حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 74

در این فاصله که منتظر نیرو بودم، بر اثر فعالیت های ارتش، آتش عراق زیاد شده و مردم از منطقه متواری شدند. مغازه هایی که از آنها خرید می کردیم، آتش گرفته بودند و می سوختند. دشمن به عملیات پی برده بود و تمام زحمات ما بر باد می رفت.
چند روزی گذشت تا بچه های تیپ نبی اکرم (ص) آمدند. گفتند: «ما چیکار می تونیم بکنیم؟»
با هم آشنا شدیم. دیدم بچه های فعالی هستند. دو سه تا از بچه ها، مثل «غلام شجاعی» هم آمده بودند. یک گروه شدیم و امکانات برداشتیم و پیاده رفتیم روستای «مینه» تا بقیه بچه ها با منطقه آشنا شوند. بیات را فرستادم تا سر و گوشی آب بدهد.
رفت و به لطف خدا جایی را پیدا کرد که سی تانک توی آن مستقر بود. دیدیم این همه تانک دارد از شهر «دیانا» دفاع می کند. تصمیم گرفتیم گردان را بزنیم.
در همان روزها، عرب های حزب الدعوه آمدند و گفتند می خواهند با ما کار کنند. گفتیم: «خیلی خب، بیایید با هم عملیات کنیم. همان چشمه بین راه را کمین بزنید و اسیر بگیرید. ما هم کمکتان می کنیم.»
اول گفتند: «باشه.»
اما دو روز بعد اعلام کردند انصراف کردند. اهل جنگ نبوند. تصمیم گرفتیم خودمان کار را شروع کنیم. چند تا از بچه ها را فرستادم برای خرید گوسفند، بز، ماست و بقیه وسایل. آن روز خیلی دقیق ما را زیر آتش گرفته بودند. معلوم بود مقر لو رفته است. گفتم: «بچه ها که برگردند، از این جا می ریم.»
غروب، وسایل را جمع کردیم و راهی شدیم. بیشترین مهماتمان آر پی جی بود. از تیپ نبی اکرم (ص) خواستم چند تایی نارنجک گوشتکوبی بهمان بدهند. خوبی این نارنجک ها این بود که با دست پرت می شد و با چتر پایین می آمد. متأسفانه نارنجک ها به دستمان نرسید و با همان امکانات راه افتادیم. صبح رسیدیم به نزدیک ارتفاع. دیدیم دو سه نفر مرتب می روند و می آیند. مخفی شدیم و بچه ها را به سه اکیپ تقسیم کردم. گفتم: «متفرق بشین. ساعت شش بعد از ظهر، همه پای چشمه باشین.»
هرکس آذوقه اش را گرفت و پخش شدیم. از کردها فقط دو نفر با ما آمدند. یکی اسمش «صدقی» بود، به معنای صادق. با او همان اولین روزهایی که آمدیم به این طرف، آشنا شدیم. یکی دو نفر دیگر بودند که شیخ عبدالله به عنوان راهنما برایم گذاشت تا مرا ببرند به قرارگاه. یک نفر دیگر، جدید آمده بود و چندان باهاش آشنا نبودیم. بعدها فهمیدیم جاسوس بوده است!
نزدیک ظهر بود. رفت و آمد هلیکوپتر ها زیاد شد. رفتیم بالاتر. هلیکوپترها می رفتند روی ارتش ما عملیات می کردند و بر می گشتند.
در این فاصله، توانستیم شناسایی دقیق تری روی شهر بکنیم. هوا کاملا روشن بود و شهر دیده می شد. ناهار خوردیم و تا عصر استراحت کردیم. غروب جمع شدیم کنار چشمه ای که قرار گذاشته بودیم. برنامه عملیات را دوباره مرور کردیم و راه افتادیم. سه اکیپی که تعیین کرده بودیم، هر کدام مسؤول انجام عملیات در یک قسمت بودند. باید بیشترین قسمت پایگاه را پوشش می دادیم.
آرام به چادرها نزدیک شدیم. همه جا ساکت بود. وسط خط خودشان حدس نمی زدند حمله ای بشود. همه خواب بودند؛ غیر از نگهبان تانک ها. برای آن همه تانک، فقط یک نگهبان گذاشته بودند. یک مرتبه صدایی از پشت سر شنیدم. تا برگشتم نگاه کنم، از رو به رو ما را بستند به رگبار. نگهبان ما را دیده بود. آر پی چی زن آماده بود. زدنش. دیگری طوری نبود که بتوانیم راحت کار کنیم. اول چادر فرماندهی گردان را هدف گرفتیم. هر چه آن وسط بود، رفت هوا. بقیه بچه ها هم شروع کردند. دو تا آمبولانس را زدند. یک تانکر سوخت هم منفجر شد. صدای انفجار دو تا سنگر را هم شنیدم.
یک لحظه دور و برم را نگاه کردم. دیدم همه جا آتش است. تانک ها منفجر می شدند: یکی، دوتا، سه تا... هشت تا. بیشتر از آن نمی شد جلو رفت. تانک ها را ردیف چیده بودند. برای زدنشان باید خیلی جلو می رفتیم و برگشتن برایمان مشکل می شد. توی این مدت حتی یک عراقی هم ندیدیم. جرآت نکردند جلو بیایند. فرصت زیادی نداشتیم. قرار بود فقط یک ربع آن جا بمانیم و بعد برگردیم عقب. در آن یک ربع، حسابی آنها را قلع و قمع کردیم.
زمانی که برگشتیم عقب، روی یک ارتفاع ایستادم. دیدم در جلو چشمهایم آتش می بارد. حدس زدم بچه ها درگیر شده اند. سر یک سه راهی دو دسته شدیم. یک عده را فرستادم روی جاده دیانا به سیدکان. خودمان هم رفتیم تا وسایل استراحت بچه ها را فراهم کنیم. قرارمان کنار رودخانه بود. مقر قبلی دیگر امن نبود. ترجیح دادیم به آن طرف نرویم.
روی جاده دیانا بچه ها توانستند یک جیپ فرماندهی و یک تریلی مهمات را منهدم کنند. بعد هم سریع برگشتند عقب. در این مدت هم ما گوسفند کشتیم و غذا درست کردیم. از دم صبح، بدون استراحت راه رفته بودیم و خسته بودیم. خوشبختانه عملیات اصلی انجام شده بود، بدون این که حتی یک تلفات داشته باشیم.
بعد از این که بچه ها غذا خوردند، به نظرم رسید در یک قسمت دیگر هم می شود کار کرد. غلام شجاعی را با چند نفری که زودتر آمده بودند. فرستادم جلو. یک ساعت بعد با بی سیم خبر دادند نمی توانند عملیات کنند. پرسیدم: «مگه چی شده؟»
گفتند: «سربازهای عراقی راه افتادند توی شیاری که قبلا مقر ما بود و دارند قدم به قدم می گردند. اصلا امکان رد شدن نیست.»
گفتم: «خب، دو طرف رودخانه پهلو بگیرید و همان جا را بزنید.»
غلام گفت: «عده ما خیلی کم است، نزنیم به نفع ماست.»
گفتم: «خیلی خب. هر طوری که خودت صلاح می دونی عمل کن.»
گفت: «برگردیم، بهتره.»
در آن مدت، زندگی ما زندگی چریکی بود. جای مشخصی نداشتیم و حتی نان مورد نیاز را هم خودمان می پختیم. برای انجام عملیات هم با مرکز خاصی تماس نداشتیم و مستقل عمل می کردیم.
کم کم راه افتادیم و آمدیم توی مقر «درآو». در آن جا هم ارتش درگیر بود و مشکل داشت. قصد عقب نشینی داشتند.
برگشتم نقده برای استراحت و استحمام. بچه ها از دیدنم تعجب کرده بودند و می گفتند: «خیلی لاغر شدی!»
فعالیتمان زیاد بود و هوا هم بسیار گرم.
بعد از چند روز، وقتی برگشتم، دیدم لشکر 64 و لشکر نوهد در حال عقب نشینی هستند. رفتم پیش افروز. پرسیدم: «چه خبره؟»
گفت: «تا نبینی باور نمی کنی.»
با چند تا از بچه های دیگر سوار شدیم و راه افتادیم تا رسیدیم به جایی که خط ارتش بود. آتش عراق خیلی شدید بود. جاده را یک ماشین بسته بود. بهش توپ خورده بود. سرنشین هایش هم شهید شده بودند. ماشین را همان جا گذاشتیم و پیاده راه افتادیم. من و سلیمانی از یک ارتفاع بالا رفتیم. درگیری خیلی شدید بود. برگشتیم پیش افروز. پرسید: «چی شد؟»
گفتم: «بدجوری درگیرن.»
چند سرباز آمدند پایین. پرسیدم: «کجا؟»
گفتند: «دستور عقب نشینی دادند. ارتفاع سقوط کرد.»
گفتم: «من که همین الان بالا بودم!»
بقیه هم آمدند پایین. می گفتند عراق تک کرد و روی ارتفاع مسلط شد. می گفتند: «نمی شه مقاومت کرد.»
فقط ما ماندیم توی منطقه. عقب نشینی طوری بود که پایگاه «لولان» هم به خطر افتاد و درآو افتاد دست عراقی ها. تا آمدیم به خودمان بجنبیم، دیدیم توی محاصره نیروهای عراقی هستیم. افروز پرسید: «چیکار کنیم؟»
باید تصمیم می گرفتیم؛ یا به کوه می زدیم یا می جنگیدیم. گفتم: «می مانیم و مقاومت می کنیم.»
فقط شانزده نفر بودیم. گفتم: «می تونیم جنگ چریکی بکنیم.»
افروز گفت: «پس مقر را چه کنیم؟»
به خاطر این که لولان نزدیک مرز بود، عقبه ما شده بود. لباس، غذا و مهمات زیادی در آن جا داشتیم. گفتم: «همین ها را تله می کنیم.»
افروز گفت: «اصلا امکانات تخریب داری که می خوای تله بگذاری؟»
گفتم: «یک کارش می کنم.»
آر پی جی ها را بردم توی زاغه مهمات. دو تا آر پی جی را پشت به هم بستم. گلوله گذاشتم و طوری درستش کردم که اگر کسی در زاغه را باز می کرد، یک گلوله می خورد توی سینه اش و یک گلوله هم می رفت ته زاغه، به سمت مهمات. با امکاناتی که داشتیم، بیشتر از آن نمی توانستم کاری بکنم. وقت برای دفن امکانات نداشتیم. بقیه وقت را صرف سازماندهی دفاعی کردیم. هشت نفر کرد هم با ما بودند. مرتب می گفتند: «نمی شه دفاع کرد. بیاین برگردیم عقب.»
نگه شان داشتیم. تا جایی که توانستیم امکانات و مهماتی را که از ارتش مانده بود، جمع و جور کردیم و توی کوله پشتی ها گذاشتیم. بعد هم سه گروه شدیم. از سه طرف راه افتادیم. برنامه مان جنگ چریکی بود. گفتم هرجا که تیر آمد، می خوابیم و هر جا که به دشمن برخوردیم، می جنگیم. قرار بود با هم در تماس باشیم و هوای یکدیگر را داشته باشیم.
دشمن به مقر مشترک ارتش و حزب دمکرات کردستان عراق رسیده بود و تا مقر ما به اندازه سه پیچ جاده فاصله داشت. سریع موضع گرفتیم. چند نفر رفتند روی ارتفاعات سمت چپ، چند نفر هم سمت راست و عده ای هم از کنار رودخانه شروع کردند به جلو رفتن. وقتی به نزدیک دشمن رسیدیم، درگیری شروع شد. فکر نمی کردند مقاومتی صورت بگیرد. غافلگیر شده بودند. حمله ما از سه طرف باعث شده بود تا گیج شوند. هر طرف که تیراندازی می شد، همان جا را می گرفتیم زیر آتش.
کم کم خسته شدند و آتش آنها کم شد. شب کاملا متوقف شدند، تا صبح، کاملا هوشیار بودیم. دشمن می ترسید حرکتی بکند. صبح، تا هوا روشن شد، هواپیماهای دشمن آمدند. سعی کردیم با موشک «سهند» آنها را بزنیم. نشد. مقر را بمباران کردند. اتفاقی نیفتاد و فقط یکی از بچه های گیلان به نام «رضا عباس پور» زخم سطحی برداشت و فرستادیمش عقب.
دشمن وقتی دید بمب افکن هایش نمی توانند کاری بکنند، هواپیماهای «پی. سی. هفت» را فرستاد سرغمان. پی. سی. هفت هواپیمای کوچک ملخداری بودند که طرز پروازشان باعث می شد موشک بهشان نخورد. آنها هم نتوانستند کاری بکنند. هر چه راکت زدند، فایده ای نداشت. دشمن وقتی فهمید کاری ازش بر نمی آید، همان جا متوقف شد.

خاطره 75

من و افروز برای برنامه ریزی برگشتیم مقر. قرار شد اول، همه امکانات ارتش را از دور و بر جمع کنیم، بعد هم برویم شناسایی برای عملیات. چندتایی از بچه ها را خواستیم تا بیایند پایین. گفتیم: «امکانات را جمع و جور کنید.»
وسایل را آوردیم جای امن. یک ماشین «شنود» هم چهار چرخش خوابیده بود و در جایی بود که نمی توانستیم بهش دست بزنیم. به بچه ها سپردم مراقبش باشند تا دشمن به آن نزدیک نشود. یک بی سیم مدرن روی آن نصب شده بود که برای ما کارگشا بود. گفتم: «اگر دشمن خواست به ماشین دست بزند، با خمپاره اون رو منهدم کنین.»
چند روزی را همان جا گذراندیم تا این که کم کم بچه ها آمدند کمک. «اصغر مقدم» با گردان «جند الله» آمده بود. گفت: «چیکار می تونم بکنم؟»
گفتم: «یک خط تشکیل بده تا عراق نیاد تو.»
اگر عراق پیشروی می کرد، می آمد توی مرز و اشنویه می رفت زیر آتش. نقده هم زیر دید آنها قرار می گرفت. مشکل دیگر ما این بود که پشت سر ما ارتفاعات بلند مرزی «کلاشین» قرار داشت که ارتفاع آن به سه هزار متر می رسید. پهلوی آن دره ای بود که ما در آن تردد می کردیم. اگر عراق به این ارتفاعات مسلط می شد، تا پیرانشهر زیر دید و تیرش قرار می گرفت. چند دسته از بچه ها را فرستادم برای شناسایی تا ببینند چطور می شود عملیات کرد. می خواستم دشمن را از این ارتفاعات دور کنم. در این فاصله، مشغول خنثی کردن تله هایی شدم که قبلا درست کرده بودیم.
چند نفری هم از بچه های مهندسی ارتش آمدند و می خواستند کمک کنند. بعد از سازماندهی اولیه، راه افتادیم تا بهشان نشان دهیم که چه جاهایی برایمان موضع بزنند.
بعد از آرایش نسبی نیروها، یکی دو روز رفتم نقده. وقتی برگشتم، درگیری شدیدی به وجود آمده بود. نیروهای زیادی کار خودشان را رها کرده و آمده بودند کمک ما. به دنبال راه جدیدی می گشتیم. حدود یک ماه طول کشید تا مسیر مناسب را پیدا کنیم و بعد از بچه های جهاد خواستیم برایمان در خط مرزی جاده بکشند.
این کار چند ماه طول کشید و در این فاصله هم هواپیماهای دشمن عکسبرداری می کردند. هر چند وقت یک مرتبه هم هواپیماهای پی. سی ـ هفت می آمدند و موشک باران می کردند تا مانع پیشرفت کار جاده شوند.
دیگر حضور ما در عراق مخفی نبود. عملیات ما، همه فعالیت ها را از حالت مخفی درآورده بود و بعد از آن، عراق سپاه پنجم را در آن منطقه تشکیل داد تا در مقابل قرارگاه رمضان فعالیت کند. این سپاه از نیروهای کرد هم پیمان، نیروهای کرد وابسته به رژیم و لشکر های گارد مرزی تشکیل شده بود. در اوایل، تشکیلات آنها چندان موفق نبود؛ اما کم کم شکل پیدا کردند و کارها مشکلتر شد.
کم کم وسایلم را جمع کردم و آمدم باختران.

خاطره 76

عملیات «قادر» تمام شد. از تبلیغات قرارگاه نجف با من تماس گرفتند. می دانستند زمانی کار فیلمسازی کرده ام. گفتند: «پاشو بیا این جا، یک فیلم هست که یک مقدارش فیلمبرداری شده و یک مقدار هم مونده. بیا کار رو تو تموم کن!»
قبول نکردم. برای خودم دلایل محکمی داشتم.
بعد از چند روز فهمیدم یک نفر خودش را کارگردان سینما جا زده بود، این کار را شروع کرده است. بعد از مدتی، چند مورد خلاف ازش دیده بودند. برای همین او را از کار برکنار کردند و سراغ من آمدند. وقتی من قبول نکردم، دست رو دست نگذاشته بودند. نمی دانستند چه باید بکنند. تا این که آن آقای کارگردان برایشان پیغام فرستاده بود که: «فقط من می تونم این کار رو بکنم. بیایین از من عذرخواهی کنید تا فیلم را تموم کنم!»
تصمیم عوض شد. به بچه های قرارگاه پیغام دادم: «دست نگه دارید، اومدم!»
راستش دیدم آبروی سپاه در میان است.
راه افتادم طرف باختران. اول فیلنامه را بررسی کردم. چند مورد توی فیلمنامه تصنعی به نظر می رسید. آنها را اصلاح کردم. قسمت هایی را که آقای کارگردان فیلمبرداری کرده بود، به لابراتوار صدا و سیمای باختران بردم. میز مونتاژ آنها را امانت گرفتم و دست به کار شدم. همه فیلم را دیدم. بعضی از صحنه ها غیر واقعی کار شده بود. همه شان را حذف کردم. بقیه را نگه داشتم و سریع سراغ بازیگران را گرفتم. نظرات آنها را گوش کردم و بیشتر با فضای کار آشنا شدم. یکی از بازیگران که نقش پیرمرد بی سواد را بازی می کرد، هفته ای بیست هزار تومان دستمزد می گرفت. آن وقت ها حقوق من ماهی پنج هزار تومان بود. اولین مشکل، فضای فیلم باید تابستان را تداعی می کرد. هر چه تا آن لحظه به وسیله کارگردان قبلی فیلمبرداری شده بود، سبزی خاص فضای فصل تابستان را داشت. وقتی من کار را شروع کردم، اواخر پاییز بود. به یاد دشت ذهاب و ارتفاعات «دالاهو» افتادم. با فیلمبردار و دستیاران راه افتادیم آن جا. درست حدس زده بودم. فضای آن جا به تابستان نزدیک بود. برگشتیم و وسایل لازم را فراهم کردیم. برای شروع فیلمبرداری، سراغ بازیگر پیرمان، «آقای حیدری» رفتم.(115) توی یک هفته تمام پلان های مربوط به بازی او را برداشت کردم. این کار باعث شد هزینه کار تا حد زیادی پایین بیاید. کار زیاد، باعث خستگی فیلمبردار و بازیگر و بقیه عوامل می شد. ولی با شیوه های مختلف خستگی را از تنشان بیرون می کردم.(116)
چند نمای انفجار و آتش و این طور چیزها لازم داشتیم. در همان زمان، عملیات والفجر نه هم شروع شد. سریع رفتیم توی منطقه عملیات. هم تو عملیات شرکت کردیم و هم نماهای لازم را برداشت کردیم!
فیلمبرداری به خوبی و خوشی تمام شد. قرار شد فیلم ها را برای کارهای فنی، مثل قطع نگاتیو و مونتاژ، به تهران ببرم. مسأله تشکیل قرارگاه سپاه پانزدهم، توی باختران پیش آمد. مرا خواستند. بعد هم عملیات «کرکوک»، «فتح یک»، و کارهای دیگر باعث شد نتوانم به تهران بروم و کارهای فنی آن فیلم را انجام دهم. در مدت فیلمبرداری، دو نفر از عوامل شهید شدند. نامشان همیشه یادم هست. شهید «سیبی»(117) و شهید «امیری». روحشان شاد!