حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 75

من و افروز برای برنامه ریزی برگشتیم مقر. قرار شد اول، همه امکانات ارتش را از دور و بر جمع کنیم، بعد هم برویم شناسایی برای عملیات. چندتایی از بچه ها را خواستیم تا بیایند پایین. گفتیم: «امکانات را جمع و جور کنید.»
وسایل را آوردیم جای امن. یک ماشین «شنود» هم چهار چرخش خوابیده بود و در جایی بود که نمی توانستیم بهش دست بزنیم. به بچه ها سپردم مراقبش باشند تا دشمن به آن نزدیک نشود. یک بی سیم مدرن روی آن نصب شده بود که برای ما کارگشا بود. گفتم: «اگر دشمن خواست به ماشین دست بزند، با خمپاره اون رو منهدم کنین.»
چند روزی را همان جا گذراندیم تا این که کم کم بچه ها آمدند کمک. «اصغر مقدم» با گردان «جند الله» آمده بود. گفت: «چیکار می تونم بکنم؟»
گفتم: «یک خط تشکیل بده تا عراق نیاد تو.»
اگر عراق پیشروی می کرد، می آمد توی مرز و اشنویه می رفت زیر آتش. نقده هم زیر دید آنها قرار می گرفت. مشکل دیگر ما این بود که پشت سر ما ارتفاعات بلند مرزی «کلاشین» قرار داشت که ارتفاع آن به سه هزار متر می رسید. پهلوی آن دره ای بود که ما در آن تردد می کردیم. اگر عراق به این ارتفاعات مسلط می شد، تا پیرانشهر زیر دید و تیرش قرار می گرفت. چند دسته از بچه ها را فرستادم برای شناسایی تا ببینند چطور می شود عملیات کرد. می خواستم دشمن را از این ارتفاعات دور کنم. در این فاصله، مشغول خنثی کردن تله هایی شدم که قبلا درست کرده بودیم.
چند نفری هم از بچه های مهندسی ارتش آمدند و می خواستند کمک کنند. بعد از سازماندهی اولیه، راه افتادیم تا بهشان نشان دهیم که چه جاهایی برایمان موضع بزنند.
بعد از آرایش نسبی نیروها، یکی دو روز رفتم نقده. وقتی برگشتم، درگیری شدیدی به وجود آمده بود. نیروهای زیادی کار خودشان را رها کرده و آمده بودند کمک ما. به دنبال راه جدیدی می گشتیم. حدود یک ماه طول کشید تا مسیر مناسب را پیدا کنیم و بعد از بچه های جهاد خواستیم برایمان در خط مرزی جاده بکشند.
این کار چند ماه طول کشید و در این فاصله هم هواپیماهای دشمن عکسبرداری می کردند. هر چند وقت یک مرتبه هم هواپیماهای پی. سی ـ هفت می آمدند و موشک باران می کردند تا مانع پیشرفت کار جاده شوند.
دیگر حضور ما در عراق مخفی نبود. عملیات ما، همه فعالیت ها را از حالت مخفی درآورده بود و بعد از آن، عراق سپاه پنجم را در آن منطقه تشکیل داد تا در مقابل قرارگاه رمضان فعالیت کند. این سپاه از نیروهای کرد هم پیمان، نیروهای کرد وابسته به رژیم و لشکر های گارد مرزی تشکیل شده بود. در اوایل، تشکیلات آنها چندان موفق نبود؛ اما کم کم شکل پیدا کردند و کارها مشکلتر شد.
کم کم وسایلم را جمع کردم و آمدم باختران.

خاطره 76

عملیات «قادر» تمام شد. از تبلیغات قرارگاه نجف با من تماس گرفتند. می دانستند زمانی کار فیلمسازی کرده ام. گفتند: «پاشو بیا این جا، یک فیلم هست که یک مقدارش فیلمبرداری شده و یک مقدار هم مونده. بیا کار رو تو تموم کن!»
قبول نکردم. برای خودم دلایل محکمی داشتم.
بعد از چند روز فهمیدم یک نفر خودش را کارگردان سینما جا زده بود، این کار را شروع کرده است. بعد از مدتی، چند مورد خلاف ازش دیده بودند. برای همین او را از کار برکنار کردند و سراغ من آمدند. وقتی من قبول نکردم، دست رو دست نگذاشته بودند. نمی دانستند چه باید بکنند. تا این که آن آقای کارگردان برایشان پیغام فرستاده بود که: «فقط من می تونم این کار رو بکنم. بیایین از من عذرخواهی کنید تا فیلم را تموم کنم!»
تصمیم عوض شد. به بچه های قرارگاه پیغام دادم: «دست نگه دارید، اومدم!»
راستش دیدم آبروی سپاه در میان است.
راه افتادم طرف باختران. اول فیلنامه را بررسی کردم. چند مورد توی فیلمنامه تصنعی به نظر می رسید. آنها را اصلاح کردم. قسمت هایی را که آقای کارگردان فیلمبرداری کرده بود، به لابراتوار صدا و سیمای باختران بردم. میز مونتاژ آنها را امانت گرفتم و دست به کار شدم. همه فیلم را دیدم. بعضی از صحنه ها غیر واقعی کار شده بود. همه شان را حذف کردم. بقیه را نگه داشتم و سریع سراغ بازیگران را گرفتم. نظرات آنها را گوش کردم و بیشتر با فضای کار آشنا شدم. یکی از بازیگران که نقش پیرمرد بی سواد را بازی می کرد، هفته ای بیست هزار تومان دستمزد می گرفت. آن وقت ها حقوق من ماهی پنج هزار تومان بود. اولین مشکل، فضای فیلم باید تابستان را تداعی می کرد. هر چه تا آن لحظه به وسیله کارگردان قبلی فیلمبرداری شده بود، سبزی خاص فضای فصل تابستان را داشت. وقتی من کار را شروع کردم، اواخر پاییز بود. به یاد دشت ذهاب و ارتفاعات «دالاهو» افتادم. با فیلمبردار و دستیاران راه افتادیم آن جا. درست حدس زده بودم. فضای آن جا به تابستان نزدیک بود. برگشتیم و وسایل لازم را فراهم کردیم. برای شروع فیلمبرداری، سراغ بازیگر پیرمان، «آقای حیدری» رفتم.(115) توی یک هفته تمام پلان های مربوط به بازی او را برداشت کردم. این کار باعث شد هزینه کار تا حد زیادی پایین بیاید. کار زیاد، باعث خستگی فیلمبردار و بازیگر و بقیه عوامل می شد. ولی با شیوه های مختلف خستگی را از تنشان بیرون می کردم.(116)
چند نمای انفجار و آتش و این طور چیزها لازم داشتیم. در همان زمان، عملیات والفجر نه هم شروع شد. سریع رفتیم توی منطقه عملیات. هم تو عملیات شرکت کردیم و هم نماهای لازم را برداشت کردیم!
فیلمبرداری به خوبی و خوشی تمام شد. قرار شد فیلم ها را برای کارهای فنی، مثل قطع نگاتیو و مونتاژ، به تهران ببرم. مسأله تشکیل قرارگاه سپاه پانزدهم، توی باختران پیش آمد. مرا خواستند. بعد هم عملیات «کرکوک»، «فتح یک»، و کارهای دیگر باعث شد نتوانم به تهران بروم و کارهای فنی آن فیلم را انجام دهم. در مدت فیلمبرداری، دو نفر از عوامل شهید شدند. نامشان همیشه یادم هست. شهید «سیبی»(117) و شهید «امیری». روحشان شاد!

خاطره 77

چند ماه پس از برگشتن به باختران، حکم مسؤولیت اطلاعات ـ عملیات سپاه پانزدهم را برایم فرستادند.
قرارگاه بزرگتر شده بود. طبق معمول شروع کردم به جمع و جور کردن نیروها و سازماندهی آنها. چند تیم شناسایی و چند تیم ویژه جمع آوری اخبار تشکیل دادم. وقتی کارها سر و سامان گرفت، اولین مأموریت ما مشخص شد. باید برای مذاکره با رهبر یکی از گروه های کرد می رفتیم داخل خاک عراق. خود آن گروه، تأمین جان ما را به عهده گرفته بود.
راه افتادیم و رفتیم تا رودخانه مرزی ایران و عراق به نام رودخانه «گلاس». آنها خودشان ما را با نقاله از آب عبور دادند. یک عده منتظر ایستاده بودند. چند تا آر پی جی زن بودند و چند نفر هم تیربارچی. اسب و قاطر هم آماده کرده بودند که سوار شدیم. راه افتادیم. بعد از حدود یک ساعت، رسیدیم به جایی که می گفتند پایگاه منافقین بوده و آنها منافقین را بیرون و پایگاه را هم جمع کرده بودند.
توی راه، به توضیحات آنها گوش می دادم و فکر می کردم نکند اینها قصد فروش ما را داشته باشند؟ از آنها هیچ چیزی بعید نبود. رسیدیم به جایی که قاطر و اسب هم رد نمی شد و باید پیاده می رفتیم. از آن قسمت که رد شدیم، چند ماشین منتظرمان بود. منطقه کاملا زیر دید عراق بود و تک تیراندازهایشان راحت می توانستند ما را بزنند. انگار ما را نمی دیدند. پرسیدم: «اینها چرا هیچ کاری نمی کنند؟»
گفتند: «اگر الان ما را بزنند، ما هم شب تلافی می کنیم. به نفعشان است کاری به کار ما نداشته باشند.»
بعد از رد شدن از ارتفاعات، رسیدیم به روستای «الاغلو» از استان سلیمانیه. ماشین ها را عوض کردیم و این بار با تویوتای لندکروز سفید حرکت کردیم به سمت منطقه «یاغسمر». آن جا مقر اصلی این گروه بود. به جایی رسیدیم و حدود دو ساعت ما را در محلی نگه داشتند؛ به بهانه پذیرایی و رفع خستگی. در این مدت مرتب با بی سیم تماس می گرفتند و می پرسیدند: «موقعیت چطوره؟»
دوباره سوار شدیم و راه افتادیم. بین راه، یک آمبولانس متلاشی شده بود. گفتند: «این آمبولانس ما بود که منافقین آن را زدند.»
این حرف ها برای من کمی مشکوک بود و باعث شد بهشان شک کنم. مسؤولیت من در این مأموریت، کنترل راه ها و مسیرهای ورودی و خروجی، چه پیاده و چه هوایی بود. در واقع، باز هم شناسایی را به عهده داشتم.
توی روستا، چند چفیه مشکی خریدند تا کاملا شبیه خودشان شویم و مشخص نباشد ایرانی هستیم.
رسیدیم به «یاغمسر» و رهبرشان آمد به استقبالمان. خیلی تحویلمان گرفتند.
مدتی که آن جا بودیم، متوجه شدم آنها مشکلات داخلی زیادی دارند. مجروحانی بودند که سه سال پایشان توی گچ مانده بود و از نظر مواد غذایی و مخصوصا دارو در مضیقه بودند. با این وضعیت، می خواستند نظر ما را جلب کنند که بهشان کمک کنیم و می خواستند قدرتشان را به ما نشان بدهند.
به همین خاطر ما را بردند بالای ارتفاعاتی که از آن جا شهر کرکوک را می دیدیم و توانستم تا حدی موقعیت شهر را به دست آورم. از توی شهر سلیمانیه هم رد شدیم. همچنین درمنطقه دربندیخان ما را چرخاندند. روستا و شهر دربندیخان، تونل، دریاچه و خلاصه همه جا را دیدیم. چند نفر از ما یک سفر دیگر رفتیم به سمت قلعه دیزه، رانیه، سد دوکان و منطقه اربیل.
آنها هم همه این کارها را به حساب خودشان می گذاشتند. در صورتی که توان امنیتی عراق در داخل خاک خودش به شدت ضعیف بود و تمام نیرویش را در مرز متمرکز کرده بود تا بتواند اطلاعات به دست بیاورد.(118)
آنها می خواستند نظر ما را جلب کنند. خیال می کردند هر حرفی بزنند ما قبول می کنیم. به عنوان مثال گفتند: «اطراف مقر را بمباران کرده اند.»
رفتم دور و بر مقر گشتی بزنم، نگذاشتند. در همان فاصله، دیدم جاده هایی که گفته بودند بمباران شده، کاملا سالم است. یک بار دیگر هم گفتند: «یک روستا را عراق کاملا منهدم کرده.»
وقتی از نزدیک روستا رد شدیم، دیدم یکی دو تا بمب اطرافش خورده است.
تمام اینها باعث شد که چندان اعتمادی به آنها نداشته باشم. بعد از تمام شدن گفتگو، آنها خیال می کردند مسأله حل است. در صورتی که قرار بود ما برویم و به مقامات بالاتر گزارش بدهیم و بعد نتیجه اش معلوم شود.
وقتی داشتیم می آمدیم، چند نفر از مجروحانشان را با خانواده یکی از رهبرانشان با ما فرستادند. من چیزی نگفتم.
این سفر اطلاعات خوبی به ما داد. مخصوصا این که از نزدیک با مشکلات و درگیری و طرز تفکر آنها آشنا شدیم. من می دیدم مراسم در مساجد آن جا بر پاست و مردم نماز می خوانند، اما احزاب و گروه ها هیچ دخالتی در آن نداشتند. ما می رفتیم توی مسجد نماز می خواندیم و آنها تعجب می کردند.
خیلی سعی می کردند تا با مردم تماس نداشته باشیم. ولی همان زخمی هایی که با ما همراه شدند، بین راه درد دل می کردند و می گفتند علاقه ای به ادامه کار ندارند و مجبورند بمانند.