بچه ها با آر پی جی آنها را زدند. دو نفر از بچه ها بدجوری زخمی شدند، اما توانستند جلو پیشروی عراق را بگیرند. آنها آن قدر مقاومت کردند که تیپ امیرالمؤمنین (ع) به کمکشان آمد.(119)
پیشروی سریع عراق باعث تعجب ما شده بود. بعدها فهمیدیم که منافقین به آنها کمک کرده بودند. در واقع، خط شکن عملیات آنها بودند. تعریف می کردند چند نفر فارسی زبان از پشت سر آمدند و شروع به عملیات کردند به گپ زدن و چای خوردن و بعد هم همه را خلع سلاح کردند و سنگرها را گرفتند. بچه ها هم مقصر نبودند. چند شب قبل، چند تا از بچه های «تیپ مسلم بن عقیل» آن جا مستقر شده بودند و به منطقه و وضعیت آن آشنایی نداشتند.
به هر حال، بچه های قرارگاه در کنجان چم توانستند حمله عراق را متوقف کنند و بعد هم در جریان باز پس گیری مهران کمک زیادی کردند. یکی از بچه های خیلی خوب و فعال آن محور، «سلیمانی» بود که به خوبی از توانایی هایش استفاده می شد.
از فعالیت های خوب بچه ها، کارشان در بازپس گیری ارتفاعات «قلاویزان» در نهم تیرماه 65 بود. دشمن در آن جا پاتک های شدید می کند، به طوری که به گردان دستور عقب نشینی می دهند. ولی هشت نفر از بچه های قرارگاه رمضان و پنج نفر از بچه های گردان، عقب نمی روند و مقاومت می کنند. یکی از نیروها «محمد پناه» بود که در همان چند روزه صاحب بچه ای شده بود. می گفتند قبل از عملیات حنابندان کرده بوده و می گفته: «این عملیات آخر من است، دیگر بر نمی گردم.»
سیزده نفر فشار زیادی را تحمل می کردند. سلیمانی می گفت: «محمد پناه دو تا تیربار به فاصله پنجاه متری از هم کار گذاشته بوده و هر دقیقه پشت یکی از اینها می نشسته تا دشمن خیال کند نیروهای ما زیاد هستند. تا این که یک تیر خورد به شقیقه اش و به شهادت رسید.»
در این درگیری، دو نفر هم مجروح شدند؛ ولی توانستند دشمن را متوقف کنند. بعد از کم شدن آتش، دو تا از بچه ها می آیند عقب و به بقیه می گویند: «چرا عقب نشینی کردید و گردان را بردید عقب؟ ما پاتک را خنثی کردیم و عراقی ها را پس زدیم، برگردید تو خط.»
بچه ها چون سابقه قبلی از شگردهای منافقین داشتند، حرف آنها را قبول نمی کنند و می گویند شما منافق هستید و چیزی نمانده بود که کتک مفصلی هم به آنها بزنند.
بعد از آن، بچه ها بر می گردند و خط را نگه می دارند. اگر آن سیزده نفر مقاومت نکرده بودند، دشمن راحت می توانست تا عقبه آن جبهه جلو بیاید.
بعد از عملیات، برگشتم پائین. قرار بود در عملیات کربلای چهار از سیستم های نفوذی استفاده کنیم. رفتیم سراغ بچه های لشکر بدر. آنها از «احرار» بودند که باید در لشکرهای یازده و پانزده عراق نفوذ می کردند. احرار از نیروهای ارتش عراق محسوب می شدند. با استفاده از مدارکی که برای بچه های لشکر تهیه کردیم، قبل از عملیات، در لشکرهای مختلف حاضر می شدند و وظایفشان را انجام می دادند. مدارک لازم را از نیروهای عراق به دست می آوردیم. قبل از هر عملیات هم آشفتگی هایی ایجاد می شد که نیروهای بدر راحت می توانستند نفوذ کنند. عامل دیگری که به ما کمک می کرد، کلاسیک بودن سیستم ارتش عراق بود. اگر نقاط ضعف این سیستم را متوجه می شدیم، کار کردن آسان می شد.
از مأموریت هایی که ما به عهده بچه های لشکر بدر گذاشتیم، نا امن کردن عقبه دشمن بعد از شروع حمله سوم دی ماه سال 1365 بود.
تمام امکانات را آماده کردیم و حمله آغاز شد. بچه ها نتوانستند خط را بشکنند و عملیات ناکام ماند. به همین خاطر، نیروهای ما هم نتوانستند کاری انجام بدهند.
یکی از اتفاقات جالب در عملیات کربلای چهار، گم شدن امکانات تعدادی از بچه ها بود. یک تویوتا با پلاک ارتش عراق تهیه کردیم و آن را پر از امکانات کردیم برای بچه های لشکر بدر تا بعد از شروع عملیات حرکت کنند. تصمیم گرفتند با ماشین بروند عقب و ببینند آن جا چه کار می شود کرد. وقتی آمدند سر وقت ماشین، دیدند چهار چرخ ماشین پنچر است و امکاناتش را برده اند!
در عملیات بعدی، یعنی کربلای پنج هم بچه های احرار نتوانستند کمکی بکنند. برگشتم باختران.