حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 77

چند ماه پس از برگشتن به باختران، حکم مسؤولیت اطلاعات ـ عملیات سپاه پانزدهم را برایم فرستادند.
قرارگاه بزرگتر شده بود. طبق معمول شروع کردم به جمع و جور کردن نیروها و سازماندهی آنها. چند تیم شناسایی و چند تیم ویژه جمع آوری اخبار تشکیل دادم. وقتی کارها سر و سامان گرفت، اولین مأموریت ما مشخص شد. باید برای مذاکره با رهبر یکی از گروه های کرد می رفتیم داخل خاک عراق. خود آن گروه، تأمین جان ما را به عهده گرفته بود.
راه افتادیم و رفتیم تا رودخانه مرزی ایران و عراق به نام رودخانه «گلاس». آنها خودشان ما را با نقاله از آب عبور دادند. یک عده منتظر ایستاده بودند. چند تا آر پی جی زن بودند و چند نفر هم تیربارچی. اسب و قاطر هم آماده کرده بودند که سوار شدیم. راه افتادیم. بعد از حدود یک ساعت، رسیدیم به جایی که می گفتند پایگاه منافقین بوده و آنها منافقین را بیرون و پایگاه را هم جمع کرده بودند.
توی راه، به توضیحات آنها گوش می دادم و فکر می کردم نکند اینها قصد فروش ما را داشته باشند؟ از آنها هیچ چیزی بعید نبود. رسیدیم به جایی که قاطر و اسب هم رد نمی شد و باید پیاده می رفتیم. از آن قسمت که رد شدیم، چند ماشین منتظرمان بود. منطقه کاملا زیر دید عراق بود و تک تیراندازهایشان راحت می توانستند ما را بزنند. انگار ما را نمی دیدند. پرسیدم: «اینها چرا هیچ کاری نمی کنند؟»
گفتند: «اگر الان ما را بزنند، ما هم شب تلافی می کنیم. به نفعشان است کاری به کار ما نداشته باشند.»
بعد از رد شدن از ارتفاعات، رسیدیم به روستای «الاغلو» از استان سلیمانیه. ماشین ها را عوض کردیم و این بار با تویوتای لندکروز سفید حرکت کردیم به سمت منطقه «یاغسمر». آن جا مقر اصلی این گروه بود. به جایی رسیدیم و حدود دو ساعت ما را در محلی نگه داشتند؛ به بهانه پذیرایی و رفع خستگی. در این مدت مرتب با بی سیم تماس می گرفتند و می پرسیدند: «موقعیت چطوره؟»
دوباره سوار شدیم و راه افتادیم. بین راه، یک آمبولانس متلاشی شده بود. گفتند: «این آمبولانس ما بود که منافقین آن را زدند.»
این حرف ها برای من کمی مشکوک بود و باعث شد بهشان شک کنم. مسؤولیت من در این مأموریت، کنترل راه ها و مسیرهای ورودی و خروجی، چه پیاده و چه هوایی بود. در واقع، باز هم شناسایی را به عهده داشتم.
توی روستا، چند چفیه مشکی خریدند تا کاملا شبیه خودشان شویم و مشخص نباشد ایرانی هستیم.
رسیدیم به «یاغمسر» و رهبرشان آمد به استقبالمان. خیلی تحویلمان گرفتند.
مدتی که آن جا بودیم، متوجه شدم آنها مشکلات داخلی زیادی دارند. مجروحانی بودند که سه سال پایشان توی گچ مانده بود و از نظر مواد غذایی و مخصوصا دارو در مضیقه بودند. با این وضعیت، می خواستند نظر ما را جلب کنند که بهشان کمک کنیم و می خواستند قدرتشان را به ما نشان بدهند.
به همین خاطر ما را بردند بالای ارتفاعاتی که از آن جا شهر کرکوک را می دیدیم و توانستم تا حدی موقعیت شهر را به دست آورم. از توی شهر سلیمانیه هم رد شدیم. همچنین درمنطقه دربندیخان ما را چرخاندند. روستا و شهر دربندیخان، تونل، دریاچه و خلاصه همه جا را دیدیم. چند نفر از ما یک سفر دیگر رفتیم به سمت قلعه دیزه، رانیه، سد دوکان و منطقه اربیل.
آنها هم همه این کارها را به حساب خودشان می گذاشتند. در صورتی که توان امنیتی عراق در داخل خاک خودش به شدت ضعیف بود و تمام نیرویش را در مرز متمرکز کرده بود تا بتواند اطلاعات به دست بیاورد.(118)
آنها می خواستند نظر ما را جلب کنند. خیال می کردند هر حرفی بزنند ما قبول می کنیم. به عنوان مثال گفتند: «اطراف مقر را بمباران کرده اند.»
رفتم دور و بر مقر گشتی بزنم، نگذاشتند. در همان فاصله، دیدم جاده هایی که گفته بودند بمباران شده، کاملا سالم است. یک بار دیگر هم گفتند: «یک روستا را عراق کاملا منهدم کرده.»
وقتی از نزدیک روستا رد شدیم، دیدم یکی دو تا بمب اطرافش خورده است.
تمام اینها باعث شد که چندان اعتمادی به آنها نداشته باشم. بعد از تمام شدن گفتگو، آنها خیال می کردند مسأله حل است. در صورتی که قرار بود ما برویم و به مقامات بالاتر گزارش بدهیم و بعد نتیجه اش معلوم شود.
وقتی داشتیم می آمدیم، چند نفر از مجروحانشان را با خانواده یکی از رهبرانشان با ما فرستادند. من چیزی نگفتم.
این سفر اطلاعات خوبی به ما داد. مخصوصا این که از نزدیک با مشکلات و درگیری و طرز تفکر آنها آشنا شدیم. من می دیدم مراسم در مساجد آن جا بر پاست و مردم نماز می خوانند، اما احزاب و گروه ها هیچ دخالتی در آن نداشتند. ما می رفتیم توی مسجد نماز می خواندیم و آنها تعجب می کردند.
خیلی سعی می کردند تا با مردم تماس نداشته باشیم. ولی همان زخمی هایی که با ما همراه شدند، بین راه درد دل می کردند و می گفتند علاقه ای به ادامه کار ندارند و مجبورند بمانند.

خاطره 78

بعد از بازگشت به ایران و تبادل نظر در مورد مسایل آنها، قرار شد یک عملیات مشترک انجام بشود تا صداقت یا عدم صداقت آنها تعیین شود.
من معتقد بودم به جای کار کردن با گروه های مختلف، بهتر است با مردم عراق ارتباط برقرار کنیم. کم کم سعی کردیم با عشایر و مردم آشنا شویم. عشیره «گلی» یکی از آنها بود. آنها حدود خط مرزی ترکیه، سوریه و عراق زندگی می کردند. به آن منطقه می گفتند «زاخو».
مردم آن جا تا حدی با ما ارتباط برقرار کردند و تعدادی از افرادشان آمدند به حوزه ی علمیه «فیضیه» تا تحصیل کنند. این ارتباط ما که مدت ها مخفی بود، به وسیله یکی از گروه هایی که قبلا با آنها مرتبط بودیم، لو رفت و بعد از آن نیروهای عراق مدام آنها را اذیت می کردند. آن جا بود که احساس کردم برقرار کردن ارتباط با مردم خیلی بیشتر به درد ما می خورد تا با احزاب و گروه ها. کم کم توانستیم با مدارس شهر دیانا ارتباط برقرار کنیم، به طوری که دانش آموزان اطلاعیه های ما را توی خیابان ها می چسباندند و بعضی اوقات هم اطلاعات و اخبار لازم را به ما می دادند.
برای این که وابستگی به احزاب نداشته باشیم، خودمان از نیروهای بارزانی آزاد، حزب تشکیل دادیم. این حزب را با نیروهای کرد عراق و خود مردم سر و سامان دادیم. آنها فعالتر از بقیه احزاب عمل می کردند.
در کنار کارهای نظامی، سعی کردیم ارتباط نزدیکتری با مردم برقرار کنیم. مثلا گروه های «مفرضه» یا گشتی های بهداشتی داشتیم. آنها می رفتند و در روستاهای دور افتاده عراق مردم را درمان می کردند. در حالی که احزاب، سیاستی داشتند به نام سیاست توزیع. وقتی وارد یک روستا می شدند، به چند دسته تقسیم می شدند. هر دست به یک خانه می رفتند. روستایی ها موظف بودند بهترین غذا و امکاناتشان را دراختیار آنها قرار دهند. در صورتی که ما سعی می کردیم به هر نحو که شده به آنها کمک کنیم.

خاطره 79

بعد از فرمان امام (ره)، ما سه مرحله را طراحی کردیم؛ مرحله اول متوقف کردن تحرک عراق، مرحله دوم بیرون راندن نیروهای متجاوز، مرحله سوم ایجاد جای پا در عراق برای انهدام حزب بعث. از این مراحل، ما دو مرحله را به انجام رساندیم و در حال تلاش برای به ثمر رساندن مرحله سوم بودیم.
از ناحیه شمالی عراق، پنجوین زیر نفوذ ما بود. کارمان در سلیمانیه و حلبچه پیشرفت خوبی داشت. در منطقه اربیل و موصل، هر وقت دلمان می خواست گشت می زدیم. انگیزه اصلی ما سازماندهی سربازان فراری عراق بود که در کردستان به طور مداوم دیده می شدند. شب ها برای برداشتن آب و خرید مواد غذایی بیرون می آمدند و روزها در زیر زمین ها پنهان می شدند. سازماندهی اینها می توانست کمک زیادی به ما بکند.
در همین فاصله، از بالا دستور انجام عملیات رسید. منطقه عملیات، کرکوک مشخص شده بود. اولین اقدام، بالابردن اطلاعات از مسایل نفتی عراق بود. آنها روزی یک میلیون و دویست هزار بشکه نفت صادر می کردند. از مکان های مختلف اقتصادی ـ نفتی عراق عکس گرفتیم تا آسیب پذیرترین نقاط را پیدا کنیم.
مشکل اصلی، رد کردن امکانات به آن طرف مرز بود. دشمن فهمیده بود ما با گروه های کرد رابطه برقرار کردیم. تمام خط مرزی پر شده بود از جاسوس های دشمن. حدس نمی زدند که ما برنامه حمله داشته باشیم ولی این شایعه پیچیده بود که قرار است پای ایرانی ها به این طرف باز شود. این موضوع را وقتی برای خرید لباس رفته بودیم، شنیدم. فرصت زیادی نداشتیم. به همین خاطر قاچاقچی ها را آزاد گذاشتیم تا کار راحت تر کنند. خودمان هم مهمات را بار قاطر یا اسب می کردیم و رویش چند پتو یا کفش می گذاشتیم و از مرز رد می شدیم. این کار، طبیعی ترین روشی بود که می شد انجام داد. چون احزاب ایرانی یا عراقی، برای اینکه محبوبیت خودشان را بین مردم حفظ کنند، به این مسیرهای رفت و آمد کاری نداشتند.
در کنار مهمات، سعی می کردیم بچه ها را هم دسته دسته بفرستیم داخل خاک عراق. ابتدا برایشان کلاس توجیه سیاسی گذاشتیم. قبل از این پیش آمده بود که بچه ها با ندانم کاری هایشان مشکلاتی ایجاد کرده بودند. مثلا کردها قبرستان را مکان مقدسی می دانند و قبل از این که به مسافرت بروند، اثاثیه شان را در قبرستان می گذارند. بچه ها از این موضوع خبر نداشتند؛ در سر راهشان بعضی اوقات لوازم مورد نیاز را بر می داشتند. درخت های کهن برای کرد ها مقدس است؛ مخصوصا در قبرستان. بچه ها از شاخه های این درخت ها برای روشن کردن آتش استفاده می کردند.
همین نکات کوچک، در برداشت غلط مردم از جمهوری اسلامی مؤثر بود. سعی کردیم بچه ها را توجیه کنیم تا این مشکلات پیدش نیاید.
هنوز کارهای لازم را انجام نداده بودم که خبر دادند قرار است در منطقه پیرانشهر عملیات فتح یک انجام شود. دنبال کسی می گشتند که به منطقه توجیه باشد و به یاد من افتاده بودند. بعد هم فشار آوردند که بیا این جا. بالاجبار یکی از بچه های خودمان را جایگزین کردم و رفتم آن جا.
شناسایی شهر را انجام دادم. وقتی برگشتم جای قبل، دیدم عملیات شروع شده و دیگر نتوانستم بروم آن طرف. ماندم توی قرارگاه و از همان جا در هدایت عملیات فتح یک کمک کردم. مشکلی که در این عملیات برای بچه ها پیش آمد، این بود که به طور کامل به منطقه توجیه نبودند. هیچ کدام قبلا ندیده بودند که پالایشگاه چه وضعیتی دارد. یک ساعت بعد از حرکت بچه ها، هواپیماها بلند شدند و شروع کردند به چرخیدن. هر جایی را که حدس می زدند امکان درگیری هست، می کوبیدند. بچه ها زیر بمباران مجبور شدند هر چیزی دم دستشان می آید، بزنند و برگردند. همین باعث شد تنها صدور هزار بشکه از نفت عراق دچار وقفه شود. البته از خوبی های عملیات این بود که ما تلفات آن چنانی نداشتیم و بچه ها خوب توانستند از اصل غافلگیری استفاده کنند.
به هر حال، توی هر عملیات، نارضایتی هایی هم به وجود می آمد. من معتقد بودم باید بیشتر روی بچه ها کار می کردیم و دلیل نداشت به این سرعت عملیات کنیم. با موقعیتی که ما در خاک عراق داشتیم، می توانستیم خیلی بهتر کار کنیم. گرچه در همان حد هم تبلیغات خوبی برای ما همراه داشت.