حکایت سالهای بارانی (خاطرات مهدی مرندی)

نویسنده : بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس

خاطره 72

یکی، دو روز بعد، شمس با چند تا از بچه ها آمد. سر و وضع قرارگاه ما، خیلی بهتر از اتاق های اشنویه بود. شمس فکر کرد به خاطر راحت طلبی آمدیم این جا. مجبور شدم کلی برایش حرف بزنم و توضیح بدهم که این جا از نظر رفاه و آسایش هیچ فرقی با آن جا ندارد. فقط از نظر مسائل امنیتی بهتر است و دسترسی مان به جاده ها سریعتر صورت می گیرد. بعد از توضیح، قبول کرد و خبر داد ارتش می خواهد عملیات مستقلی به نام «قادر» انجام بدهد. گفت: «قرار است از همان منطقه ای که ما وارد شدیم، بیایند داخل عراق. شناسایی منطقه سیدکان و دیانا تا اربیل هم به عهده ماست.»
پکر شدم. می دانستم اگر قرار باشد با این سرعت عملیات انجام شود، اولین ضررش از دست دادن دره «لولان» است؛ ولی دستور بود.
ارتش شروع کرد به درست کردن جاده و هواپیماهای دشمن دائم در رفت و آمد بودند و عکسبرداری می کردند. کم کم نیروها آمدند. حدود دو لشکر بودند. لشکر 64 ارومیه و لشکر 23 نوهد که نیروی مخصوص ارتش بود. قرار بود دو گردان از لشکر امام حسین (ع) و یک گردان از تیپ ویژه شهدا کردستان کمکشان کنند.
با این همه برو و بیا، دشمن فهمید چه خبر است. ما پیاده با قاطر می رفتیم و آنها جاده می زدند. کار و بار جاسوسان عراق حسابی گرفته بود.
راه افتادم و رفتم آن طرف. دیدم افروز خیلی ناراحت است. ولی باید شناسایی را انجام می دادیم. بچه های آن جا، هیچ کدام حاضر نشدند همکاری کنند.
مجبور شدم با بچه ها در ایران تماس بگیرم. چند نفر از کسانی که با هم شناسایی دشت مهران را انجام دادیم، آمدند. از آقای ناصح هم کمک خواستیم. بدون این که مأموریت یا مسؤولیتی داشته باشد، به خاطر شناختی که از من داشت، شش تا از بچه های خوب بسیجی را فرستاد. بچه ها هم اهل «کنگاور» بودند. بعدها فهمیدم رضا(112) یکی از بچه های خیلی فعال و زرنگ، فرماندار کنگاور بوده و بدون این که کسی بفهمد، به عنوان بسیجی آمده بود آن جا و کار می کرد.(113)

خاطره 73

شناسایی را از منطقه «مینه» در دره «شیوتو» شروع کردیم. حزب دمکرات کردستان عراق در آن جا مقری داشت که آب باریکی از وسطش می گذشت. مقداری امکانات بردیم و همان جا مستقر شدیم. کار را شروع کردیم، رفت و آمد عراقی ها هم بیشتر شد. فهمیده بودند ما مستقر شده ایم. شناسایی ها که سامان گرفت، شمس آمد و گفت: «می توانی روی ارتفاعات مشرف به شهر دیانا عملیات بکنی؟»
نظر خودش این بود که ارتفاع قلندر را بگیریم و مقر فرماندهی دشمن را منهدم کنیم. قبول کردم و برای شناسایی محل، حرکت کردیم به طرف شهر دیانا. در شیار مینه مستقر شدیم(114) برای شناسایی. در آن جا اصطلاحی داشتند به نام «جاش». معنای این کلمه «خر» بود. آنها به جاسوسان می گفتند: «جاش». از قرار معلوم، جاش ها محل ما را لو داده بودند و عراق با توپخانه شروع کرد به زدن. گلوله هایی که اطرافمان می خورد، گلوله های عادی نبودند. پره های برزگی داشتند که تا آن روز ندیده بودم. فهمیدم خمپاره 160 میلی متری است. اویل دقتشان کم بود. کم کم توجیه شدند و بیشتر و دقیق تر می زدند.
پیش از این که آنها ما را بزنند، شناسایی هایمان را انجام داده بودیم. بیات را فرستادم برای شناسایی ارتفاعاتی که عراق روی آن مستقر بود. او توانست شناسایی کند و برگشت. یک بار هم برای بررسی مجدد رفتیم. تعداد سنگرهای بتونی و محل مراکز بی سیم و دیدگاهشان را توانستیم مشخص کنیم. بین راه چشمه ای بود که عراقی های می آمدند از آن جا آب بر می داشتند و شنا می کردند. حدود بیست دقیقه فاصله زمانی بود بین چشمه و مقر آنها. روی ارتفاع هم حدود یک گردان نیرو مستقر بود. با محاسبه تعداد سنگرها، دیدم با شصت نفر نیروی به درد بخور می شود آن جا را گرفت.
پیش شمس رفتم؛ توی مقر «درآو». این مقر را ارتش زده بود و توی همان مسیری بود که من روزهای اول با پای زخمی از آن جا رد شدم. مقر در واقع بهداری ما بود. به شمس گفتم: «به من شصت نفر نیروی درست و حسابی بده برای کار چریکی. ارتفاع رو می گیریم، مقر فرماندهی منطقه رو نابود می کنیم و براتون اسیر هم می آریم.»
گفت: «نیرو ندارم.»
گفتم: «پس 150 نفر نیروی عادی بده.»
گفت: «نیرو ندارم.»
گفتم: «پس چه طور می خوای من برات عملیات انجام بدم؟»
گفت: «برید جاده ها را مین گذاری کنید.»
گفتم: «این کار رو که کردها هم می تونن انجام بدن.»
قرار شد برایمان نیرو بفرستد.

خاطره 74

در این فاصله که منتظر نیرو بودم، بر اثر فعالیت های ارتش، آتش عراق زیاد شده و مردم از منطقه متواری شدند. مغازه هایی که از آنها خرید می کردیم، آتش گرفته بودند و می سوختند. دشمن به عملیات پی برده بود و تمام زحمات ما بر باد می رفت.
چند روزی گذشت تا بچه های تیپ نبی اکرم (ص) آمدند. گفتند: «ما چیکار می تونیم بکنیم؟»
با هم آشنا شدیم. دیدم بچه های فعالی هستند. دو سه تا از بچه ها، مثل «غلام شجاعی» هم آمده بودند. یک گروه شدیم و امکانات برداشتیم و پیاده رفتیم روستای «مینه» تا بقیه بچه ها با منطقه آشنا شوند. بیات را فرستادم تا سر و گوشی آب بدهد.
رفت و به لطف خدا جایی را پیدا کرد که سی تانک توی آن مستقر بود. دیدیم این همه تانک دارد از شهر «دیانا» دفاع می کند. تصمیم گرفتیم گردان را بزنیم.
در همان روزها، عرب های حزب الدعوه آمدند و گفتند می خواهند با ما کار کنند. گفتیم: «خیلی خب، بیایید با هم عملیات کنیم. همان چشمه بین راه را کمین بزنید و اسیر بگیرید. ما هم کمکتان می کنیم.»
اول گفتند: «باشه.»
اما دو روز بعد اعلام کردند انصراف کردند. اهل جنگ نبوند. تصمیم گرفتیم خودمان کار را شروع کنیم. چند تا از بچه ها را فرستادم برای خرید گوسفند، بز، ماست و بقیه وسایل. آن روز خیلی دقیق ما را زیر آتش گرفته بودند. معلوم بود مقر لو رفته است. گفتم: «بچه ها که برگردند، از این جا می ریم.»
غروب، وسایل را جمع کردیم و راهی شدیم. بیشترین مهماتمان آر پی جی بود. از تیپ نبی اکرم (ص) خواستم چند تایی نارنجک گوشتکوبی بهمان بدهند. خوبی این نارنجک ها این بود که با دست پرت می شد و با چتر پایین می آمد. متأسفانه نارنجک ها به دستمان نرسید و با همان امکانات راه افتادیم. صبح رسیدیم به نزدیک ارتفاع. دیدیم دو سه نفر مرتب می روند و می آیند. مخفی شدیم و بچه ها را به سه اکیپ تقسیم کردم. گفتم: «متفرق بشین. ساعت شش بعد از ظهر، همه پای چشمه باشین.»
هرکس آذوقه اش را گرفت و پخش شدیم. از کردها فقط دو نفر با ما آمدند. یکی اسمش «صدقی» بود، به معنای صادق. با او همان اولین روزهایی که آمدیم به این طرف، آشنا شدیم. یکی دو نفر دیگر بودند که شیخ عبدالله به عنوان راهنما برایم گذاشت تا مرا ببرند به قرارگاه. یک نفر دیگر، جدید آمده بود و چندان باهاش آشنا نبودیم. بعدها فهمیدیم جاسوس بوده است!
نزدیک ظهر بود. رفت و آمد هلیکوپتر ها زیاد شد. رفتیم بالاتر. هلیکوپترها می رفتند روی ارتش ما عملیات می کردند و بر می گشتند.
در این فاصله، توانستیم شناسایی دقیق تری روی شهر بکنیم. هوا کاملا روشن بود و شهر دیده می شد. ناهار خوردیم و تا عصر استراحت کردیم. غروب جمع شدیم کنار چشمه ای که قرار گذاشته بودیم. برنامه عملیات را دوباره مرور کردیم و راه افتادیم. سه اکیپی که تعیین کرده بودیم، هر کدام مسؤول انجام عملیات در یک قسمت بودند. باید بیشترین قسمت پایگاه را پوشش می دادیم.
آرام به چادرها نزدیک شدیم. همه جا ساکت بود. وسط خط خودشان حدس نمی زدند حمله ای بشود. همه خواب بودند؛ غیر از نگهبان تانک ها. برای آن همه تانک، فقط یک نگهبان گذاشته بودند. یک مرتبه صدایی از پشت سر شنیدم. تا برگشتم نگاه کنم، از رو به رو ما را بستند به رگبار. نگهبان ما را دیده بود. آر پی چی زن آماده بود. زدنش. دیگری طوری نبود که بتوانیم راحت کار کنیم. اول چادر فرماندهی گردان را هدف گرفتیم. هر چه آن وسط بود، رفت هوا. بقیه بچه ها هم شروع کردند. دو تا آمبولانس را زدند. یک تانکر سوخت هم منفجر شد. صدای انفجار دو تا سنگر را هم شنیدم.
یک لحظه دور و برم را نگاه کردم. دیدم همه جا آتش است. تانک ها منفجر می شدند: یکی، دوتا، سه تا... هشت تا. بیشتر از آن نمی شد جلو رفت. تانک ها را ردیف چیده بودند. برای زدنشان باید خیلی جلو می رفتیم و برگشتن برایمان مشکل می شد. توی این مدت حتی یک عراقی هم ندیدیم. جرآت نکردند جلو بیایند. فرصت زیادی نداشتیم. قرار بود فقط یک ربع آن جا بمانیم و بعد برگردیم عقب. در آن یک ربع، حسابی آنها را قلع و قمع کردیم.
زمانی که برگشتیم عقب، روی یک ارتفاع ایستادم. دیدم در جلو چشمهایم آتش می بارد. حدس زدم بچه ها درگیر شده اند. سر یک سه راهی دو دسته شدیم. یک عده را فرستادم روی جاده دیانا به سیدکان. خودمان هم رفتیم تا وسایل استراحت بچه ها را فراهم کنیم. قرارمان کنار رودخانه بود. مقر قبلی دیگر امن نبود. ترجیح دادیم به آن طرف نرویم.
روی جاده دیانا بچه ها توانستند یک جیپ فرماندهی و یک تریلی مهمات را منهدم کنند. بعد هم سریع برگشتند عقب. در این مدت هم ما گوسفند کشتیم و غذا درست کردیم. از دم صبح، بدون استراحت راه رفته بودیم و خسته بودیم. خوشبختانه عملیات اصلی انجام شده بود، بدون این که حتی یک تلفات داشته باشیم.
بعد از این که بچه ها غذا خوردند، به نظرم رسید در یک قسمت دیگر هم می شود کار کرد. غلام شجاعی را با چند نفری که زودتر آمده بودند. فرستادم جلو. یک ساعت بعد با بی سیم خبر دادند نمی توانند عملیات کنند. پرسیدم: «مگه چی شده؟»
گفتند: «سربازهای عراقی راه افتادند توی شیاری که قبلا مقر ما بود و دارند قدم به قدم می گردند. اصلا امکان رد شدن نیست.»
گفتم: «خب، دو طرف رودخانه پهلو بگیرید و همان جا را بزنید.»
غلام گفت: «عده ما خیلی کم است، نزنیم به نفع ماست.»
گفتم: «خیلی خب. هر طوری که خودت صلاح می دونی عمل کن.»
گفت: «برگردیم، بهتره.»
در آن مدت، زندگی ما زندگی چریکی بود. جای مشخصی نداشتیم و حتی نان مورد نیاز را هم خودمان می پختیم. برای انجام عملیات هم با مرکز خاصی تماس نداشتیم و مستقل عمل می کردیم.
کم کم راه افتادیم و آمدیم توی مقر «درآو». در آن جا هم ارتش درگیر بود و مشکل داشت. قصد عقب نشینی داشتند.
برگشتم نقده برای استراحت و استحمام. بچه ها از دیدنم تعجب کرده بودند و می گفتند: «خیلی لاغر شدی!»
فعالیتمان زیاد بود و هوا هم بسیار گرم.
بعد از چند روز، وقتی برگشتم، دیدم لشکر 64 و لشکر نوهد در حال عقب نشینی هستند. رفتم پیش افروز. پرسیدم: «چه خبره؟»
گفت: «تا نبینی باور نمی کنی.»
با چند تا از بچه های دیگر سوار شدیم و راه افتادیم تا رسیدیم به جایی که خط ارتش بود. آتش عراق خیلی شدید بود. جاده را یک ماشین بسته بود. بهش توپ خورده بود. سرنشین هایش هم شهید شده بودند. ماشین را همان جا گذاشتیم و پیاده راه افتادیم. من و سلیمانی از یک ارتفاع بالا رفتیم. درگیری خیلی شدید بود. برگشتیم پیش افروز. پرسید: «چی شد؟»
گفتم: «بدجوری درگیرن.»
چند سرباز آمدند پایین. پرسیدم: «کجا؟»
گفتند: «دستور عقب نشینی دادند. ارتفاع سقوط کرد.»
گفتم: «من که همین الان بالا بودم!»
بقیه هم آمدند پایین. می گفتند عراق تک کرد و روی ارتفاع مسلط شد. می گفتند: «نمی شه مقاومت کرد.»
فقط ما ماندیم توی منطقه. عقب نشینی طوری بود که پایگاه «لولان» هم به خطر افتاد و درآو افتاد دست عراقی ها. تا آمدیم به خودمان بجنبیم، دیدیم توی محاصره نیروهای عراقی هستیم. افروز پرسید: «چیکار کنیم؟»
باید تصمیم می گرفتیم؛ یا به کوه می زدیم یا می جنگیدیم. گفتم: «می مانیم و مقاومت می کنیم.»
فقط شانزده نفر بودیم. گفتم: «می تونیم جنگ چریکی بکنیم.»
افروز گفت: «پس مقر را چه کنیم؟»
به خاطر این که لولان نزدیک مرز بود، عقبه ما شده بود. لباس، غذا و مهمات زیادی در آن جا داشتیم. گفتم: «همین ها را تله می کنیم.»
افروز گفت: «اصلا امکانات تخریب داری که می خوای تله بگذاری؟»
گفتم: «یک کارش می کنم.»
آر پی جی ها را بردم توی زاغه مهمات. دو تا آر پی جی را پشت به هم بستم. گلوله گذاشتم و طوری درستش کردم که اگر کسی در زاغه را باز می کرد، یک گلوله می خورد توی سینه اش و یک گلوله هم می رفت ته زاغه، به سمت مهمات. با امکاناتی که داشتیم، بیشتر از آن نمی توانستم کاری بکنم. وقت برای دفن امکانات نداشتیم. بقیه وقت را صرف سازماندهی دفاعی کردیم. هشت نفر کرد هم با ما بودند. مرتب می گفتند: «نمی شه دفاع کرد. بیاین برگردیم عقب.»
نگه شان داشتیم. تا جایی که توانستیم امکانات و مهماتی را که از ارتش مانده بود، جمع و جور کردیم و توی کوله پشتی ها گذاشتیم. بعد هم سه گروه شدیم. از سه طرف راه افتادیم. برنامه مان جنگ چریکی بود. گفتم هرجا که تیر آمد، می خوابیم و هر جا که به دشمن برخوردیم، می جنگیم. قرار بود با هم در تماس باشیم و هوای یکدیگر را داشته باشیم.
دشمن به مقر مشترک ارتش و حزب دمکرات کردستان عراق رسیده بود و تا مقر ما به اندازه سه پیچ جاده فاصله داشت. سریع موضع گرفتیم. چند نفر رفتند روی ارتفاعات سمت چپ، چند نفر هم سمت راست و عده ای هم از کنار رودخانه شروع کردند به جلو رفتن. وقتی به نزدیک دشمن رسیدیم، درگیری شروع شد. فکر نمی کردند مقاومتی صورت بگیرد. غافلگیر شده بودند. حمله ما از سه طرف باعث شده بود تا گیج شوند. هر طرف که تیراندازی می شد، همان جا را می گرفتیم زیر آتش.
کم کم خسته شدند و آتش آنها کم شد. شب کاملا متوقف شدند، تا صبح، کاملا هوشیار بودیم. دشمن می ترسید حرکتی بکند. صبح، تا هوا روشن شد، هواپیماهای دشمن آمدند. سعی کردیم با موشک «سهند» آنها را بزنیم. نشد. مقر را بمباران کردند. اتفاقی نیفتاد و فقط یکی از بچه های گیلان به نام «رضا عباس پور» زخم سطحی برداشت و فرستادیمش عقب.
دشمن وقتی دید بمب افکن هایش نمی توانند کاری بکنند، هواپیماهای «پی. سی. هفت» را فرستاد سرغمان. پی. سی. هفت هواپیمای کوچک ملخداری بودند که طرز پروازشان باعث می شد موشک بهشان نخورد. آنها هم نتوانستند کاری بکنند. هر چه راکت زدند، فایده ای نداشت. دشمن وقتی فهمید کاری ازش بر نمی آید، همان جا متوقف شد.